كشيده آخر مصرع بلند خواهد شد




عنوان مجموعه اشعار : دلنگاری ۵
شاعر : یاسر حجازی


عنوان شعر اول : رایا


اصلا زمین جای قشنگی نیست "رایا جان"
جبر بقا مجبورمان کرد ، اینچنین کردیم
روزی تو هم مجبور خواهی شد تنازع را
آنوقت میفهمی که انسانیم ، همدردیم

من با چراغ قرمز این شهر خو کردم
زیرا به دلهامان ورود عشق ممنوع است
بو میکشند اینجا مبادا گفته باشی عشق
حتی به لبها هم سرود عشق ممنوع است

دنبال خوشبختی و پیدا کردن راهش
من هرچه گشتم بیشتر گم کرده ام خود را
بی هیچ حرکت مات شطرنج زمان بودم
اما برای برد ، باز آورده ام خود را

فهمیده ام تقدیر هم خیاط خوبی نیست
پس من خودم "چل تکه دل" را کوک خواهم زد
از کل نتهای دلم "لا" ماند و دیگر هیچ
من ساز تنهایی خود را کوک ، خواهم زد

بابابزرگم مرد خوب و سر به راهی بود
اما جهان بینی من با او تفاوت داشت
تسلیم در قاموس من جا وا نخواهد کرد
هرچند باید دست از خوش باوری برداشت

با پول می شد زندگی را رنگ زد اما
بابای تو مرد زرنگی نیست "رایا جان"
تا بوق سگ هر شب برایش بوق خواهم زد
اصلا زمین جای قشنگی نیست "رایا جان"


عنوان شعر دوم : دفتر شعر
در ازدحام عرق روی خط پیشانی
دوباره حوصله اش از نجابتش سر رفت
تمام خستگی اش را به واژه ها داد و
برای شعر شدن واژه سمت دفتر رفت

و دفتری که سکوتش بلای جانش بود
و دفتری که در آوار حرف ها خم شد
و دفتری که در اردیبهشت برگش ریخت
ممیزی شد و قطرش ورق ورق کم شد

در اختلاف نظرها جوانیش گم شد
بجای شعر فقط شد شعار پشت شعار
در اختلاف نظرها نشد خودش باشد
در اختلاف نظر بین کاغذ و خودکار

فرار میکند از بخت و ننگ مادر زاد
فرار میکند از خویشتن به آزادی
فرار میکند از ... نه ...ولی فراری بود
کسی که دشت وجودش ندارد آبادی

کسی که نیم دلش شد شبیه مزرعه ای
که در میانه ی گرمای تیر یخ زده است
نپرس حال اسفبار سمت دیگر را
که سمت دیگر این دشت را ملخ زده است

دو پای رفتن شاعر عصای شعرش شد
برای ناب شدن ماند و ماند و در جا زد
ولی چه سود کسی دور قاب ها را چید
که خشت را به همه جای آینه جا زد

چقدر کار عجیبی است واژه خط کردن
کشیده آخر مصرع بلند خواهد شد
عجیب تر که برایش کشیده خواهد خورد
و شاعر آخر قصه به بند خواهد شد

عنوان شعر سوم : همسنگر
بی هیچ حرکت مات چشمت بوده ام هربار
من با نگاهت واژه واژه شعر می کارم
من بی تو بودن را ... نه ، اصلا بر نمی تابم
من بی نگاهت قطره قطره شعر می بارم

یادش بخیر آن روزگار بچگی هامان
نوروز و پیک و درس و مشق و حوض نقاشی
وقتی برای نقش خاله باز دعوا بود
من می کشیدم نقشه که مال خودم باشی

رویای بازی هایمان حالا محقق شد
اما چه بد که زندگی مان خاله بازی نیست
چادر شبی که سقف بالای سر ما بود...
امروز اما جا برای خانه سازی نیست

هرچند دستم بند کار است و سرم مشغول
اما دلم هر ثانیه پیش دلت گیر است
باور کن ای همسنگر دوران جنگ و صلح
این زندگی بی روی تو سرد و نفس گیر است

گرمای دستت درد را از بین خواهد برد
ای زاده دیماه و سرمای زمستانی
با زل زدن در چشمت ای روشن ترین یلدا
زندانی چشم توام در بند پایانی
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
در نوبت قبلي كه درباره‌ي سروده‌هاي آقاي ياسر حجازي نوشتم، آخرين جمله‌ام اين بود: «نوعي استعداد قابل احترام در اين آثار هست كه باعث مي‌شود منتظر سروده‌هاي بعدي آقاي حجازي بمانيم و مطمئن باشيم آثار بهتري خواهند بود» و چه خوب كه اين انتظار، چندان زياد نبود تا اطمينان من مخاطب به اين نام بيشتر شود. نه اينكه تصور كرده باشم اين سه سروده بعد از خواندن نقدهاي من و همكارانم در پايگاه نقد شعر نوشته شده‌اند و به همين دليل، نسبت به آثار قبلي بهتر هستند؛ چنين فرضي قطعا نمي‌تواند منطقي باشد؛ حرفم اين است كه سروده‌هاي اين نوبت، وجوه تازه‌اي از توانايي‌هاي اين سراينده را نشان مي‌دهند كه در سه سروده قبلي وجود نداشت.
اولين سروده، يك ديالوگ روايي‌ست؛ ديالوگ با مخاطبي كه همان اول معلوم مي‌شود از نسل‌هاي پس از نسل راوي است؛ پس چه‌بسا مخاطب اين ديالوگ، يك «نسل» باشد. حتي در بند اول به نظر مي‌رسد كه قلمرو اين نسل، محدود به جغرافياي خاصي هم نيست و هر انساني مي‌تواند مخاطب آن فرض شود. و راوي هم دارد با فعل‌هاي جمع روايت مي‌كند تا روشن باشد كه آنچه مي‌گويد، شخصي نيست؛ انگار مي‌خواهد در دفاع از نسلش اعاده حيثيت كند يا در بدترين حالت، بهانه بياورد. البته در نهايت هم به اين نتيجه مي‌رسد كه اين جبر، همه‌ي نسل‌ها را شامل مي‌شود. چنين آغازي براي چنين سروده‌اي، آغاز ايدئالي محسوب مي‌شود. درست است كه در همان مصراع اول حكم صادر شده ولي در ادامه با احتجاج و استدلال مواجهيم و اين رفتار يعني اينكه قرار نيست شعار بشنويم. حتي لحن عاطفي سطر اول و نوع تخاطبي كه راوي اختيار كرده است، باعث مي‌شود كه از بار صراحت جمله كاسته شود تا جايي كه انگار داريم درد دل مي‌شنويم. در اين بند، جز برخي جابه‌جايي‌ها در اركان جملات كه به شيوايي آنها لطمه زده، مشكل ساختي پررنگي ديده نمي‌شود. فقط يادمان باشد كه با جملات خبري‌اي طرف هستيم كه رنگ شعر در آنها كم است و شايد دانستن همين كاستي، باعث شده كه سراينده سعي كند با تصرف در نحو (مجبور خواهی شد تنازع را) به شعر، نزديك شود. در بند دوم با تقليدي كم‌جان از شاملو (دهانت را مي‌بويند...) طرف هستيم. در مصراع اول اين بند، «با» به جاي «به» آمده و ضمنا فعل، بايد نقلي باشد (خو كرده‌ام)؛ در مصراع چهارم بند هم «به» به جاي «براي» آمده و كاركرد دقيقي ندارد. در بند سوم باز هم وزن باعث شده كه در مصراع دوم به جاي «گشته‌ام»، «گشتم» بيايد؛ اسم بعد از «هيچ» هم بايد به شكل نكره باشد؛ پس «هيچ حركتي» درست است. ايهام «مات» و رابطه‌ي «برد» و «آورده‌ام» از نقاط مثبت اين بند است. مصراع‌هاي سوم و چهارم بند بعدي، حاصل تداعي «كوك» در پايان مصراع دوم هستند ولي اين تداعي، به لحاظ مضموني، پرورده نشده؛ نه مشخص است كه چرا فقط «لا» مانده و نه «كوك‌زدن» ساز (به جاي كوك‌كردن) توجيهي دارد. بند بعدي، باز هم يك بازخواني بين‌نسلي‌است كه البته بين نسل راوي و نسل قبلي صورت گرفته؛ اين بار «بابابزرگ»، نماينده‌ي نسلي‌ست كه خوانش مي‌شود. اين بند به رغم صراحتي كه در آن هست، بند خوبي‌ست؛ فقط توجه داشته باشيد كه بايد مي‌گفتيد «جهان‌بيني او با من تفاوت داشت»؛ چون فعل گذشته براي جهان‌بيني‌اي به كار رفته كه مربوط به گذشته است. در بند آخر مشخص مي‌شود كه مخاطب راوي، فرزند اوست و نسل‌ها، مشخص‌تر مي‌شوند. حكمي كه در مصراع اول صادر شده، هميشگي‌ست؛ پس به جاي «مي‌شد»، «مي‌شود» لازم است. ارتباط لفظي موجود بين «زندگي»، «رنگ» و «زرنگي» هم نشانه‌ي هوشمندي سراينده است؛ انگار كه «زرنگي»، معادل يا حاصل «زندگي رنگي» باشد. اينجاهاست كه صنايع ادبي (اينجا، جناس) به شكلي ستودني و ارزش‌افزا در خدمت شعريت قرار مي‌گيرند. و به عنوان آخرين نكته در مورد سروده‌ي اول هم بايد بگويم به همان اندازه كه ردالمطلع مصراع آخر، طبيعي از كار درآمده و به فرم كمك كرده است، مصراع سوم، ساختگي‌ست؛ اگرچه ايده‌ي آن جذاب به نظر مي‌رسد.
سروده‌ي دوم هم روايي‌ست اما اين روايت، از اساس، به شعر نزديك‌تر است؛ چراكه سراينده تلاش مي‌كند كل روايت را در يك فضاي استعاري پيش ببرد. در چنين روايت‌هايي بهتر است در مقدمه، فضا (زمان و مكان) و شخصيت‌ها به‌روشني (نه الزاما مستقيم و معمولي با جمله‌هاي خبري) معرفي شوند. آقاي حجازي روايت را از موقعيت خوبي شروع كرده ولي دوربينش در دكوپاژ ماجرا، قدري گيج شده است. مشكل اصلي بند اول اين است كه «نهاد»، وسط ضماير، گم شده است. تصوير آغازين، قاب تاثيرگذاري‌ست ولي وقتي در مصراع دوم به دو «ش» ضمير مي‌رسيم، بلافاصله دنبال مرجع‌هاي آنها مي‌گرديم و بلافاصله مي‌پرسيم: «حوصله»ي كي؟ «نجابت» كي؟ البته خيلي اوقات، تعليق حاصل از مجهول‌بودن نهاد، روايت را جذاب و پركشش مي‌كند ولي اين ابهام، بايد در گره‌گشايي، كاملا برطرف شود. در سطر دوم، قاعدتا منظور، «نجابت خودش» بوده است. چيزي كه كمي تعقيد ايجاد كرده، تغيير نهاد در مصراع‌هاي سوم و چهارم است. ديگر اينكه چرا نخست «واژه‌ها» و سپس «واژه»؟ اگر قرار است تشخيصي ايجاد شود، از همان اول حواسمان به آن باشد؛ چرا نگوييم «... به واژه‌اي داد و...»؟ همان واژه‌اي كه براي شعرشدن، سمت دفتر مي‌رود. پتانسيل شعري اين سروده، از همين تشخيص، كليد مي‌خورد و ادامه مي‌يابد. باز هم تاكيد مي‌كنم كه در آثار بعدي سعي كنيد حداقل جابه‌جايي اركان جمله در وزن، رخ بدهد. در بند دوم «و»هاي اول سطر، عالي هستند و حسرت‌ها را ـ انگار كه يكي‌يكي به ذهن راوي برسند ـ يادآوري مي‌كنند. فقط اي كاش در سطر سوم، «برگ‌هايش» داشتيم كه صورت درست است و تكثر را نشان مي‌دهد. در بند سوم، «كاغذ» و «خودكار» خيلي خوب استخدام شده‌اند. در بند چهارم معلوم نيست چرا «فراري بود»! اين فعل گذشته بعد از «مي‌كند»ها و قبل از «ندارد» نمي‌تواند توجيهي داشته باشد. تركيب «دشت وجود» هم هيچ نسبتي با لحن راحت و درست اين سروده ندارد. در بند بعدي باز هم «شد» به حكم وزن و بدون دليل، زمان را به گذشته برده است. اي كاش پيش از ارائه تصوير ملخ‌زدگي، با صفت «اسفبار» در دريافت مخاطب دخالت نمي‌شد. اما در مجموع، اين بند هم ظرفيت‌هاي خوبي دارد. دو مصراع نخست بند ششم، كم‌جان و گنگ است («دو پاي رفتن» به كجا؟) و انگار محض زمينه‌سازي براي سطرهاي سوم و چهارم آمده است؛ سطرهايي كه ايده‌ي خوبي پشت آنهاست ولي اجراي آنها به قوت ايده نيست. اين تصوير، با تداعي ضرب‌المثل خشت و آينه، وجوه مثبتي هم از خشت ارائه مي‌كند كه مورد نظر سراينده نبوده است. البته متوجهم كه نسبت «خشت» با «چيد» هم مد نظر بوده و حتي امكان خوانش دوگانه «همه‌جاي» و «همه، جاي» هم تحسين‌برانگيز است. در بند خوب آخر نمي‌دانم چرا مخاطب را دست كم گرفته‌ايد و نگران شده‌ايد كه منظورتان را نفهمد! در همان آغاز سطر دوم صداي «كشيده» توي گوش مخاطب مي‌پيچد و از اجراي شما لذت دلچسبي مي‌برد اما وقتي نگرانش مي‌شويد و كشف خودش را برايش توضيح مي‌دهيد، توي ذوقش مي‌خورد. وارونه‌نويسي و ايهام در مصراع «كشيده آخر مصرع بلند خواهد شد» و تاليف مصدر خلاقانه «واژه‌خط‌كردن» آفرين‌هاي بسيار مي‌طلبد و دو سطر اول اين بند با زبان‌آگاهي‌هايي كه در خود دارد به من مي‌گويد ياسر حجازي با قدري تجربه‌ي بيشتر و صميميت افزون‌تر با شعر و زبان، كارستان‌هايي كم‌نظير خواهد سرود.
سروده‌ي سوم، يك ديالوگ نوستالژيك تغزلي همسرانه ‌است كه سراينده در آن به‌درستي از زبان نرم‌تر و ساده‌تري استفاده كرده است؛ جالب اينكه سطر اول اين سروده با يكي از مصراع‌هاي سروده‌ي اول، شباهت زيادي دارد و يك اشتباه هم در هر دو تكرار شده است (بی هیچ حرکت، مات شطرنج زمان بودم). البته در اين مشابهت، تناقضي نيست چون «شطرنج زمان» گاهي هم در چشم يار، چيده و ديده مي‌شود. تناسبات بند، به سهل ممتنعي كه سراينده در پي آن است كمك كرده و مخاطب را با آرامش و كشش لازم، به بند بعد مي‌برد.
در سطر اول بند دوم، «آن» حشو است و در سطر چهارم هم جابه‌جايي اجزاي فعل (مي‌كشيدم نقشه) به راحتي زبان، لطمه زده است.
در سطر اول بند بعدي، چون از قيد «حالا» استفاده شده حتما بايد فعل نقلي داشته باشيم (محقق شده). در سطر خوب سوم، «كه» حشوي مختل‌كننده است و در سطر بعد اگرچه «خانه‌سازي» تداعي دلچسبي به كودكي دارد، بيان و مضمون‌پردازي، از استدلال بزرگسالانه‌اي كه براي «امروز» لازم داريم، بي‌بهره مانده است.
در آغاز بند بعدي به دليل بهره‌مندي سراينده از اصطلاحات و لحن روزمره، هم بار عاطفه در زبان بالاست و هم همه‌چيز، طبيعي و باورپذير است؛ فقط مي‌شود به «بي روي تو» اشاره كرد كه قدري لحن را رسمي كرده است. البته تلميحات كلي اين كاربردها به ادبيات كلاسيك و معشوق شعر فارسي، ظرفيت بزرگي‌ست كه با تمهيد و پردازش كافي، مي‌توان از آن بهره برد.
و بالاخره بند آخر؛ چرا «خواهد برد»؟ مگر تا حالا نبرده است؟ نگذاريد وزن تا اين حد در ساخت افعال سروده‌هايتان دخالت كند. در سطر دوم، «سرماي زمستاني» هيچ چيزي كه به «دي‌ ماه» نيفزوده هيچ، تاويلات آن را در ناخودآگاه مخاطب، محدودتر هم كرده است. و در سطر آخر هم كه ايهام «بند» تحسين‌برانگيز است.
خيلي خوشحالم كه دقايقم به نوشتن درباره‌ي هوشمندي و خوش‌قريحگي آقاي ياسر حجازي گذشت و با شوق بيشتري منتظر خواندن آثار تازه‌اش مي‌نشينم.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

ابراهیم اسماعیلی اراضی   شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، ...



دیدگاه ها - ۲
یاسر حجازی » شنبه 09 تیر 1397
درود سپاس از حسن توجه شما، امید که قابل لطفتان باشم
معصومه قلی پور » شنبه 09 تیر 1397
به به درود برشما استادگرامی جناب اسماعیلی ودرودی هم به شاعراین شعرهای قشنگ بنده که بهره فراوان بردم ازهردوطرف

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.