حضور کوپرنیک در شعر فارسی




عنوان مجموعه اشعار : طُ
شاعر : محمد محمدی


عنوان شعر اول : شهر
وسط هَمهَمه ی شهر ، سکوت سنگین است
باز بُن بست شدم ، مقصدِ رفتن این است
روزها می گُذَرَند ، زخم ولی می ماند
مثلِ اسفند که در چهره ی فروردین است

هر کسی آمد وُ با خاطره ای رفت که رفت
رفتن انگار ، خودش جزءِ اصولِ دین است

قحطیِ آدم وُ حوّاست در این شهر عجیب
شهر بی روح وُ بِمیر است ، پر از ماشین است

لیلی امروز دلش پیش دلِ مجنون نیست
خسروی قصه چرا خسروی چند شیرین است

عشق اسبابِ سفر بسته ، که باید برود
عشق‌از مردمِ این شهر دلش چرکین است

خبری از خبرِ خوب در این غربت نیست
خوب هم بد شده وُ در شُرُفِ تدفین است

همه ی خواسته ها بوی تَن وُ مَن دارد
همه ی خواسته ها با تَن وُ مَن تامین است

وَ علی رغم جراحاتِ وسیعِ بدنش
یک نفر باز به آینده ی خود خوشبین است

پسری سر به هوا در دلِ صحرای حجاز
شادی گمشده اش ساکن قلبِ چین است

عنوان شعر دوم : تفنگ سرپر
قابِ عکست همدمِ شب هایِ تاریکِ من است
نطفه ی پاکِ غزل هایِ کلاسیکِ من است
آه از چشمانِ تو ، اِی حضرتِ دوری گُزین
چشم های تو خدایِ قلبِ لائیک من است

ساکنم در سرزمینِ چاله هایِ گونه ات
خالِ بالایِ لبت ابزارِ تحریکِ من است

گفته بودم مرکزِ منظومه یِ شمسی تویی
جایِ تو رویِ سرِ چشمِ کوپرنیکِ من است

نقلِ نقالِ بزرگِ شهر ، در این سالها
داستان وُ ماجراهایِ رومانتیکِ من است

آن‌همه‌رنجی که‌فرهاد در غمِ شیرین چشید
سایه ای از خاطراتِ پر ترافیکِ من است

در تفنگ سَر پُرِ این عشق ، خَرجِ ساده ام
آخرین راهِ رسیدن تا تو ، شلیکِ من است

از خودم من را جدا کن ، دست هایم را بگیر
لمسِ هرجایِ تنت آغازِ تفکیکِ من است

از تناقض هایِ مشهودِ تمامِ زندگی ست
سالها دور از من وُ هر لحظه نزدیکِ من است

عنوان شعر سوم : ریا
دلِ من صاف تر از آینه ها نیست که هست
آدمِ وسوسه ی چشمِ حوّا نیست که هست
هوسِ میوه یِ ممنوعه اگر زد به سرش
شاعری در شُرُفِ شعرِ خطا نیست که هست

بعدِ هر حادثه ای گفتنِ یک شعرِ جدید
اولین عادتِ قشرِ شُعَرا نیست که هست

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید
گفته هایم همگی پرت وُ پلا نیست که هست

دلِ من کلبه ی درویشیِ بی مقداری ست
که در این کلبه بِجُز عشق وفا نیست که هست

حالِ هر روزه ی من ماضیِ استمراری ست
وَ پُر از خاطره هایت بخدا نیست که هست

قصه ی حاضرِ غایب‌صَنَما قصه ی توست
اثری از اثراتت همه جا نیست که هست

او که با دشمنیِ محض جدایی انداخت
بینِ دستِ من وُ تو ، دستِ قضا نیست که هست

تو نفس می کِشی اَم یا که نفس می کِشَمَت
نفسم بندِ نفس هایِ شما نیست که هست

سالها وقفِ تو شد زندگی اَم حضرت عشق
قصدم از گفتنِ این شعر ریا نیست که هست
نقد این شعر از : آرش شفاعی
شعرهای «محمد محمدی» را که می خوانیم، متوجه می‌شویم که او شاعری است در جست‌وجو و تلاشگر که سعی می‌کند در حوزه‌های مختلف شعر وارد شود، فضاهای تازه را تجربه کند؛ کلمات و اصطلاحات نو را وارد شعرش کند، با زبان کلنجار برود و از تجربه های جدید حتی به قیمت شکست نترسد. شاعری که چنین روحیه ای داشته باشد، لاجرم موفق خواهد شد اگر با مطالعه و اگاهی بیشتر و کاملتری با شعر رو به رو شود.
شاید از منظر نخست برخی تجربه های شاعر در اینخصوص خوب از کار درنیامده باشد. در این موارد می توان مثال هایی از شعر او زد. مثلاً وقتی این سه بیت را از شاعر می خوانیم که:
آه از چشمانِ تو ، اِی حضرتِ دوری گُزین
چشم‌های تو خدایِ قلبِ لائیک من است
ساکنم در سرزمینِ چاله‌هایِ گونه ات
خالِ بالایِ لبت ابزارِ تحریکِ من است
گفته بودم مرکزِ منظومه‌یِ شمسی تویی
جایِ تو رویِ سرِ چشمِ کوپرنیکِ من است
می توان به همین سه بیت ایرادهایی گرفت که همگی قابل تأمل اند. مثلاً شاعر از کلمه «لائیک» استفاده کرده است اما احتمالاً منظورش از لائیک، بی خدا بوده است چرا که لائیک را در برابر خدا آورده است درصورتی که می دانیم، معنای لائیک به معنای لامذهب، بی خدا و حتی ضد دین نیست. لائیک کسی است که معتقد است حوزه‌هایی مثل سیاست باید از حوزۀ دین جدا باشد پس این اصطلاح به درستی در این بیت استفاده نشده است.
باز در همین سه بیت وقتی شاعر دست به تصویرسازی می‌زند، تصویری که از معشوقش می سازد بیشتر از اینکه زیبا و حسی باشد، با عرض معذرت از شاعر، خنده دار از آب درآمده است. تصور کنید که چال گونه معشوق، مانند سرزمینی وسیع باشد که عاشق در آن گیر افتاده باشد. آیا این تصویر زیباست؟ شاعرانه است؟ حسی است؟ باز در بیت بعد استفاده از کلمۀ کوپرنیک و الزام شاعر به آوردن منظومۀ شمسی دست شاعر را در دنباله روی از قافیه ها رو کرده است. به این فهرست می توان ایرادات وزنی در دو بیت نخست شعر را هم اضافه کرد اما به نظر من نکتۀ مهم همان است که با شاعری روبه‌رو هستیم که از استفاده از کلمۀ «لائیک» نمی‌ترسد و اگر این جسارت شاعرانه را با مطالعه و ممارست بیشتر همراه کند، در شعر موفق‌تر است.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۱
معصومه قلی پور » چهارشنبه 06 تیر 1397
جناب استاد شفاعی اگرکمی حوصله به خرج بدهید وکمی موشکافانه تر اشعار ارسالی دوستان را نقدکنید برای ماشاگردان ازهرنکته شما کتابی ست که ازآن بهره می گیریم موفق باشیدهم شما هم دیگر دوستان واستادان شاعر

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.