از آدمی که درد جنون دارد...




عنوان مجموعه اشعار : یاس سپید
شاعر : رحمت اله رسولی مقدم


عنوان شعر اول : ده سال بعد
در گیر و دار پیر شدن بودم
پشت فریم منظره ای دودی
وقتی که تو اشاره غمگینی
به روزهای رفته من بودی

اینجا درست قطعه غمگینی
از مرزهای مبهم دلتنگی ست
حوّا هنوز بخش بزرگی از
سرگشتگیِ آدم دلتنگی ست

چشمای بی وفات پر از سگ بود
مشغول پاچه گیر شدن بودم
مانند یک مولفه دیرین
در گیر و دار پیر شدن بودم

شعری ک در گلوی قلم پر از
افعال لب گزیده ماضی بود
در حرکت زمانِ بدون از مکث
ده سال سالیان درازی بود

دور از تو سرزنش شده ای هستم
که هرچه رفت روبه تباهی رفت
که پای تو نشسته ک از قلبم
هربار رفته ای و نخواهی رفت

تنبیه می شویم به بد بینی
تشویق می شویم به بی رحمی
من هیچ چیز از عشق به یادم نیست
تو هیچ چیز از عشق نمی فهمی

تشویق می شدیم و نمی دیدیم
تشویق پشت پرده توبیخ است
عشق تو روز اول ویرانی
در سال های آخر تاریخ است

ده سال قبل فکر بکن چشمات
دیوانه وار عاشق من بودند
موهات ان رها شده هایی که
در بادها موافق من بودند

ده سال قبل فکر نمی کردم
ده سال بعد مثل زنی تنها
آغوش وا کنی به روی قلبی
از جنس زنگ خورده آهن ها

رویای اشتیاق به لب هایت
با بوسه هام شکل نمی گیرد
از آدمی که درد جنون دارد
ابن السلام شکل نمی گیرد

موهات باش وحشی شوریده
سنجاق می شوم به سرت برگرد
ده سال قبل منتظرت بودم
ده سال بعد با پسرت برگرد

#رحمت_اله_رسولی_مقدم

عنوان شعر دوم : ..
..

عنوان شعر سوم : ..
..
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
این دومین نوبتی‌ست که درباره‌ی آثار آقای رحمت‌الله رسولی‌مقدم می‌نویسم؛ دوست همراهی که بدون تعارف و تردید، هر بار از روبه‌روشدن با سروده‌هایش لذت می‌برم؛ زیرا با وجود کاستی‌ها و لغزش‌هایی که طبیعتا در تجربه‌هایش هست، به جای بسندگی به وضعیت‌های مطمئن و آزموده‌ای که بارها تکرار شده‌اند و ریسک کمتری دارند، به طرز دلچسبی در فضای خیال نه‌چندان محدودش، از این سو به آن سو می‌رود و به جاهایی سرک می‌کشد که به او امکان‌های تازه‌ای می‌دهند. و یکی از نشانه‌های اینکه رسولی‌مقدم، کار را تا حد زیادی به ناخودآگاهش می‌سپارد، این است که گاهی در آثارش لغزش‌هایی هست که قاعدتا در خودآگاهی سراینده‌ای چون او نباید رخ بدهد. از جمله‌ی این لغزش‌ها که در نوبت قبل هم به آن اشاره کردم، سُرخوردن او به شکل مداوم به زبان گفتاری (محاوره / عامیانه) است که اگر بدون منطق باشد، پذیرفته نیست. مثلا در همین سروده، دو بند اول، کاملا نوشتاری هستند ولی بند سوم با «چشمای بی‌وفات» که شکل گفتاری‌ست، شروع می‌شود و دوباره به زبان نوشتاری برمی‌گردد. این اتفاق در بندهای هشتم (چشمات و موهات) و یازدهم (موهات) هم می‌افتد؛ بدون اینکه مخاطب، متوجه منطق خاصی شود (البته در بند دهم هم «بوسه‌هام» داریم که کمتر به چشم می‌آید و حتی می‌شود گفت به دلیل تکرار این ساخت در زبان نوشتاری طی سال‌های اخیر، دیگر کاملا گفتاری محسوب نمی‌شود). حالا بیایید فرض کنیم که سراینده به جای این مختلط‌نویسی گفتاری ـ نوشتاری، از ظرفیت نقل‌قول‌های گفتاری در روایت استفاده می‌کرد یا حداقل، با منطقی قابل پذیرش برای مخاطب، بخش‌های گفتاری را در گیومه قرار می‌داد و برجسته می‌کرد. بدون شک این ترفند، می‌توانست در باورپذیرتربودن و طبیعی‌ترشدن روایت، بسیار موثر باشد. ضمن اینکه چنین جابه‌جایی‌هایی تا حد زیادی در متنوع‌شدن دکوپاژ روایت، موثر است و در عین حال، از تبدیل‌شدن ماجرا به گزارش یا روایت خطی، جلوگیری می‌کند.
اما بعد؛ عنوان سروده (ده سال بعد) از همان ابتدا این ظن را در ما برمی‌انگیزد که ممکن است با یک ایده‌ی تکراری مواجه باشیم که در سال‌های اخیر، کم آزموده نشده است: «آینده‌نویسی»؛ ایده‌ای که معمولا با پیشگویی و قیاس همراه است. عنوان، می‌گوید که ظاهرا سراینده می‌خواهد تفاوت‌های ده سال بعدِ یک رابطه‌ی عاشقانه را در مونتاژی موازی، با اکنون آن قیاس کند و پیش روی معشوقش بگذارد تا او را هم به نتیجه‌ای که خودش دوست دارد، برساند و چنین ایده‌ای، قاعدتا چندان تازه نیست؛ اما در زمان گذشته وارد روایت می‌شویم، همراه آن پیش می‌رویم، در ادامه‌ی آن زمان حال را مرور می‌کنیم، به «ده سال قبل» برمی‌گردیم، به اکنون می‌رسیم و نهایتا متوجه «ده سال بعد» می‌شویم؛ فراگردی که ریشه در همان سیالیت ذهن رسولی‌مقدم دارد و باعث شده روایت، تازگی‌های خودش را داشته باشد. نکته‌ی دیگر، این است که عنوان «ده سال بعد» هم چیزهایی به داشته‌ها و تاویلات این سروده می‌افزاید؛ اینکه امروز، نقطه‌ی پایان «ده سال بعد»ِ «ده سال قبل» است و در عین حال نقطه‌ی آغاز «ده سال بعد» دیگری که در بند آخر از آن سخن گفته می‌شود. از سوی دیگر، این عنوان، به نوعی به مخاطب، رودست می‌زند و او را غافلگیر می‌کند؛ چراکه همه‌ی ما همانطور که قبلا هم گفتم، منتظر یک آینده‌سرایی قیاسی هستیم اما نهایتا وارد یک دور روایی می‌شویم. البته شاید سراینده، در خلق چنین رخدادی، عاملیت تمام نداشته اما به هر حال، چنین اتفاقی در متن، افتاده است؛ چراکه در این روایت، دوره‌ها در هم آمیخته‌اند و جمله‌ی زمان حالی که الان در متن نوشته شده، می‌تواند در زمان حال ده سال قبل یا ده سال بعد هم گفته شده باشد یا گفته شود؛ رخدادی که البته پیش از این هم در برخی روایت‌های موفق ـ خصوصا در سینما ـ تجربه شده و اصراری بر بدیع‌بودن آن نیست. حتی ارجاعات تاریخی‌ای که گهگاه در این سروده با آن متوجه می‌شویم، این دوری‌بودن زمان را یادآوری می‌کنند و باز هم تاکید می‌کنم که نقش ناخودآگاه سراینده در ایجاد چنین ظرفیت‌هایی بسیار پررنگ است؛ ظرفیت‌هایی که پس از تاویل‌پذیرفتن در ذهن مخاطب و آمیختن با آگاهی‌های او پررنگ‌تر هم می‌شوند.
اما از روایت که بگذریم، لازم است به برخی نکات دیگر این سروده هم اشاره کنیم.
بند اول این چهارپاره، ورودی مناسبی برای آغاز ماجراست؛ چون که مخاطب را وسط ماجرا قرار می‌دهد، باعث می‌شود تاویلات ذهن او برانگیخته شوند و نهایتا به ایجاز، می‌انجامد. درست است که او با فعل گذشته آغاز می‌کند ولی این گذشته، گذشته‌ای هم دارد (روزهای رفته). «گیرودار» و «پیرشدن» هر کدام به‌تنهایی و نیز در مجموع، به‌اتفاق بار قابل‌توجهی از ناگفته‌ها را در خود، نهفته دارند. «پشت فریم منظره‌ای دودی» نیز داده‌های تازه‌ای از جهان راوی ارائه می‌کند و تبصره‌ی مهمی به پیرشدن، می‌افزاید و این تبصره در بیت بعدی، پررنگ‌تر می‌شود. این بند، در مجموع، پرانرژی و تاثیرگذار است و به قول معروف، یقه‌ی مخاطب را برای ادامه‌دادن ماجرا می‌گیرد. فقط باید به این اشاره کنم که استفاده از صفت «غمگین»، هم باعث می‌شود مخاطب احساس کند دست کم گرفته شده و هم دامنه‌ی تاویل را تنگ می‌کند. این «اشاره»، می‌تواند صفات بسیاری را بر خود بار کند؛ پس حتی اگر قرار است صفت بگیرد، آن صفت، نباید تا این حد تک‌وجهی باشد. استفاده از «اشاره» باعث شده در آغاز سطر چهارم، از هجای کوتاه «به» در جایگاه هجای بلند استفاده کنید که به هر روی، باعث کاستی موسیقایی شده است.
در بند دوم، «اینجا» و «هنوز»، روایت را به زمان حال می‌آورند؛ با این تبصره که این «حال» از سیطره‌ی اسطوره، بیرون نیست و همین وضعیت، باعث می‌شود که «آدم» و «حوا» فراتر از دو اسطوره و به عنوان نماد، در جایگاه تک‌تک مردها و زن‌های همیشه هم خوانش شوند. و یادمان باشد که این زمان حال، الزاما حالایی که راوی دارد روایت می‌کند هم نیست و همین ویژگی به فربه‌شدن روایت، می‌انجامد. تکرار «غمگینی» به فاصله‌ی یک سطر، در این بند، خوب نیست! ترکیب «آدم دلتنگی» محل تامل است؛ اگر بخواهیم «ی»ی «دلتنگی» را نکره فرض کنیم، موسیقی ردیف مختل می‌شود و اگر این «ی» را مصدری در نظر بگیریم، اضافه‌ی تعلّقی خواهیم داشت که چندان توجیهی ندارد.
بند سوم، فلاش‌بک موفقی‌ست که یک تداعی ستودنی دارد؛ از «سگ چشم تو» به «پاچه‌گیرشدن من» و صفتی که بار این انتقال را به‌خوبی و آرامی به دوش می‌کشد، صفت «بی‌وفا»ست. این از آن‌دست کارکردهای صفت است که همیشه بر آن تاکید دارم و فراتر از یک توصیف معمولی‌ست. این صفت، رسما در ماجرا نقش بازی می‌کند. و در ادامه‌ی بند هم ـ اگرچه «مولفه‌ی دیرین»، گل‌درشت شده و بیرون زده ـ با یک ارجاع ستودنی به بند اول برمی‌گردیم تا «در گیرودار پیرشدن بودم» بیشتر و روشن‌تر باور شود.
بند چهارم در روایت، بند مهم و موفقی‌ست اما در بیان، دچار لکنت! بیت اول ـ اگر طبیعی‌نبودن موسیقی «پر از» را نادیده بگیریم» ـ آغاز خیلی خوبی برای بند است و تصویر و ترکیب جانداری دارد اما هم پیوند دو بیت و هم بیان بیت دوم، مخدوش است (خصوصا «بدون از مکث»). یکی از مهم‌ترین دلایل مختل‌شدن ارتباط ابیات هم «که»ی مصراع نخست است که در بند، به سرانجامی نرسیده است.
در بندهای پنجم، ششم و هفتم، راوی، خودش و «تو» را خوانش می‌کند و در مصراع پایانی بند پنجم، بر همان «دور»ی که در روایت، مندرج است این بار در وجه عاطفی، انگشت می‌گذارد. این بندها که اصطلاحا به آنها «پاگرد» می‌گوییم، به مخاطب اجازه می‌دهند که یک بار دیگر پیشینه‌ی روایت را مرور کند، نفسش چاق شود و بعد، ماجرا را ـ چه‌بسا در سویی دیگر ـ پی بگیرد. به نظر من این سه بند، می‌تواند نهایتا در دو بند، خلاصه شود تا هم انرژی بیشتری داشته باشد و هم روند روایت را بیش از حد، دچار تاخیر نکند. در بند هفتم، سراینده بعد از اینکه تفسیرهایی ارائه می‌کند که مخاطب را به فکر فرومی‌برد، دوباره وارد دور روایت می‌شود؛ چگونه؟ با همان خوانش موازی تاریخی / امروزی. این «روز اول» و این «سال‌های آخر تاریخ» می‌تواند در هر قرن و دهه و سالی قرار داشته باشد.
در بند هشتم «در بادها» از آن تصاویر زیبایی‌ست که تاویلات معنایی مهمی هم در آنها نهفته است.
در بند نهم، «از جنس زنگ‌خورده‌ی آهن‌ها» قدری از راحتی بیان در کل اثر، فاصله دارد.
در بند دهم، سراینده سراغ نتیجه‌گیری می‌رود و چقدر هم خوب از پس آن برمی‌آید. این بند، به‌تنهایی یک آفرین اساسی می‌طلبد.
و راوی، ادامه‌ی حرفش را به بند پایانی می‌برد و حرف آخرش را می‌زند. همه‌ی این دغدغه، دیگرخواهانه است. در مصراع اول این بند، «وحشی شوریده» هم خطابی خوانده می‌شود و هم توضیحی که هر دو شکل هم خوب است و چه خوب که اینجا از علامت نگارشی خاصی استفاده نشده است. پارادوکس شوریدگی موها و سنجاق سر، نشان می‌دهد که این سر، «مجاز» است و البته در وجه هنری، صدق آن بدیهی‌ست. کماکان، مطمئنم که باید از آقای رسولی‌مقدم انتظار فراتر از اینها را داشته باشیم و منتظرم.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

ابراهیم اسماعیلی اراضی   شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، ...



دیدگاه ها - ۳
ابراهیم اسماعیلی اراضی » شنبه 24 شهریور 1397
منتقد شعر
دوست نازنين و بزرگوار، جناب آقاي رسولي‌مقدم، سلام. من هم اميدوار و مطمئنم كه روز به روز موفق‌تر خواهيد بود. اميدوارم در كنار شما بتوانم وظايفم را درست انجام بدهم و شاهد فرداهاي روشن‌تر شعرتان باشم.
رحمت اله رسولی مقدم » دوشنبه 19 شهریور 1397
و هر لحظه که در حال تجربه کددن هستم، به جای فرو رفتن،پیش تر برم، چون من در خودم این رو می بینم که این در این سطح نوشتن،بخشی از توانی هست که در خودم حس می کنم،دوست دارم در سایه وجود شما روزی بتونم از همه ظرفیت هایی که احساس می کنم دارم، بهره بگیرم. در هر مقطعی بهتر ازین اگر قرار بگیرم، این مهم بلکه اهم رو یادم می مونه که از کجا یاد گرفتم و رهنمود شدم، ساده میگم دوستتون دارم استاد اسماعیلی عزیز⚘⚘⚘
رحمت اله رسولی مقدم » دوشنبه 19 شهریور 1397
استاد عزیزم سلام،اول آنچنان خوشحالم که در دوره حضوری شعر، از نزدیک از شما و اموزه های نابتون تاثیر پذیرفتم؛ دوم اینکه متشکرم که کاستی های کارهام رو با صبر و حوصله فراوان، می ببنید و بهم گوشزد می کنید، قول میدم اگه یه مدت دیگه با خمین بزرگواری دستمو بگیرید و چراغ راهم باشید، دیری نپاید که نیاز نباسد نکات پیش پا افتاده رو بهم یاداوری کنید. من این نقد رو بارها و بارها مرور می کنم تا به خاطر داشته باشم چگونه جلو برم. همانطور که شما از این شاگرد انتظار دارید، امیدوارم که کارهای خیلی برجسته تری بنویسم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.