اختراعِ دوباره‌ی چرخ




عنوان مجموعه اشعار : غزل عاشقانه
شاعر : حمید رضا یوسفی فر


عنوان شعر اول : غزل عاشقانه
فکر و خیالِ تو مرا دیوانه خواهد کرد
حتی مرا با خویشتن بیگانه خواهد کرد

در سجده بودم ، ناگهان یاد تو افتادم
عشق تو محرابِ مرا بتخانه خواهد کرد

جز سوختن راهی ندارم پای عشق تو
شمع وجود تو مرا پروانه خواهد کرد

همچون پرستویی غریبم در جهان بی تو
هر جا تو باشی این پرستو لانه خواهد کرد

تا می شود از خانه ات بیا مَرو زیرا_
عطرِ تنت یک شهر را دیوانه خواهد کرد

دیشب همین یک صحنه را در خواب می دیدم
زلفِ تو را مردی به جز من شانه خواهد کرد

با کفر مُلکت باقی است، ای پادشاه اما
ظلم و ستم کاخِ تو را ویرانه خواهد کرد

عنوان شعر دوم :


عنوان شعر سوم :
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، به مرور نقادانه ی غزلی عاشقانه از یکی از شاعران جوان همشهری ام خواهم پرداخت. غزل را به اعتبار قرینه سازی های «من / تو» و البته شواهدی عاطفی که برای ذهن مخاطبان شعر کهن فارسی آشناست «عاشقانه» خواندم؛ گرچه واقفم که جز بر مبنای تسمیه های کلّی بر اساس وجوه موضوعی و معنوی غالب و اکثریتی هر شعر، ستم است اگر اجزاء و فرازهای مختلف شعری را تنها به یک صفت موصوف کنیم و به یک چوب برانیم و با یک خطاب واحد توصیفش کنیم و بنامیمش. این مسأله مخصوصاً در اشعار کهن تر یا کهن گراتر که اغلب بیت محورند، شایان توجه است. به بیان دیگر، جز در متون روایی منظوم و برخی متون شعری با رویکردهای واحد موضوعی (مثلاً اندرز و بیان حکمت و...) معمولاً سخت می توان اشعار را با وصف های قطعی توصیف کرد. حتی در شعر معاصرتر که بنای کار عموماً بر وحدت کلّ شعر و نگریستن به کلّ یک شعر به عنوان واحد شعری قرار می گیرد نیز، با عنایت به تأویل های مختلفی که می توان در آن واحد از (برخی از) اشعار داشت، حکم راندن بر این که یک شعر از اساس عاشقانه یا اجتماعی یا... است ولاغیر، اگر نگوییم غیرممکن و خطا، لااقل دشوار و شک پذیر است. با این همه، همان طور که اشاره وار گفتم، برخی از اشعار نیز از این دایره مستثنی اند و بنا به گونه ی برخی از شعرها می توان آن ها را قطعاً واجد موضوعی خاص و موصوف به صفتی ویژه دانست. شعر حاضر، از آن شعرهایی ست که به گواهی بخش غالب ابیاتش می توانیم در مورد عاشقانه بودنش تردید نکنیم. جنس این شعر و خونِ (به اعتباری) رقیق یا (به اعتباری حتّی) غلیظِ آرکاییسم در رگ آن، ما را بر آن می دارد که موج و کانال خودمان را با آن تطبیق دهیم و بر اساس آرمانی که همین شعر با همین ویژگی های وجودی می خواسته دنبال کند و به آن برسد داوری اش کنیم. با آن که عناصری مانند «پرستو و لانه» و «شهر»، رنگ‌مایه‌ای از واژگان و فضای امروزی بر این شعر پاشیده اند، و با صرف نظر کردن از عناصر بینابینی (که هم می توانند امروزی تلقی شوند و هم حاصل مطالعات شاعر در اشعار پیشینیان) مانند «دیوانه شدن»، «فکر و خیال»، «سجده»، «عطر تن»، «خواب دیدن»، «شانه کردن مو»، «پادشاه» و «کاخ ویرانه»، اما حضور عناصر موازنه ای کهن تر مانند «محراب و بتخانه» و «شمع و پروانه» (با آن که فقط دو بیت از هفت بیت این شعر را به خودشان اختصاص داده اند) آن قدر در این شعر مسلّط و قوی ست که ما را ناچار می کند با مواجهه ای از جنس مواجهه مان با اشعار کهن تر (مثلاً اشعار سبک عراقی یا نهایتاً دسته ای محافظه‌کارتر از اشعار دوران قاجار) با آن رو به رو شویم. بر همین مقتضاست که مثلاً در هنگام خواندن بیت «در سجده بودم، ناگهان یاد تو افتادم / عشق تو محراب مرا بتخانه خواهد کرد»، با خودمان می گوییم: کاش شاعر مصراع نخست را این گونه سروده بود: «در سجده بودم، یاد ابروی تو افتادم» تا همان طور که از تناسب یا بهتر است بگوییم تضاد «مسجد / بتخانه» در حافظه ی ادبی مخاطبان آشنا با شعر دیروز یاری جسته، از نسبت «ابرو / محراب» هم در همان جهت کمک می گرفت. چرا تا این جای کار این همه روی کهن گرایی و نوگرایی متمرکز شدم؟ آیا به باور من سرودن شعر خوب کهن گرا، ذاتاً ناخوشایند و منفی ست؟ اصلا و ابدا! به اعتقاد این بنده ی حق، مخاطب امروزی شعر فارسی، هنوز می تواند از یک بیت خوش ساخت و خوب که با ارکان و نگاه کلاسیک نوشته شده باشد هم لذت وافر ببرد زیرا همین مخاطب امروزی، از شعر دیروزیِ سعدی و حافظ و صائب هم لذّت می برد. پس با اصل شعر خوب نمی توان مخالفتی داشت؛ چه کهن گرا باشد و چه نوگرا. مهم خوب بودن شعر و تناسب همه جانبه ی آن و با هم چفت بودن در و تخته ی هر شعر خاص است. برای همین است که در بیتی مانند بیت دوم، آن پیشنهاد را برای پربارتر شدن آن بیت در همان جهت و فضایی که در آن خلق شده است، نافع دانستم. اما آیا خوش ساخت و قوی بودن یک بیت یا یک شعر خوب کهن گرا، به تنهایی برای در اهتزاز دانستن آن کافی ست؟ اگر بخواهم با شاعر این شعر صادق باشم، باید عرض کنم که متأسفانه، نه! ایرادم به ماجرا اصلاً این نیست که: «شاعر تنها باید هرآنچه دیده و با آن رو به رو بوده را در شعرش بیاورد» و نمی خواهم مثلاً از شاعر بپرسم که: «مگر شما تا به حال بتخانه دیده ای یا در احساسِ در محراب نماز خواندن را چشیده ای یا تصویر سوختن پروانه ای (یا اصلاً شاپرکی) با شعله ی شمع را یک بار در زیست شخصی خودت به چشم خودت دیده ای؟ پس چگونه می توانی از چیزی برای بیان حرف دلت و قابل فهم و قابل لمس کردن حرف دلت برای مخاطبت استفاده کنی که برای خودت هم ملموس نیست؟». نه، این را نمی خواهم بگویم زیرا می دانم که دستمایه های کار شاعر، فقط دیده های او نیستند؛ همان طور که حافظ شیرازی هم «ملائک» و «گِلِ آدم» را ندیده بوده ولی توانسته از آن ها برای پرداختن یک بیت خوب یاری بگیرد. در این جا حرفم چیز دیگری ست؛ این که: اختراعِ دوباره ی چرخ، دیگر اختراع نیست! واضح تر اگر بخواهم بگویم، باید خطاب به شاعر عرض کنم که: آیا خود شما تا به حال در ابیات پیشینیان به وفور این تصویر را ندیده اید که شاعر عاشقی با یاد معشوق، مسجد را رها کند و به بتخانه برود؟ قطعاً فراوان دیده اید. حرفم این است که شنیدن چندباره ی حرفی قدیمی (هرچقدر هم که خوش ساخت باشد) دیگر لطفی برای مخاطب نخواهد داشت. قبول دارم که ما گاهی می توانیم از برخی روابطِ پیش تر ساخته شده توسط شاعران پیشین، به نفع کار خودمان استفاده کنیم تا بدون نیاز به اختصاص دادن بخشی از مجال اندک وزن به تکرار سخنی، ناگفته حرفی را به مخاطب منتقل کنیم؛ حرفی که با اشاره ای کوتاه و اندک، مخاطب را به یاد رابطه ای یا سخنی یا مضمونی پرسابقه بیندازد و ما را از گفتن آن بی نیاز کند. امّا به باور من، شعر نوشتن در فضا و جنس شعر کهن، جایی ارزش دارد که شما چیزی بی سابقه به گنجینه ی شعر کهن بیفزایید. یعنی چه؟ یعنی مثلاً بیت خوش ساختی بسازید در همان فضای کهن (که تا این جایش هیچ مخالفتی با آن نداریم) ولی در آن، یا حرفی زده باشید که مندرس و تکراری نباشد، یا اگر حتی حرف شما حرفی پرتکرار و ازلی ـ ابدی و سرمدی است (مثل خیلی از حرف های شاعران مختلف که در اصل یک سخن واحدند اما هر شاعری به شکل منحصر به فردی آن را با تمهیدات یا صور خیالی نو بیان کرده است)، آن را با استفاده از عناصری به مخاطب عرضه کنید که مجموعه ی استعاره ی کلّی یا تصویر کلّی یا روابط کلّی بین عناصر آن، برساخته ی شخص شما باشد و در عین حال (اگر شاعر مایل است)، از دایره ی فضای کهن هم بیرون نیفتد. بگذارید مثالی بسازم شاید منظورم بهتر فهمیده شود. فرض کنید من می خواهم در فضای یک غزل کهن گرا، با «خال چهره ی معشوق» مضمون بسازم. اگر بخواهم از تصویر «اسفند» یا «دانه ی فلفل» بهره بگیرم، چه لطفی خواهد داشت و چه چیزی بر آنچه که بارها گفته شده افزوده ام؟ چه شاعرانگی یی «خودم» به خرج داده ام؟ چه چیز تازه ای که حاصل قوه ی خیال من باشد (نه حاصل مطالعات ادبی ام) آفریده ام؟ خُب، در این جا من اگر (در فضا و زبانِ کهنِ دیگر ابیاتِ غزلی فرضی) خال را مثلاً به «کنجد سیاه روی نان بربری» تشبیه کنم، هم خنده دار خواهد شد و هم با آن فضای کهن در کلّیت شعرم منافات خواهد داشت و بیش از حد امروزی خواهد بود. پس باید دنبال چیزی باشم که هم بوی قدمت از مجموعه ی تصویری آن به مشام برسد و هم تصویر برساخته ی خودم باشد؛ مثلاً چه؟ مثلاً «طلوعِ ستاره ای سیاه در آسمانِ آفتابی»؛ تصویری که البته خیلی قدمایی نیست و می تواند در شعری امروزی هم استفاده شود (بینابین است) ولی خوش نشستنش در یک فضای کهن هم بعید نیست. البته این را فی‌البداهه عرض کردم و با تأمل بیشتر حتماً می توان تصاویر بهتر و مناسب تری هم یافت. پس توصیه ام به شاعر در مرتبه ی نخست، نوآوری و با چشمِ خیالِ «خود» دیدن است؛ ولو در فضای کهن. علاوه بر مواردی که عرض شد، گمان می کنم در بیت «تا می شود از خانه ات بیرون مرو زیرا...» غلطی تایپی در متن رخ داده است. نکته ی مهم آخر که مایلم سخنم را با آن پایان ببخشم، در مورد بیت آخر این غزل است؛ جایی که شعر ناگهان از فضای تغزلی خارج می شود و صبغه ای اجتماعی می گیرد. می دانم که در ادبیات قدیم هم تشبیه معشوق به «شاه و سلطانِ عشق» بی سابقه نیست و بر حدیثی نبوی که غزل به آن ارجاع دارد نیز واقفم. اما نمی توان ناسازگاری فضای کلی این بیت آخر با دیگر ایبات این غزل را نادیده گرفت و بر آن چشم بست.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.