توجه بیشتر به فردیتِ ذهنی




عنوان مجموعه اشعار : سحور
شاعر : فرشاد سپهرپور


عنوان شعر اول : گیسو پریش
گیسو پریش دختر ترسا که می روی
غم می خورم همیشه ازاینجا که می روی

از هوش می روند همه شیخ های شهر
یکشنبه صبح ها به کلیسا که می روی

زیباست پیچ خوردن پای کشیش ها
از پله های صومعه بالا که می روی

در سینه ام تنور حسد شعله می کشد
حتی کنار عکس مسیحا که می روی

تا صبح از خدا طلبِ خواب می کنند
شب ها میان خاطر آن ها که می روی

حالی برای گفتن یک شعر خوب نیست
حالم چقدر بد شده حالا که می روی


(فرشادسپهرپور)
در آیین ترسایان رسم چنان است که یک شنبه صبح ها به کلیسا می روند

عنوان شعر دوم : رود بی جریان
بی خیال روزگارم فکرِ فردا نیستم
رودِ بی جریانم و دنبال دریا نیستم

گاه حق داری اگر حرف از جدایی می زنی
چون تو زیبایی ولی من هیچ زیبا نیستم

دوست داری پیش من باش و نمی خواهی برو
هر چه بی تابم کنی اهلِ تمنّا نیستم

باد را با گیسوان خویش عطرآگین مکن
عطر وقتی عطرِ تو باشد شکیبا نیستم

هر چه می خواهی مرا در بند تنهایی بکش
تا زمانی که خدایی هست تنها نیستم

کُشت ما را زندگی ای مرگ دستم را بگیر
بیش از این شایسته ی غم های دنیا نیستم

(فرشادسپهر پور)

عنوان شعر سوم : صبح دلنشین بهار
قدم بزن که پریشان کنی خیابان را
بکش به قعرِ جنون عابران حیران را

تو ای پریِ نجیبی که پرنیان داری
اسیر کرده غمت مردمِ پریشان را

میان زلف تو عطرِ کدام عطّار است
که غرق دلهره کرده گلاب کاشان را

نسیم خرمن زلفت به یاد می آرد
هوای باغ و شمیمِ بنفشه زاران را

در انتظار تو عمرم چنان به گریه گذشت
که چشم های ترم خسته کرد باران را

برای دیدنت ای صبحِ دلنشینِ بهار
چقدر حوصله کردم شبِ زمستان را

خوش آن زمان که بیایی دوباره در شبِ شعر
دچار غصّه کنی عده ای غزل خوان را

(فرشادسپهرپور)
نقد این شعر از : مریم جعفری آذرمانی
شعر اول، قافیه‌های «ترسا، اینجا، کلیسا...» و ردیفِ «که می‌روی» علاوه بر ضرورتشان برای ایجاد شکلِ غزل، نوعی ترکیب معنادارِ آوایی هم ساخته‌اند، گویی نوعی افسوس و حسرت از به دست‌نیامدنِ این دخترِ ترسا، در بیانِ گوینده با همین ترکیب آوایی ایجاد می‌شود. استفاده از کلمات و عباراتی مثلِ شیخ‌های شهر، صومعه، دخترِ ترسا و... اگرچه از یک منظر، یادآورِ ادبیاتِ کلاسیک فارسی‌اند، اما از آنجا که لحنِ بیانِ شاعر و کارکردهای نحویِ شعر، بسیار روان و معاصر است، کلمات و عباراتِ مذکور، باعث شده‌اند که فضای شعر، بینِ خواب و واقعیت باشد، یا مثلاً در جهانِ یک فیلم یا داستان، واقعیت داشته باشد. به بیان دیگر، شاعر جهانی را در این شعر ساخته که زمان در آن متعلق به خودِ این جهان است و مثلاً این‌طور نیست که هر جزئی از شعر را از تاریخ و جغرافیاهای جداگانه گرفته باشد و صرفاً توصیفی شاعرانه ارائه کرده باشد. شاید بتوان گفت، این شعر از جهاتی منحصر به فرد است، و صمیمیت و روانی و سادگیِ بیانِ شعر، باعث می‌شود که ورای واقعیت داشتن یا نداشتن، برای مخاطب باورپذیر باشد که گوینده عاشق یک دخترِ مسیحی شده است، و این یعنی که شاعر در گفتنِ این شعر و ارائۀ فضای ذهنی‌اش، موفق بوده است. (البته شاید اگر به جای گیسوپریش از عبارتی امروزی‌تر و به جای ترسا از مسیحی استفاده می‌شد و در پیِ آن ترکیبِ کلِ مصرعِ اول کمی تغییر می‌کرد با شعری به مراتب نوتر روبرو بودیم)
شعر دوم، که دارای مفاهیم عاشقانه در کنار درونیاتِ شاعر و کم و بیش مفاهیم ازلی ابدی است، در کل، شعرِ منسجمی است، قافیه و ردیف اگرچه نقشِ شکل‌دهی به شعر را هم دارند، اما شاعر با بیانِ روانِ نحوی آن‌ها را طوری در شعر آورده است که گویی یکی از کلماتِ ناگزیرِ شعرند و همۀ این‌ها ویژگی‌های خوبی برای یک غزل است، تنها سطری که به نظر می‌رسد با بقیۀ سطرهای این شعر هماهنگ نیست و می‌توان در آن ویرایشی صورت داد، سطرِ «باد را با گیسوان خویش عطرآگین مکن» است، در این سطر، اگر به جای گیسوانِ خویش، موهایت، می‌آمد (و در پیِ آن تغییرِ اندکی در کلِ عبارت، تا با وزن هماهنگ باشد) و همچنین فعلِ «مکن» به صورتِ «نکن» می‌آمد (که امروزی‌تر است) بیان امروزی‌تر و صمیمی‌تری می‌داشت. شاعرِ این شعرها، با توجه به آن‌که نحوِ زبان را درست و روان، به کار می‌برد، بهتر است در کل، از بعضی از کاربردهای نحوی، پرهیز کند، مثلاً در همین سطر، گیسوانِ خویش، و مکن (به جای نکن) سطر را به طور کلی کهن کرده است در حالی که کلِ شعر این طور نیست.
شعر سوم، با اینکه ویژگی‌های خوبِ دو شعر قبلی را تا حدود زیادی دارد، اما به نظر می‌رسد، مضمون بیت‌ها کمی از شیوه‌های رایجِ شعر عاشقانه بهره گرفته است، در حالی که با توجه به دو شعر قبلی، می‌توان از شاعر انتظار داشت که از فردیتِ ذهنیِ خود دور نشود، مثلاً بیتِ «میان زلف تو عطرِ کدام عطّار است/ که غرق دلهره کرده گلاب کاشان را» از آن دسته بیت‌هایی‌ست که هر شاعری که با فنون شعری آشنا باشد می‌تواند بگوید (زیرا تنها عنصری که این بیت را شاعرانه کرده، ارتباطی‌ست که بینِ عطرِ معشوق و گلاب کاشان وجود دارد)، در حالی که در دو شعرِ قبلی، این طور نبود و به نظر می‌رسید یک ذهنِ مشخص با امضای مشخص آن‌ها را گفته است. همچنین در بیتِ مذکور، زلف، چندان دیگر کاربردی ندارد و برای توصیفِ این تصاویر، (همانطور که در شعر قبلی هم گفته شد) امروزه به سادگی از «موها» یا «موی تو» یا... استفاده می‌شود، یا مثلاً عطار، امروزه لزوماً در معنای کسی که عطر می‌سازد یا می‌فروشد به کار نمی‌رود (شاید در گذشته دو معنی داشت اما امروزه عملاً به مکانی که داروهای گیاهی در آن فروخته می‌شود عطاری گفته می‌شود و اگرچه عطر و بو هم در آن نقشی دارد، یا مثلاً در اقلیمی ممکن است به عطرساز بگویند عطار، اما به دلیلِ بار معناییِ گسترده‌اش، لزوماً به عطرِ موردِ نظرِ شاعر اشاره نمی‌کند)

منتقد : مریم جعفری آذرمانی

مریم جعفری آذرمانی، پنجم آذرماه سال 1356 در تهران متولد شد. از سال 1375 فعالیت ادبی خود را آغاز کرد. اولین مجموعه شعرش در سال 1385، ده سال پس از آغاز فعالیت ادبی‌اش منتشر شد. از این شاعر تا امروز، کتابهای متعددی منتشر شده است. از دیگر فعالیتهای او ترجمه ...



دیدگاه ها - ۲
هادی قربانی » سه شنبه 15 اسفند 1396
درود به شاعر
هادی قربانی » سه شنبه 15 اسفند 1396
درود به شاعر

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.