جمع همۀ لوازم شعر




شاعر : راشین گوهرشاهی


باز در فکری که برگردی نمی دانم چرا!

چادر مشکی به سر کردی نمی دانم چرا!



یک نفس دنیا حماقت کرد و یوسف دل نبست

تا ابد درگیر این دردی نمی دانم چرا!


گریه های حسرتت آشوب طوفان و بلاست

عشق را دیوانه تر کردی نمی دانم چرا!


یک جهان تاریک تو یک شهردلتنگت ولی...

شمع را با خود نیاوردی نمی دانم چرا!



می روی اما نگاهت پشت سر جامانده است...

غصه دارم دیر برگردی نمی دانم چرا!


عهد کردی قایقم را سمت ساحل می بری

اینقدر در عهد، نامردی نمی دانم چرا!


گفته بودی مرده ام وقتی ببینم نیستی

با من دیوانه سر کردی نمی دانم چرا!


من نمی دانم کجا باید تورا پیداکنم

با من و افسانه ام سردی نمی دانم چرا!


تو کجا...اینجا کجا...دریا کجا... صحرا کجا...

مثل یک دیوانه ولگردی... نمی دانم چرا!





شاعر: راشین گوهرشاهی
نقد این شعر از : فریبا یوسفی
دقت در جزییات شعر را در غزل دیگری از خانم راشین گوهرشاهی ذکر کردم و این غزل از ایشان را ـ که نشانه‌هایی از روزآمدی زبان در آن جلوۀ بیشتری دارد ـ با نگاهی کلی‌تر مرور می‌کنم.
این که شاعر توجه به قالب‌های کهن دارد و در بهره‌گیری از عناصر اصلی و اساسی شعر اهتمام می‌ورزد، نشانه‌هایی از نگاه دقیق وی به ما می‌دهد. پیداست که خانم گوهرشاهی خود را ملزم به تکرار آنچه خوانده و آموخته نمی‌داند. او مایل است تجربه‌ها و یافته‌های شخصی خود را شعر کند و در این امر، به «حس» و «حال» خود متعهد و پایبند است. این غزل از خانم گوهرشاهی، با خود آن شور و شیدایی را دارد که لازمۀ سرودن است و بی‌تردید می‌داند که این مولفه، اگرچه بسیار لازم و ضروری است، به هیچ وجه کافی نیست. شیدایی شاعر و جانِ جنون‌مند او، باید بتواند با ابزار کارآمد بیامیزد تا مجموعه‌ای کامل و رنگین پدید آورد. نه این که این نکته در شعر ایشان رعایت نشده، بلکه به‌کمال نبوده است؛ تا حدودی پراکندگی تصاویر و نیز ضعف ارتباط مصرع‌ها در یک بیت و ... که برخی از آن‌ها در غزل دیگری از خانم گوهرشاهی ذکر شد، می‌تواند با اندکی تقویت، توجه و وسواس بیشتر از سوی شاعر و تبدیل آن‌ها به هماهنگی تصاویر و انسجام اجزاء شعر، غزل‌های ایشان را به نمونه‌های از غزل‌های ساده و سالم امروزی تبدیل کند.
هماهنگی وزن و ریتم این غزل با محتوا و حال شعر، از نکات قابل توجه آن است. به نظر می‌رسد، شاعر در لحظۀ سرودن، به میزانی که از تصنع دور و به سرودنِ بی‌مزاحمتِ آگاهی نزدیک‌تر باشد، شعری دلنشین‌تر خواهد سرود. این غزل در کلیت خود، چنین حسی به مخاطب منتقل می‌کند. ردیف «نمی‌دانم چرا» اگرچه دشواری خود را بر شاعر تحمیل کرده است اما از دوری شاعر از تصنع و سرایشِ ناخودآگاه او نشانه‌هایی دارد.
با این همه، ناگزیرم از دعوت شاعر به «توجه به جزییات». خواه ناخواه، همین جزییات، تمامیت شعر را می‌سازند و اگر در بیتی به زیباییِ تعابیری مثل: «یک جهان تاریکِ تو» و «یک شهر دلتنگت» برمی‌خوریم، انتظارمان از سازندۀ این تعابیر زیبا این است که در مصرع بعدی، به آوردن شمعی از آن سو، بسنده نکند. شمعی که هیچ مابه‌ازایی ندارد، نه در شعر، نه در بیت. پس لاجرم، به این ظرایف هم توجهی لازم است تا شعر را همگام با عاطفه و اندیشه، از زبان و ساختار کاملی برخودار کند.
با آرزوی توفیق بیشتر برای خانم گوهرشاهی.

منتقد : فریبا یوسفی

 شاعر، نویسنده، منتقد ادبی تولد: 22مهرماه 1349، تهران تحصیلات: فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران آثار و فعالیت‌ها: ـ مجموعه شعر "حالا تو"، نشر تکا، 1387(برگزیده جایزه ادبی پروین اعتصامی( ـ "تا روح تنهای تن‌ها"، مجموعه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.