زبان، موسیقی، تناسب



عنوان مجموعه اشعار : مرگ شعر
عنوان شعر اول : گیلان بیابان ندارد
(سر می گذارم به جنگل، گیلان بیابان ندارد)
عاشق که باشی غریبی گیلان و کرمان ندارد
چشم ترِ عاشق من سرچشمه ی شور دریاست
شیرینی نقش سنگت را طاق بستان ندارد
مجنون و رسوای عالم در مشرق و مغربم من
پهنای رسوایی ام را ملک سلیمان ندارد
دنبال یک رد پایی اما دریغ از نشانی
این خانه سامان ندارد، این کوچه عنوان ندارد
بم اسم هم وزن غم شد هر چند از نو بخندد
شادی آبادی اش را یک شهر ویران ندارد
در هشتمین خوان رستم دیگر خبر از سفر نیست
خوان خیانت، برادر توران و ایران ندارد
بگذار ای بهترینم این قصه پایان بگیرد
هر چند این قصه هرگز آغاز و پایان ندارد...


مصرع اول تضمینیه از شعر خانم پونه نکویی شاعره شهر بندر انزلی:
سر می گذارم به جنگل، گیلان بیابان ندارد
وقتی که دلتنگ باشی بن بست پایان ندارد
وقتی که دلتنگ باشی کوهی پر از سنگ باشی
هر نامه ای می نویسی آغاز و عنوان ندارد...




عنوان شعر دوم : بال پرندگان رها
بعد از تو چشم منظره ها را گرفته اند
تنها مسیر سبز خدا را گرفته اند
دیگر افق زمینه ی پرواز عشق نیست
بال پرندگان رها را گرفته اند
در گوش باغ همهمه ی مرگ برگهاست
مرغان شادِ نغمه سرا را گرفته اند
داس و تبر زجامه ی عریان سروها
دستان التماس دعا را گرفته اند
(تنها صداست که می ماند) اما درون باغ
حتی خیال و وهم صدا را گرفته اند
فصل بهار، رویش مان را گمان مبر
وقتی ضمیر شخصی ما را گرفته اند
آب از هراس حادثه خشکیده سال پیش
از ریشه های خشک، هوا را گرفته اند.
-
شعر دل گلايه ي شاعره از جهان وطن اكنونه. مدرنيسم و پساهاي اون و لاغير...




دیگر کسی برای تو سنگ صبور نیست
در سرزمین خاطره هایی که دور نیست
دیگر کسی برای تو سنگ صبور نیست
کفاش ها برای چه نوبت نشسته اند
در جاده ای که رهگذر یک عبور نیست
رستم میان چاه برادر شکست؛ حیف
دیگر برای معرکه گیری غرور نیست
شاعرسرودِ مزرعه ی سبز شعر مُرد
آوازه خوان میان صدای تو شور نیست
بازار شهر رنگ کسادی گرفته است
دیگر حسابهای کسی جفت و جور نیست
حتی میان آینه ی آفتاب هم
دست نوازشی به بلندای نور نیست
حتی طناب دارِ مجازات بی کس است
آیا میان شهر شماها شرور نیست؟!
ذهنم پر از چکاچک حال است مدتیست
دیگر برای خاطره وقت مرور نیست
فالی زدم که فصل خطاب غمم شود
حافظ چه شد که حرف تو هم از سرور نیست
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، به نقد سه غزل خواهیم پرداخت. هر سه غزل مردّف هستند و در فضای عشق و اندوه و اعتراض سیر می کنند. شاعر، غزل نخست را در استقبال از غزل خانم پونه نیکوی سروده است و در دومین غزل هم سطری از زنده یاد فروغ فرخ زاد وام گرفته است.
در غزل نخست، پیداست که جرقه ی سرایش شعر، پس از شنیدن شعر دیگری زده شده است؛ نخستین مصراع از طلیعه ی غزل، عیناً مصراع شاعر دیگری ست. همین مصراع اقتباسی نخست، به شاعر برای رقم زدن و تکمیل مضمون بیت یاری رسانده است؛ شاعر در دومین مصراع در کنار «گیلان و جنگل و بیابان»، از «کرمان» یاد کرده است. ممکن است بپرسیم چرا «کرمان»؟ جز اقتضای قافیه، شاعر کوشیده است چهارمین رکن جاافتاده ی مصراع نخست را به فراخور و به تناظر «بیابان» بیفزاید. توجه به تناسباتی از این دست، در ادامه ی کار هم دیده می شود و می توان به نیکی از مواردی مانند کارکرد ایهامی «شور» در «سرچشمه ی شور دریا»، کارکرد ایهامی «شیرینی» در بیت دوم، نسبت موسیقایی «خبر / سفر» در بیت ششم و پر شدن خالیگاه دومین سطر از همین بیت با لغت «برادر»، و پایان پذیرفتن غزل با «پایان» یاد کرد. اما در کنار این توجهات تناسب جویانه ی مثبت، ایرادهایی هم در این شعر به چشم می آید. یکی مثلاً گسست موسیقایی بین «سنگت» و «را» در مصرع «شیرینی نقش سنگت را طاق بستان ندارد». در همین سطر، با آن که پیش از این توجه ایهامی به «شیرین» را ستوده بودیم، اما نباید از کاستی این معنا غافل ماند که: نقش سنگ، چگونه می‌تواند شیرین باشد؟! مورد قابل اشاره ی دیگر در این غزل، به «یک رد پایی» مربوط است. گفتن ندارد و پیداست که کجای کار می لنگد؛ در این جا، استفاده از یکی از «یک» یا «ی» به شکل «یک رد پا» یا «رد پایی» کفایت می کرده است و آوردن این هردو نشانه ی ناشناسایی با آن که در زبان محاوره گاه مرسوم است، از اغلاط دستوری ست. کاربرد بیانی «بم اسم هم وزن غم شد» هم دل نشین به نظر نمی رسد؛ کاربرد عرفی ما فارسی زبانان معمولاً «بم اسمی هم وزن غم شد» یا «اسم بم هم وزن غم شد» است و در حالت کنونی، ذهن مخاطب بر مبنای عاداتش از «اسم» آزار می بیند. مشدّد شدن قهری «شادیّ» به ضرورت عروض، از دیگر نادلنشینی های این شعر است. علاوه بر این، باید بر روی «یک» در «یک شهر ویران ندارد» هم تأمّل کرد؛ که البته اگر آن را از باب تأکید (یک شهر ویران = حتّی یک شهر ویران = هیچ شهر ویرانی) فرض کنیم، ایرادی بر آن وارد نیست. برعکس تعریفی که از کاربرد «برادر» در بهینه پر کردن خالیگاه بیت ششم کردیم، برای «ای بهترینم» اتفاق افتاده است. آدمی حس می کند که جای این عبارت در بیت چندان محکم نیست و با وابستگی ها و ربط های معنوی یا لفظی استواری پشتیبانی نشده است و هر چیز دیگری می توانسته به جای آن بنشیند. بی تعارف تر اگر بخواهم عرض کنم، باید بگویم که احساس می کنیم تنها توجیه و ضرورت حضور این عبارت، پر کردن وزن «بأیّ نحوٍ کان» بوده است.
اما برویم سروقت شعر دوم. در دومین غزل، پراهتزازترین نکته، زبان روان و صمیمی ست. شعر، شعر معترضی ست و در عین حال، فراقی بودنش آن را موصوف به صفت عاشقانه هم قرار می دهد. شعر، حکایت فقدان هاست اما نه فقدان هایی که نیستند و هرگز نبوده اند؛ بل فقدان هایی که گویی روزگاری بوده اند و حالا دیگر نیستند. شاید همین ویژگی شعر است که در بن و پایه ی مضمونی و محتوایی، آن را در کنار اشعار واجد مفاهیم دلچسب سرمدی ازلی ابدی (که می تواند سخن همه ی انسان ها در همه ی زمان ها باشد) می نشاند؛ دارای قابلیت پیوند با الگوی کهن از دست رفتن شرایطی مثبت، چونان هبوط از بهشت. ردیف مجهول غزل، هوشمندانه به کار گرفته شده و ضمن انگشت ننهادن بر پیشانی متهمی خاص، هر کسی را بالقوه مستعد مقصود کرده است. این ردیف مخصوصاً در کاربردهای مختلفی که شاعر از معانی منعطف واژه ی «گرفته اند» کشیده است (گرفتن به معانی: بستن چشم در سطر نخست، مسدود کردن در سطر دوم، مصادره کردن در سطر چهارم، دستگیر کردن در سطر ششم، سلب کردن و قطع کردن در سطر هشتم، زدودن در سطر دهم و...)، حسن انتخاب به شمار می رود. در این میان، کاربرد معنایی ردیف، مخصوصاً در بیت سوم چشمگیرتر است. توجهات تناسب بخشانه ی شاعر هم در این غزل ستودنی ست؛ مثلاً در «مرگ برگ» و «دستان التماس دعا». اما این غزل با این همه خوبی، دو اشکال کوچک و بزرگ هم دارد؛ اشکال کوچکش، به «چشم منظره ها» مربوط است. در سطر نخست غزل، دو معنای «چشم کسی چیزی را گرفتن (جلب توجه)» و «چشم کسی را گرفتن (بستن و پوشاندن چشم های کسی با دست)» در ذهن مخاطب تزاحم می کنند و پس از جنگی مقطعی با خویش، معنای دوم ارجح به نظر می رسد. این از این! پس تا این جا مشکل عمده ای نیست. مشکل از آن جا شروع می شود که ما در ذهن به دنبال تشخص «منظره ها» می گردیم تا برای آن «چشم» قائل شویم! به نظر می رسد که فرایند جاندارانگاری نمی تواند به شکلی موفق در ذهن مخاطب اجرا شود. مشکل بزرگ این شعر، یک مورد ایراد وزنی ست؛ درست در جایی که شاعر لَختی از سخن خود خارج شده و خواسته فرازی از شعر فروغ را وام بگیرد: «تنها صداست که می ماند»...
در شعر سوم، پس از بیت نخست که ورودیه ی آرام و بی تنشی برای شعر رقم زده، تصویر دل نشین بیت دوم (کفاش ها برای چه نوبت نشسته اند) یقه ی مخاطب را می گیرد و مشتاقش می کند تا ادامه ی شعر را بخواند. استفاده از کاربردهای عمومی تر زبان، به بیان این شعر صمیمیت بخشیده. نمونه اش همین «نوبت نشستن» به جای «در نوبت نشستن» یا «جفت و جور» یا آن «هم»ی که در آخرین سطر غزل جا خوش کرده است. فراوانی استفاده از «میان» در این غزل البته دلچسب به نظر نمی رسد. اگر بخواهیم در این مورد حکمی کلی صادر کنیم، باید بگوییم که هرچه حالات بیان در یک شعر متنوع تر و غیرمکررتر باشند، زبان شعر غنای بیشتری می یابد و از ملالش کاسته می شود. به کار رفتن «چکاچک» در این غزل، (با آن که استعمال مرسوم این واژه در ادبیات پیشین ما برای القای صدای شمشیر بوده است) ستودنی ست و ثانیه های مقطّع و قطره گون زمان را خوب به تصویر کشیده است. آفتاب را به آیینه تشبیه کردن و نور را دستی نوازش گر بر رخسار این آینه دیدن نیز از آن حیث زیباست که شاعر ماجرا را واژگونه دیده است؛ خطوط نور را نه وابسته به خورشید، بلکه دست عاملی غیر از خورشید دیده است که بر چهره ی خورشید کشیده می شود. نشستن مصدر «عبور» به جای «عابر» در «جاده ای که رهگذر یک عبور نیست» نیز با توجه به اطلاق و کلیتی که ایجاد کرده، ستودنی ست. تعبیر «شکستن» و آن هم «شکستن در چاه» که با اِعمال جانشینی در «افتادن در چاه» حاصل شده، در سومین بیت این غزل، با آن که در نظره ی نخست عجیب به نظر می رسد، در همین بیت با «غرور» پیوند معنایی می خورد و توجیه می شود. در این شعر البته من «سرود مزرعه ی سبز شعر» را به دلیل بیش از حد انتزاعی بودنش نمی پسندم زیرا اولاً معتقدم که معلوم نیست این عبارت دقیقاً یا حدوداً می خواسته به چه چیزی اشاره کند (شعر به مزرعه ای سبز تشبیه شده که معلوم نیست سرود چنین مزرعه ای چیست) و ثانیاً شاعر با وجود انرژی زیادی که صرف پرداختن این عبارت کرده، چیز شگفت انگیزی (که ارزشش را داشته باشد) به شعر نیفزوده است.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۵
میلاد اصغرزاده » دوشنبه 10 اردیبهشت 1397
منتقد ارجمند جناب آقای آسمان از حسن نظر حضرتعالی و زمانی که برای پاسخگویی به نظراتم گذاشتید بسیار ممنونم
میلاد اصغرزاده » چهارشنبه 23 اسفند 1396
در مصرع: دنبال یک رد پایی اما دریغ از نشانی/ یک و ی هر دو در نقش مجهولی به کار نرفته اند. در واقع مراد از یی در کلمه پایی فعل هستی است: دنبال یک رد پا هستی، اما دریغ از نشانی البته حتماً ایراد در بیان بنده است که این سوء تعبیر ایجاد شده است. باز هم از حضرتعالی سپاسگزارم.
محمّدجواد آسمان » شنبه 25 فروردین 1397
منتقد شعر
حق با شماست آقای اصغرزاده‌ی عزیز. بی‌دقتی من را ببخشید. شاد و پیروز و رستگار باشید...
میلاد اصغرزاده » چهارشنبه 23 اسفند 1396
منتقد ارجمند جناب آقای آسمان با عرض سلام و ادب از نقد عالمانه ی حضرتعالی که در آن به تمام بیت ها توجه نموده اید و به نکات و ایرادات عروضی، زبانی و معنایی غزل های بنده پرداخته اید بسیار سپاسگزارم. بنده چند نقد دیگر شما را هم در سایت مطالعه کردم. احساسم این است که به ذاته به مفهوم نقد علاقمندید و برای آن دغدغه دارید، به ویژه از این منظر که نقد موثر و همه جانبه نگر فرصتی برای بررسی و مطالعه ی فرایند تاریخی شعر را فراهم می آورد.
محمّدجواد آسمان » شنبه 25 فروردین 1397
منتقد شعر
از لطف شما ممنونم دوست خوبم. سلام مرا به گیلان زیبا برسانید...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.