دو راه پیش پای شاعران



عنوان مجموعه اشعار : چهل
عنوان شعر اول : گواهی
در راه رسیدن به تو ، بودم دلشاد
عمرمن واعتبارمن ، رفت به باد
درمحضرعقد،گیرشاهدبودم
موهای سفید من گواهی می داد
صدیقه اسلامی



عنوان شعر دوم : تهدید
این عشق ، دوباره دردسر می گردد
این داغ بزرگ، دربدر می گردد
تهدید نمودست مرا خواهدکشت
ازجنگ فقط جنازه برمی گردد
صدیقه اسلامی

عنوان شعر سوم : درگیر
آهوی رمیده و پلنگی دیگر
درگیرتوام درون جنگی دیگر
امنیت این دشت مرا خواهدکشت
دردست توافتاده تفنگی دیگر
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، به نقد سه رباعی خواهیم پرداخت. رباعی که بنا بر روایت «المعجم فی معاییر اشعار العجم» رودکی واضع آن بوده و به روایت «تذکرة الشعرای دولت شاه سمرقندی» شاعران دربار یعقوب لیث صفاری برای نخستین بار سروده اندش، به هر حالت از کهن ترین قالب های شعر فارسی ست که بعدها توسط شاعران عرب زبان و ترک زبان و اردو زبان نیز تقلید شده. در آغازین دوران های شعر فارسی، رباعی های چهار قافیه ای فراوان تر بوده اند اما در قرون متأخر و از جمله امروز، رباعی های سه قافیه ای مرسوم ترند. رباعی با تمایز وزنش از دوبیتی و دو بیت جدا می شود و همین وزن معهود نیز با داخل شدن زحاف و اختیارات وزنی، به حالات مختلف تغییر پذیر است. از دیرباز، برای واپسین مصراع رباعی، نقش اساسی قائل بوده اند؛ هرچند در رباعی های معاصر، گاهی به چنین برجستگی و تشخصی التزام ندارند. بزرگ ترین نماینده ی رباعی، خیّام است (گرچه برخی در صحت انتساب همه ی آن رباعیات به خیام تشکیک کرده اند و برخی دیگر، چندین نفر را با نام مستعار خیام صاحب رباعیاتی می دانند که ما امروزه به نام خیام می شناسیم شان). از معاصران، گذشته از اوجی و حسینی و قیصر، در نسل حاضر، رباعی های بیژن ارژن اهتزاز و تشخص بیشتری دارد. دست کم نگاه به آثار دو تن از اینان، یعنی خیام و ارژن که هر دو عمده ی تمرکز قالبی شعر خود را بر رباعی گذارده اند، پرسش و پاسخ مهمی را پیش چشم ما می نهد؛ پاسخ به این پرسش که راز توفیق یک شاعر در رباعی سرایی چیست؟، با عنایت به کارنامه ی خیام و ارژن، می تواند این باشد که: معمولاً آن دسته از شاعران که این قالب را به عنوان قالب اصلی کار شاعری خود بر می گزینند، یا باید یک موضوع محوری را که از قابلیت انطباق با عاطفه ی جمعی (قابل انطباق با جهان بینی بی شماری از مخاطبان) برخوردار باشد و به راستی خود شاعر نیز آن را باور داشته باشد، نخ تسبیح مجموعه ی آثار خود کند (همچون خیام)، و یا اگر از پراکندگی موضوع برخوردار است، دست کم مضمون یاب باشد (همچون ارژن) و از اصل غافلگیری که ضامن تازگی هر اثر و متضمن شنیدنی بودن و در ذهن ماندن آن است، عدول نکند. این دو نکته، شاید منحصر به رباعی هم نباشند و بتوان آن ها را این طور به دیگر قوالب شعری نیز توسع داد که: هر شعر تازه ای که آفریده می شود، یا باید با توسل به موضوعی پیش‌دانسته توسط مخاطبان یا مرتبط با حافظه ی تاریخی مخاطبان یا عاطفه ی جمعی آنان و آنچه که به شکل فرازمانی می تواند برای هر انسانی در هر عصری «مسأله» باشد، توجه و پسند مخاطب را قلقلک دهد (مانند آنچه که حافظ و خیام کرده اند)، یا دست کم با خلق جهان تازه ای، خود را از حیث آرایه ای و مضمونی چنان غنی و متنوع کند که در شعر، چیز دندان گیر و نو و تازه ای برای جلب و جذب مخاطب (و در واقع دل نشین شدن شعر برای او) پیدا شود. یکی از چیزهایی که هنوز هم (با و جود تکثر انواع گونه های رباعی در دوران ما) می تواند یک تنه بار ماندگاری و جذابیت رباعی را بر دوش بگیرد، ضربه مندی مصراع آخر است که در اوج می تواند قابلیت ضرب المثل شدن بیابد.
در این سه رباعی، آنچه چشمگیرتر از هر چیزی ست، مضمون بدیع بیت «در محضر عقد، گیر شاهد بودم / موهای سفید من گواهی می داد» در رباعی نخست است و چیزی که پیش از این از آن با عنوان «قابلیت زبانزد شدن» نام بردم در واپسین مصراع رباعی دوم؛ «از جنگ فقط جنازه بر می گردد».
اما ایراد عمده ای که بر این سه رباعی وارد است، پریشانی و عدم انسجام مصاریع است. در برخی از این رباعی ها به نظر می رسد که سطرها کمترین نسبت ممکن را با هم دارند. مثلاً ببینید در اولین بیت از رباعی نخست چه اتفاقی افتاده؛ در یک صحنه، شاعر را می بینیم که در راه رسیدن به معشوق، شادمان است. در مصراع بعدی، ناگهان همان شخصیت را می بینیم که عمر و اعتبارش بر باد رفته است. در بیت پایانی همین رباعی، در حالی که با به باد رفتن عمر و اعتبار شاعر (در مصراع دوم) کنار آمده ایم و ماجرای وصال را تقریباً از دست رفته می پنداریم، ناگهان شاعر را می بینیم که با موی سفید پای سفره ی عقد است و معطل شاهد. قبول دارم که شعر داستان نیست و وظیفه ی بیان همه ی جزئیات روایی را بر عهده ندارد؛ اما سپیدنویسی ها و بهتر است بگوییم پرش های بیجای روایی هم به جای آن که به تأویل پذیری چنین شعرهایی یا پربارتر شدن این دست شعرها از حیث پیچیدگی و فربگی و تراکم حرف های بیان شده منجر شود، بر ابهام و سرگیجه ی مخاطب می افزاید. در رباعی دوم هم باز با همین مسأله رو به رو هستیم؛ معلوم نیست «عشق»ی که شاعر در بیت نخست به آن اشاره می کند و (علی رغم دردسرهایی که به همراه دارد و شاعر هم به آن در ضمن سخنش اشاره کرده) طبیعتاً باید واجد و حاوی مهر و دوستی باشد، چرا به خصم و جنگ در بیت دوم می انجامد. در این خصوص، آنچه قطعاً در شعر مفقود است، نکات ناگفته ای ست که شاعر در دل داشته و نگفته و گمان کرده که مخاطب از فحوای کلامش بدان ها پی خواهد برد. یا اگر بخواهیم بدبینانه بنگریم و داوری کنیم، چیزی که در این میان می لنگد، منطق بیان است که چیزی کم دارد. در رباعی سوم نیز باز به همین امر به گونه ای دیگر بر می خوریم؛ در مصراع نخست، شاعر آهویی رمیده (احتمالاً استعاره ای از خودش) را همراه با پلنگی به تصویر می کشد. در مصراع دوم به جنگی اشاره می کند که ناگزیریم آن را مربوط به دو شخصیت پیش تر معرفی شده در این شعر (آهو و پلنگ) مربوط بدانیم. اما در مصراع سوم، شاعر حرف مصراع قبل خود را (اشاره به وجود جنگی در میانه ی این دو) نقض می کند و از وجود امنیت در دشت گزارش می دهد. و بالأخره در مصراع چهارم از «تو»یِ ناشناسی سخن به میان می آورد که طبعاً به خاطر تفنگ در دست داشتن، نمی تواند همان پلنگ باشد؛ مگر به شکل استعاری. حتی اگر «تو»یِ سطر پایانی را همان پلنگ سطر نخست فرض کنیم، باز هم وجود مصراع سوم گنگ و از بافت شعر جدا خواهد بود؛ چرا که در سه سطر دیگر، صحبت از جنگ آهو و پلنگ و وجود تفنگ در دست پلنگِ استعاری ست و نمی توانیم بفهمیم که آن آرامش و امنیت در آن وسط به چه معناست و چراست.
مسأله ی دیگر در این رباعی ها، مربوط به زبان و بیان است. در رباعی نخست، به دلیل سابقه ی ذهنی مان از نحو کهن و آرکاییک، نمی توانیم ایرادی جدی بر تقدم فعل «بودم» بر «دلشاد» بگیریم. اما در رباعی دوم حق داریم بپرسیم که «در به در شدن داغ» از حیث بیانی قصد انتقال چه معنایی را داشته است؟ در واپسین رباعی هم به کار رفتن «درون» به جای «در» آشکارا تنها توجیه عروضی دارد و بس.
به بهانه ی این سه شعر، می توان در مورد مطالب دیگری همچون میزان حضور من شخصی شاعر در این شعرها و حدّ پرش این عاطفه ی شخصی برای پیوند خوردن با عاطفه ی جمعی، و لزوم تنوع بخشی به گونه های مضمونی شعرها علاوه بر عشق (حیطه هایی همچون امور فلسفی و اجتماعی یا صرفاً دارای کارکرد هنری) نیز گپ زد که برای پرهیز از اطاله ی سخن، از آن می گذرم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.