رو به دیوار




عنوان مجموعه اشعار : بدون نام
شاعر : جواد اراضی نژاد


عنوان شعر اول : 1
من آخرین برگ از درختم که
با بند نافش حلق آویز است
یک شاخه ی لختم که در پاییز
با بی کسی هایش گلاویز است

یک گربه ی پیرم که در شبهاش
از جیغ جیغ موش می ترسد
سرباز غمگینی که انگشتش
آرام روی ماشه میلرزد

من یک جسد هستم که غسالی
روی تنش کافور پاشیده
تنهایی کبریت خیسی که
از ترس توی جعبه شاشیده

شرم بلوغ یک پسربچه
غسل جنابت می کند در من
با مرگ تدریجی م میسازم
مانند درد عادت یک زن

آبستن یک فکر بیمارم
مثل سگی که حامله باشد
از درد میپیچد به خود یعنی
باید به فکر قابله باشد

من با تمام شعرها قهر و
با واژه ی تاریخ درگیرم
من آخرین روز از همین تقویم
در انقضای خویش میمیرم

عنوان شعر دوم : 2
اندوهگینم مثل وقتی که
امواج، ماهی را به ساحل برد
اصلن به چیزش نیست دریا که
ماهی بدون آب خواهد مرد

پروانه نه، من کرم خواهم شد
از پیله تا قلاب راهی نیست
فرقی ندارد شمع با قلاب
وقتی که پایان جز تباهی نیست

جنگ بزرگی در سرم برپاست
در گوش من نجوا نکن لطفا
پیروزی از اول توهم بود
من باختم در بازی از یک زن

از جسم تا روجم لجن مال است
من با جذام فکری ام اختم
بعد از تجاوزهای پی در پی
در خلوت اشعار خود لختم

سمت بیابان راه می افتم
راهی به جز بیراهه پیدا نیست
امروز شاید آخرین روز است
در سرنوشتم نام فردا نیست


عنوان شعر سوم : 3
خواستم از خودم فرار کنم
برف بارید و بسته شد جاده
برنخورده به هیچ جای جهان
که کسی زندگی ش وا داده

مثل یک رودخانه ی غمگین
میپرم تا که آبشار شوم
از زمستان گریختم شاید
آخر برگریز بهار شوم

در تقلی شبیه گنجشکم
که کسی تیر توی بالش زد
یا شبیه ستاره ای مرده
که دلش مرگ را نمی خواهد

بغض کردم شبیه یک کودک
از جدایی مادر و پدرش
دست او را پدربزرگ گرفت
تا نفهمد چه آمده به سرش

کاشکی انتهای قصه ی من
خوب مانند شاهنامه شود
ولی افسوس رودخانه ی من
قصد دارد به دره ها برود...
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
دوست شاعرمان سه چهارپاره برای نقد ارسال کرده اند؛ هر سه واجد حدیث نفس و شرح خویشتن. اما علاوه بر شرح حال غم انگیز خود که ویژگی غالب هر سه ی این شعرهاست و به شکلی یکنواخت و غیرمتمایز، این قابلیت را به هر سه چهارپاره داده که (فارغ از تفاوت وزن شعر سوم) هر سه، از حیث محتوا و زاویه ی نگاه، یک شعر واحد به چشم بیایند، باید از ویژگی دیگری نیز در این اشعار یاد کرد؛ ویژگی یی که با ترازوی «نقد ارزشی»، طبعاً ارزشمند تلقّی نخواهد شد و آن دور شدن زبان شعر از نزاکت و ادب مرسوم است. در این باره، در پایان همین یادداشت، نظر شخصی ام را خواهم گفت؛ اما اجازه دهید ابتدا نگاهی فنی داشته باشیم به جزئیات شعرها... و از نخستین شعر آغاز کنیم:
در همان اولین سطر از نخستین چهارپاره، پایان یافتن یا بهتر است بگوییم نیمه کاره ماندن و پایان نیافتن مصراع نخست، و ختم شدنش به «که» از دلچسبی موسیقایی و بیانی کار کاسته است. همین نقصان یا بهتر بگوییم کراهت موسیقایی، در مورد وقفه ای که در میانه ی «حلق آویز» در سطر دوم آمده است هم مشاهده می شود. خلأ واژگانی در آغاز واپسین سطر از بند دوم، به خوبی و بسیار طبیعی با واژه ی «آرام» پر شده و در این باب باید به شاعر آفرین گفت. رسیدن از خیسی بند سوم به خیسی دیگرگونه ی بند چهارم با مراعات تناسب کلیدواژه هایی مانند «غسل و شرم [عرق]» نیز ستایش برانگیز است. اما باز در بند پنجم به نقصانی موسیقایی می رسیم؛ جایی که دو واژه ی قافیه ی بند یعنی «حامله و قابله» برای ایفای حق موسیقی باید مختوم به های ملفوظ تلفظ شوند. برعکس کارکرد مثبتی که «آرام» در این شعر داشت و پیش تر در موردش نوشتم، قرارگیری «یعنی» در پایان سطر سوم بند پنجم، کاربرد جالبی نیست و بر آن همان ایرادی وارد است که بر «که»ی مذکور در بند نخست وارد بود.
صحبت در مورد شعر دوم را با توجه به این که عمده ی حرف هایی که مرتبط با آن دارم، به همان بحث مقدماتی که به آخر این یادداشت موکولش کردم مربوط است، به پایان سخن وا می گذارم و به شعر سوم می پردازم. در دومین بند از چهارپاره ی سوم، وزن «آخرین برگریز بهار شوم» مختل است. در همین بند، تفاوت زمان افعال «می پرم تا که آبشار شوم / از زمستان گریختم شاید» هم توی ذوق می زند. همین مسأله در بند بعد هم احساس می شود؛ «در تقلی شبیه گنجشکم که کسی تیر توی بالش زد»، طبیعتاً و با توجه به نحو مرسوم بیان، باید این طور می بود که: «در تقلی شبیه گنجشکم که کسی تیر توی بالش زده»... به بیان بهتر، این گونه که: «در تقلی شبیه گنجشکی هستم که کسی تیر توی بالش زده است». مسأله ی ناهمگونی زبان افعال، در بند چهارم هم احساس می شود: «بغض کردم شبیه یک کودک / دست او را پدربزرگ گرفت». در این مورد اخیر، شاید کمبود یک «که» در میان سطرهای «از جدایی مادر و پدرش» و «دست او را پدربزرگ گرفت» است که تفاوت زمان افعال این بند را برجسته و مشکل ساز کرده است. در همین بند چهارم، مشدّد تلفّظ شدن «جداییّ‌ِ» باز از نظر موسیقایی چندان دلنشین نیست. مسأله ی آخری که باید بحث در مورد مسائل فنی این شعرها را با آن به اتمام رساند، مربوط است به واپسین بند شعر سوم؛ به «خوب بودن انتهای قصه ی شاعر، مانند شاهنامه». می دانیم که شاعر با آوردن این فقره، قصد داشته نقبی بزند به آن زبانزد مشهور «شاهنامه آخرش خوش است». از این نظر، حرفی و ایرادی بر شعر وارد نیست. اما باید از قول اخوان ثالث به شاعر یادآوری کرد که: «آخر شاهنامه، روایت شکست ایرانیان از تازیان است». اخوان معتقد بود که امثالی از این دست، وجهی ایران ستیزانه دارند و به دست «عربوفیل»ها بر ضد ایرانیان تولید شده اند و سپس در زبان خود ایرانیان رواج یافته اند. اخوان، حاجی فیروزِ نوروز را نیز یکی دیگر از نمودهای تحقیرآمیز ضدایرانی می دانست که در دوران استیلای عرب برای تحقیر فرهنگ ایرانی ایجاد شده است. این را تنها از باب تذکر عرض کردم تا به شاعر یادآوری کرده باشم که اگر این زبانزد در مقام تعریض به کار می رفت، شاید وجه شایسته تری می یافت.
شاید لازم به ذکر نباشد؛ اما بگذار این را هم بگویم که جز آنچه که تا این جا گفتیم، هر آنچه که گفته نیامد، در این سه اثر، خوب و ستایش برانگیز به نظرم رسید. شاعرانگی و خیال، مخصوصاً تشبیه که (در همه ی انواعش) مهم ترین جلوه ی عینیت بخش خیال در شعر است، در سطرسطر و بندبند این سه شعر، چشمگیر است. مخصوصاً نگاه نو و امروزی (که شاید توجهات امروزی به زبان نیز نتیجه ی همین فضاها و بازیگران نوین و امروزی در شعرهای این شاعر باشد)، در این سه شعر، شایسته ی قدرشناسی و تمجید است. باید به شاعر توصیه کرد که اجازه ندهد گستره ی مطالعاتش (که لازمه ی کار شاعری ست اما طبعاً بخش مهم و لازمی از آن، شامل مطالعه ی آثار کلاسیک خواهد بود) این روح معاصرت و نگاه امروزی و توجه به زدن حرف های امروزی با یاری گرفتن از به میان کشیدن پای شخصیت ها و المان ها و تصاویر امروزی را از شعر او سلب کند. زیرا آنچه که هر شاعری را فرداها با آن خواهند سنجید، علاوه بر قوّت و اعتلای ادبی سخنش، میزان سخنیت شعر او با دیده های خودیافته و بومی و هم روزگار خود شاعر است. التزام به این «روح معاصرت»، فی نفسه بسیاری از نقاط قوت را برای شعر به ارمغان خواهد آورد و شعر را از بسیاری از آفات دور خواهد نمود.
از این بحث های فنی بگذریم و برسیم به آنچه که در آغاز این یادداشت، دور شدن از نزاکت نامیدمش و وعده کردم که در پایان چند کلمه ای درباره اش بنویسم؛ وفور عباراتی جسورانه مانند «شاشیده، جنابت، عادت، به چیزیش نیست، تجاوزهای پی در پی، به هیچ جای جهان بر نخورده» در این سه شعر پیداست که شاعر، تأکیدی سنت شکنانه بر استخدام این قبیل سخنان دارد. این فی حد ذاته می تواند عیب تلقی نشود؛ به شرط آن که با فلسفه و جهان بینی و توجیهی بجا در هر شعر یا در مجموعه ی ویژگی های سبکی شاعر پشتیبانی شود. من گرچه شخصاً بسامد بالای این قبیل کلمات را در مجموعه ی شعرهای خودم نمی پسندم (و البته این دلیل نمی شود که همین را عیناً به شاعر دیگری با فضای ذهنی متفاوت و سلیقه و هدف متفاوت توصیه کنم)، اما نمی توانم حضور این کلمات را در شعر این شاعر (به طور مشخص، در همین سه شعر) به کلّی منفی ارزیابی کنم. لااقل می توان گفت که در برخی فرازها طنز تلخ حاصل از کاربرد این قبیل مفاهیم (که چه بسا القای آن ها با ترفند دیگری به این قوت ممکن نمی شد) کارساز بوده و در جهت اراده و هدف شعر استفاده شده است. اما با این وجود، شاید شاعر به منِ مخاطب حق بدهد که باز نتوانم چرایی به کار گیری تمامی این موارد را با این کثرت و فراوانی، هضم کنم و ممکن است منتقد دیگری در هنگام مواجهه با این اشعار، لااقل بخشی از کاربرد این کلمات غیرمؤدبانه را به حساب «اصرار شاعر بر جلب توجه مخاطب به هر قیمتی» بگذارد. به هر روی، این سه شعر، تنها شعرهای ثبت شده ی شاعر بر روی این سایت هستند و نمی توان تنها بر اساس همین سه شعر در مورد شعر او حکم راند. باید منتظر ماند و دید که آیا شاعر قصد دارد در مجموعه ی سروده هایش عرف شکنی و هنجارگریزی با استعمال این عبارات را به ویژگی عمومی و سبکی شعرش تبدیل کند؟ یا حضور چشمگیر این عناصر در این سه شعر، اتفاقی و استقرایی و ندرتاً رخ داده و صرفاً بخشی از تجربه های بیانی شاعر را در بر می گرفته است.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.