تمرين




عنوان مجموعه اشعار : مجموع شعر
شاعر : مهدی پودینه


عنوان شعر اول : من چقدر سادم
من چقدر سادم
من چقدرسادم که به هرحرفی خام شوم
من چقدرافتاده وتردشدم که محتاج این و آن می شوم
سخت دور وبرم آدمی پرمی زندکه آدمی دروجودش باشد/یادرفکردورگشتن یا درفکر چاپيدن از ما باشد
هر که را رو دادیم چه راحت سوار ما می شد/با زور سوارخرشیطان وگوئی او ارباب ما می شد
به هر رنگ و فریبی اند بد اهلان این دوره زمانه/دلم خون گشته از دست پشت خنجر زنان این دوره زمانه
به وقت خواب که سرم را گذاردم من بر بالین/به یاد آورم از روز تا به شب را چه کرده ام که سربرآوردم به بالین
به زیرلب اگربدبودافسوس اگرخوب بودلبخنداگرهیچ بودحسرت/همه را به یک نفس دهم بیرون بدون هیچ وپوچ ومنت
به فکر فرداهایم خیال ها میکنم باز/سراغ این دل ساده می روم باز
همه فکرم به فردای بهتر و روشن تر است از امروز/زبانم را نصیحت می کنم دگر بس است اشتباه وتمامش کن ازامروز
دلم می سوزد از عمرم که هیچ نفهميدم چه فهمیدم/فقط فهمیده ام از عمرم رفته و هیچ من نفهميدم
همه درکنارشان کسی دارند و درآغوش طفلی/من احمق ندانستم زندگی چیست که درآغوش بگیرم کودک و طفلی
مرا این گونه دنیا خوب بازی ام داد/ پی نخود سیاه فرستاد و مرا باز پس فرستاد
چه می شد این خره ما هم بر وفق مراد بود/همش یکه تاخت می رفت و دنیا بر کیف ما بود
همش زخم زبان بشنوفته ام با دو گوش مخملی ام/چرا که هیچ نفهميدم چه فهمیدم که اینم
وجودم را ابری تیره و از غم و اندوه جلوی آینده ام را گرفته/همش روز را به شب سر می کنم حالم از این عالم گرفته
چه می شد منم مانند آنان چشم در جای خوشی باز می کردم/دلم راباآرزوهای قشنگ نقاشی ودل بازمی کردم
دگر حس اش نبود که روزگارم خوش و خرم گردد/همین را هم بچسبم که شایدفرداها بدتراز این ها بر سرم گردد


عنوان شعر دوم : دل سرد
دل سرد
روزگاری آرزوهای بزرگی داشتم
مثل انسان های عاشق شوق پرواز داشتم
من درخیالم خانه رویائی ساخته بودم
در فکر زیاد و آرزوهای بی شماری بودم
ساده بودم ولی دنیا این طور نبود
نفهميدم ز کجا به کجا می روم گوی مثل یک رویا بود
دشمنی داشتم به اسم زمان که بس سخت و بی حالت بود
که رسم اش بی وفائی و عبور از دوران بود
این زمانه آن چنان بازیم داد و کلاه به آن کلاه کرد بر سرم
حیران و افسرده شدم نشستم گوشه ای وزدم توی سرم
چنان مرا بر خاک کوبید که حس مردنم در یادم نبود
دلم می خواست ای کاش مرده بودم و سر از هوشم نبود
دلم سرد ویخ زده مثل سنگ شد
پر از گلایه وحس تحقیر از این درد شد
صدایم در اوج سکوتی تلخ فرو رفت
زبانم از کلام ایستاد و شادیم از دری بیرون رفت
اگر رنگ لبخند بر صورتم هم جاری می شد
ظاهری بود و در پشت نقاب اش درد پنهان بود
دلم می خواست به ناکجا آبادی روم ولی شاد باشم
صدای قهقهه سر دهم ولی راحت این دنیا باشم
خوش به حال دیونه که همیشه خندونه
غم دنیا رو هرگز ندیده دهنش همیشه باز و خندونه
هی به گویم خدایا این دل من چرا اينقدر ساده است
به هرکس خوبی کرد خنجر ز پشت زد و گفت او ساده است
معرفت را از ذهن و قلبم پاک کردم
رسم مردانگی را رهسپار بادها کردم
رسم دنیا این شده بخور تا خورده نشی
به هر جا پا گذاردم همین گفت که بخور تا خورده نشی
یا همرنگ جماعت شو یا طعمه گرگ ها شو
به من گفتند بیا تو هم مانند ما شو
دهانم را چفت و بست کردم و گوسفند شدم
هرکه حرفی زد من نگاه کردم و صدای آن جماعت شدم
منم مانند کبک سرم را زیر برف ها دادم
منم خر گشتم و آواز ار ار از خوشحالی سر دادم


عنوان شعر سوم : عاشق کن مارا
عاشق کن مارا
مارا به سامان جام شراب آرام کن
پیک پیک باده بریز ومارا شاد کن
مارا مست و ناهوشیار بی خود کن
دراین عالم فانی یک امشب وشبهای دگر آزاد کن
ما در بند خودیم وبی خودیم وگه بی جایم
گرچه زنده ایم دیریست که مرده ایم واسیر این دنیایم
ما که دیوانه ومجنون شراب توشدیم
بس خماریم بریز در جامه که بی فکر شویم
دراین چرخش دنیا که به مانند چرخ سماست
هی دور خود چرخ زنیم و ندانیم جای ما کجاست
ای بسوزد آنکه درد عاشقی را رسم این دنیا کرد
مارا این چنین بی هوش وبی مکان کرد
ای که گوئی ما مجنون می وباده خوریم ما
تو عاشق نشدی که بدانی ازدل ما
ای بسوختم هرچه دراین دل پنهان کردم
آنچه خواستم ونگفتم رد شد ویاررا گم کردم
آخر کی برسد که ما هم عشق کنیم
معشوق را بیابیم وکنارش عیش کنیم
دل به او دهیم ومحبت از اوبستانیم
سر بر شانه ما گذارد وبا بوی تن او دل را پر سازیم
ما که تنها وبی کس این دنیا شدیم
جز آن بالا سری کس نداریم تنها شدیم
پس جامه بیاور و پرکن ساقی پیک پیک
از این غم رهائي ده و بریز در جام پیک پیک
لب در دوری یار خیالی بسوخت
باهرکه سخن گفتم از عشق راحت دل مارا بسوخت
درد دلم تازه شد از بیت بیت این شعر
تو هم آسوده آرام بگیر درذره ذره این شعر
ای ساقی کجائی می در جامه بریز و آرامم کن
دردم تو بگیر وباده در جامه بریز بی هوشم کن
نقد این شعر از : ارمغان بهداروند
دوست عزيزم! نوشته هاي شما را به دقت خواندم و با توجه به سابقه ي شعري جنابعالي مطئن هستم كه اتفاقات خوبي در آينده براي اين تلاش صورت خواهد گرفت. منتظر تمرين بيشتر و تلاش با مطالعه ات مي مانم. درود

منتقد : ارمغان بهداروند

ارمغان بهداروند متولد‌چهارم اردیبهشت ۱۳۵۳ اندیمشک دانش آموخته مقطع دکتری زبان و ادبیات فارسی دبیر کنگره ملی شعر ملک ملکوت دبیر آوازهای سرزمین مادری دبیر جشنواره ملی شعر کوتاه جنوب جهان سردبیر نشریه جمع جمعه مخاطب ممنوع سال ۱۳۸۰ به من که ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.