با عینک خودمان ببینیم نه عینک دیگران




عنوان مجموعه اشعار : مجموعه به چاپ نرسیده
شاعر : هادی زعیم


عنوان شعر اول : حرف دارد


حرف دارد به خدا چهرهٔ ماهت بامن
گرمی مـعـجــزه آسـای نگاهت با من

مــژه بر هــم نزنی رحــم ندارد انگار
صفِ آرایـشِ جنــگیِّ ســپاهت بـامن

کار صد عقرب جرّاره کند هر لحظه
نیشـتَر های سر زلف سیـاهت با من

قصــدآغاز تجــــاوز به دلم را دارد
خنـدهٔ سرسری و گاه به گاهت بامن

گفتی اینگونه گناه است که با هم باشیم
دلبـــرم باش و مــکافـات گناهــت با من

هادی زعیم


عنوان شعر دوم : میروم

میــروم پـیــش خـودم باز ،کمی گل بِبرم
نه گـل سرخ، که یک شاخه گِــلایل بِخرم

مرده ام ،مَسلخ من کوچهٔ بن بست شماست
"گاهی از کوچه معشوقهٔ خود می گذرم"

پــر پــرواز کمــی کــوتَه و تَن سنگین بود
دفــــن کــــردم بدنــم را، بتـــوانم بپــرم

قصـــهٔ کوه اگر قصــــهٔ شیـــرینـــی بود
عاقبــت تیــشـــهٔ فرهاد نمیــزد به سَــرم

رفتی وساده نوشتی که دل آزرده نباش
کاش یک روز بفهمی که چرا خونجگرم

با رقیبم همه جا عکس گرفتی و هنوز
من در این قابِ به دیوار همان یک نفرم


هادی زعیم


عنوان شعر سوم : هندو نشده ام

محـزونم و یعقوبِ تماشای تو هستم
بالاتر از او، اینـــکه زُلیخای تو هستم

یوســف !چه بیایی چه نیایی سـر بازار
جـادو شـده ی بوی نفسهـای تو هستم

مریم نشدم با همه ی حُجب و حیایم
جاروکــش ناپاک کلــیسای توهــسـتـم

نیـلم که شدم سرخ به جادوی عصـایت
دلخون شده یِ قدرتِ موسایِ تو هستم

هـندو شده ام خال تواینــگونه رقم زد
در سجـــدهٔ بودا و بِرَهــمای تو هستم

ای کاش که یک روز شـوم زنـده به بویت
من منتــظر لطف مسـیـحای تو هستم
نقد این شعر از : کبری موسوی قهفرخی
گاهی خوب است روی صندلی مخاطب مان بنشینیم و بی هیچ تعصبی به شعرمان گوش دهیم و نقدش کنیم ؛ ببینیم واقعا چه وجه تمایزی بین سروده های ما با شاعران دیگر وجود دارد ؟ آیا شعر ما بازتاب حرف ها ، حس ها و احساس ها و خاطرات خود ماست یا ما هم هرچه دیگران گفته اند داریم تکرار می کنیم ؟ چقدر با خودمان رو راستیم ؟ چقدر از تصویرهایی که به شعرمان راه داده ایم از دیگرانند ؟ پس خود ما و امضای خود ما کجاست ؟!
درست است که یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت ولی یار قرن پنجم با یار شما حتما تفاوت های فراوانی دارد . تشبیه سر زلف سیاه به عقرب جرار بسامد بالایی در ادبیات گذشته ی ما دارد اما آیا واقعا در زبان و بیان متعارف جامعه ی فعلی ایران هم این تشبیه جایگاهی دارد ؟ ممکن است جواب دهید که این یک شعر است و من هم در جواب تان می گویم شاعر باید فرزند زمان خود باشد . هرچند تمایل به آرکاییک و باستان گرایی در بسیاری از شاعران وجود دارد ولی وقتی این میل ، به آفرینش اثری متمایز منجر نشود تلاش بیهوده ای ست .
حقیقت این است که به قدری این تصاویر و تشبیهات و حتی کلمات به کار رفته در آن ها تکرار شده اند که دیگر حساسیت شنیداری مخاطب را بر نمی انگیزند .ذهن اشباع شده ی ما تشنه ی شنیدن بیان های متفاوت است ؛همین تفاوت است که نگاه ها را به خود جلب می کند . باید ذهن و زبان شاعر معاصر پوست بیاندازد . نه شما با عینک دیگران خوب می بینید نه دیگران با عینک شما .
خودتان که باشید و از زاویه ی دید خودتان که بنویسید بسیاری از ایرادهای کارتان بر طرف می شود چون تکلیف تان با خودتان روشن شده است و مثلا این گونه نمی شود که در یک غزل هم یعقوب باشید هم زلیخا ! و مخاطب سر در گم شود که شاعر زن است یا مرد ؟!
توانایی شما در سرودن غزل به خوبی در این سه شعر مشهود است و همین نکته است که انتظار من مخاطب را بالا می برد که به دنبال مضامین به روز و جدید در سروده های تان باشم .

منتقد : کبری موسوی قهفرخی

کبری موسوی قهفرخی متولد 1359 در فرخشهر ( چهارمحال و بختیاری ) .کارشناس علوم سیاسی از دانشگاه تهران و دانشجوی ارشد ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی ..



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.