پیش‌تر از سابقه‌ی سرایش




عنوان مجموعه اشعار : بینام
شاعر : حسین محمدی


عنوان شعر اول : بینام
گوشه ی کهکشان بی صبری
خانه کردی و از قضا بانو
تنگ من ناگزیر تنهایی
با تو شد حوض آشنا بانو

از نگاهت شروع شد که زمین
نقطه ی امن آسمان می شد
با دو چشمان تان تفاهم داشت
نبض آرام ابرها بانو

مثل مهتاب آمدی و زمان
رنگ شب را به هدیه آورد و
بغض من ناگهان شکفت و رسید
قطره قطره به داد ما بانو

صبر دلخون ترین سکوتش را
پای دستان تو که می کارید
واژه واژه انار گل می کرد
از درختان بی صدا بانو

سهم من از هوای بودن تو
سنگفرش عبور تنهایی است
جای خالیت روی نیمکت و
حرف‌هایی نگفته با بانو

با دو لب های گرم و غنچه ایت
آسمان را به افتخار زمین
میزبان کن به بوسه ای قرمز
روی پیشانی خدا بانو

روزهایی به رنگ شب بی تو
دارم از زندگی تماما این
رازهایی که می شود روزی
از نگاه تو برملا بانو


عنوان شعر دوم : بینام
گریه بود و نگاه آبی درد
واپسین روزهای دفن بهار
بغض اردیبهشت تنهایی
یاد رؤیای اولین دیدار

صورتت ماه بود و ابر غرور
آفتابت به قاب می بخشید
زندگی بعد تو تماما شد
زندگی شد شروع یک تکرار

دست در دست هم که می دادیم
مهین قلبم از تو آباد و
روزگارم به یمن تو ای زن
شد بهاری ترین درخت مزار

شد الفبای سخت دلتنگی
مشق شبهای ابتدایی من
میلی از سوی دستهایم نیست
بعد تو تا تغزل خودکار

گاه دل کندنت از این سایه
خانه مملو بوی رفتن شد
خانه فهمید تا ابد دارد
رد قابی شکسته بر دیوار

تو تماما جهان خوب منی
آسمان زمین بی کسی ام
کوچه ای در مسیر دلتنگی


حرف های نهایتا نزده
لب من ماند و واژه ای سر ریز
دوستت دارم و خدایت نیز
برده از بین مان همیشه قرار




عنوان شعر سوم : بینام
چقدر این بوسه های غرق در تکرار می چسبد
شراب از چشمه ی مست لبت هر بار می چسبد
نمانده نقطه ای خاکستری در من که سرخابت
پس از پیراهن آغوش تو بسیار می چسبد
هوا بعد از تو در شاخص ترین حد خودش بدتر
هوایی که در آن تنها غم و سیگار می چسبد
بهار فصل هایم را به دستانی گره بستم
که با آن زندگی صدها هزاران بار می چسبد
تو معجونی مرکب زاده از اکسیر و زیبایی
و بارانی که ابرت بر رگ تبدار می چسبد
خیال بازوانت را مگیر از لحظه های من
که بر هر بی پناهی تکیه بر دیوار می چسبد
نقد این شعر از : رحمت‌اله رسولی‌مقدم
اینک نوبت نقد و بررسی آثار ارسالی آقای حسین محمدی است که اولین نوبتی‌ست که برای پایگاه نقد، اثر ارسال می‌کنند‌. به این خوشامد می‌گویم.
سوابق سرایش ایشان کمتر از یک سال است و لابد معنی این حرف را می‌دانید که می‌خواهم بگویم با این سابقه‌ی کم، هر کدام از ما باید اشکالات فراوانی در کارمان به چشم بیاید. اشکالات مقدماتی، اشکالات ساختاری، بافتاری، روایی، شیوایی و اجرایی. اما جای تبریک دارد که آقای محمدی با این سابقه‌ی اندک، خیلی از آن اشکالات ابتدایی را در کارشان ندارند و گاهی نشانه‌هایی از بلوغ زمانی بیشتری در کارشان به چشم می‌آید که امیدوارکننده است.
با هم شعرها را با فراز و نشیب‌هایشان بررسی می‌کنیم، تا در خلال سطرها و بندها، نکات لازم را در موردشان عرض کنم.

گوشه‌ی کهکشان بی‌صبری
خانه کردی و از قضا بانو
تنگ من ناگزیر تنهایی
با تو شد حوض آشنا بانو
• خانه‌ کردن گوشه‌ی کهکشان، و از قضا تبدیل شدن تنگ تنهایی به حوض آشنایی، به قول خود سراینده یک رویداد قضا و قدری‌ست و این تبدیل، براساس یک رویداد ادبی هیجان انگیز و مهم رخ نداده است.
• عبارت تنگ ناگزیز تنهایی، ترکیب زیبایی‌ست، زیبا سراینده بین ترکیب معمولی تنگ تنهایی، واسطه‌ی ناگزیری را می‌آورد و یک آشنازدایی برای عبارت پرتکرار تنهایی در تنگ، به لحاظ بلاغی ایجاد می‌کند.
• اگر تناظر و تواتر و توازی این تبدیل را در نظر بگیریم، در برابر 《 تنگ ناگزیر تنهایی》 باید 《 حوض آشنایی》 قرار می‌گرفت، تا زیبایی زبانی به وقوع بپیوندد. همان《 یی》 نسبتی که در تنهایی‌ست، باید در این تبدیل، از تنهایی به آشنا_یی منتقل شود، یا باید تنگ تنها بدون 《 یی》 به حوض آشنا تبدیل شود. این‌ ظرایف قادرند یک شعر را از یک شعر معمولی به یک شعر بالغ مبدل کنند.

از نگاهت شروع شد که زمین
نقطه ی امن آسمان می شد
با دو چشمان تان تفاهم داشت
نبض آرام ابرها بانو
• 《 شد》 و 《 می‌شد》 دو فعل ناهم‌زمان در دو سطر اول این بند هستند. این عدم تقارن زمانی در سطر سوم باز به 《 داشت 》 می‌رسد که خب اینجا دو فعل گذشته‌ی ساده و یک فعل گذشته‌ی استمراری داریم.
• امنیت در مصرع دوم چگونه وارد متن شده است؟ آیا این امنیت، به قرینه‌ی ناامنی آمده است؟ پس این ناامنی را سراینده در کجای این بند ترسیم کرده است؟ لذا باید دقت کنیم، هیچ عنصری بدون دلیل وارد متن نشود‌. همین‌طور نسبت دادن نبض با ابرها، بی‌پشتوانه می‌نماید.
• تلاش دیگری که سراینده کرده است، تبدیل ابرو به پشتوانه‌ی چشم‌ به ابر است. این تلاش خوب است، اما چون هنوز سراینده تجربه‌ی کافی ندارد، این بازی زبانی به نتیجه‌ی مطلوب منجر نشده است و تصویری زنده از کادر بیرون نیومده است.

مثل مهتاب آمدی و زمان
رنگ شب را به هدیه آورد و
بغض من ناگهان شکفت و رسید
قطره قطره به داد ما بانو
• خب در این بند ارتباط روایی عمودی حفظ نشده است و یک مثال قضا و قدری پیش روی شاعر قرار گرفته و ناگهان یک آمدن به میان می‌آید و یک مهتاب. سراینده لازم است که به حفظ ارتباط عمودی در طول روایت، پایبند باشد.
• دیگر اینکه رنگ برای شب، به چه خاطر به هویت هدیه رسیده است؟ ما لازم است هرچیزی را در هر نقشی به کار می‌بریم، به آن هویت بدهیم و خاصیت هدیگی و اهدایی بودن را به شب بدهیم.
• دیگر اینکه به داد ما رسیدن چگونه به وقوع پیوسته است؟ اصلا گیر ما چه بوده است؟ بعدش این بغص تبدیل شده به اشک، چگونه به داد ما رسیده و آن گیر و گور ما را حل کرده است؟

صبر دلخون ترین سکوتش را
پای دستان تو که می کارید
واژه واژه انار گل می کرد
از درختان بی صدا بانو
• این بند یکی از همان بندهایی‌ست که من از کسی که یک‌سال سابقه‌ی سرایش دارد، انتظار ندارم به این خوبی بنویسد. دل خون و سکوت و صبر، سه عنصر همیشه همراه هستند.
• سراینده زیرکانه به دست تو، از این صبر درخت می‌کارد، زیرا می‌داند برای برداشت در این بند با درخت احتیاج دارد.
• عنصر بعدی که وارد متن می‌شود، انار است. این انار از کجا آمده است؟ از 《 دلخون》 . اینجاست که عناصر، حضور همدیگر را توجیه می‌کنند و 《 دلخون》 دیگر یک عنصر اضافی در تتابع اضافات به حساب نمی‌آید.
• کار خوب در این بند، ترکیب درختان بی‌صداست. بی‌صدایی که برای درختان یک ویژگی طبیعی است. اما اینجا درخت از سکوت و صبر به این بی‌صدایی رسیده است و این هم یک حسن تعلیل محسوب می‌شود و هم یک آشنایی‌زدایی. پس در آن تتابع اضافات سطر اول، هم دلخون نقشی آگاهانه در شعر دارد و هم سکوت. این‌طوری همه‌ی اجزا به هم پیوند خورده‌اند.

سهم من از هوای بودن تو
سنگفرش عبور تنهایی است
جای خالیت روی نیمکت و
حرف‌هایی نگفته با بانو
•  در این بند سه سهم برای من از بودن تو در نظر گرفته شده است. در دو سطر دوم و سوم، روند روایت عادی‌ست، اما در سطر چهارم نوع خطاب تغییر می‌کند. شخص مورد خطاب از 《 تو》 در سه سطر ابتدایی به 《 او》 در سطر آخر تغییر می‌کند و برای مخاطب محرز است که اینجا سراینده به ردیف تن داده است.

با دو لب های گرم و غنچه ایت
آسمان را به افتخار زمین
میزبان کن به بوسه ای قرمز
روی پیشانی خدا بانو
• علامت جمع اغلب برای موافقی‌ست که نخواهیم تعداد را برشمریم. وقتی برمی‌شمریم، دیگر نیاز به جمع نداریم. یا باید بگوییم دو لب، یا باید بگوییم لب‌های... .
• در این بند نیز یک اتفاق خوب رخ داده است. بوسه به پیشانی خدا، و میزبانی کردن آسمان از زمین، یک ارجاع فرهنگی دارد که مسائل آسمانی را مسائلی خدایی در نظر انسان در طول تاریخ دیده‌ایم. از این رو زمین به‌وسیله‌ی بوسه‌ی تو، یک عروج برای زمین در نظر گرفته است به آسمان. این‌ها نشان‌دهنده‌ی همان بلوغ تفکری‌‌ست که در آغاز کار به وجود آن در ذائقه‌ی سراینده اشاره کردم.

روزهایی به رنگ شب بی تو
دارم از زندگی تماما این
رازهایی که می شود روزی
از نگاه تو برملا بانو
• در این بند که پایان‌بند هم هست، آن صلابت بندهای قبل وجود ندارد، زیرا در اجرا سراینده به مشکل برخورده است.مثلا دارم از زندگی تماما این، اصلا معنی و منتهای خاصی ندارد و حتی به لحاظ نحوی و تالیفی مشکل دارد، چون سر و ته جمله مشخص نیست.

برویم سراغ شعر دوم!

گریه بود و نگاه آبی درد
واپسین روزهای دفن بهار
بغض اردیبهشت تنهایی
یاد رؤیای اولین دیدار
• اولین سوالی که در اغاز این شعر مطرح می‌شود این است که چرا نگاه درد باید آبی باشد؟ این نگاه آبی چه نسبتی با درد دارد؟
• بقیه‌ی سطرهای بند اول، از یک زمان و احتمالا مکان، در آغاز این روایت، آدرس می‌دهند که خب اتفاق و حادثه‌ای در این بند رخ نمی‌دهد و فقط مقدمه‌ی یک واقعه گفته می‌شود. یعنی فضای این بند برای مشخص کردن محل وقوع یک رخداد، خرج شده است.

صورتت ماه بود و ابر غرور
آفتابت به قاب می بخشید
زندگی بعد تو تماما شد
زندگی شد شروع یک تکرار
• در اولین سطر این بند، از شعر می‌پرسیم که چطور یک صورت ماه، تبدیل به ابر می‌شود؟ در واقع اگر صورت او ماه است، نسبت آن با ابر چیست؟ اتفاقا ابر پوشاننده‌ی ماه و صورت آن است، پس هیچ تناسبی بین این دو تشبیه وجود ندارد.
• دیگر اینکه به ترکیب ابر غرور توجه کنیم. این تشبیه به چه دلیل صورت گرفته است؟ یعنی نسبت ابر با غرور چیست و چرا در یک ظرف گنجانده شده‌اند؟
• اشکال نحوی در سطر سوم، منجر به ضعف تالیف شده است. این 《 تماما》 در شعر قبل هم به همین صورت استعمال شده بود، و نمی‌دانم این نوع جمله‌بندی در زیست‌بوم سراینده مرسوم است، یا اینکه سراینده به این اشکال نحوی در جمله‌بندی تن داده است؟ به هر صورت جمله‌ی 《 زندگی تماما شد》 یک جمله‌ی ناقص و مبهم است.

دست در دست هم که می دادیم
مهین قلبم از تو آباد و
روزگارم به یمن تو ای زن
شد بهاری ترین درخت مزار
• باز هم آن تناسب زمان فعل‌ها رخ نداده است. وقتی در سطر اول، فعل 《 می‌دادیم》 نشان‌دهنده‌ی گذشته‌ی استمراری است، ولی فعل 《 شد》 در سطر چهارم که فعل سطرهای دوم تا چهارم است، گذشته‌ی ساده است. و این یعنی عدم تناسب زمان افعال.
• در سطر‌های دوم و سوم اتفاقی رخ نمی‌دهد. در سطر چهارم، نوع ترکیب《 بهاری‌ترین درخت مزار》 مبهم و گیج است. این درخت مزار چیست؟ و بهاری‌ترین، چه هویتی به این درخت می‌دهد؟

شد الفبای سخت دلتنگی
مشق شبهای ابتدایی من
میلی از سوی دستهایم نیست
بعد تو تا تغزل خودکار
• این بند به نسبت دیگر بندهای این شعر، ادیبانه‌تر است و رخدادها بهتر و طبیعی‌تر رخ داده‌اند. فقط میل به حرف اضافه‌ی 《 تا》 نمی‌چسبد و حرف اضافه‌ی مورد نیاز برای میل داشتن، 《 به》 است، یعنی میل داشتن به چیزی. یعنی میل داشتن به تغزل، شکل طبیعی و دستوری درست این جمله است. پس سراینده به جبر وزنی تن داده است و نوع حرف اضافه‌ی این بند را به شکل ناخوشایندی تغییر داده است.

گاه دل کندنت از این سایه
خانه مملو بوی رفتن شد
خانه فهمید تا ابد دارد
رد قابی شکسته بر دیوار
• در سطر دوم، یک لغزش وزنی وجود دارد. بین 《 مملو 》و《 بوی》، یک هجای کوتاه کم داریم.
• سراینده در این بند سعی کرده است رد قاب شکسته روی دیوار را به سایه‌ای که از 《 من》 باقی‌مانده است، تشبیه کند اما به طور غیر ملموس. این از آن کارهایی‌ست که در شعر، بلاغت وقوع را به حداکثر می‌رساند و چندبار در شعر دوست عزیزمان دیده شده است که نقطه‌ی قوت شعرشان محسوب می‌شود و باید آن را تقویت کنند.

تو تماما جهان خوب منی
آسمان زمین بی کسی ام
کوچه ای در مسیر دلتنگی
• حالا از آن بلاغت صنایع در بند قبل، رسیده‌ایم به یک ترکیب‌بندی مبتدیانه در این بند. آسمان زمین بی‌کسی‌ام، از آن ترکیب‌های بی‌اتفاق و ساده و پیش پا افتاده است که خیلی هم تکراری است و انگار سراینده برای پر کردن فضا از آن استفاده کرده است.
• دیگر اینکه این بند به قافیه و ردیف ختم نشده است. البته در شعر امروز گاهی هنجارشکنی قالبی رخ می‌دهد، اما این هنجارشکنی‌ها هم باید اصولی و هدفمند باشد. البته سراینده در بند بعد این‌طور آغاز می‌کند که: حرف‌های نهایتا نزده... و شاید هدفشان این بوده است که سطر قبل که جایش خالی مانده است، همان حرف‌های نهایتا نزده‌ی من است. در این‌صورت، خالی ماندن جای یک مصرع در این بند، می‌تواند رخدادی هدفمند و قابل قبول باشد.

حرف های نهایتا نزده
لب من ماند و واژه ای سر ریز
دوستت دارم و خدایت نیز
برده از بین مان همیشه قرار
• در این بند نیز اتفاق و کشفی رخ نمی‌دهد.
• دیگر اینکه واژه‌‌ای که سرریز است، یعنی چه؟ این ترکیب هم از آن ترکیب‌های ناموفق این شعرهاست.  زیرا این خصوصبت و ویژگی به صاحب ویژگی یعنی واژه نمی‌چسبد.

خب می‌ماند شعر سوم، که با توجه به محدودیت کلمات برای نقد، بحث در مورد آن را به فرصتی دیگر موکول می‌کنیم. اما به طور کلی، فضا و زبان این شعر نسبت به دو شعر قبلی کهن‌تر است و پویایی کمتری در آن دیده می‌شود. و احتمالا دلیلش این است که سراینده در فضای غزل چهارپاره بهتر قادر است پویانمایی کند و به زبان و فضای امروزی‌تر بسراید. بنابراین به ایشان توصیه می‌کنم که روی این فضاها بیشتر تمرکز کند.

بالاخره اینکه در مجموع سراینده با توجه به سابقه‌‌ی اندکی که دارد، در جای خوبی ایستاده است و اگر به این ظرایف دقت کند، حتما قدم‌های رو به جلویی برخواهد داشت و حرف‌هایی برای گفتن خواهد داشت. البته که وجود این نواقص و معایب، در کار هرکدام از ما که به تازگی شروع به سرایش کرده‌ایم، طبیعی است.
برای ایشان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : رحمت‌اله رسولی‌مقدم

متولد ۵ خرداد ۶۹ یاسوج؛ شاعر و ویراستار؛ تحصیلات کارشناسی ارشد ارزیابی و آمایش سرزمین



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.