تفاوت موضوع و مضمون




عنوان مجموعه اشعار : غریبه ای در مه
شاعر : حدیث بختیاری


عنوان شعر اول : غریبه ای در مه
آن روز پاییزی
یک مرد مشکی پوش
با کوله ای بر دوش
بر آستان شهر پیدا شد
نالان ز گرد راه
با قلب بیگناه
یک کوله خالی
با درد بی نانی
بالا بلند و سخت زیبا بود
چشمان زیبایش
شد سارق قلب زنی تنها
باران که میبارید
لبخند تلخش ساییان شد
با اولین برف زمستانی
هرم صدایش گرمی سرمای خانه
بیوه زن تنها
از آرزوهاش از عشق نابش گفت
او مثل یک تردست
با بوسه هایی داغ
زن را به خواب عشق دعوت کرد
اما
در گرگ و میش آخرین روز زمستان
مرد غریبه در میان ابر و مه گم شد
با گامهایی ساکت و غمگین
با کوله ای خالی ولی سنگین
از آرزوهای زنی تنها

عنوان شعر دوم : طوفان بعد از درُو
گوش بسپار
صدای رد زخم روی خوشه های این خاک را می شنوی؟
برزگران داس به دست
از تپه های دور هلههله کنان می آیند
تا برای آخرین روز درُو
پایکوبی کنند
صدای هی هی شان
آوای ناقوس برای مترسک تنهاست
سقوط مترسک
بادهای غریب
و کلاغ هایی که بر سر مزارع خالی پرواز میکنند
یک نفر باید خوشه چین ها را خبر کند
طوفان نزدیک است

عنوان شعر سوم : بانوی انتظار
غروب که میشود
قلب کوچکم تبدارتر میزند
و غبار جاده های سرخ مبهم
از دورترین دشت ها
حکایت آمدنت را می گویند
نگاه کن
گل سرخ روییده بر این حصار
از معصومیت انتظار میگوید
و تک درخت کهنسال
بر دخیل بی مراد
شهادت میدهد
بوی تو را باد
به برگها ارمغان داده
و باران‌های بیشمار
رجعتت را وعده میدهند
باور کنی یا نه
اینجا هر روز غروب
دختری تنها
شاخه گلی سرخ لای موهایش میگذارد
و برای قاصدکی تازه
زمزمه های عاشقانه میخواند
نقد این شعر از : لیلا کردبچه
اگر بخواهیم دربارۀ هر سه شعر ارسالی دوست شاعرمان یک‌جا صحبت کنیم و حکمی واحد دربارۀ آن‌ها بدهیم، باید به نثر محور بودن هر سه اثر اشاره کنیم که با وجود کاربرد وزن و موسیقی در شعر اول و تصاویرِ گاهی خیال‌انگیز در هر سه اثر، همچنان سایۀ منطق نثر بر آن‌ها حس می‌شود.
توضیح اینکه گاهی این‌طور تصور می‌شود که موزون بودن سطرهای یک شعر، یا برخورداری آن از عناصر موسیقی‌ساز همچون قافیه، سجع، جناس، واج‌آرایی و... یا حتی بهره‌مندیِ شعر از تصاویر خیال‌انگیزِ متکی بر تشبیه‌ها و توصیف‌ها و استعاره‌های زیبا، یا بهره‌مندیِ اثر از زبانی متفاوت و متمایز و آراسته و پیراسته، یا بهرمندی اثر از شیوه‌های نوشتاریِ متفاوت و... می‌تواند منطق شعر را بر اثری حاکم کند، درحالی‌که شعر بودن یا نثر بودنِ متن، وابستگیِ تام به نوع نگاه مؤلف به موضوع دارد. مثلاً اگر مؤلف به موضوعی، مثل یک روایتگر محض نگاه کند و بخواهد جریانی را، ماجرایی را، داستانی را برای کسی تعریف کند، حتی آن را اگر به شیوه‌های گوناگونی بیاراید و در تعریف کردنِ آن داستان، هزاران‌گونه هنرنمایی کند، باز هم از منطق نثر تبعیت کرده است. و دقیقاً همین نوع تفکیک است که حتی در ادبیات قدیم ما، غزل حافظ را به‌عنوان شعر، از لیلی و مجنون نظامی به‌عنوان داستان منظوم جدا می‌کند.
درخصوص شعرهای دوست عزیز شاعرمان نیز همین نوع نگرش را می‌توانیم لحاظ کنیم و نتیجه بگیریم. به‌عنوان مثال در شعر اول، با این روایت ساده مواجهیم که: روزی مردی وارد این شهر شد و قلب زنی را ربود و روزی رفت و آرزوهای زن را بر باد باد. همین! نثر مطلق! بی‌ هیچ شاعرانگی در نوع برخورد با موضوع. درواقع صحبت از این است که نوع نگاه شاعر، تعیین‌کنندۀ چگونگی و هویت متن است و آن را شکل می‌دهد، و اندک تأملی یادمان می‌آورد که همین موضوعِ آمدن کسی، دل بردن او از شخص دیگری، و یکباره رفتنش، موضوع حجم بسیار زیادی از شعرهای فارسی و غیرفارسی است که تنها و تنها، نوع نگاه و نوع برخورد شاعر با موضوع، برخی از نمونه‌ها را در مقایسه با نمونه‌های رواییِ سادۀ دیگر، برکشیده است.
با این‌حال نباید از یاد ببریم که شاعر، اگرچه یک موضوع ساده را به ساده‌ترین شکلی که توانسته است روایت کرده است، اما هرجا که می‌توانسته، در کاربرد ساده و عاری از زیباییِ عناصرِ موجود در شعر دخل‌وتصرف کرده و آنچه روایت کرده است را تا آنجا که توانسته، زیبا روایت کرده است. گرچه اغلب این دخل‌وتصرف‌ها را با آوردنِ یک موصوف یا صفت یا یک مضاف یا مضاف‌الیهِ (حتی گاهی خنثی) انجام داده است.
مثلاً شاعر نمی‌گوید «روز»، می‌گوید «آن روز پاییزی»، نمی‌گوید «یک مرد»، می‌گوید «یک مرد مشکی‌پوش، با کوله‌ای بر دوش» (یعنی قافیه‌ هم برایش می‌آورد)، نمی‌گوید «شهر»، می‌گوید «آستان شهر»، نمی‌گوید «از راه رسید»، می‌گوید «نالان ز گرد راه رسید»، و از کنار توصیف او به‌راحتی هم نمی‌گذرد، بلکه شرحش می‌دهد که «با قلب بی‌گناه، با کولۀ خالی، با درد بی‌نانی، بالابلند و سخت زیبا بود»، نمی‌گوید «زن»، می‌گوید «زنی تنها»، نمی‌گوید «لبخند»، می‌گوید «لبخند تلخ»، نمی‌گوید «برف»، می‌گوید «اولین برف زمستانی»، نمی‌گوید «زن»، می‌گوید «بیوه‌زن تنها»، نمی‌گوید «عشق»، می‌گوید «عشق ناب»، نمی‌گوید «بوسه»، می‌گوید «بوسه‌های داغ»، نمی‌گوید «گام»، می‌گوید «گام‌هایی ساکت و غمگین»، نمی‌گوید «کوله»، می‌گوید «کوله‌ای خالی ولی سنگین» و... و به‌هرحال این‌همه شلوغ‌کاری و آوردنِ این‌همه موصوف و صفت و مضاف و مضاف‌الیهِ اضافه بر ساختار آن روایت ساده، اگر هیچ فایده‌ای نداشته باشد، دست‌کم این نتیجه را دربر خواهد داشت که آب را گل‌آلود کرده و احیاناً آن را عمیق نشان می‌دهد، یعنی مخاطب را فریب می‌دهد که در پسِ این‌همه شلوغ‌بازی، لابد حرفی، حدیثی، نکته‌ای، نگرشی، کشفی، چیزی پنهان است، و حال آنکه اصل ماجرا همان است که گفتیم: روزی مردی وارد این شهر شد و قلب زنی را ربود و روزی رفت و آرزوهای زن را بر باد باد.
به‌نظر می‌رسد لازم است شاعر، کمی بیشتر از آنچه می‌داند، دربارۀ تفاوتِ میان موضوع و مضمون بداند؛ تفاوتی که اغلب موردتوجه قرار نمی‌گیرد و اغلب شاعران، مضمون و مضمون‌پردازی را با موضوع اصلی متن یکی درنظر می‌گیرند.
موضوع شعر، سوژه‌ای است که شاعر دربارۀ آن می‌نویسد، یعنی واقعه و رویداد و ماجرا و مفهومی که ذهن شاعر را درگیر خود کرده است و شاعر آنقدر در ذهن خود با آن کلنجار رفته است، که درنهایت، چاره‌ای جز نوشتنِ آن پیدا نکرده است. مثل موضوعِ «فلسفۀ وجودی انسان» که ذهن خیام را آنقدر به خود مشغول کرده تا کار به خلق این رباعی کشیده است:
از تن چو برفت جان پاك من و تو/ خاك دگران شود مغاك من و تو/ زين پس ز براي خشت گور دگران/ در كالبدي كشند خاك من و تو
درواقع علی‌رغم سهل‌انگاری‌هایی که در یکی دانستن مضمون و موضوع وجود دارد، باید بدانیم که این دو، یکی نیستند و «مضمون»، بازتابِ «موضوع» در آیینۀ تعابیر و تصاویر است؛ یعنی شکلِ بیانِ «موضوع»، که وابستگی مستقیم به تجربه‌های زیستیِ شاعر دارد؛ چنانکه موضوع «گریستن» را سعدی با این مضمون: «بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت/ گریان چو در قیامت چشم گناهکاران» و امیرخسرو دهلوی با این مضمون: «می‌روی و گریه می‌آید مرا/ ساعتی بنشین که باران بگذرد» مضمون‌پردازی کرده‌اند. و لازم است ذکر شود که شکل مضمون‌پردازی هر موضوعی در کار هر شاعری، بستگیِ مستقیم به دو عنصر «اندیشه» و «عاطفه» دارد.
محتوای اندیشگیِ هر مضمونی، به نگاه خاص شاعر به «موضوع» شعرش برمی‌گردد و ارتباط مستقیم با جهان‌بینی و نوع نگاه او به جهان دارد. درواقع «محتوای اندیشگی»، اعلامِ موضعِ اندیشگی شاعر نسبت به «موضوع» است، همان‌طورکه «عاطفه»، اِعلام موضِعِ حسیِ شاعر نسبت به «موضوع» است. مثلاً در این نمونه از فخر دهراجی:
گر بماندیم زنده، بردوزیم / جامه‌ای کز فراق چاک شده/ ور بمردیم، عذر ما بپذیر/ ای بسا آرزو که خاک شده
«موضوع» شعر، «فراق» است که با تشبیهِ جدایی به جامه و لباس پاره‌شده «مضمون‌پردازی» شده است. محتوای اندیشگیِ شعر، امیدواری و ناامیدیِ هم‌زمان به وصال است، و موضعِ عاطفی و حسیِ شاعر نسبت به این موضوع نیز، اندوهِ بسیار است.
البته دربارۀ «اندیشه» و «عاطفه»، بحث بسیار است و مجالی دیگر و بهتر می‌طلبد.
دربارۀ شعر دوم و سوم اگر مجال گسترده‌تری در اختیارمان بود، به محاسن آن‌ها و به هوشمندی‌ها و هنرنمایی‌های شاعر در ساخت و پرداختشان می‌پرداختیم. و درمجموع، شعر دوم و سوم را بسیار موفق‌تر می‌دانم.
با آرزوی توفیق برای شاعر.

منتقد : لیلا کردبچه

شاعر، پژوهشگر، ویراستار. فعّال در حوزۀ شعر. دکترای ادبیات معاصر.



دیدگاه ها - ۱
حدیث بختیاری » 10 روز پیش
تشکر از وقتی که گذاشتید دکتر حتما به نکاتی که فرمودید توجه میکنم بازم ممنون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.