لزوم توجه بیشتر شاعر به عناصر شعر




عنوان مجموعه اشعار : دلیلی برای بودن
شاعر : سپیده پژوهش


عنوان شعر اول : فاصله سبز
فاصله بینمان
همچو دالان سبزیست
که تاریکی ها غم هارا می‌پروراند
اما پرتویی روشن کافیست تا نور امید را بتاباند
که تاریکی را ازین دالان برباید
و شعر همراهی تا مقصد را بسراید

عنوان شعر دوم : لاله واژگون .
.سپیده دم آرام بی صدا بی خبر
آتش می‌کشد تاریکی شب را
احیا می‌کند درخشش نور را
می‌شکند صدای سکوت پرندگان ساکن درخت را
و چه شباهتیست آن را با عشق
می آید آرام بی صدا بی خبر
آتش می‌کشد تاریکی تنهایی را
احیا می‌کند شور جوانی را
و می‌شکند شیشه بلورین قلب را
و روی خورده شیشه های بلورین قلب
سهم عاشق خانه ایست سرخ، زیبا
اما ویران همچون لاله های واژگون
سهم عاشق، عشقیست زیبا همچو گل نیلوفر
روی مردابِ توجه
سهم عاشق سقوط صبر از است از برج انتظار
عشق سپیده دمیست اتیشین
می آید آرام بی صدا بی خبر

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : لیلا کردبچه
دو شعر ارسالی از دوست شاعر جوانمان که به‌نظر می‌رسد از جوان‌ترهای اعضای پایگاه نقد شعر باشد و گویا کمتر از یکسال تجربۀ سرایش دارد، خبر از روح زلال و عاطفۀ سرشار شاعر می‌دهد و این بشارت را که او به‌زودی در مسیر شعر و شاعری، قدم‌به‌قدم پیشرفت می‌کند.
اغلب نوجوانان و جوانان در سنین خاصی که معطوف به سال‌های دبیرستان است، اغلب دلنوشته‌های عاطفی زیبایی دارند که برخی از آن‌ها سویه‌های ادبی دارند و برخی نه، و اغلب همان دلنوشته‌ها هستند که استعداد نوجوانان را برای تمرکز بیشتر بر ادبیات نشان می‌دهند و با تشویق‌های دیگران، نگارندۀ متن را به‌سوی نگارش ادبی جدی‌تر سوق می‌دهند. اما در همین سنین، نوشتن متنی که مشخصه‌های شاعرانۀ پررنگی داشته باشد، و به‌طور ویژه ساختارهای شعری را (کامل یا نسبی) رعایت کرده باشد، به‌ندررت یافت می‌شود، و دو اثر ارسالی دوست شاعر جوان‌مان از همین‌دست آثارند؛ یعنی آثاری که از عناصر شعری، دست‌کم از اندیشه، عاطفه، تخیل و تاحدی انسجام برخوردارند، و برخورداری از این عناصر (در همین‌حد) نیز برای آثار شاعری که حدود یک‌سال تجربۀ سرایش دارد، بسیار ارزنده است.
در همین‌راستا به‌نظرم می‌رسد بهتر باشد درمورد این دو اثر، از زوایایی صحبت کنیم که به شناختِ بیشتر و بهترِ شاعر از عناصرِ شعری منجر بشود. و بارزترین مسأله در این دو شعر، معتقدم اطناب آن‌هاست؛ اطنابی که شناخت صحیحِ آن (و گونه‌های آن) و برطرف کردنِ آن‌ها، قدمی مهم و مؤثر در رسیدن به ساختار منسجم محسوب می‌شود.
از گونه‌های اطناب در کلام، در اشعار دوست شاعرمان، الزام به توضیح دادن هر عنصری که وارد شعر می‌شود مشهود است. این «توضیح دادن» در اغلب مواردِ مشهود در ادبیات، با اینکه اشکال گوناگونی دارد، اما اغلب به‌واسطۀ آوردنِ جملاتِ توضیحی پس از حرف «که توضیح» می‌آید. اما در دو اثر موردبحث، می‌بینیم که شاعر، مصرانه از انواع شیوه‌های به اطناب رساندنِ متن استفاده کرده است؛ اعم از که توضیح، تا توضیح، واو عطف، تشبیه غیرلازم، توصیف غیرلازم، حرف اما و... و به‌طور پیش‌فرض، آوردنِ جملاتی که به‌لحاظ نحوی و دستوری لازم است که پس از حروف و تمهیدات بیایند. مثلاً شاعر در شعر اول می‌گوید:
فاصلۀ بین‌مان/ «همچو» دالان سبزی است/ «که» تاریکی‌ها غم‌ها را می‌پروراند/ «اما» پرتویی روشن کافی است/ «تا» نور امید را بتاباند/ «که» تاریکی را ازین دالان برباید/ «و» شعر همراهی تا مقصد را بسراید.
شاعر، فاصله‌ای را به دالانی تشبیه کرده که طبیعتاً تاریک است (همین جا خوب است اشاره کنیم که «سبز بودن» برای چنین دالانی، با تعاریفی که شاعر در سطرهای بعد برای آن ارائه می‌دهد، هیچ محلی از اعراب ندارد)، اما نور امید (به وصال) می‌تواند آن را روشن کند.
شاعر در همان آغاز شعر، به‌محض آوردن یک تشبیه، در دام توضیح دادنِ آن تشبیه برای خواننده و مخاطب اثر می‌افتد و خود را ملزم می‌بیند که به‌تفصیل ذکر کند که ازنظر او، فاصله چگونه به دالان مانند شده است، و آن دالان، چه ویژگی‌هایی دارد که شاعر را به برقراریِ شباهت میان آن و فاصله واداشته است. پس شاعر دست به دامن توضیح دادنِ منظور خود می‌شود و با کمک گرفتن از حروفی که پس از خود جمله یا جملاتی می‌طلبند، مسأله را برای مخاطب خود می‌شکافد.
فاصله، همچون دالان تصور شده است، از چه نظر؟ از این نظر که تاریکی و غم را می‌پروراند (یعنی تاریک است). تا اینجا، تشبیهِ موردنظر شاعر، به‌طور کامل منعقد شده است، اما شاعر، راضی نمی‌شود و لازم می‌داند که بیشتر توضیح بدهد، پس ماجرای شباهتِ میان فاصله و دالان را رها می‌کند و این‌بار سراغِ یکی از ویژگی‌های دالان (یعنی تاریکی) می‌رود و با یافتنِ نقیضی برای تاریکی، تصویر می‌سازد (رفتاری بسیار هوشمندانه). و با کمک گرفتن از حرف «اما» برای یافتنِ بهانه‌ای برای ادامۀ گفتار، و با درتقابلِ هم قرار دادنِ تاریکی و نور، این‌طور ادامه می‌دهد که: در آن تاریکی، یک روزنۀ کوچک نور کافی است تا شخصی که داخل دالان است را به رهایی و رسیدن به روشنایی امیدوار کند.
حال با این توضیحات، یک‌بار دیگر شعر را می‌خوانیم، برای یافتنِ عناصرِ خارج از ساختمانِ اصلی شعر، به‌جهت نشان دادن به شاعر، و بالا بردن توجه و تمرکز او بر حساسیت انتخاب عناصر تازه و وارد کردنِ آن‌ها به ساحت شعر:
فاصلۀ «بین»‌مان/ همچو «دالان» «سبز»ی است/ که تاریکی‌ها غم‌ها را می‌پروراند/ اما «پرتو»یی «روشن» کافی است تا نور امید را بتاباند/ که تاریکی را ازین دالان «برباید»/ و شعر «همراهی» تا مقصد را بسراید.
در «فاصلۀ بین‌مان»، آیا آوردنِ «بین‌مان» لازم است؟ و آیا خودِ واژۀ «فاصله» به‌تنهایی، وجودِ فضا و مسافتی بین دو چیز یا دو شخص یا دو مفهوم را نشان نمی‌دهد؟ در اینجا می‌خواهد توجه شاعر را به عدم کاربرد عناصر اضافی و بیکار در شعر جلب کنم.
در «فاصلۀ بین‌مان همچون دالان سبزی است»، با توجه به سطرهای بعدی و کلیت مضمونیِ این شعر که حول محور تاریکی و نور است، آیا «سبز بودن» صفتی مناسب برای دالان است؟ و اصلاً آیا در آن تاریکی، رنگی هم دیده می‌شود؟ یا اگر دیده شود، آیا اصلاً اهمیتی دارد؟ مضاف‌بر اینکه «سبز بودن» برای دالان، صفتی خوشایند است، درحالی‌که دالانِ این شعر، مشبه‌بهی است برای مشبهِ «فاصله» که مفهومی ناخوشایند است. و در اینجا می‌خواهم توجه شاعر را به عدم کاربرد صفات اشتباه جلب کنم.
در «فاصلۀ بین‌مان همچون دالان سبزی است»، آیا اساساً واژۀ «دالان» مناسب است؟ آنچه از دالان در ذهن داریم، اغلب پیاده‌رویی طولانی و زیبا در میان درختانِ زیبا در دوسوی آن است و ترکیب این واژه با واژه‌های خوشایند دیگر نیز، مفهوم مثبت و زیبا و امیدبخشی از آن را در اذهان ساخته است، مانند «دالان بهشت» که معروف است و... به‌نظر می‌رسد مابه‌ازای ذهنیِ شاعر برای تصویرسازیِ این شعر، تونل بوده است که در آن، روزنۀ نور، محلی از اعراب دارد. وگرنه دالان می‌تواند اساساً روشن باشد! و در اینجا می‌خواهم توجه شاعر را به داشته‌های ذهنی خوانندگان شعر، و اهمیت آن جلب کنم.
در «پرتویی روشن کافی است تا نور امید را بتاباند» آیا واژۀ «روشن» لازم است؟ آیا «پرتو» به‌خودیِ خود روشن نیست؟ اینجا می‌خواهم توجهِ شاعر را به عدم کاربردِ صفاتی که وجودشان کمکی به درک مطلب نمی‌کند و بود و نبودشان فرقی به حال شعر ندارد جلب کنم.
باز در «پرتویی روشن کافی است تا نور امید را بتاباند»، آیا در خلق این تصویر، واژۀ «روزنه» نباید به‌جای «پرتوی روشن» بیاید؟ یعنی آیا «نور» از «پرتو» تابانده می‌شود یا از «روزنه»؟ در اینجا می‌خواهم توجه شاعر را به اهمیت ریزنگری و توجه به ظرایف و دقایق در تصویرسازی جلب کنم.
در «پرتویی روشن که نور امید را می‌تاباند تا تاریکی را ازین دالان برباید»، آیا فعل «ربودن» مناسب است؟ آیا به‌لحاظ منطقی، نور، تاریکی را می‌رباید؟ یا می‌زداید و نابود می‌کند؟ در کاربرد فعل «ربودن»، ابقای تاریکی وجود دارد، یعنی تاریکی ربوده، و جایی پنهان می‌شود و همچنان باقی می‌ماند، درحالی‌که می‌دانیم که با حضور نور، تاریکی اساساً از بین می‌رود. و در اینجا می‌خواهم توجه شاعر را به استفادۀ دقیق از افعال، و شناخت ابعاد و جهات معناییِ آن‌ها جلب کنم.
و در انتها، در «پرتویی روشن ... که ... شعر همراهی تا مقصد را بسراید»، آیا واژۀ «همراهی» برای شعری که در توصیفِ «فاصله» سروده شده و می‌دانیم که «تنهایی» هم‌دوش «فاصله» است، مناسب است؟ می‌دانیم که این «همراهی»، رفتارِ «پرتوِ روشن» است و نه معشوق، و یعنی اینکه نور امید، تا انتهای مسیر، شاعر را همراهی می‌کند، امّا آیا آن «پرتوی روشن» یا به‌زعم من آن «روزنه» که خبر از وجود یک باریکه‌نورِ مقطعی و مکان‌مند (متعلق به یک مکان مشخص) می‌داد، می‌تواند همراه شاعر شود و در آن دالان تاریک یا تونل، همراه با شاعر حرکت کند و با او هم‌مسیر شود؟ (درحالی‌که می‌دانیم نور یک مسیر خطی را طی می‌کند). و در اینجا می‌خواهم توجه شاعر را به فضای کلی شعر، و تناسب و عدم تناسبِ واژه‌ها، عناصر و فضاهای تازه‌وارد به شعر، با آن فضای اصلی جلب کنم.
بحث دربارۀ شعر اول بیش از آنچه توقع می‌رفت به درازا کشید و فرصتِ پرداختن به شعر دوم لاجرم به زمانی دیگر محول می‌شود. امیدوارم مسائلی که دربارۀ همین یک شعر مطرح شد، در شعرهای دیگر نیز به‌کار شاعر بیاید. با آرزوی توفیق برای دوست شاعر جوان‌مان.

منتقد : لیلا کردبچه

شاعر، پژوهشگر، ویراستار. فعّال در حوزۀ شعر. دکترای ادبیات معاصر.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.