سختگیرانه دوستت دارم




عنوان مجموعه اشعار : دنیا بدون زن...!!؟
شاعر : داود بارانی


عنوان شعر اول : دوستت دارم
مينويسم بر بخار روي شيشه دوستت دارم
شيشه می گرید وَ من هم تا هميشه دوستت دارم

با همین چشمان خود دیدم که تو در برف می آیی
من تو را دیدم تو را از پشت شیشه دوستت دارم

در خزان هم از بهارم میکنی پر ای صدای امن
ای رهانیده مرا از ترس تیشه دوستت دارم

تو درخت سبز پوشی در تمام فصلهای من
من تو را ای در وجودم کرده ریشه دوستت دارم

روز و شب گم میشوم در جنگل گیسوی زیبایت
ای بلوغ ریشه های باغ و بیشه دوستت دارم

شیشه میگرید به احوالم ولی من بار دیگر هم
مینویسم بر بخار روی شیشه دوستت دارم


عنوان شعر دوم : زخم عمیق

تا از جهان و هر چه در او ناامید شد
باریدن از دو چشم سیاهش شدید شد

قلب ش ؛ دری که باز به روی حیات بود
یک قفل دربه در شده ی بی کلید شد

انگار در حصار شب تیره شد اسیر
پوشینه ی عزای قدیمش ، جدید شد

فنجان قهوه ي قجري را كشيد سر
فالش شبیه زَهر که سر میکشید شد

زخم عمیق و کهنه ای از دوستان که خورد
شاعر کنار دفتر شعرش شهید شد

عنوان شعر سوم : باران
این شهر چه زیبا شده در بارش باران
سرسبز و شکوفا شده در بارش باران

این ابر بهاری که دلش تاب ندارد
دیوانه و شیدا شده در بارش باران

در باغچه تا محو تماشای تو باشد
گل غرق تمنا شده در بارش باران

این شهر پر از قصه ی پرغصه ی مردی ست
یک مرد که تنها شده در بارش باران

میناب که از بارش باران خبری نیست
با یاد تو دریا شده در بارش باران
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
هیچ مرزی برای رویاپردازی قائل نشده‌اند، نه آن‌ها که به رویا دو وجه رویای صادقه و کاذبه داده‌اند، چه آن‌ روان‌شناسان که رویا را بخشی از یک آرامش زیستی و طبیعی در محیط دلخواه می‌پندارند. به همین خاطر است که شاعران آرزوهایشان را بر بال رویا می‌بندند و آن‌ را در ابیات و سطرهای مختلف می‌نویسند و به پرواز وامی‌دارند. گویی رویا، آخرین مجالی‌ست که می‌توانند بی‌خیال رنج‌های بشر و دردهای معاصرش، به لذت و شادمانه نفسی کشیده و از زنخدانی چون چاه ویل و از قدی چون سرو ابرقو، گپ بزنند. خاستگاه این نگاه به معشوق و این نوع استفاده از کلمات و همچنین محمل این همه حرف گزاف چه می‌تواند باشد جز تشبیه و استعاره و ایهام و تناسب، که البته آخری به بی‌تناسبی مطلق انجامیده!؟
از این زاویه، من هر چقدر بخواهم شعرهایی که خنثی هستند را به رویا و کارخانه‌ی کوچک پردازش‌های عادی در ذهن ربط دهم، مجازم، البته عاشقانه نوشتن در حالی که همچنان مخاطبان فراوانی دارد، نمی‌تواند خنثی سرودن لقب گیرد، با این حال اکنون و در این مجال به دوست شاعری از جنوب رسیده‌ام که نامش «داوود بارانی» است و از میناب در استان شرجی و ستاره ‌و مرجان، هرمزگان همیشه عاشق و همیشه غمگین، اما این که او را می‌شناسم و دوستش دارم، مجوزی برای سهل‌ گرفتن منی که در نقد و نظر در پایگاه نقد، بسیار سخت گیرم نمی‌شود، به ویژه اینک که همه‌ی نوجوهای شعر به این اسلوب در نقدهای من واقف‌اند و البته اغلب به این رویه عادت کرده‌اند و دوستش می‌دارند. پس داوود عزیز تو را به دو واو نام کوچکت قسم می‌دهم که دلگیر نباش چه آنی که دوست‌تر می‌دارم را آگاه‌تر می‌خواهم، فقط شانس یارت بوده که سه شعر است و محدودیت وقت، اما شعر یکم با این مطلع؛

می‌نويسم بر بخار روی شیشه دوستت دارم
شيشه می‌گرید وَ من هم تا هميشه دوستت دارم

ردیف در شعر حکم، نمای ساختمان را دارد، هرچه ریزه‌کارانه و محکم و پر جذبه باشد، بهتر رخ می‌نماید. در این غزل، ردیف با این که تازگی ندارد اما پشتش به قافیه گرم است ست که کمتر مورد استفاده معاصرین واقع شده است و البته بسیار سخت است که این قافیه را با آن ردیف به سرانجامی دل خواسته و خوب سوق دهیم در همین بیت نخست تالیف لنگیِ کوتاهی دارد. وقتی می‌شود به جای «وَ» از «که» استفاده کرد و متن را از دست‌انداز خارج کرد، یادمان باشد، منزوی تنها یک‌جا از وَ استفاده کرده و آن‌هم در سر سطر است. در میانه‌ی بیت تلفظ «وَ» قطع به یقین، کاستی و ضعف تالیف است.
به خصوص در اینجا وقتی «که» را می‌آوریم، شیشه را هم قاطی ماجرای دوست داشتن می‌کنیم و شیشه است که می‌گوید: من هم «دوستت دارم»
نکته بعد قید زمانی «تا همیشه» است که صرفا برای قافیه پر کردن آمده، چون نبودنش به مفهوم بیت ضربه نمی‌زند.
بیت دوم، سطر یک، باز تالیف پر است از کلمات اضافه، وقتی بیت را پیاده کنیم و معنای آن را ساده نویسی کنیم متوجه می‌شویم چند کلمه بی‌هیچ نیازی، فقط برای پر کردن وزن استفاده شده‌اند، معنای مصرع اول این است؛
«خودم دیدم که داری در برف می‌آیی» اضافه‌های متن؛
با/ همین/ چشمان/ تو
یعنی چهار کلمه‌ی اضافه داریم، بدون این کلمات هم می‌شد سطر را نوشت،
«دیدمت در برف می‌آیی»
جای خالی مانده‌ی وزن را باید با کشف و توسعه‌ی معنا پر کرد‌. مثلا؛
«دیدمت در برف می‌آیی درونم عشق یخ زد» که در واقع وابستگی و عمق دوستی را نشان می‌دهد که؛
«چون دلبرم در معرض سرما قرار داشت، من هم یخ زدم»
در مصرع دوم متاسفانه مشکل کمی حادتر است، «تو را» بدون هیچ نیاز دو مرتبه تکرار می‌شود. اول که در سطر اول، موضوع دیدار نقل شده بود، کلا این بازگویی، هیچ لزومی ندارد، پس نیازمند بازتولید نبودیم و بهتر بود به توسعه‌ی متن و معنی بیندیشیم، حتا همان معنای نخست را‍ هم می‌شد پرورش داد و نوشت؛
من تو را چون برف‌ها «برف و مه» از پشت شیشه….
نکته‌‌هایی که گفتم، عدم دقت در تالیف، بازتولید یک جمله و معنا، عدم کشف و تازگی، عدم تناسب بین قافیه و متن یک بیت، ناهماهنگی بین اجزا و در پاره‌ای موارد، ایرادات واضح وزنی «بیت آخر، سطر یک» از مشکلات این غزل است. چون اگر بنا باشد بیت بیت و موشکافانه پیش برویم، کلی‌ وقت‌گیر است و محدودیت وقتی داریم، انشاالله در ارسال‌های بعدی هر دفعه یک شعر بفرستید تا وقت برای نقد کامل شعر باشد.
و اما غزل دوم؛

تا از جهان و هر چه در او ناامید شد
باریدن از دو چشم سیاهش شدید شد

برای ورود به یک شعر بیت نخست حکم کلید را دارد، برخی کلیدها بدقِلِق هستند و در را به آسانی وا نمی‌کنند و برخی، با اولین چرخش وا می‌شوند، بیت اولی که خواندیم حکم کلیدهای نوع اول را دارد، سخت باز می‌کند درب را، اما یک‌جایی سختی به سبب رمزدار بودن است و یک‌جایی به دلیل زنگ‌زدگی و آسیب کلید یا زبانه قفل، این‌جا نوع دوم رخ داده، سطر اول را شاعرانه شروع کرده‌ است داوود، اما در سطر دو با حجم یک توده‌ی بدخیم روبروییم، من یک‌بار دیگر بازگشتم و علت را متوجه شدم، داوود عزیز طبق نوشته‌اش سالیان زیادی نیست که شاعر است، چهار سال یعنی هیچ در کلیت یک قدمت، اما آن‌چه می‌گویم برای بازنگری مسیرش خوش‌آیند است، داشتم می‌گفتم که سطر دوم بد توی ذوق می‌زند، فی‌البداهه می‌توان ده مدل دیگر، با همین قافیه و همین کلمات، سطر دو را نوشت که از این مصرع بهتر درآید. اما من یک بارش را فقط جهت توضیحات می‌آورم؛

باریدن از دو چشم سیاهش شدید شد
چشمش سیاه‌تر شد و باران شدید شد

نکته‌ی فنی؛
هرگاه میان نهاد و گزاره فاصله‌ای زیاد ایجاد شود، معنا به تاخیر می‌افتد
توضیح؛
نهاد/ قسمتی از جمله است که درباره آن خبر می‌دهیم.
گزاره/ خبری است که درباره نهاد داده می‌شود.
در این بیت باریدن نهاد و شدید شد گزاره است، «باران شدید شد» کل حرف ماست، به جای آن‌که قید مکانی «از چشم سیاهش» را بیاوریم بهتر است اول نهاد و گزاره‌مان را به هم برسانیم. آن قید را به ضرورت وزن پشت این بافت قرار دهیم. این قضیه باید برای تمام نوشتن‌ها یادمان بماند. باز در بیت‌ دو همان حکایت تکرار می‌شود میان ‹قفل› و ‹بی‌کلید› صفت «در به در شده» را داریم. البته این‌جا فاصله کمتر است و می‌شود پذیرفت، اما صفتی که برای قفل آمده، هر چند از در به در به تاویل درب به درب می‌توان رسید، اما مناسبت ندارد، چون این کلید است که جابه‌جا می‌شود و در جیب سفر می‌کند، قفل عموما یک‌جا نشین و ثابت است. در بیت سه، پوشینه، عزای قدیم که صرفا برای قافیه جدید لحاظ شده، دارای تشخص نیستند، پوشینه نمی‌دانم اسمی محلی برای نوعی پوشش است یا همین‌طور آمده که به لباس اطلاق شود. اما خوب نیست این روایت. دو بیت آخر آفرین دارد، بیت آخر در سطر یک اصطلاح شود بهتر است، مثلا بشود؛

از دوستان کهنه‌ی خود زخم خورد و حیف…

با این که هنوز غزل بارش باران برجاست و حرف‌های من ناتمام اما مجال نقد که باید هفتصد کلمه باشد، به بیش از هزار و سیصد کلمه رسیده است، بنابراین چاره این است که داوودخان بارانی که همچون فامیل بسیار زیبایش، به باران و بارش علاقه‌ی وافر دارد و این علاقه در کل کارهایش نمود یافته، شعر آخر را باز ارسال نماید تا نقد مفصلی رویش انجام دهم، به باور من و البته اغلب منتقدان، هرگاه نقد صریح و شفاف و بدون در نظر گرفتن دوستی باشد، و صد البته منصفانه، بسیار بر پیشرفت مخاطب و شعرش اثر می‌گذارد، در نهایت سود این‌گونه سختگیری‌ها به ادبیات می‌رسد و ای کاش در تمام فصول میهن‌ عزیزمان، در سیاست و فرهنگ و اقتصاد و در تمام موارد حساس، نقدی بی‌تکلف وجود داشت تا ایران جان ما اینی که می‌بینید نباشد.


با ارادت و احترام
مجتبا صادقی‌

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برگزیده کنگره‌ها و جشنواره‌های متعدد شعر/ داوری رقابت‌های ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.