سهم آگاهی در شعر




عنوان مجموعه اشعار : ریش‌تراش
شاعر : ستاره کرفی


عنوان شعر اول : هذ‌/یان
با گریه خوشحالم
از خنده بیزارم
این روز ها گیجم
همرنگ دیوارم
مانند اجسادِ_
_جامانده در قبرم
از بس که آرامم
از بس که پر صبرم
دردیست همواره
در جان من هفته
من راضیم حتی؛
اینگونه آشفته
من در خیال خود
با ماه میخندم
خود ریشه ام را از
این خاک ها کندم
من همسفر با ابر
من گمشده در باد
بگذار بگریزد
این کفر آزاد...



عنوان شعر دوم : خون
شبیه کهنگی‌اش بودم
شبیه رخت عزاداری
شبیه روسری اش قرمز
شبیه صیغه ی اجباری
خدا کمی به من از غم داد
شکوفه میوه ی ماتم داد
نگاه خیره ی مبهم داد
به رنگ تیره ی بیزاری
جنون وحشیِ در اخمم
و حکم خنجر بی رحمم
و خون جاریِ از زخمم
تمام می‌شود این ؛ آری
تمام میشوم اما کی
کلام میشوم اما کی
قیام میشوم اما کی
که دین من شده خودداری
به لشکری که زمین خورده
بگو که دشمنشان مرده
و سیل غم که مرا برده
هلاک شدیم! تو بیداری؟



عنوان شعر سوم : سلام
به خنجری که درونم
جوانه میزند از درد
برای شعر سرودن
سلام میکنم از دور
به دشمنان عزیزم
به شاخه های مریضم
به بال های شکسته
و این جراحت رنجور
به تلخ‌کامی چای ام
به قرص های شبانه
به شعر های پریشان
و جسم فاسدِ در گور
به خنده ای که نیامد
به خونِ گوشه ی لب ها
به بوف کور و دیازپام
سلام میکنم از دور
نقد این شعر از : فریبا یوسفی
شاعر در سرودن شعر، با خویشتن خویش روبه‌روست. شاید از خالی‌ترین لحظات عمر، همین خلاء شگفت‌انگیز است که شاعر بی‌هیچ غباری و بی‌هیچ امر زائد نامتجانسی، با حقیقت درونی خود مواجه است و در این یگانگی چشمه‌هایی از معنا در او به جوش می‌آیند و راهی به بیرون می‌جویند. چرا آدمی در این لحظات خاص پر از معناست؟ و چرا مفاهیم جوشان، حالی ویژه با خود دارند و با کلامی غالبا آهنگین به جوش و غلیان‌اند تا جاری یا منتشر شوند؟ چه می‌شود که شاعر در این حال شگفت، پر می‌شود از کلمات، و وجدی معنایی وجودش را می‌آکند. تسلط شاعر بر خود در این احوال چه نقشی در هدایت کلام دارد تا مفاهیم در خوش‌ترین قالب بنشینند و زیباترین و رساترین اثر هنری را بسازند؟ بهترین اثر هنری چه تعریفی دارد و چرا نهایتا پس از آفرینش یک اثر، همچنان در پی ویرایش و پیرایش و آرایش آنیم؟ اگر بنا نبود که اثر ادبیِ خلق‌شده، در دسترس عموم قرارگیرد و به جهان عرضه شود، آیا باز به شکل و زبان و جزییات و تزئیناتش دست می‌بردیم؟ یا آیا اساسا در همان لحظات آفرینش اثر، آیا توجهی به چگونگی ساخت و پرداخت هنری آن می‌داشتیم؟ این پرسش‌ها را از آن روی طرح کردم تا این شاعر جوان را با بخش آگاه درونش بیشتر پیوند بزنم چرا که برداشت من پس از خواندن این اشعار این بود که شاعر در سرودن شعر، بیش از آگاهی، از ناخودآگاه خود بهره می‌برد و لاجرم سروده‌هایش به شطح نزدیک‌تر می‌شوند. اگر این تعبیر و تعریف را برای شعرهای این شاعر به کار می‌برم، به این دلیل است که پراکندگی و سیال‌بودن ذهنیت شعر، در اغلب ابیات هرسه شعر خود را به رخ می‌کشد و اگر با توجه به سابقۀ چندین سالۀ شاعر، نخواهیم این پراکندگی را لغزش فراگیر و عمدۀ شعرها بنامیم، می‌توانیم آن را به سیال‌نویسی و غلبۀ ناخودآگاه شاعر بر او، نسبت دهیم. شاید شاعر خود به همین ویژگی پی برده که نام شعر اولش را هذیان گذاشته و البته دو شعر دیگر نیز با همین خصوصیت سروده شده‌اند. شعرها را مرور می‌کنیم تا با تأمل بیشتری این نکته را بیابیم:
شعر اول (هذ‌/یان) که مثل دو شعر دیگر، مصرع‌بندی‌های آن کوتاه است، با جملۀ کوتاه و سادۀ «با گریه خوشحالم» آغاز می‌شود و از همین نقطۀ ورود به شعر، می‌یابیم که انگار با شاعری متلاطم و متفاوت مواجهیم که تقریبا بی‌ملاحظه می‌نویسد. یکی از دلایل این برداشت، می‌تواند وزن تند و ضربی این شعر باشد (مستفعلن فعلن مستفعلن فعلن). سلطۀ وزن بر شعر، می‌تواند کلمه‌گزینی شعر را هم به عهده بگیرد طوری که شاعر در این امر دخالت چندانی نکند و بر مبنای موسیقی، کلمات را به شعر خود راه دهد، بنابراین در چهارمین سطر این شعر می‌نویسد: همرنگ دیوارم؛ در حالی که این جمله پیوستگی دقیقی با جملات پیشین برقرار نکرده‌ است و خود نیز تعلیقی در معنا دارد:
با گریه خوشحالم
از خنده بیزارم
این روزها گیجم
همرنگ دیوارم
این سطرها بیش از این که با جزییات خود، بیانگر سخن شاعر باشند، در حالتی کلی، القاگر احوال شاعرند. این امر هم خوب است هم نیست؛ خوبی آن در روان‌شدن فضای فکری و القای حال است، اما مطلوب نبودن آن از منظر فرم و انسجام است که انتظار داریم در یک شعر، به بافت مستحکم آن منجر شود و نشده است. گاهی همین رهااندیشی‌ها و ناخودآگاه‌نویسی‌ها شاعر را در ورطه‌های لغزش‌های زبانی نیز می‌غلتاند که به هرحال نمی‌تواند قابل چشم‌پوشی باشد چرا که تزلزلی در قوت ادبی شعر ایجاد خواهد کرد. عبارت «اجساد جامانده در قبر» از این دست است. تردیدی نداریم که «جاماندن» در قبر برای یک جسد، گزینش دقیق و درستی نیست (در ادامۀ این سطرها، تعابیر تکمیلیِ محتوا، خیلی روان و خوش، شکل گرفته‌اند: از بس که آرامم/ از بس که پرصبرم). همچنین در سطرهای: دردی‌ست همواره/ در جان من هفته؛ علاوه بر دقیق‌نبودن ساخت، قافیه‌کردن کلمات هفته و آشفته، به دلیل یکی‌نبودن صدای حروف «ش» و «ه» در کلمات «هفته» و «آشفته» اندکی نیازمند ملاحظات هنری است. برخلاف بند پایانی این شعر که وحدت و یکپارچگی در سطرها، سخن را به تعبیری موثر و ساده در آخرین سطر رسانده است (این کافر آزاد)، بند ماقبل آن همچنان دچار گسست مفهومی در سطرهاست: من در خیال خود/ با ماه می‌خندم/ خود ریشه‌ام را از/ این خاک‌ها کندم؛ همواره این نکته در شعرهای شاعران جوان مغفول می‌ماند که در استخدام کلمات، به رابطه‌های مفهومی، آوایی، تصویری و ... میان آن‌ها توجه داشته باشند. اگر کلمه‌های خیال، ماه و می‌خندم در دو سطر اول به ساخت مفهومی خاص منتهی شده‌اند، لازم است ادامۀ سخن نیز با این مفهومِ ساخته‌شده رابطۀ هنری داشته باشد.
در دومین شعر که عنوانش «خون» است، پیوستگی‌ها رنگ روشن‌تری دارند و شاعر در این شعر حضور خودآگاه را پررنگ‌تر به رخ کشیده است هرچند هنوز گسست‌ها به کلی رخت برنبسته‌اند و مثلا در اولین بند، کهنگی، رخت عزاداری، روسری قرمز و صیغۀ اجباری مشبه‌بهِ چهار سطر اول این شعر است. بنابراین در این شعر نیز می‌بینیم القای حال، بر بیان حال غلبه دارد و خواندن این شعر با گزاره‌هایی متفرق ما را وارد فضای حسی و اندیشۀ شاعر می‌کند و درواقع غیرمستقیم، به درکی از احوال او می‌رسیم. بند دوم این پراکندگی را ندارد و شعر با پیوستگی مطلوبی میان اجزاء و سطرها شکل یافته است:
خدا کمی به من از غم داد
شکوفه میوه ی ماتم داد
نگاه خیره ی مبهم داد
به رنگ تیره ی بیزاری
در سطر پایانی این شعر، اختلالی در وزن ایجاد شده که با توجه به تسلطی که شاعر بر موسیقی شعر دارد، بی‌تردید قابل اصلاح است: هلاک شدیم، تو بیداری.
شعر سوم، سلام‌هایی است به کسان یا چیزهایی که اغلب آن‌ها را خوش نمی‌داریم و شاعر با این شیوه که استعارۀ تهکمیه را به یاد می‌آورد، به طنز و طعنه مقصود خود را بیان می‌کند چنان که مثلا حافظ در بیتی می‌گوید: «راز درون پرده ز رندان مست پرس/ کاین حال نیست زاهد عالی‌مقام را» و می‌دانیم مقصود او از صفتی که برای زاهد آورده است، متضاد این است. در این شعر شاعر با سلام‌های خود، به خنجر، به دشمنان عزیز، به شاخه‌های مریض، به بال‌های شکسته، به جراحت رنجور و... درواقع ناملایمات زندگیش را برمی‌شمرد. و البته توجه داشته باشیم که برخی از این سلام‌ها که «از دور» است، وجه دقیقی ندارد و مثلا از دور سلام‌کردن «به شاخه‌های مریضم» و «به بال‌های شکسته» آن‌قدر دقیق نیست که سلام‌کردن از دور «به دشمنان عزیز». هرچند اگر بخواهیم طعنۀ کاری‌تری بسازیم بهتر است به دشمنان عزیز از نزدیک سلام کنیم که درواقع با این شیوه نشان دهیم که دشمنان ما چقدر به ما نزدیک‌اند... البته این امر ذوقی است و شاعر در ساخت آن مختار است، و صرفا توجه به این نکته ضرورت دارد که این سلام‌ها همه از دورند و لازم است، این دوری در شعر وجه درست و دقیقی یافته باشد.
این شاعر جوان و خوش‌ذوق، از جمله استعدادهای درخشان در شعر است که با توجه به سن و تجربه‌هایش، می‌تواند با قوت‌بخشیدن به خلاقیت‌ها و مهارت‌های خود، به نامی خوش میان نام‌های موفق در شعر امروز برسد.
با آرزوی موفقیت‌های بیشتر برای ایشان.

منتقد : فریبا یوسفی

شاعر، نویسنده، منتقد ادبی تولد: 22مهرماه 1349، تهران تحصیلات: فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران آثار و فعالیت‌ها: ـ مجموعه شعر "حالا تو"، نشر تکا، 1387(برگزیده جایزه ادبی پروین اعتصامی) ـ "تا روح تنهای تن‌ها"، مجموعه شعر، ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.