ناآگاهی از ندانستن




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : ارشام سام


عنوان شعر اول : .
پیش از این ها من جوان بودم
پیش از این دست های سرد
پیش تر از قلبی که سرمازده از فقدان تنهایی
و آسمانی مهجور از قهر پرنده ها

نمیدانم سمند تیره خوابم کجا می تازد از غربت
و زاغ های سفید لانه کرده در طویل اخم ابرویم
تا بشارت سرو های طناز طبیعت زار خواهند زد ؟

پیش از این ها روز روشن بود
پیش از کام لب ها از پی سیگار
خط لب ها قوس آتشدار مستی بخش گلشن بود

الان تقویم ها مردند !
الان تقویم ها مردند !
و آدم ها
( آن یکجا نشينان غریب دنیایی)
برای بی محلی آب در هاون خود کوفتن

کاش در رویای شب من پرنده پر میزد
کاش آن خورشید داغ اسمانی
و نجابت جامانده از نسیم عطر ها
آغوش بی صاحب این پیکره را سر میزد

پیش از این ها من جوان بودم
پیش تر از مقوله آیینه ها با من
کیستی تو که با دیروز یکی نیستی !
و اما من
با سمند تیره در غربت
و رقص شادی زاغ ها در ترانه سر سبز جنگال ها
و اما من
گمگشته در تفتیش آیینه
حال اگر اویم
پیش از این ها من جوان بودم














.
.
.
.
.





عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : لیلا کردبچه
خوانش چندبارۀ این اثر، تأییدکنندۀ این موضوع است که شاعر، در برزخ بلاتکلیفی، نه میانِ وزن و بی‌وزنی، بلکه میانِ وزن عروضی و توهمِ وزن عروضی به‌سر می‌برد. یعنی در این شعر، برخی سطرها کاملاً موزون‌اند، برخی نیمۀ اول‌شان موزون است، برخی نیمۀ دوم‌شان موزون است، و برخی کاملاً بی‌وزن هستند، و این درحالی است که به‌نظر می‌رسد شاعر، اثرش را تماماً موزون می‌داند:
«پیش از این‌ها من جوان بودم = فاعلاتن فاعلاتن فع»
«پیش از این دست‌های سرد = فاعلاتن فاعلاتن فع»
پیش‌تر از قلبی که سرمازده از فقدان تنهایی = کاملاً بی‌وزن
«وآسمانی مهجور = فعلاتن فع‌لن» از قهر پرنده‌ها
«نمی‌دانم سمند تیرۀ خوابم کجا می‌تازد از غربت = مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن»
و زاغ‌های سفید لا«نه‌کرده در طویل اخم ابرویم = مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن»
تا بشارت سروهای طن«ناز طبیعت زار خواهند زد = مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن»
«پیش از این‌ها روز روشن بود = فاعلاتن فاعلاتن فع»
پیش از «کام لب‌ها از پی ‌سیگار = فاعلاتن فاعلاتن فع»
«خط لب‌ها قوس آتشدار مستی‌بخش گلشن بود = فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فع»
الان تقویم‌ها مردند = کاملاً بی‌وزن
و...
و همین‌طور تا انتهای شعر، علاوه‌بر موزون بودنِ کامل و موزون بودن نصفه‌ونیمه و بی‌وزن بودن، می‌بینیم که حتی یک بحر عروضی واحد هم در کار نیست و چند نوع زحاف مختلف در ایجاد وزن دخیل هستند.
پیداست که شاعر، با موسیقی انس و الفت دارد و با ترنمِ آواییِ برخاسته از موسیقی کاملاً آشناست، امّا این آشنایی هنوز ابتدایی و تربیت‌نیافته است، و لازم است که شاعر، حتماً وزن عروضی را بیاموزد و در تفکیک زحافات از هم، توانمند شود، علاوه‌بر اینکه آموزش و سرایش شعر موزون، قطعاً با کاربرد قافیه کامل می‌شود، و آموختن قوانین قافیه درکنار قوانین عروض، حتماً شاعر را درراستای اعتلای موسیقایی شعرش یاری می‌رساند.
امّا گذشته از مسألۀ وزن و موسیقی شعر، که به‌هرحال بیش و پیش از دیگر مسائل شعر، خود را بروز می‌دهد، لازم است به چند مسألۀ دیگر نیز در این میان اشاره کنیم: نظیر شباهت لحن شعر، دایرۀ واژگان شعر، موسیقی شعر، و ساختمان نحوی اغلب جملات این شعر، به شعری از فروغ فرخزاد؛ شباهتی که متأسفانه خود را در همان آغاز شعر نشان می‌دهد:
«پیش از این‌ها من جوان بودم = بیش از این‌ها، آه، آری، بیش از این‌ها می‌توان خاموش ماند»
دایرۀ واژگان این شعر نیز درخور تأمل و بررسی است. اول اینکه واژه‌ها یکدست نیستند و متعلق به یک حوزۀ کاربردی واحد نیستند، و دوم اینکه برخی واژه‌ها نیز متعلق به زمان سرایش اثر نیز نیستند و غرابت زمانی با دورۀ ما دارند. مثلاً «مهجور»، «سمند»، «زاغ»، «طویل» و «گلشن» را چندبار در مکالمات روزمرۀ مردمی که قرار است خوانندۀ شعر ما باشند شنیده‌اید؟ و ازطرفی واژه‌هایی چون «مقوله» را چندبار در شعر شنیده‌اید؟ بحثِ شاعرانه و غیرشاعرانه بودنِ کلمات و آن خطکشی و مرزبندی که سنت‌گرایان میان واژه‌ها کرده بودند و براساس آن، برخی واژه‌ها را اساساً به حیطۀ شعر و ادب راه نمی‌دادند، نیست. بحث برسر این است که برخی واژه‌ها اساساً متعلق به فضای دیگری هستند و اگر قرار باشد از حوزه‌های دیگری وارد حوزۀ شعر بشوند، لازم است با درنظر گرفتن تمهیداتی مانند رعایت کردنِ نظایرِ آن واژه و برقراری ارتباط با خانوادۀ آن واژه و...، آن را وارد شعر کنیم؛ مانند کاری که سهراب سپهری برای ورود واژۀ «مجذور» به شعرش کرده است:
زندگی «مجذور» آینه است/ زندگی گل به «توان» ابدیّت/ زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما/ زندگی «هندسۀ» ساده و یکسان نفس‌هاست.
ازسویی دیگر باید به وحدت موضوعی و ساختاری این شعر هم توجه کرد. شاعر به‌خوبی توانسته نخ نامرئی ساختار را در میان اجزاء و عناصر گوناگون این شعر حفظ کند و از آغاز تا پایان، یک موضوع و مضمون را قدم‌به‌قدم پیش برده و به نقطۀ پایانی شعر هدایت کرده است؛ کاری که البته باید در آن، سهم ویژه‌ای برای تکرار برخی سطرها و تصویرها قائل شد.
درحقیقت، شاعر همان‌طورکه با جادوی موسیقی در شعر آشنایی دارد، به همان میزان نیز با جادوی تکرار، در ساخت بخشیدن به اثر آشناست، مضاف‌بر اینکه از نوع برخورد شاعر با تکرار عناصر در شعرش نیز پیداست که از اهمیّت تکرار در خلق موسیقی نیز آگاه است.

منتقد : لیلا کردبچه

شاعر، پژوهشگر، ویراستار. فعّال در حوزۀ شعر. دکترای ادبیات معاصر.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.