تفت دادن شعر در دروغ‌های بزرگ‌تر




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : فاطمه کلانتری


عنوان شعر اول : .
لبخند می زد با لبش اعجاز می کرد
با خنده هایش اخم من را باز می کرد

پلکی به هم می زد مرا می کشت بعدش
پلکی به هم می زد مرا آغاز می کرد

از بودن و از ماندنش می گفتم اما
او در دلش آهنگ رفتن ساز می کرد

در خواب می دیدم قفس هستم برایش
یک لحظه غافل می شدم پرواز می کرد

هر بار عشقش را به من انکار کرده
ای کاش که یک بار هم ابراز می کرد

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
«سادگی بیش از اندازه، پیچیدگی‌‌ می‌آفریند» این جمله‌ی قصار را یک طراح بزرگ‌، یک گرافیست نامدار گفته است، اما این مقوله، یعنی سادگی در عموم هنرها معانی یکسانی ندارند، در برخی، سادگی، نشان ضعف است، در برخی نشان قوت، در برخی پر است از خلاقیت و در برخی هیچ کنشی برنمی‌انگیزد. اما در شعر، این هنرِ نخست آدمی، این وضوحِ تمام، نمی‌توان پشت هیچ و پوچ ایستاد و از آن دفاع کرد، چرا که شفافیت شیشه‌های شعر به حدی‌ست که می‌شود رازهای مگو را در دل آن به تماشا نشست، به همین علت است که می‌گویند شاعران دروغگوترین هنرمندانند و برترین هنرمند یا بهتر است با کمی استغنا بگوییم والاترین شاعر یا شاعرترین شاعران آن است که زیباتر دروغ بگوید و به قول آن ضرب‌المثل عربی «افضل‌ها، اکذب‌ها» برترین از تمام شعرها، آن است که دروغ‌تر باشد. مثل حافظ که در دروغی علنی می‌گوید؛
دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند.

مگر می‌شود، دیشب، حافظی که به قول خودش: «قرآن ز بر بخواند در چارده روایت» آن‌قدر مست بوده باشد که در توهم و تلالو دیده باشد فرشته‌ها آمده‌اند در میخانه و می می‌نوشند، آن‌هم پر و پیمان و باز هم به گفته‌ی خودش: «از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت» و کمی آن‌طرف‌تر خاکی که خداوندگار با آن آدم می‌ساخت (که ای کاش نساخته بود) را در پیمانه‌ی ‹شرابا طهورا› ورز داده و تفت داده و با غربال می‌سرشتند، یعنی ریز و‌ درشت را از هم سوا می‌کردند. این تصاویر، آیا باورپذیر هستند؟ مسلما، خیر! پس علتی که همه‌ی شاعران و منتقدان و شارحان و مفسران، این غزل را دوست می‌دارند، دقیقا همان است که عرب‌ها ضرب‌المثلش کرده‌اند، دروغ بزرگی‌ست، لذا چرا قشنگ نباشد. من حتا پا را از شعر بیرون می‌گذارم و به داستان‌نویسی نگاه می‌کنم، آیا در جهان واقعی چند درصد از قصص و داستان‌هایی که تاکنون به زیور طبع آراسته شده‌اند، بازگرفته از واقعیتی رخ داده هستند؟ به جرات می‌توان گفت تنها بیست تا سی درصد، تازه آن‌هم نعل به نعل روایت نشده‌اند، بلکه با شاخ و برگ و کلی پرداخت، جوری نوشته شده‌اند که با قصه‌ی اصلی تطابق چندانی ندارد. اگر خدا قسمت‌تان کرده باشد و دو اثر بی‌نظیر جناب خدایگان رئالیسم جادویی، زنده‌بادها «گابریل گارسیا مارکز» که جهانی را به تعظیم واداشت، یعنی «پاییز پدرسالار» که در ۱۹۷۵ منتشر کرد و «صد سال تنهایی» رمانی که هم‌چنان به عنوان پرفروش‌ترین رمان دنیا از آن یاد می‌شود با بیش از پنجاه میلیون نسخه‌ی کاغذی که در هفته نخستی که در ۱۹۶۷ در بوینوس‌آیرس پایتخت آرژانتین در هشت هزار نسخه منتشر شد، تمام چاپ نخستش به فروش رسید و مارکز به خاطرش نوبل ادبیات را در پانزده سال بعد یعنی در ۱۹۸۲ از آن خود کرد. سخنرانی او در روز جایزه نیز چون میخی قلب‌های چوبی سیاستمداران را سوراخ کرد آن‌جا که گفت «همه‌ی جهان، از فقیر و غنی، رزمنده و لات، کارگر و معلم، ورزشکار و هنرمند، همه توانستند درک کنند کلمات مرا که از دهکده آرکاتاکا در منطقه سانتا مارتا در کشورِ کلمبیا و صد سال و بلکه هزار سال، تنهایی مردمانش نوشتم، اما هزار سال است یک سیاستمدار این تنهایی‌ها را درک نکرده است»
کلام به کجاها که نمی‌رود، قرار بود بگویم این کتاب، ثصه‌ی هفت نسل یک خانواده را روایت می‌کند، تمامی خیالی، تمامی ساخته‌ی ذهن، تمامی دروغ، اما زیباترین دروغ جهان را به اهالی جهان عرضه کردن، هنری بود که مارکز داشت. و اکنون در پساگفتاری که به بلندا کشید، میزبانم غزلی ساده و بسیار ساده از بانوی خوبی‌ها «فاطمه کلانتری» که چنین آغاز کرده است؛

لبخند می‌زد با لبش اعجاز می‌کرد
با خنده‌هایش اخم من را باز می‌کرد

دو تصویر در توالی یکدیگر، یکی از دنیایی خیالی و ماورایی و انتزاعی و دیگر از دنیای واقعی و رئالیته، اعجاز کردن، معجزه رو کردن، خاص انبیا بود زمانی و حال شده است کار دلبر و دلداده‌ای که با لبخند معجزه می‌کند. آدم یادش به جمله‌های انگیزشی می‌افتد که برخی آدم‌های پیرامونی خودمان ﴿نمونه‌اش زن داداشم و البته همه یکی، دوتا این گونه دوست یا فامیلی دور و برشان دارند) که در هر بامداد با ارسال ایموجی گل و شمع و پروانه‌ای و یا عکسی از طبیعت با آفتابی غلیظ، در گروهی خانوادگی یا دوستانه و یا در همین گروه‌های شعری واتساپ، چنین می‌نویسند؛ «امروز خودت باش در بالشت بالی گذاشته شده، آن را پیدا کن و بفرست برای خدا، معجزه این آفتاب باشکوه است، معجزه خنده توست» و از این مدل پیام‌ها.
حالا فاطمه کلانتری، اعجاز را لبخند وی دیده تا موجب وا شدن اخم خودشان گردند. سه عدد لب و دو لبخند در دو مصراع دارید، کمی بیش از آن‌چه گفتم ساده است. این قافیه هم متاسفانه، با این ردیف بسیار کار شده و به نظر حرف تازه‌ای نمی‌زاید. در هر حال، بهتر است سرکار بانوی شاعر، سطر یک را با جدیت ادیت فرماید، محکم شدن شعر وقتی رخ می‌دهد که هر دو مصراع، در فضایی قابل لمس، رخ دهد، اعجاز تصور ناشدنی‌ست، در حالی که اخم را وا کردن، کاملا وجهی تماشایی‌ دارد. پیشنهادی بداهه می‌دهم برای سطر یک، اگر خودتان چیزی بهتر یافتید، عوضش کنید؛
در رفت و آمد بود، گویی ناز می‌کرد

در بیت دو، سطر یک با «بعدش» تمام می‌شود، شاعرجان! شما دارید حرف می‌زنید، به محاوره، یا شعر می‌گویید، به زبان معیار و رسمی؟ طبعا دومی، بعدش، محاوره شده‌ی «بعد از آن» است. بهتر است بفرمایید «آنگاه» با این تغییر، بیت خوبی می‌شود.
پلکی به هم می‌زد… مرا می‌کشت، آن‌گاه
پلکی به هم می‌زد… مرا آغاز می‌کرد

به نحوه نوشتن بیت‌ها نیز دقت کنید، لازم است نوشتن شعر در زمانه‌ی معاصر، با رعایت تمام علائم باشد که به آن سجاوندی می‌گویند. نقطه، کاما، تعجب، دو نقطه، مربع و…‌ در شعر امروز، بخشی از شعر است.

از بودن و از ماندنش می‌گفتم اما
او در دلش آهنگ رفتن ساز می‌کرد

بیت بعد، باز هم سادگی زیادی دارد، می‌شود مصراع دوم را با مصراع اولی بهتر کنار هم نشاند. مکمل‌ سازی کار آسانی‌ست، بهتر است در هر سطر، تصویری بسازیم و بعد ربطش دهیم به هم. مثلا، باز هم بداهه برای مصراع اول؛
گوش چپم زنگی عجیبی داشت، شاید
او در دلش آهنگ رفتن ساز می‌کرد

با تاکید بر این‌که، هدف از بداهه نوشتن، خط دادن به سرکار بانوست، تا شعرشان از سادگی بیرون بیاید.
ناگفته نماند "آهنگ‌ رفتن ساز کردن" بدجور کلیشه‌ای و دم‌دستی انتخاب شده، مشق ساز می‌کرد/ مثلا، مثل همایون درد دل با ساز می‌کرد، یا مانند عارف درد دل با ساز می‌کرد.
عارف قزوینی تصنیف‌‌سرا و نوازنده چیره‌دست منظورم هست و حتا می‌توانید مانند کلهر، بیاورید که بسی هم به جاست. در کل چیزی جز آهنگ رفتن ساز کردن رو دنبال کنید

در خواب می‌دیدم قفس هستم برایش
یک لحظه غافل می‌شدم پرواز می‌کرد

‌ در این بیت «قفس هستم برایش» خوش ننشسته، خواب را هم رها کنید و "یک لحظه غافل می‌شدم" را با داشتن یک پرنده تصویر کنید، او را شبیه فلان پرنده می‌دیدم، که اگر یک لحظه…. تا کلام تعالی پیدا کند و شعر در کنج ساده‌ترین حرف‌ها نماند.

هر بار عشقش را به من انکار کرده
ای کاش که یک‌بار هم ابراز می‌کرد

باز هم دم‌دستی، تالیف را هم در سطر دو به ضعف کشانده است، وقتی می‌گویم ساده، یعنی دقیقا رفته‌اید سراغ اولین گزینه‌ها، در حالی که می‌شد با کمی تانی و تامل و جستجو و خروج از تنبلی، بیت‌های بهتری استخراج کرد، که حدیثی داریم با این مضمون که مغز، معدن ایده‌هاست. از این معدن چیزهای بهتری استخراج بنمای. تنبلی خاص ما شیرازی‌هاست. نروید سمت انتخاب اول. بداهه بیت آخر را هم ببندیم و با شما بدرود بگوییم تا درودی دیگر، با طمانینه شعر نوشتن اولین و آخرین توصیه‌ام به فاطمه کلانتری است و چشم‌انتظار غزل بعدی‌اش تا ببینم چه از این نقد صید کرده است.
و اما بداهه‌ بیت آخر؛

او رفت، اما یک «عزیزم!» یک «قشنگم!»
ای کاش -محض دلخوشی- ابراز می‌کرد/ یا؛
ای کاش وقت رفتنش ابراز می‌کرد.


با ارادت و احترام
مجتبا صادقی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برگزیده کنگره‌ها و جشنواره‌های متعدد شعر/ داوری رقابت‌های ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.