توان خود را دریابید




عنوان مجموعه اشعار : جاي خالي‌ات را با كلمات پر مي‌كنم
شاعر : زهرا محمودي


عنوان شعر اول : غزل 1
شمعی که روشن است در آغوش این اتاق
جان کنده است تا بشود مثل چلچراغ

پاییز آمده‌ست بگوید که می‌روند
سرسبزهای فصل به مهمانی اجاق

مهمان چند روزه‌ی تو این گل یخ است
از بی‌کسی گذاشته سر روی پای باغ

این روزها و دلخوشی ما چه کوچک‌اند
آن قدر خسته‌ایم که حتی یک اتفاق...

بی‌چتر در حوالی باران قدم زدیم
شاید کسی بگیرد از این گریه‌ها سراغ

تنها تو مانده‌ای و در این "رنجِ بی‌حساب"
پر می زنند دور و برت دسته‌ای کلاغ


عنوان شعر دوم : غزل 2

گاهی برای رد شدن از اضطراب‌ها
باید گذشت از سر برخی جواب‌ها

وقتی تمام عمر به تردید بگذرد
وقتی که چوب خورده‌ای از انتخاب‌ها

وقتی قلم به دست بگیرد زبان جبر
بنویسد از نگاه خودش در کتاب‌ها

"دردم نهفته بِه ز طبیبان مدعی"
این رازِ سر به مُهر نصیبِ شراب‌ها

تکرار می‌کنم که کسی نیست....نه نبود!
تکثیر می‌شوند تمام عذاب‌ها

در صحنه‌ای که عرصه‌ی جولان تیرگی‌ست
باید که خو کنیم به نقش نقاب‌ها

بازیچه‌ها در کف موجند و این چنین
تسویه می‌شوند تمام حساب‌ها


عنوان شعر سوم : در همسایگی اشیاء

پای تنهایی که به خانه‌ام باز شد
اشیای کهنه زبان درآوردند
ترس از چهاردیواری بالا می‌رود
و برای افکار موهوم خط و نشان می‌کشد
پرده‌ها کنار نمی‌کشند
و کدورتِ باران و خاک
به چشمان پنجره مجال تماشا نمی‌دهد
همین دیروز ماهیِ تنگ اَدایِ مردن را درآورد
و هنوز که هنوز است
فرو رفته در نقش عمیقِ خود
روی دستان مُرددِ آب شناور است
گلدان‌ها ریشه های سست را چلانده‌اند
و ساقه‌ها از پا درآمده
آن‌ها در انزوای خانه تحصن می‌کنند و به خصومت ابرها معترضند
خانه های سیمانی
ارواح بسیاری را در خود دفن کرده‌اند
و قبرهای طبقاتی
بین زنده‌های موقتی پرطرفدارند
صدای هق‌هق همسایه از سقف‌های بی بنیه
به اتاقم چکه می‌کند
او اشک می‌ریزد و کاری از دست من بر نمی‌آید
احساس‌های پنهان‌شده در اتاقک‌های بتنی
اجازه‌ی خودنمایی ندارند
ما یاد گرفته‌ایم به حریم تنهایی هم تجاوز نکنیم
ما در بن‌بست پناهندگی
به امراض رنگارنگ این قرن مبتلا می‌شویم
ما به زندگی محکومیم
ما در رویای خود -اگر خوابمان ببرد_
جنازه‌های پوسیده‌ی‌مان را
در آب‌های گل‌آلود وطن شناور می‌کنیم
و برای مرده‌های آن سویِ هستی
ادای زنده‌ها را در می‌آوریم
ما
ما
ما
ما همان ضمیرهای مفردیم
از ترس آن که در صف‌های تک نفره
صدای‌مان نلرزد
و از بیم آن که در میان سایه‌ها کم نیاوریم
خودمان را محاسبه می‌کنیم
مواخذه می‌کنیم
و تنهایی‌مان را جمع می‌بندیم!
نقد این شعر از : محمد مستقیمی (راهی)
نقد:
با عرض خیر مقدم به همراه تازه و عزیز که آثار ارسالیشان درخور توجه است و جا دارد ابتدا به ایشان تبریک بگویم.
سه اثر فرستاده‌اند که متفاوتند و بهتر آن است جدا جدا بررسی کنیم تا عیب و حسن‌ها بخوبی مشخص شوند:
عنوان شعر اول : غزل 1
شمعی که روشن است در آغوش این اتاق
جان کنده است تا بشود مثل چلچراغ
پاییز آمده‌ست بگوید که می‌روند
سرسبزهای فصل به مهمانی اجاق
مهمان چند روزه‌ی تو این گل یخ است
از بی‌کسی گذاشته سر روی پای باغ
این روزها و دلخوشی ما چه کوچک‌اند
آن قدر خسته‌ایم که حتی یک اتفاق...
بی‌چتر در حوالی باران قدم زدیم
شاید کسی بگیرد از این گریه‌ها سراغ
تنها تو مانده‌ای و در این "رنجِ بی‌حساب"
پر می زنند دور و برت دسته‌ای کلاغ
غزل است و می‌دانیم قالب غزل در شعر پارسی پرآفت‌ترین است قافیه‌بندی‌ها و مضمون‌سازی‌ها که آفات بزرگ غزل هستند و متأسفانه در محافل ادبی تأیید و تشویق می‌شوند و جا دارد همین جا با این غزل ناب آین آفات را بررسی کنیم.
اگر دقت کنید فضای روایت از ابتدا تا انتها در یک فضای خیالی است و قافیه‌ها با تمام تنگنایی – البته ایشان خودشان را در قافیه تنگ محدود نکرده و دست کم از قافیه‌های خطی استفاده کرده‌اند که درخور ستایش است(غ و ق را با هم گرفته‌اند که در زبان فارسی یک واج هستند) - ولی می‌دانیم که با همین شگرد باز هم گستره‌ی این قافیه محدود است اما ایشان بخوبی توانسته‌اند قوافی را به خدمت روایت بیاورند به عبارت دیگر در این اثر ایشان سوار بر قافیه شده‌اند نه مانند قافیه‌بندان که قافیه بر آنان سوار می‌شود. این ویژگی در این غزل ستودنی است و باید در حراست این ویژگی بکوشند.
نکته‌ی دیگر فضای استعاری روایت است که از ابتدا تا انتها بی‌آفت مانده است منظور از فضای استعاری این است که فضای روایت معنا و احساس خاصی ندارد و به بیان دیگر پیامی را فریاد نمی‌کند و تنها با دیدگاه خواننده که قزینه‌ی صارفه‌ی فضای استعاری است به معنا می‌رود یعنی این روایت به تعداد خوانندگان معنا و احساس در خود دارد و این همان ماهیت هنری شعر است در نتیجه این غزل یک غزل ناب است و شایان ذکر است که چنین غزل‌هایی در این قالب شعر پارسی کم‌یاب هستند که شاعر بتواند از ابتدا تا انتها در روایت فضای خیال خود بماند و نگذارد از فضای احساس نیر کلیدواژه‌ای به متن بیاید و شعر را به شعار تبدیل کند. بار دیگر به همراه عزیزمان تبریک می‌گویم.
برویم سراغ اثر بعدی:
عنوان شعر دوم : غزل 2
گاهی برای رد شدن از اضطراب‌ها
باید گذشت از سر برخی جواب‌ها
وقتی تمام عمر به تردید بگذرد
وقتی که چوب خورده‌ای از انتخاب‌ها
وقتی قلم به دست بگیرد زبان جبر
بنویسد از نگاه خودش در کتاب‌ها
"دردم نهفته بِه ز طبیبان مدعی"
این رازِ سر به مُهر نصیبِ شراب‌ها
تکرار می‌کنم که کسی نیست....نه نبود!
تکثیر می‌شوند تمام عذاب‌ها
در صحنه‌ای که عرصه‌ی جولان تیرگی‌ست
باید که خو کنیم به نقش نقاب‌ها
بازیچه‌ها در کف موجند و این چنین
تسویه می‌شوند تمام حساب‌ها
با کمی دقت درمی‌یابیم که این غزل با تمام استحکامش در قالب و زبان در فضای خیال نیست و در فضای احساس شاعر است. شاعر در این غزل همان فضایی را روایت می‌کند که احساس او را برانگیخته در نتیجه این غزل تک‌پیامی و شعار شده است. این غزل را خواننده نمی‌تواند به تأویل ببرد و با دیدگاه خود معنا کند پیامی آشکار را شاعر فریاد کرده است که باید بگویم این اثر یک بیانیه‌ی منظوم است تنها هنر شاعر در این اثر به نظم درآوردن و موسیقایی کردن است و همان بیانیه است که منظوم شده است. در نظم ما با تنها هنری که روبرو هستیم موسیقی است که هنریست سوای شعر البته نظم در ادبیات ما جایی دارد و بخاطر موسیقایی بودن اقبالی هم دارد و برای سپردن به حافظه مناسب‌تر است اما شعر نیست و این تمایز را شاعران باید بدانند که کدام مطلب باید منظوم شود و کدام احساس باید به فضای خیال رفته و به فضایی استعاری بدل شود تا هنر و شعر باشد و جاودانه باشد چون نظم‌ها تاریخ مصرف دارند و اثری در زمانند نه در زمانه.
همراه محترم شاید شما تا به حال به نکته‌های اشاره شده بی‌توجه بوده‌اید با توانی که در شما می‌بینم شما فضای احساس غزل دوم را هم می‌توانستید به فضای خیال برده و استعاری می‌کردید چون اثر دوم کف‌زدن‌های بیشتری دارد متأسفانه ما را فریب می‌دهد چون زمان زمان شعار است نه شعر.
و اثر سوم که در قالب سپید است:
و این اثر نمونه‌ی بسیار خوبی است از دغدغه‌ی شاعر که: نکند خواننده به پیام من نرسد! که دغدغه‌ایست آفت‌زا و در نتیجه‌ی آن یا شاعر از فضای خیال به به فضای احساس می‌افتد و یا دست کم یکی یا چند واژه را از فضای احساس به روایت فضای خیال می‌آورد تا کلید واژه شوند و پیام شاعر را فریاد کنند و در نتیجه اثر هنری و شعر خود را به شعار تبدیل می‌کند.
در این اثر شاعر ناگهان از ناخودآگاه و فضای خیال به فضای احساس پرش می‌کند و از جایی به بعد که کاملاً مشخص است دیگر روایت، روایت فضای خیال نیست بلکه روایت فضای احساس شاعر است دقت کنید من این دو فضا را جدا می‌کنم:
عنوان شعر سوم : در همسایگی اشیاء

پای تنهایی که به خانه‌ام باز شد
اشیای کهنه زبان درآوردند
ترس از چهاردیواری بالا می‌رود
و برای افکار موهوم خط و نشان می‌کشد
پرده‌ها کنار نمی‌کشند
و کدورتِ باران و خاک
به چشمان پنجره مجال تماشا نمی‌دهد
همین دیروز ماهیِ تنگ اَدایِ مردن را درآورد
و هنوز که هنوز است
فرو رفته در نقش عمیقِ خود
روی دستان مُرددِ آب شناور است
گلدان‌ها ریشه های سست را چلانده‌اند
و ساقه‌ها از پا درآمده
آن‌ها در انزوای خانه تحصن می‌کنند و به خصومت ابرها معترضند
تا این جا فضای خیال است و فضایی استعاری است که با دیدگاه خواننده به معنا و احساس می‌رود و به تعداد خوانندگان تأویل و معنا و احساس‌های متفاوت دارد ولی از این جا به بعد فضایی واقعی است همان فضایی که احساس شاعر را برانگیخته است در نتیجه شاعر از این جا به بعد شعار می‌دهد:
خانه های سیمانی
ارواح بسیاری را در خود دفن کرده‌اند
و قبرهای طبقاتی
بین زنده‌های موقتی پرطرفدارند
صدای هق‌هق همسایه از سقف‌های بی بنیه
به اتاقم چکه می‌کند
او اشک می‌ریزد و کاری از دست من بر نمی‌آید
احساس‌های پنهان‌شده در اتاقک‌های بتنی
اجازه‌ی خودنمایی ندارند
ما یاد گرفته‌ایم به حریم تنهایی هم تجاوز نکنیم
ما در بن‌بست پناهندگی
به امراض رنگارنگ این قرن مبتلا می‌شویم
ما به زندگی محکومیم
ما در رویای خود -اگر خوابمان ببرد_
جنازه‌های پوسیده‌ی‌مان را
در آب‌های گل‌آلود وطن شناور می‌کنیم
و برای مرده‌های آن سویِ هستی
ادای زنده‌ها را در می‌آوریم
ما
ما
ما
ما همان ضمیرهای مفردیم
از ترس آن که در صف‌های تک نفره
صدای‌مان نلرزد
و از بیم آن که در میان سایه‌ها کم نیاوریم
خودمان را محاسبه می‌کنیم
مواخذه می‌کنیم
و تنهایی‌مان را جمع می‌بندیم!
درست است که روایت این قسمت هم روایتی ادبی و زیباست و آراسته است به انواع آرایه‌ها اما می‌دانیم که آرایه‌های ادبی هم مثل زبان از لوازم روایتند و خود نمی‌توانند شعر بیافرینند. روایت را ادبی می‌کنند اما ماهیت روایت را تغییر نمی‌دهند پس متن قسمت پایانی شعر یک متن ادبی است ولی شعر نیست
همراه عزیز و توانا! شما توان خلق شاهکارهای ادبی را دارید در شناخت آفات هنر شعر بکوشید توصیه ‌می‌کنم نقدهای بسیار مرا در این پایگاه مطالعه کنید ! در نقد آثار همراهان دیگر کم و بیش من تمام آفات را معرفی کرده‌ام که عرصه این نقد مجال طرح تمام آن‌ها نیست.

منتقد : محمد مستقیمی (راهی)

محمد مستقیمی با نام هنری (راهی), شاعر , نویسنده, پژوهشگر, مترجم, منتقد در یلدای سال 1330 در روستای چوپانان بخش انارک شهرستان نایین در خانواده‌ای که از پدر انارکی و از مادر بیابانکی بود متولد شد، نسب او از طرف مادر با فاصله‌ی چهار نسل به هنر جندقی و با ...



دیدگاه ها - ۱
زهرا محمودي » چهارشنبه 18 خرداد 1401
با سلام و آرزوی سلامتی استاد بزرگوار به نکات دقیق و ارزنده‌ای اشاره فرمودید، بسیار بهره بردم. از فرصتی که به مرور این کلمات اختصاص دادید، بی‌نهایت سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.