تا پست‌مدرن




عنوان مجموعه اشعار : چارپاره های گم شده
شاعر : رضا سعادت نژاد


عنوان شعر اول : تکرار یک تراژدی
دو چشمش دوره ی آموزش گرداب می دیده
که معمار غرورم خانه را بر آب می دیده
صدایم می کند گویی مرا الله می خواند
صدایش را موذن زاده هم در خواب می دیده

دلم می خواهد او عاشق شود ، من عاملش باشم
عزیزِ مصرِ چشمانش هیاهوی دلش باشم
شبیه آرزوی بچگیِ پشت یک شیشه
مرا رویا بسازد زیر کرسی ، مشکلش باشم

شده ورد زبانم این کلیشه ، "دوستش دارم"
به قدر وصله های خاک و ریشه دوستش دارم
شبیه درد لذت بخش یک دندان لق در خون
اگر دردم شود حتی ، همیشه دوستش دارم

عزیزم گفته بر بامش پریدن عرضه می خواهد
تحمل کردن درد رسیدن عرضه می خواهد
تحمل می کنم اما نمی دانم که از معشوق...
جوابِ کوچک "نه" را شنیدن ، عرضه می خواهد ؟

اگر چه عطر دل دادن به ظاهر رنگ و بو دارد
ولی هر ماجرایی سکه هایش پشت و رو دارد
نمی بیند کسی در چهره ام هیچ اعتراضی را
چرا که سینه ی مردانه صد رازِ مگو دارد

تمام زندگی را پشت خط عشق مشغولم
سرانجامم شروع مرگ شد ، من غیر معمولم
کسی که فکر می کردم نگهبان چراگاهست
سواری می کند بر اسب احساسات معلولم


عنوان شعر دوم : مرگ در روز روشن
در کشتن احساس خودت ماموری
ترشیده پس مرحله ی کنکوری
همبستر اجبار شده هر روزت
هی درس بخوان،درس بخوان،مجبوری

سلول به سلول ، تنت می میرد
سرباز دلت در وطنت می میرد
داماد شدی بعد شب تحصیلی
افسوس دم حجله زنت می میرد

مسموم شده جامعه ی آماری
مد شد زدن وصله ی خود آزاری
محصولِ فشارِ پدر و مادر هاست
سردرد و نخوابیدن و شب بیداری

تا سفره ی محدود شدن رنگینست
بشقاب غم مرحله ها سنگینست
روباهِ پدر کرده کمین و ، اینجا
آواز کلاغِ پسر اهنگینست

برگرد که در راه تهی می میری
در آخرتش نیست به جز دلگیری
امروز به کنکور ولی فردا را
با عمر تلف کرده ی خود درگیری


عنوان شعر سوم : کیش و مات
رخ احساس تو در زندگی ام شطرنجیست
دوستت دارم و این حادثه ی بغرنجیست
بی تو نقاشیِ افکار قلم تار است و....
جعبه ی رنگی ذوقم تهی از نارنجیست

با چه آرام کنم کودک دلتنگی را
کم بکن فاصله ی مُضحک فرسنگی را
سرو در باغ شقایق شده احساساتم
به کدام عشق بگویم غم کمرنگی را

می روی ، شهر به اوضاع دلم می خندد
میوه ی روح پسِ فاصله ها می گندد
شعر هنگام سقوط از لبه ی چشمانت
دست من را به طناب گله ها می بندد

جای پایت به دلم ماند و غمت می روید
گم شدی و سگ احساس ، مرا می بوید
شب و شعر و قلم و دفتر و کاغذ بازی
هرکسی حال مرا دیده به تو می گوید

بوته ی سرخ پر از تیغه ی مرد ازاری
کاش دست از سر آزردن من بردای
اگر از شیوه ی اعمال طبیعت دورست...
معجزه رخ بدهد دل به دلم بسپاری
نقد این شعر از : رحمت‌اله رسولی‌مقدم
اینک نوبت نقد و بررسی آثار ارسالی دوست عزیز نوجوانی‌ست که از قضا هم‌شهری من است و  این اولین نوبتی‌ست که برای پایگاه نقد اثر ارسال کرده است. به او خوشامد می‌گویم و با هم به بررسی آثار ارسالی‌شان می‌نشینیم.
آن‌گونه که از سابقه‌ی سرایش سراینده مشخص است، کمتر از یک‌سال به سرودن مشغول است، پس بدیهی‌ است که در ابتدای راه است و در ابتدای راه، همه‌ی ما با چند و چون راه آشنا نیستیم. پس می‌توانیم در بررسی آثار کسی که اولین آثارش را سروده است، به این دقت کنیم که آیا مستعد است و ذوق کافی دارد یا خیر؟ این نکته حتی در شعرهایی که به لحاظ فنی و ادبی در سطح مطلوبی نیستند، می‌تواند خودش را نشان دهد.
آقای سعادت‌نژاد مثل ابتدای راه همه‌ی ما مقداری از این اشکالات را در آثارش دارد و نشان می‌دهد که این مقدمه‌ی مسیر است و خب طبیعی‌ست. اما او نشان می‌دهد که استعداد و ذوق خیلی خوبی دارد. از نشانه‌های این ادعا، دامنه‌ی وسیعی از لغات و تصاویری‌ست که به کار می‌گیرد. دیگر اینکه او سعی می‌کند فضای شعرش را امروزین کند و از نشانه‌ها و زبان گفتگوی امروزی در شعرش اگرچه به شکلی هنوز ناکامل، استفاده می‌کند. همین‌که در پیامش برای منتقد نوشته است که شعر دوم حال و هوای پست‌مدرن دارد و متناسب است با حال و هوای خودم و هم‌دوره‌ای‌هایم، نشان می‌دهد که سراینده به این قسمت بحث واقف است که انسان باید فرزند زمانه‌ی خود باشد. همین مورد را من کلی کیف می‌کنم اگر ببینم دوستان عضو پایگاه نقد رعایت می‌کنند، و برعکس غمگین می‌شوم وقتی می‌بینم بچه‌های امروزی، با زبان قدما شعر می‌سرایند. پس همینجا به خودی خود آقای سعادت‌نژاد یک گام از دوستان ابتدای راه جلوتر است.

دو چشمش دوره ی آموزش گرداب می دیده
که معمار غرورم خانه را بر آب می دیده
صدایم می کند گویی مرا الله می خواند
صدایش را موذن زاده هم در خواب می دیده

• در همین بند نخست مشخص است که سراینده جسارت وارد کردن مواردی غیر عادی و ازمون‌پس‌نداده، جدا از اینکه حالا خوش نشسته است و به‌جاست یا خیر را به شعر دارد. مثلا ورود همین صدای موذن‌زاده به یک فضای غیرمنتظره برای قیاس. خب در این بند، آن خوش‌صدایی غرور، با صدای موذن‌زاده قیاس شده است، دلیلش هم این است که غرور به من مثل خدا نگاه کرده و این ربط صدای موذن‌زاده و اذان است به این موضوع. این نکته هم بدین‌معنی‌ست که سراینده حواسش است که تا حدودی عناصر بدون ارتباط و سرخود وارد متن نشوند. جدا از این نکات، سراینده باید به این هم بیندیشد که آیا اجتماع این عناصر، یک تصویر دلپذیر خواهد ساخت یا خیر؟ بنابر پراکندگی زیاد تصویر از ابتدای بند که آموزش و دوره و گرداب در آن وجود دارد و بعد می‌رسد به صدای اذان، تصویر فرصت یکتایی و گردهمایی ندارد و با وجود ارتباطی که بین قسمت اول و دوم وجود دارد، خلق قسمت دوم به زیبایی نمی‌رسد و عملا در حد یک ساختار مکانیکی باقی می‌ماند.
• در مصرع اول، دوره‌ی آموزش دیدن، یک ترکیب ملبس به تتابع اضافات است. یا دوره می‌دیده یا آموزش می‌دیده! پس یکی از این دو اضافی می‌نماید.

دلم می خواهد او عاشق شود ، من عاملش باشم
عزیزِ مصرِ چشمانش هیاهوی دلش باشم
شبیه آرزوی بچگیِ پشت یک شیشه
مرا رویا بسازد زیر کرسی ، مشکلش باشم
• نکته‌ی مهم دیگر در شعر، خلاقیت است. خلاقیت به تکرار نکردن حرف و ایده‌ی دیگران گره خورده است. عزیز مصر از آن مکررات بسیار شعر فارسی‌ست. پس ما یا باید از پرداختن به قصه‌ها و تصاویر تکراری بپرهیزیم، یا باید از زاویه‌‌ای نو به آن‌ها نگاه کنیم، وگرنه اثرمان از هنر بودن و خلاقیت دور می‌شود‌.
• اثرمان باید حرف داشته باشد و حرف تازه! هیاهوی دلش بودن، یک عبارت بدون حرف تازه است و انگار یا بر اساس قافیه آمده است یا برای پر کردن فضای خالی.
• مرا رویا بسازد زیر کرسی... را متوجه نشدم که یعنی چه؟! می‌خواهم بگویم که سراینده باید سعی کند تصاویرش را طوری بسازد که مخاطب اگر نه با یک بار خوانش، که پس از چند بار خواندن، بتواند آن را دریابد.

شده ورد زبانم این کلیشه ، "دوستش دارم"
به قدر وصله های خاک و ریشه دوستش دارم
شبیه درد لذت بخش یک دندان لق در خون
اگر دردم شود حتی ، همیشه دوستش دارم

• نکته‌ی خوب این بند، ساختن کلیشه‌ای‌ست که سراینده در شعر حرفش را می‌زند. یعنی آنچه در شعر گفته را عملا نشان داده: چند جمله‌ی کلیشه‌ای!
• نکته‌ی حرف‌دار این بند، 《 دردم شود》 است. فعل مناسب برای درد، کردن است و عبارت درد کردن. دردم شود به لحاظ نحوی نامانوس می‌نماید.

عزیزم گفته بر بامش پریدن عرضه می خواهد
تحمل کردن درد رسیدن عرضه می خواهد
تحمل می کنم اما نمی دانم که از معشوق...
جوابِ کوچک "نه" را شنیدن ، عرضه می خواهد ؟
• در این بند، سراینده عرضه را با چیزهای بزرگ باید نشان بدهد. عرضه‌ی پریدن بر بامش، عرضه‌ی تحمل کردن درد... . اما در مصرع آخر، این عرضه با واژه‌ی 《 کوچک》ی که دنبال جواب 《 نه》 آمده است، زیر سوال رفته است!

اگر چه عطر دل دادن به ظاهر رنگ و بو دارد
ولی هر ماجرایی سکه هایش پشت و رو دارد
نمی بیند کسی در چهره ام هیچ اعتراضی را
چرا که سینه ی مردانه صد رازِ مگو دارد

• نکته‌ی بعدی مُعَنا بودن جملات در این حالت است که قرار بر معناست. رنگ و بو داشتن در معنای اصطلاحی آن یعنی یک ویرگی داشتن. اما اسنجا سراینده نمی‌گوید که دل دادن چه رنگ و بویی دارد؟! البته ایشان سعی کرده با اوردن واژه‌ی عطر، نوع رنگ و بو را و خوش بودن آن را نشان دهد، اما خب نتوانسته برای عطر، دو رویی و آن روی دیگر سکه را نشان دهد، به همین خاطر طرحش شکست خورده است. قسمت دوم بند هم که حرف تکراری‌ای دارد به شرح: سینه و راز مگو.

تمام زندگی را پشت خط عشق مشغولم
سرانجامم شروع مرگ شد ، من غیر معمولم
کسی که فکر می کردم نگهبان چراگاهست
سواری می کند بر اسب احساسات معلولم
• مشغول بودن پشت خط باید به خط ارجاع داده شود نه به من.
• چراگاه برای ورود به متن دلیلی متنی ندارد و اسب احساسات، هم خودش از چراگاه پایش به متن باز می‌شود و نمی‌تواند 《 علت》 خوبی برای این مورد باشد، شاید به‌همین‌خاطر 《 معلول》 است.

خب در شعر دوم، سراینده طبق پیامی که برای منتقد گذاشته، فضایی پست‌مدرن برای آن تلقی کرده است، در حالی که رنگ و بوی پست‌مدرن ندارد. مطرح کردن مسائل نسلی که اکنون پشت کنکور هستند و تصویر کردن جهان آن‌ها، معنی پست‌مدرن ندارد.
ساختارشکنی، معناگریزی، نگاه متفاوت، چندصدایی ( پلی‌فونی) و تصویر اسکیزوفرن، جدال با سنت و به چالش کشیدن فراروایت‌ها، کلاژ، رشد غیر خطی، ساختار نامتمرکز، عدم توازن، عدم قطعیت (شک‌اندیشی)، ذهن‌گرایی (تجرید گرایی)، ایهام، انتزاع (آبستره)، تکرار و تسلسل، دو پهلویی و جریان سیال ذهن، از جمله مولفه‌هایی‌ست که در شعر پست‌مدرن رایج است. که خب این ویژگی‌ها در این شعر وجود ندارند.

در کشتن احساس خودت ماموری
ترشیده پس مرحله ی کنکوری
همبستر اجبار شده هر روزت
هی درس بخوان،درس بخوان،مجبوری
• حتی در شعر به قول سراینده پست‌مدرن، یک کشف و لذت متنی وجود دارد. این کشف به هر شکل زبانی و ساختاری می‌تواند وجود داشته باشد. خب تصویر این بند، صرفا یک خبر یا یک روایت است بدون هیچ رخ‌دادی غیر معمول‌. پشت کنکور بودن و درس‌خواندن، با همین معنا و تصویر.
• حالا من یک مثال خوب برای درس‌ خواندن مجبوری می‌زنم از حسین صفا، که ببینیم چگونه می‌شود در این مورد حرف زد و حرفمان پر از خلاقیت بود؟
حمال کوه پرسش و پاسخ
در جزوه‌های باطله بودیم
حمال جزوه‌های گران و
اعقاب گیج قافله بودیم
حق داشتند آن‌همه‌ قاطر
زیر فشار بار بمیرند

ببینید چقدر موسیقی، تصویر، بسط دادن تصویر، عناصر ساختاری و... همه و همه در کمال زیبایی و خلاقیت گرد هم آمده‌اند! نه حالت خبری دارند، نه بدون از شگفتی و کشف هستند، نه روایت خطی دارند. این مثال را آوردم تا در ذهن سراینده‌ی عزیز و دوستانی که در ابتدای راه هستند، یک شعر خوب قابل تصور باشد و ببینند که چگونه می‌توانند با ابزار و زبان خود، در سطح بالایی از شعر حرکت کنند؟! نه اینکه از الان انتظار داشته باشم دوستان در راه، در چنین سطحی بسرایند، خیر! می‌خواهم بتوانند دوردست‌ها را تصور کنند.

• یا مثلا در همین بند دوم شعر، سرباز دل در وطن مردن، کنار سلول به سلول تن مردن یک پازل محکم ایجاد نمی‌کند و صرفا بوی قافیه‌اندیشی می‌‌دهد. انتظار می‌رود که در دو مصرع بعدی این دو تکه‌ی پازل به هم وصل شوند، ولی آن دو مصرع، هم از هم پرت شده‌اند و هم از دو مصرع اولی.
• داماد شدن بعد شب تحصیلی، یعنی کدام شب؟ سال تحصیلی داریم، پایان تحصیلات داریم و شب بعد از فارغ‌التحصیلی، اما بعد شب تحصیلی گنگ است و نارسا.
• یا در بند سوم، فعل‌ها به عدم هم‌زمانی متهم می‌شوند. 《 مسموم شده》 با 《 مد شد》 ، یکی استمرار دارد و یکی مربوط به گذشته‌ی تمام‌شده است. همین نکته‌ی ظریف، باعث شده که کار خوب سراینده برای استفاده از ترکیب نو 《 جامعه‌ی آماری》 و 《 خودآزاری》 به چشم نیاید.
• در بند بعدی دلیل رنگین بودن سفره‌ی محدودیت ذکر نشده است. یعنی چگونه آن سفره رنگین است و چه رنگی دارد؟
• در همین بند، سنگینی بشقاب، می‌خواهد چه چیزی را بگوید؟ و ترکیب 《 بشقاب غم مرحله‌ها》 یعنی چه؟ یعنی بشقاب چه مراحلی؟ و ایا 《 غم》 بین این دو، نقش بسزایی ایفا می‌کند یا برای پر کردن فضا آمده است؟ همه‌ی این پرسش‌ها، پرسش‌های یک مخاطب است از سراینده، که سراینده باید هنگام سرایش برای پاسخ به آن‌ها در متن، تمهیداتی بیندیشد.

• و در بند آخر، ته راه و آخرت آن، یکی از نکاتی‌ست که نشان می‌دهد سراینده ذوق خوبی دارد. این دو تعبیر کنار هم زیبایند و مُعنا. ولی قافیه‌شان انگار به زور کنار هم چیده شده است.
• دو مصرع آخر همین بند آخر، یک مشکل نحوی و دستور زبانی دارد. فعل مصرع 《 امروز به کنکور ولی فردا را》 حذف شده که نشان دهد فعل جمله‌ی بعد، فعل این جمله است، ولی ببینیم آیا آن فعل، اینجا می‌نشیند یا خیر؟
امروز به کنور ولی فردا را ( درگیری)!
همان‌طور که ابتدای جمله‌ی دوم مشخص است، درگیر شدن به حرف‌ ربط 《 با》 نیاز دارد نه 《 به》. با چیزی درگیری نه به چیزی درگیری! پس 《 امروز را به کنکور》 به فعل 《 درگیری》 ختم نمی‌شود و فعل آن به اشتباه حذف شده است.

خب نکات زیادی را در همین دو شعر با هم مرور کردیم که خیلی از آن‌ها در شعر سوم هم وجود دارند و چون اولین مرحله‌ی ورود دوست تازه‌ی ما به کنکور نقد پایگاه نقد شعر است، سنگین شدن مطالب کار درستی نیست و سخن گفتن در مورد شعر سوم را به جلسه‌ای دیگر موکول می‌کنیم.
القصه سراینده در ابتدای راه است و طبیعی است که این ایرادها در کارش باشند، اما ایرادهای کارش نسبت به خیلی از کسانی که در این مرحله‌اند، خیلی کمتر است. این موجب امیدواری است که با این ذوق، امکان پیش‌رفتن بیشتری برای ایشان وجود داشته باشد.

برای ایشان ارزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : رحمت‌اله رسولی‌مقدم

متولد ۵ خرداد ۶۹ یاسوج؛ شاعر و ویراستار؛ تحصیلات کارشناسی ارشد ارزیابی و آمایش سرزمین



دیدگاه ها - ۲
رحمت‌اله رسولی‌مقدم » شنبه 21 خرداد 1401
منتقد شعر
موفق باشید هم‌شهری
رضا سعادت نژاد » چهارشنبه 18 خرداد 1401
بسیار سپاسگزارم از وقتی که صرف اشعار بنده کردید....نقد سازنده ای بود .... زنده و سلامت باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.