شعر جوان، شاعر جوان




عنوان مجموعه اشعار : به یاد تو
شاعر : مطهره ابراهیمی


عنوان شعر اول : شاهزاده ی تنها

به نا مهربان خدای عالم


اتل متل یه قصه
قصه ی یک شاهزاده
شاهزاده ای که فرقش
با بقیه زیاده

توی قلب اروپا
میون کلی نعمت
هزار تا آدم دارند
آماده ی به خدمت

همه میگند که ای کاش
زندگیشو ما داشتیم
اگر فیات رو داشتیم
حتمنی گل مي كاشتيم

فراري، لامبرگيني
به زير پاش افتاده
اما دل شاهزاده
يه جاشده دلداده

ميون كلي كتاب
چشمش به قرآن افتاد
بعد دیدن قرآن
یه اتفاقی رخ داد

خدا خواست که شاهزاده
با اسلام آشنا بشه
هدایتش کرد که تو
تاریکی بینا بشه

کم کم شدش آشنا
با انقلاب و امام
اون دید که انقلاب
ایران شده با دوام

رسید خدمت آقا
از اروپا به ایران
آقا بوسید صورت
شاهزاده ی مسلمان

شاهزاده حس کرد دلش
عاشق آقا شده
گم شده و دوباره
یک دفعه پیدا شده

توی قلب و وجودش
روح خمینی دمید
انگاری جون تازه
به روح خستش دوید

اتل متل یه قصه
توی قلب اروپا
قصه ی ادواردو بود
یه شاهزاده ی تنها

به خاطر عقیدش
کلی اذیت شدش
همه تنهاش گذاشتن
خدا رو داشت و خودش

شاهزاده قصه مون
حامی مستضعفاست
دلسوز مظلوماست و
دلش چقد با صفاست

اتل متل صورتش
چقدره نورانی
خسته نشید یه وقتی
قصه چه طولانی

دیدید که میگند زیاد
دوستی ها تأثیر داره؟
تو قصه ی ادواردو
این دوستی تعبیر داره

رفیقش لوکا رو هم
می خواد هدایت کنه
دلم می خواد که شعرم
این رو روایت کنه

با کسی دوست بشید که
درد رو دوایی کنه
دل رو دچار عشق
ناب خدایی کنه

اتل متل دشمنا
طاقت شون کم شده
میگند آخر قصه
یک کمی مبهم شده

اما برای ما ها
که مثل روز روشنه
این بزن و در برو
عادتای دشمنه

دشمنی که چشم نداشت
شاهزاده رو ببینه
تا بوده که همین بود
تا حالا شم همینه

به جای ادواردو اون
اسمشو مهدی گذاشت
رفتش ولی با خونش
برات یه ردی گذاشت

نمی خواسن خرج بشه
ثروت برای اسلام
شاهزاده ی قصه مون
شدش فدای اسلام

ادواردو و لوکا رو
جام شهادت دادند
فکر میکنند که اونها
از تب و تاب افتادند

اما صدای ما ها
هنوز ادامه داره
حتی اگه گلوله
از آسمون بباره

چه تو قلب اروپا
چه توی قلب ایران
به پای دین میمونه
هر کسی داره ایمان

شعری تقدیم به شهید مهدی آنیلی و شهید لوکا گائتانی

عنوان شعر دوم : نمره ی بیست
به نام خدایی که همین نزدیکیست


بسم رب الخدای عاشق ها
خالق لاله و شقایق ها
روز گاری وطن تلاطم شد
مانده در ذهنم آن دقایق ها

نوجوان شلوغ و پر شوری
پرسه میزد در عالم دوری
می نشست پشت میز درس،ولی
درس می خواند درد مجبوری

چند روزی سر کلاس نبود
سر زمین و گرم داس نبود
من شنیدم که رفته است جبهه
درس هایش هنوز پاس نبود

خاطرم هست ماه آبان بود
پدرم پشت درب دالان بود
حرف میزد کنار همسایه
چشم هایش شبیه باران بود

تا که آمد کنار من گفتش
که رفیق صمیمی ات رفتش
بین مین های فکه جسمش سوخت
جگرم سوخت در شب هفتش

نام آن همکلاس احمد بود
هیکلی بودش و بلند قد بود
او رفیق صمیمی من بود
تا ابد زنده هست و خواهد بود

صبح شنبه به روی نیمکت او
پر شد از لاله و گل شب بو
تا معلم رسید درب کلاس
همه حاضر شدند غیر از او

جای او روی نیمکت خالیست
خون او در رگ وطن جاریست
و معلم نوشت بر تخته
احمد ما گرفت آخر بیست

شعری تقدیم به شهدای دانش آموز


عنوان شعر سوم : مادر آب

به نام زیبا نگارنده ی هستی


وقتی که قصه ی تو را دریای غم شنید
غم را حقیر دیدش و رنگ از رخش پرید
ای آن که صبر زینت غم های قلب توست
هم همسر شهیدی و هم مادر شهید

هرجا که حرف از تو شد نقل از ادب شده
هرچند جان ز غصه ی سقا به لب شده
آن شب ندیده ای که در دشت نینوا
عباس روی نیزه ها ماه شب شده

آری ستاره ها همه پخشند بر زمین
قاسم ،زبیر و حر همه غلتند بر زمین
آتش کشیده شد به گلستان مرتضی
بر روی خاک داغ بیفتند بر زمین

وقتی بشیر گفت جگر گوشه ات چه شد
در باغ عشق آن ثمر و میوه ات چه شد
از او گرفته ای تو خبر از حسین خود
پس مهر مادری و دل پر غمت چه شد

صبر از صبوری تو خودش کم می آورد
شعرم به پای تو جگرش کم می آورد
سقا و مشک آب،حسین ابو تراب
شاعر ز وصف هم قلمش کم می آورد
نقد این شعر از : فریبا یوسفی
سه شعر، هر سه در قالب چارپاره و یکی از شعرها با زبان محاوره سروده شده است. هر سه شعر با نگاهی اجتماعی، رویکردی دغدغه‌مند و برون‌نگر دارد. نکتۀ قابل تأمل در هر سه شعر این است که شاعر با شانزده سال سن، به جهانی بیرون از خود و رها از محدودیت‌های «من» نظر دارد. عمدۀ شاعران به‌ویژه دختران، در این دوره از نوجوانی، مشغول جست‌وجو در خویشتن و تجربه‌های مربوط به کشف خود هستند و نگاه اجتماعی و دغدغه‌های جامعه و جهان هنوز در آن‌ها چندان بیدار نشده یا قوتی نیافته است. این شاعر نوجوان در اولین شعر خود از مسلمان‌شدن یک سرمایه‌دار و میلیاردر ایتالیایی سخن می‌گوید، شعر دوم را به شهدای دانش‌آموز تقدیم کرده و در سومین شعر به واقعۀ عاشورا نظر دارد و با همسر امام حسین (ع) سخن می‌گوید. تنوع موضوع در این سه شعر، نشان از نگاه گستردۀ شاعر دارد و افق گستردۀ دید شاعر، او را به سرودن اشعاری با موضوعاتی از این دست سوق داده است. شانزده‌سالگی شاعر و این گسترۀ دید، نشان از بلوغ فکری شاعر دارد. از سویی شاعر باید توجه داشته باشد که ارجمندی این گسترش نظر، متأثر از القائات فکری یا تحمیل اندیشه از محیط نباشد یعنی انتظار این است که شاعر مستقل از سفارش‌دادن‌های محیط، و صرفا با اندیشه و انتخاب خود به این موضوع‌ها پرداخته باشد، هرچند در سال‌های آغازین تجربیات شعر، گریزی از اثرپذیری‌ها نیست و عمدتا نیز، پایه‌های فکری و رویکردهای ذهنی شاعر در همین آغاز راه بنا نهاده شده و تا حدی مسیر آیندۀ شعر او از همین جا معین می‌شود. شاید اگر شاعر اهل تجربه‌اندوزی‌ها و کشف دنیاهای گوناگون باشد، به فضاهای بیشتر و متنوع‌تری در شعر نیز ورود کند، به هرحال در این مقطع شاعر توجهی به این موضوعات ارزشی و اجتماعی دارد و دغدعه‌های خود را در قالب چارپاره، به شکل شعر عرضه کرده است.
دربارۀ این سه شعر برخی نکات از اهمیت بیشتری برخوردارند. به‌ویژه از آن روی که شاعر با سابقۀ کمتر از چهار سال، در حال اندوختن تجربه‌هاست و با آزمون و خطا، در حال آموختن مهارت‌هایی است تا شعر خود را قوام و قوت ببخشد. برخی از نکات را با هم مرور می‌کنیم:
در شعر اول که شاعر آن را «شاهزادۀ تنها» نام داده است، سخن خود را در قالب قصه بیان می‌کند بنابراین کلام خود را در بافت محاوره شکل می‌بخشد. پیش از ورود به شعر، سخن با نام خدا آغاز شده است و افتادن حرف میم از انتهای کلمۀ «نام»، صفت مهربانی خداوند را به نامهربانی تغییر داده است. البته روشن است که این امر سهوی رخ داده اما همین اتفاق درسی برای ما دارد و آن این که توجه داشته باشیم که زبان چه دنیای گسترده و بیکرانی دارد و چقدر ظرفیت در کلمات وجود دارد که اتفاقا می‌تواند برای یک شاعر تیزبین و نکته‌یاب، منبع و منشاء بهره‌مندی‌های هنری قرار گیرد. دقت کنیم: به نا مهربان خدای عالم؛ اگر اعتنا به فاصله‌گذاری کلمات و حروف نداشته باشیم، ممکن است به سادگی این عبارت را به نامهربان خدای عالم، تعبیر کنیم که قطعا منظور شاعر نیست؛ پس علاوه بر توجه به حروفچینی، توجه به فاصله‌گذاری‌های اصولی نیز، برای ما، همواره راهگشا و تعیین‌کننده است. از این حاشیه بگذریم و به متن شعر بازگردیم:
شعر اول نظم است؛ چرا که جز وزن و قافیه، که سخن را در قالبی معین ریخته است، عنصری دیگر از عناصر شعر در آن حضور ندارند. هرگاه سخنی صرفا موزون باشد، کلام را به نظم تبدیل می‌کند و نظم با شعر فرق و فاصله دارد. در شعر، کلام خیال‌انگیز است و گزارش محض نیست. در شعر سخن خود را مستقیم بیان نمی‌کنیم و مثلا به جای این که بگوییم غمگینم، ممکن است بگوییم: «خانه‌ام ابری‌ست» یا از هر تعبیر دیگری که غیرمستقیم و آمیخته با خیال، حال ما را به بیانی هنری شرح دهد، استفاده می‌کنیم. در شعر به جای اعلام صریح سخن، حالت یا سخنی را القا می‌کنیم و در این نوع بیان، تأثیر کلام خود را بیشتر می‌کنیم. اساسا تفاوت شعر و غیرشعر در همین اثرگذاری کلام است و استفاده از ابزارهای هنری برای تقویت و تشدید این اثرگذاری. بنابراین ما با خواندن شعر اول که صرفا از موسیقی شعر بهره‌گرفته است، گزارشی منظوم از یک موضوع را دریافت می‌کنیم و تمام. ضمن این که همین گزارش منظوم هم در برخی موارد، از نظر نحوی لغزش‌هایی دارد مثلا در این جمله، «را»ی مفعولی حذف شده بنابراین سخن از نظر دستوری کامل نشده است.
آقا بوسید صورت
شاهزاده‌ی مسلمان [را]
یا استفاده از دو قید در یک جمله که روشن است یکی از آن دو صرفا برای پرشدن وزن آمده است:
گم شده و «دوباره»
«یک دفعه» پیدا شده
همچنین ملاحظاتی از نوع توجه به مفهوم کلمات و ارزش‌های معنایی که در یک جمله خلق می‌شود:
انگاری جون تازه
به روح خستش دوید
«دویدن جان تازه به روح خسته»؟! جان تازه به جسم خسته می‌دود.
شعر دوم با عنوان نمرۀ بیست، دربارۀ شهادت دانش‌آموزان است. با انتخاب عنوان مناسب، ذهن مخاطب می‌تواند حدود فضای شعر را حدس بزند. مصرع اول که دروازۀ ورود به شعر است، با تعبیری نادقیق، اولین دست‌انداز را برای شعر ایجاد می‌کند: بسم رب‌الخدای ... استفاده از تعابیر عربی در بافت زبان فارسی و ترکیب این دو زبان باهم قطعا باید با شناخت درست نحو هر دو زبان باشد: در این مصرع، «رب» که در معنای پروردگار است، با الف و لام به «خدا» متصل شده است و این ترکیب از منظر نحوی سالم نیست. در ادامۀ شعر هم باز ایرادهایی در زبان، فصاحت شعر را خدشه‌دار می‌کند: «روزگاری وطن تلاطم شد». در این مصرع هم از نظر نحوی نیازی به ضمیرهای متصل انتهای مصرع نیست:
تا که آمد کنار من گفتش
که رفیق صمیمی‌ات رفتش
و این صورت سالم جمله است: «تا آمد کنار من گفت که رفیق صمیمی‌ات رفت» در حالی که شاعر به منظور تأمین وزن و قافیه، ضمیرها را به کلمات پایانی مصرع اضافه کرده است. همچنان که در این مصرع نیز نیازی به این ضمیر متصل نیست: هیکلی بود«ش» و بلند قد بود.
در شعر اول که زبان محاوره داشت اگر برخی حروف از وزن خارج بودند، اگرچه ایراد شعر محسوب می‌شد، اما گاهی با توجه به زبان شعر که محاوره بود، می‌شد با تغییری در لحن، خروج از وزن را به نوعی مرتفع کرد، درحالی که در این شعر، این امکان نیست بنابراین مثلا در مصرع «می‌نشست پشت میز درس، ولی» حرف «ت» در انتهای فعل «می‌نشست» از وزن مصرع خارج است و باید مصرع را اصلاح کرد. همچنین در این مصرع کلمۀ «زمین» به درستی در وزن قرار ندارد: «سر زمین و گرم داس نبود». در مصرع بعد هم ناچاریم «رفته‌است» را بدون «ت» تلفظ کنیم تا وزن درست شود: «من شنیدم که رفته است جبهه». باز در این مصرع هم: «هیکلی بودش و بلند قد بود» حرف دال در کلمۀ «بلند»، در وزن نمی‌گنجد. در این شعر، بند آخر از جمله بخش‌های سالم و درخشان است که نشانه‌های توانمندی شاعر در آن نمایان‌تر است:
جای او روی نیمکت خالی‌ست
خون او در رگ وطن جاری‌ست
و معلم نوشت بر تخته
احمد ما گرفت آخر بیست
با توجه به طولانی‌شدن متن، شاعر می‌تواند شعر سوم را یک نوبت دیگر برای نقد در این صفحه بارگزاری کند.
برای این شاعر جوان و خوش‌قریحه که می‌تواند با دقت بیشتر بر شعر جوان امروز، به رتبه‌هایی برتر در شعر نایل شود، آرزوی موفقیت‌های بیشتر دارم.

منتقد : فریبا یوسفی

شاعر، نویسنده، منتقد ادبی تولد: 22مهرماه 1349، تهران تحصیلات: فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران آثار و فعالیت‌ها: ـ مجموعه شعر "حالا تو"، نشر تکا، 1387(برگزیده جایزه ادبی پروین اعتصامی) ـ "تا روح تنهای تن‌ها"، مجموعه شعر، ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.