سرِ وزن ماندن




عنوان مجموعه اشعار : بدون مجموعه
شاعر : سید علیرضا علویان


عنوان شعر اول : بی نام _ غزل ۱
نقاب صورتِ خود بردار؛ مرید مسلک شیطانی
خدای باورِ بی یاور! کمی بتاز به ویرانی

تو در حصار بغل هایم فقط به فکر فرار از من
بیا و طعمه‌ی جنگل کن، اگر هنوز نمی دانی:

که‌این‌جنازه‌ی‌بی‌بنیاد به‌اشک‌وهق‌هق‌خودزنده‌ست
پناهگاه منِ خسته‌!؟ _ همان دو شانه‌ی ظلمانی_

و شانه افعیِ خون خواری‌ست،بیا دوافعی تشنه را
خوراک مغزِ منِ دَد کن سپس روانه‌ی زندانی

گلایه‌های ‌پر‌ از‌‌ دردی‌ست که‌لخته‌ می‌چکد‌از دستم
گلایه می‌کنم اما در حصار قافیه می خوانی

گریز می کنم از مردم به سوی قله‌ی تنهایی
تو و هبوط به خوشبختی من و عروج به ویرانی



عنوان شعر دوم : بی نام _ غزل ۲
ته مانده های آخر این دفتر دل‌ سوخته
خشم جهانی را برای چشم تو افروخته

از‌شش‌جهت‌این‌خرده‌شعر‌از‌صاحبش‌خواهد‌‌گریخت
مثل فرار مردمان از جان شهری سوخته

اینجا نگاهت را به خون و خوک و خاکستر بدوز
باغی که زیباییِ خود را زیر خاک اندوخته

آهسته و... آهسته تر نام خودت را خط بزن
این انزوا را زندگی تنها به تو آموخته

صد سرو حلق آویز را با خود به قبرستان ببر
آزادگان باغ ما را دار در بر دوخته

عنوان شعر سوم : بی نام _ غزل ۳
درخت خسته‌‌ی این جنگل
که از حضور تو وحشت داشت
چرا تبر شد و خود را کشت؟
میان همهمه‌ی یک شهر
نُت صدای تو می پیچد
صدا نظر شد و خود را کشت

پدر به خون پسر تشنه
پسر جوانک مظلومی ست
_ چه داستان غم انگیزی_
و لقِّ هرچه پدر بودن
پدر به سینه‌ی خود خنجر
زد و پسر شد و خود را کشت

عجب سعادت بی رحمی
که قطره قطره تلف می شد
بهار عمر عزیز تو
به پای تُنگ خزان من
نگاه کن که چه بارانی ست
خزان به سر شد و خود را کشت

عذاب تلخ گوارایی ست
به افتخار تو می نوشم
در این عذاب چه می بینی؟
چه بی ملاحظه او می رفت
سوی ستاره‌‌ی پر نوری
که بی اثر شد و خود را کشت

به شعر یائسه عادت داشت
به شعر یائسه می خندید
به شعر یائسه هی می سوخت
ولی در آخر سر یک روز
گریخت یائسه شعر از او
و در به در شد و خود را کشت

هوای روز و شبم ابری ست
نفس، قفس شده در این شهر
زمان بدون تو بی معناست
جهان بدون تو آواری ست
به روی سینه‌ی این رودی
که غوطه ور شد و خود را کشت
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
همیشه بر این باور بوده و هستم که برای نو کردن شعر‌ یا بهتر است بگویم، برای تکرار نکردن فضاهای کهنه و کهن یکی از مهم‌ترین و کاربردی‌ترین ابزاری که پیش روی شاعران قرار دارد، وزن عروضی‌ و به خدمت گرفتن انواع تمهیدات آن است. این مهم در سالیان سپری شده‌ی شعر معاصر،‌ با غفلت همراه بود، اگرچه گاهی برخی شاعران، از این عنصر به جهت تغییر فضا و برای نشان‌ دادن مهارت‌های خود، سود برده‌اند؛ اما ایشان هرگز نتوانسته‌اند، عادات قدما که صرفا پرداختن به پنج تا شش وزن عروضی و متداول‌سازی آن‌ها بوده را، تغییر دهند، از میان شاعرانی که در تدارک تغییر اوزان بود و بسیار بسیار در این زمینه توفیق داشت، دو تن را نمی‌شود ندید گرفت، چه اصلا این دو، در نام و نقد و شعر و شعور، به بزرگی عزیزی دست یافتند که دیدن‌شان یعنی دیدار با تحول‌گرایان غزل معاصر، اول آن که بانوی غزل‌های بلند و بلیغ و روایی می‌نوشت، آن‌قدر تنوع وزنی و وصفی و وضعی داشت که هر ناقدی را به حیرت می‌کشاند، زنده‌یاد سیمین بهبهانی تنها نه به این دلیل که تواناترین غزل‌سرای زن معاصر بود بلکه به این سبب شهره شد و بود و هست و خواهد بود که واقعا و بی‌مداهنه، به عدد شعرهایش شکل و وزن و آرایه و اجرا پیشنهاد داده است، چه وزن‌هایی که شروع و پایانش خودش بود و چه وزن‌هایی که به ندرت مورد سرایش واقع شده بود، در آثار سیمین یافت می‌شود، در تنها دفعه‌ای که دیدم‌شان، ابتدا اجازه خواستم، من برایش غزل بخوانم چون می‌دانستم وقتی او شعر بخواند آن‌قدر قوی و قدرتمند و عزیز و عجیب خواهد بود، که من شرمم‌ می‌شود پس از او شعر بخوانم و اصلا خود را شاعر بدانم، و چه غزلی هم خواند؛
کفش فرسوده‌اش خوانده در گوش، ماجرایی
رنج بیهوده­‌اش بسته بر دوش، کوله‌باری

از سیمین‌بانو تا بخواهید غزل‌هایی با وزن بلند یافت می‌شود، وزن‌هایی که به آن‌ها «سیمین‌اُف» می‌گفتند، وجه تسمیه هم این بود؛ چون در ایام جنگ بودیم و یکی از تجهیزات پیشرفته عراقی‌ها، اسلحه‌ روسی بلندی بود که اسمش سیمین‌اف بود، بنابراین بلند بودن وزن‌ شعر و نام شاعر، سبب این نام‌نهی شده بود، در واقع فقط به دلیل شباهت لفظی.
اما دومین شاعری که او را هم‌ در مسیر سرودن باید شناخت و از آثارش، به ویژه از نوگرایی‌هایش، بهره برد، مرحوم منوچهر نیستانی می‌باشد، که ترجیح می‌دهم تویِ مخاطب خود بروی و کارهایش را بیابی و بخوانی.
این مقدمه‌ی لازم را بر سه غزل نوشتم، ارسالی از دوستی هجده ساله به نام که از مازنی‌های عزیز می‌باشد و سبزاندیش است در نوشتن، چنان‌که در این سه شعر، ابدا به تمایلات وزنی معاصرین توجهی نکرده و به آشکارا متفاوت از اوزان رایج، وزن‌هایی را آزموده که بسی جای مانور دارد، بدون حرفی دیگر برویم برای مرور کارها؛

+)▪️یک

نقاب صورتِ خود بردار؛ مرید مسلک شیطانی
خدای باورِ بی یاور! کمی بتاز به ویرانی

تا الان هرچه گفتیم از صورت گفتیم، یعنی ظاهر را بر، رسیدیم؛ اینک ولی موقع درون‌نگری و از متن و معنا حرف زدن است. بیت ابتدایی متاسفانه علیرغم کلمات ضخیمی که دارد، ضعف تالیف بر آن چیره است، در سطر یک، ادات منادا را نمی‌بینیم اما به یکی امر می‌کنیم که نقاب از صورتش بردارد. الان که دقیق می‌شوم، می‌بینم، جمله به لحاظ نحوی مشکلی ندارد, اما آن ظرافت و طراوت لازم را به سبب نوع نحوی و بیانی ندارد، انگار کلمه‌ای باید جابه‌جا شود. خصوصا در منادایی که مرید می‌نامیم‌اش، این آقا یا خانمِ مرید مسلک شیطان، یک‌هویی فراخوانده می‌شود و به خلع نقاب امر می‌شود، در سطر بعد خدای‌باور خوانده می‌شود و این شروع تعارض‌هایی‌ست که سراینده‌ی ارجمند در طول و عرض داستان و شعر به مخاطب عرضه می‌کند، چندین از این قماش را می‌نویسم؛
آ/ خداباوری که یاور ندارد، مگر نه این‌که خدا همان یاور اصلی‌ست، به ویژه برای باورمندان؟
ب/ در حصار بغل‌هایم؛ بغل‌ها؟ یک تن و چند آغوش؟
ج/ طعمه جنگل کن! چه را؟ که نه او می‌داند و نه مخاطب؟ و جنگل از کجا نازل می‌شود؟ و با آغوش و فرار و حصار چه رابطه‌ای دارد؟
د/ مگر نمی‌دانی که این جنازه به هق‌هق زنده است؟ از کجا باید می‌دانست؟ کدام پیش‌درآمد؟ کدام گرا؟ کدام تصور؟ کدام سابقه؟
ه/ پناه‌گاه خسته؟ آن علامت سوال برای چیست، وقتی در حال پاسخ هستید؟ پرسیده‌اید؛ هنوز نمی‌دانی که من با فلان زنده هستم؟ پاسخ داده‌اید، پناهگاه من خسته؟
و/ فعلی که پایان بخش جملات دو بیت دو و سه باشد کدام است؟
به فکر فرار (هستی)
پناه‌گاه من خسته (هستی، بودی، خواهی شد)
همان دو شانه‌ی ظلمانی«!!!» و ایضا شانه افعی خونخواری است. (تفاوت ان دو شانه با این یکی شانه چیست؟)
خلاصه این‌که جناب برادر، آن‌چه در این سطرهای به شعرمنتهی نشده، دیدم و خواندم، روایت مغشوشی‌ست که نتوانسته‌اید آن‌ را به دلایل مختلف به ثمر برسانید.
عدم تسلط بر روند،
عدم تصویر یا تصورسازی،
عدم ایجاد خط سیر داستانی که مثلا از الف تا ب تا ت تا ث تا… همین‌جور ادامه داشته باشد.
عدم جمله‌بندی صحیح
عدم استیلا بر فضای ساخته شده در کار
اشتباه در پرداخت داستان ضحاک و کاوه
و عدم معناسازی حاصل از مصاریع و ابیات

این‌ها و البته برخی نارسایی‌های دیگر، در این غزل دیده می‌شود که نیازمند بازنویسی جدی‌ست و چنان‌چه انتظار داریم شعرمان معنایی خوب و تصویر و تصوری قابل ارائه داشته باشد، پس حتما لازم است تغییراتی جدی در متن و بطن آن به اجرا درآوریم.
به گمانم پرچانگی و نیازمندی شعر به واشکافی و جراحی بیشتر، مجال این نقد را پایان داد، از شاعر جان ارجمند تقاضا دارم، غزل‌های باقیمانده را طی دو پست ارسال مجدد نمایند و در زیر هر کدام بنویسند؛ «لطف بفرمایید به سبب ادامه یافتن بحث نقد قبل، این شعر را مجتبا صادقی نقد نمایند»
آن‌چه درباره این غزل نبشتم معایبش بود و فرصت ذکرمحاسن باقی نماند که به فضل مولا، در پایان نقد آثار به آن نیز خواهیم رسید.


با ارادت و احترام
مجتبا صادقی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برگزیده کنگره‌ها و جشنواره‌های متعدد شعر/ داوری رقابت‌های ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.