پر! پر! پر! امیدهای پرپر




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : فاطمه کلانتری


عنوان شعر اول : رباعی اول
قد قامت اگر شکسته ام وای به من
گفتم اگر از تو خسته ام وای به من
در آتش عشق ایستادن هنر است
یک لحظه اگر نشسته ام وای به من

عنوان شعر دوم : رباعی دوم
نزدیک سحر بود نگاهش تر بود
شاید نگران من خوش باور بود
می گفت دم غروب بر می گردم
شب بود و همه امید ها پر پر بود

عنوان شعر سوم : رباعی سوم
خورشید تنش گرم هم آغوشی ها
چشمان من و میل خطا پوشی ها
آیینه مرنج از من ای جان زلال
عشق است است وملالت است و خاموشی ها
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
آن‌چه سبب استحکام و هماهنگی بین اجزای یک اثر ادبی می‌شود، در دو چیز نهفته است که یکی‌ش خلق‌الساعه است و فرآیند دقتی‌ست که پس از آفرینش اثر بایستی مصروف داشت، دقت در انتخاب واژگان با تمرکز بر چینشی که نزدیک‌ترین موسیقی را بتوان از آن شنید، دقت در ایجاد ارتباطی ترجیحا فراکلامی و مصور میان سطرها و مصرع‌ها و دقت در مفهوم‌سازی در نهایتِ فارغ شدن از آفرینش، این‌ها همگی درست در زمان و اندکی پس از سرودن بیت نخست که فرض می‌گیریم هدیه‌ی خداوند باشد، همان خدایی که یونانی‌ها آن را هرمس می‌نامیدند، چنان‌که ارسطو در بوطیقا از آن به عنوان الهه‌ی پیام‌‌رسان یاد کرده است. بنابراین، آن‌چه هرمس می‌آورد و در ذهن و بر زبان شاعر جاری می‌کند، دقیقا الهامی‌ست که شاعر را به نوشتن بر این مدار دعوت می‌کند. چون دهان باز کند، اول جمله، همان پیام خداوند است که لحاظ می‌شود بر دفتر و باقی را شاعر باید خود دست به قریحه شود. پس، اولین چیزی که ارتباط و هماهنگی بین سطور را رقم می‌زند، اقدامات خلق‌الساعه و دقت‌هایی‌ست که بایست روی متن انجام دهد. اما دومین چیزی که باعث این شکوه می‌شود، نیاز به مطالعه، کشف و شهود، گردآوری و تشکیل دایره‌ای از لغات است که در طول سال‌ها بایست جمع آیند. بنابراین دومین هماهنگ کننده را بسیار پیشتر از نوشتن باید جفت و جور کرد تا به محض دریافت هدیه هرمس، به مدد داشته‌های ذهنی، دایره واژگان، شناخت وزن، معرفت نسبت به آرایه‌ها و صنایع بدیعی، داشتن دانش لازم نسبت به ادبیات به ویژه ادبیات معاصر‌ برای رسیدن به زبانی مستقل و شخصی و در آخر، تسلط به قافیه و ردیف و قوالب و ساختار و…. دو ملزومه‌ی هستند که موجب نمایش قدرت و تولید اثری عالی و هماهنگ و مرتبط و مرتب خواهد شد. پس هر اثری که نتیجه‌ی خوبی، پس از خواندنش به خواننده دست ندهد، یعنی یکی از این دو وجه در شاعرش وجود نداشته، یا از داشته‌های علمی و ادبی و انبار ذخیره‌ی مستفادی بهره نداشته و یا از کار روی ظواهر، چینش، موسیقی‌ و… عاجز بوده است.
با این گفته‌های مقدماتی وارد نقد سه رباعی می‌شویم که در این لحظه از اردیبهشت جان سال ۱۴۰۱‌ از شاعره‌ی پی‌گیر و مدام‌نویس سرکار بانو ‹فاطمه کلانتری› رو به رویم‌ است، بسم‌الله؛

∞{اولی}∞
قد قامت اگر شکسته‌ام وای به من
گفتم اگر از تو خسته‌ام وای به من
در آتش عشق ایستادن هنر است
یک لحظه اگر نشسته‌ام وای به من

نکته‌ی جالبی را عرض کنم، دو شب پیش این رباعی‌ها را خواندم و کپی کردم تا در آفیس گوشی نقد کنم، آن شب حال مزاجی مناسبی نداشتم و تا آمدم وارد نوشتن شوم، تبم شدید شد و نتوانستم، از این رباعی‌ اصلا خوشم نمیاد و احساس می‌کردم ضعف‌های مفرطی از جمله عدم ارتباط بین سطرها دارد، حال پس از دو روز با حالی خوب پای کارم، نکته عجیب و جالب این‌جاست که هیچ ناهماهنگی بین سطرها ندیدم و چه بسا ربط‌های معنایی ناخودآگاهی که در لایه‌های زیرین معنا، به چشمم می‌آید. دقیقا این قضیه را در سال‌های جوانی و نوجوانی حضرت استادم، جاودانه‌یاد قیصرجان امین‌پور ‌برایم گفته بود که آدمی ممکن است یک وقتی شعری را بخواند و خوشش نیاید و باری دیگر با حالی دیگر بخواند و بسی شگفت‌زده شود. پس خوانش شعر، به ویژه داوری شعر در جشنواره‌ها و همایش‌های ادبی، حتما باید در حالت دوم رخ دهد، تا با حال خوب بتوانید حق مطلب را ادا کنید.
عجیب‌تر این‌که درست در زادروزش تجربه‌ او را تجربه کردم. یادش چراغی‌ست روشنا تا ابد در دلم و مهربانی‌اش همیشه با من است.
با عذرخواهی، اگرچه آن‌چه نقل شد، تجربه‌ی عزیزی‌ست که از کلی نقد ارزشمند و عزیزتر است. شعر کوتاه خانم کلانتری همان‌طور که گفتم اجزای هماهنگ و ریختار سالمی دارد، از ابتدا اگر ارتباطات میان واژه‌ها را بخواهیم بشماریم، این‌گونه است؛
قد/قامت/ شکسته‌ام/ قد و قامت طبعا هم‌راستا هستند و می‌شد یکی را ذکر کرد، اما از آن‌جا که قدقامت را می‌شود به {قد قامت‌ الصلاة} اذان نسبت داد، کاملا آوردن هر دو کلمه، توجیه دارد. نیز همین دو کلمه گویای بلندی شخص نیز می‌باشد. حال مراعاتی که این دو با شکسته‌ام دارند، درشت‌تر دیده می‌شود، شکسته هم به نماز می‌خورد، چون «نماز مسافر شکسته است» را تداعی می‌کند و هم به قد خمیده، شکسته نیز می‌گویند. که چلیپا دقیقا همین معنا را دارد.
در سطر تو/ از تو خسته‌ام/ تمام حرف شاعری‌ست که شکسته و شکست خورده و قدش خم شده، بنابراین این سطر ادامه منطقی سطر اول است.
در سطر سه، نهیبی را شاهدیم که به ردیف می‌آید، شاعر اعتراف می‌کند که نباید خستگی‌ام و قد خم شده‌ام را داد بزنم. چراکه در عشق، ایستادگی در دو معنای مقاومت و قیام کردن، هنرمندی است و در نهایت بیت آخر را داریم که ارتباط میان سطرها را کامل کرده است مضاف بر این، در این سطر مثلا با سطر نخس‍ت، آدمی که شکسته یا خسته باشد می‌نشیند، یعنی یک لحظه اگر نشسته‌ام در تکمیل آن دو آمده است.
اما عیب بزرگی که این رباعی دارد، اول این است که به ضربه‌ای که سطر چهارم باید داشته باشد نمی‌رسد، یعنی شکسته‌ام با نشسته‌ام و خسته‌ام در تلنگر و برتری، فرق چندانی ندارد و اگر ایستادن در سطر سه نبود، می‌شد جای سطرها را تغییر داد، اما راهی هم برای شاعر در تغییر آن نیست، یک عیب دیگر، غریب بودن ردیف است، فرض بگیرید به جای این ردیف، این عبارت‌ها بود؛
یک لحظه اگر نشسته‌ام/ حق دارم
گفتم اگر از تو خسته‌ام / کاری کن
قد قامت اگر شکسته‌ام / مجبورم
پیوند اگر گسسته‌ام/ قانون بود

و از این دست، کلی ردیف‌ دیگر می‌توان استفاده کرد، به گمانم سرکار بانو، در تدارک یک ردیف بی‌جاگزین باشند تا آن همه حُسن قربانی این عیب بزرگ نشود.

∞{دومی}∞
نزدیک سحر بود نگاهش تر بود
شاید نگران من خوش‌باور بود
می‌گفت دم غروب بر می‌گردم
شب بود و همه امیدها پرپر بود

در رباعی دوم، آن‌چه آزار.دهنده است، عدم توفیق در معناسازی و تالیف سطر چهارم است که بسیار ضعیف و بدون ضربه بیان شده است.‌ اول محاسن کار را بنویسم شاید برای آن سطر هم، جمله نجات‌بخشی به ذهنم آمد.
اولین خوبی این اثر، داستانی‌ست که در متن با آن روبروییم و قابلیت‌های تصویرسازی را در خواننده فعال می‌سازد، کاملا می‌توانیم با متن پیش برویم، در جریان سطرها، با گمشده‌ای روبروییم که رفته است تا بازگردد، یا فرار کرده، ولی با گفتن ‹برمی‌گردم› برای جلوگیری از مانع‌ شدن احتمالی‌اش، در آخر نیز انتظاری را شاهدیم با امیدی که ساخته‌ی آن گمشده است.
سپس، بی‌شناسنامه بودن فرد است، که مخاطب فقط باید خودش حدس بزند او که بوده، اگرچه این که ‹عشق› بوده قابل فهم است، اما ‹همه› در سطر آخر شائبه ایجاد می‌کند.
عیب‌های کار در فعل‌ها و زمان‌های به کار رفته است، آنی‌که «نزدیک سحر» چشمانش تر بوده و احتمالا نگران راویِ خوش‌باور بوده، چگونه آنی‌ست که شب بود و نیامده بود؟ به زمان‌ها و فعل‌ها نگاه کنید؛
نزدیک سحر بود
شب بود
روند داستان از یک صبح زود یا بامداد تا آخر شب یا شامگاه طول دارد، بنابراین «بود» باید در شب «شد» شود تا مشکل حل شود. نیز اگر ردیف شعر «شد» شود، این اتفاقات مدقن رخ داده، فی‌البداهه متن را برای رفع معایب، با پیشنهاد‌هایی تازه تغییر داده‌ام، ملاحظه کنید؛

نزدیک سحر بود، نگاهش تر شد
گویی نگران من خوش‌باور شد
او گفت دم غروب بر می‌گردد
شب آمد و او… امیدمان پرپر شد

∞{سومی}∞
خورشید تنش گرم هم-آغوشی‌ها
چشمان من و میل خطا-پوشی‌ها
آیینه مرنج از من ای جان زلال
عشق است و ملامت است و خاموشی‌ها

اما رباعی پایانی به همان اندازه که سردرگم است در فضای تازگی و کهنگی، به همان میزان و حتا بیش از آن دچار گنگی در پرداخت و معناسازی می‌باشد. من صرفا با وا‌ کردن متن و به قول آن سال‌های دبستان که معلم می‌گفت «فلان شعر را معنی کنید» یا در برخی مواقع؛ «این بیت را ساده کن!»
می‌خواهم با ساده کردن و پیاده کردن متن، ضعف و قوت کار را شرح دهم.
تن خورشید و حرارت آن از معاشقه‌ای گرم حکایت دارد.
چشم‌های من ولی می‌خواهد خطا را بپوشاند، احتمالا منظور این است که آن معاشقه، گناه بوده و خطایی که راوی می‌خواهد نهفته نگاهش دارد.
ای آینه از دست من ناراحت نباش، تو که آدم شفافی هستی خودت
عشق پر است از سرزنش و دم‌ نزدن و سکوت

در رابطه‌ای که میان دو مصراع اول هست، شکی نیست، اما آینه این وسط چکاره است و چرا رنجور است از دست راوی یا متکلم این سطرها علیرغم زلالی و شفافیت؟ واقعا چرا آینه‌ی بی نقش و نما (در این شعر) ناراحت است و این که عشق از سرزنش و سکوت سرشار هست، چه ربطی به آینه دارد. من تمام احتمالات را بررسی کردم، مثلا فرض بگیریم کل معنای شعر این باشد؛
آینه از این که راوی خطای معاشقه خورشید با شخصی نامعلوم را پوشیده، ناراحت است و راوی می‌خواهد به او بفهماند توی عشق این چیزها (معاشقه‌ی گناه‌آلوده) فراوان هست و حتا طبیعی هست ولی باید سکوت کرد. خب عزیز من این که ما خطای خائن به عشق را بپوشیم که کلی مخالف عقل و شرع و اخلاق و حتا همان عشق است. در ثانی رباعی برای این گفته‌ها کمی تا قسمتی کوچک است و این حرف‌ها مال شعرهای بلند‌ است، به همین دلیل هم سطر چهارم به قوتی که از رباعی انتظار داریم نرسیده است.

در هر حال کلانتری توانمند است، روایت‌های موجود در آثارش می‌تواند به غزل بنشیند و لذتی عمیق تقدیم مخاطب کند، بادا که بزودی شاهد‌ شعرهای بهترش باشیم و ما را زیادی منتظر نگذارد.


با ارادت و احترام
مجتبا صادقی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برگزیده کنگره‌ها و جشنواره‌های متعدد شعر/ داوری رقابت‌های ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۲
فاطمه کلانتری » شنبه 10 اردیبهشت 1401
سلام خدمت استاد بزرگوارم ممنونم بابت نکات ارزشمندتون انشاالله چراغ راه خواهم کرد.فقط درباره آیینه در شعر اخر چون در ادبیات ما وجود انسان به اینه تشبیه شده که در شعر بیدل هم نمونه هایش فراوانه قصد از آن مصراع این بود که شاعر در پی آرام کردن وجدان خودشه که اینه هم نماد پاکی و راستی و هم نشان دهنده واقعیت هاست ولی شاعر از ضمیر خودش در خواست می کنه که از دیدن واقعیت دوری کنه. درباره شعر دوم هم به این علت مصراع آخر با فعل بود آمده که در واقع به عبارتی در آن مصراع سکانس عوض میشه
مجتبا صادقی » پنجشنبه 15 اردیبهشت 1401
منتقد شعر
درودها شما را شاعربانو، علیرغم توضیحات تازه، مشکل رباعی سوم، عدم ارتباط عاطفی سطرها و هم عدم القای معنایی درشت و درست در سطر چهارم است.رباعی دو هم بهتر که بازش بنویسید بل شود آنی که بایسته. جهان و جان‌تان شادآباد

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.