تغزل بر بستر روایت




عنوان مجموعه اشعار : کنار بستر چشمه
شاعر : محدثه نبی حسینی


عنوان شعر اول : .

نسیمی لای گیسویم پریشان حال و شیدا بود
زمان رقص موهایم میان باد صحرا بود

به دوشم کوزه ای تشنه، کنار بستر چشمه
و سنگینی چشمانت که در حال تماشا بود

شبیه شیر بودی در کمین بچه آهویی
نگاه عاشقت پشت درخت از دور پیدا بود

سلامت با محبت در میان دشت پیچید و
نگاهم محو چشمت شد، شروع عشق اینجا بود

رعیت زادگی جرم تو بود و فرق ما با هم...
که این نقلی جدید از قصه مجنون و لیلا بود

به حکم کدخدا باید رها میکردی اینجا را
میان روستا عاشق خیانت کار و رسوا بود

تمام ده علیه عشق ما هم داستان بودند
عدالت کشته‌ ای مظلوم در دستان آنها بود


°
نبات، آیینه و قران کنارم می نشیند خان
همین پایان تلخ قصه دل دادن ما بود

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .

.
نقد این شعر از : امیرعلی سلیمانی
در این یادداشت نگاهی نقادانه خواهیم داشت به غزلی از دوست شاعر سرکار خانم محدثه نبی حسینی گرامی، تصور می‌کردم پیش‌تر هم برای اثری از شما هم یادداشتی دیگر نوشته بودم، اینکه شما توانسته‌اید در این سن و با این سابقه شاعری اثری قابل قبول بنوبسید جای تبریک فراوان دارد، این اتفاق نشان‌دهنده هوش و پشتکار شماست، حالا شما تا اینجای این مسیر آمده‌اید و انصافا هم خوب آمده‌اید پس ادامه مسیر را باید با دقت و مواظبت بیشتری طی کرد، من در دوره‌ی نوجوانی که شعر را آغاز کرده بودم همدوره‌های زیادی داشتم، همدوره‌هایی که استعدا‌های درخشانی هم بودند، شعرهایی می‌نوشتند که اساتید و بزرگ‌تر‌ها را شگفت زده می‌کردند، اما امنروزه خیلی از آن‌ها حتی شعر هم نمی‌نویسند و به کل این فضا را رها کرده‌اند، این اتفاق دلایل مختلف دارد، یکی تجربه‌کردن لذت موفقیت زودتر از چیزی‌ست که باید اتفاق بیفتد و دوم دلسرد شدن از نوشتن است که بسیار هم طبیعی‌ست اما باید با آن مقابله کرد، تمام این نکات را گفتم که به این جمله برسم که باید قدر توانمندی خود را بدانید تا بتوانید همچنان درست و اصولی به این مسیر ادامه دهید.
در غزلی که ارسال کرده‌اید نکته ارزشمند حرکت شما به سمت ایجاد یک قصه است، نوشتن یک روایت خوب در غزل به سبب محدودیت‌های ذاتی این قالب کاری بسیار دشوار است، و نمونه‌های انگشت‌شماری از غزل‌هایی روایی خوب را می‌توان برشمرد، آنقدر تجربه ناموفق در این زمینه زیاد بوده که گروهی را به این باور کشانده که اساسا غزل برای روایت قالب مناسبی نیست، می‌شود خیلی دقیق‌تر در خصوص تعریف روایت در شعر و روایت مدرن صحبت کرد اما مجالش در این یادداشت نیست می‌خواهم بدانید همین که به سمت تعریف کردن یک داستان با شروع و پایان مشخص در یک غزل رفته‌اید حرکت جسورانه‌ای داشتید، حالا این که چقدر موفق بوده را می‌توان با بررسی جزییات شعر شما درک کرد.
نسیمی لای گیسویم پریشان حال و شیدا بود
زمان رقص موهایم میان باد صحرا بود
به دوشم کوزه ای تشنه، کنار بستر چشمه
و سنگینی چشمانت که در حال تماشا بود
شبیه شیر بودی در کمین بچه آهویی
نگاه عاشقت پشت درخت از دور پیدا بود

"لا" در مصرع اول چندان با زبان شعر شما سازگار نیست، یعنی قدری محاوره‌تر از چیزی‌ست که باید باشد، مصرع دوم هم به نوعی همان مصرع اول است، صرفا کلمه صحرا توانسته قدری به فضاسازی کمک کند، در مجموع بیت اول چندان آورده‌ای در فضاسازی و تصویرآفرینی برای غزل ندارد، دو بیت بعد در خدمت روایت‌اند، هر دو بیت زیبا و جاندارند، هر چند ترکیب بستر چشمه آنقدرها موثر نیست، به خصوص کلمه بستر، یعنی اگر می‌نوشتید به دوشم کوزه‌ای تشنه کنار چشمه همین اندازه بار منتقل می‌کرد. شیر و آهو هم که دیگر کلیشه شده‌اند، اما به هر حال نمی‌توان گفت بیتی ضعیف ساخته‌اند، در ان صحرا ناگهان به درخت رسیده‌‌ایم که خیلی مناسب نیست.

سلامت با محبت در میان دشت پیچید و
نگاهم محو چشمت شد، شروع عشق اینجا بود
رعیت زادگی جرم تو بود و فرق ما با هم...
که این نقلی جدید از قصه مجنون و لیلا بود
به حکم کدخدا باید رها میکردی اینجا را
میان روستا عاشق خیانت کار و رسوا بود

سه بیت بعد هم در خدمت روایت‌اند، با توصیحاتی جزیی‌تر برای درک بهتر داستان، اما داستان همین جا لو می‌رود، عشق رعیت به دختر ارباب مثلا! این روایت داستانی قدیمی و معروف است که در افسانه‌ای چون افسانه‌ی سارا و دختر چوپان و نمونه‌های دیگر هم وجود دارد، اینجا به نظر من نقطه ضعف داستان است، یعنی شما با این ذهن خلاق و توانمندی کاش سعی می‌کردید قصه‌ای تازه بیافریند، با مختصات و منطق ذهنی خودتان، آن‌جا که می‌گویید نقلی جدید از قصه مجنون و لیلا مخاطبی چون من به درستی اشتراکات را درک نمی‌کند که این قصه را نقلی جدید از همان قصه قدیمی بداند، اینکه هر دو ماجرایی عاشقانه هستند تعبیر نقل جدید را نمی‌رساند. بیت بعد هم با ضعف‌های زبانی مختصر اما بر بستر روایت حرکت می‌کند.

تمام ده علیه عشق ما هم داستان بودند
عدالت کشته‌ ای مظلوم در دستان آنها بود

نبات، آیینه و قران کنارم می نشیند خان
همین پایان تلخ قصه دل دادن ما بود

قصه همان طور که انتظار می‌رود به پایان می‌رسد ناکامی عشقی پاک به خاطر قدرت طلبی خان و سوگواری عاشق و معشوقه، شاید این قصه را هر کدام از ما بارها و بارها شنیده باشیم، همانطور که گفتم قصه تکراری‌ست اما شیوه نوشتن شما قابل قبول است، توانسته‌اید در قالب غزل قصه‌ای را کمابیش موفق روایت کنید، حالا وقت آن است که قصه‌های خودتان را بنویسید آن هم با زبان منسجم‌تر و استخدام‌های مضمونی و تصویری قوی‌تر، با این سطح توانایی قطعا موفق خواهید بود.

با آرزوی توفیق.

منتقد : امیرعلی سلیمانی

شاعر، منتقد و ترانه‌سرا/ متولد 14 آذر 1370/ دانشجوی دکتری زبان شناسی/ متولد صحنه/ مدیر مسئول نشر نزدیک‌تر



دیدگاه ها - ۱
محدثه نبی حسینی » پنجشنبه 08 اردیبهشت 1401
سلام و عرض ادب از انگیزه ای که دادین سپاسگزارم و بخاطر انتقادات و نکات خوبتون متشکرم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.