خوراک آماده‌ی ترکستان



عنوان مجموعه اشعار : بردبار
عنوان شعر اول : نگار
‍ حالا که دستِ من به تو دلبر نمی رسد
دلگیرم عمرِ مانده چرا سَر نمی رسد؟!

چشمانِ من همیشه به راهِ نگار بود
با اینکه عاقبت کسی از در نمی رسد

دنیا رسید جامِ وصالِ تو را شکست
لب های ما به جرعه ی ساغر نمی رسد

در کار عشق هرکه شود تشنه تر به تو
حتما به تو هزار برابر نمی رسد

هر دم خیال خام تو تقدیر شوم ماست
یک لحظه عمر ، بی تو به باور نمی رسد

تا هست ساحل دل تو منزل رقیب
دست صدف به دامن‌ گوهر نمی رسد

سهم تو شد دل من و سهم‌ من هیچ کس
زورم به سرنوشت ستمگر نمی رسد

#علی_اسکندری

عنوان شعر دوم : پری
به خنده های تو محتاجم ای پری امشب
چرا دوباره دل من از نمی بری امشب؟

قرار شد که مرا در عطش رها نکنی
نه آب توبه رساندی نه ساغری امشب!

بتاب بر شب تاریک‌ برکه‌ چشمم
که ماه با تو ندارد برابری امشب

همیشه دارم امید اینکه پشت پرده شب
تویی که بر من غمدیده بنگری امشب

تویی که بر لب ناشادم از تبار سخن
هزار واژه‌ گلگون دفتری امشب

عزیز بودی و خارم کنون به باور تو
چه‌ کرده ام که چنان زخم خنجری امشب؟

تمام فکر منی ، ذکر من به سجده مدام
تو نیز در هوس یار دیگری امشب

به خواندن از تو دگر سینه یاری ام نکند
بیا نمانده در این ناله جوهری امشب

#علی_اسکندری

عنوان شعر سوم : لبخند خداحافظی
لبخند خداحافظی ام شرح جنون بود
خوشحال ولی دیده دوتا کاسه خون بود

می رفت قدم های من آنسو که نبودی
دلگیرتر آینده ام از حال کنون بود

دستم که جدا شد ز دو دستان تو دیدم
روح از تن من یک قدم آن لحظه برون بود

هرکس که مرا قبل ترش دیده به چشمش
پرسید ز حالم که چنان بود و نه چون بود

دیدار تو ، هم صحبتی و گرمی لبخند
در فصل زمستان همگی وهم و فسون بود

از روز ازل گشت چو قسمت همه خوبی
سهم دل ما نیز فقط بخت نگون بود

آینده نه آمد که بسازیم من و تو
آن خانه که در هر طرفش عشق ستون بود

#علی_اسکندری
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
خلاقیت مقدمه ظهور استعدادها و ذوق‌هاست و باب آن برای همه بشر باز است، مهم شناختن خود و حرکت به سمت این دریچه است. خلاقیت را می‌توان دیدن چیزها از یک منظر غیرمعمولی و نو، توجه به مسائل از زاویه‌ای که هیچ‌کس دیگر نمی‌بیند و سپس ارائه رهیافت‌های جدید، غیرمعمولی و اثربخش دانست. از تعریف بالا معلوم می‌شود در مورد مفهوم خلاقیت توافق عمومی وجود ندارد. خلاقیت را می‌توان تولید اندیشه، راهکار و مفاهیم غیرمعمول دانست که از دیدن، الهام گرفتن و تشابه‌سازی مخصوص حاصل می‌شود. ممکن است نتیجه‌ای منفی یا مثبت داشته باشد؛ حتی سرودن یک بیت شعر بی‌همتا.
بگذارید سطرهایی بیاورم از مجله‌ی موفقیت که در سایت اجتماعی ‹زیباشهر› در مورخه چهارده مرداد ۱۳۹۴ درج شده است تا شاهدی باشد بر این مدعا؛
«ابداع، به معنی نوآوری و توانایی ایجاد یک فکر و چیز نو بوده و در ظهور اولیه خلاقیت موثر است. ظهور اولیه ابداع در عالم ماده و حس است. با توجه به این موضوع، به‌کارگیری خلاقیت را ابداع می‌گویند. خلاقیت به معنای توانایی ترکیب ایده‌ها در یک روش منحصربه‌فرد یا ایجاد پیوستگی بین ایده‌هاست ولی نوآوری، فرآیند اخذ ایده خلاق و تبدیل آن به محصول، خدمات و روش‌های جدید عملیات است.»
می‌بینید!؟ خلاقیت و نوآوری چنان به هم تنیده‌اند که شاید به دست آوردن تعریفی مستقل از هر کدام، دشوار باشد، اما برای روشن شدن ذهن، می‌توان آن‌ها را به‌گونه‌ای مجزا از هم تعریف کرد. خلاقیت پیدایی و تولید یک فکرِ نو است، در حالی که نوآوری عملی ساختن آن اندیشه است.
در واقع ابداع، ماحصل حرکتی است که نقطه آغازین آن خلاقیت و حیطه فکر بوده یا با به کارگیری تجارب دیگر به صورت یک پدیده نوظهور، آشکار شده است. در کل می‌توان گفت که ابداع بدون خلاقیت، بی‌مفهوم ولی خلاقیت بدون ابداع قابل تصور است.
به عبارتی نماد ظاهری خلاقیت، نوشته یا گفتار یا یک فکر است که مقدمه ابداع بوده و آن را به صورت یک پدیده یا شیء ظاهر می‌کند. به عبارتی دیگر تلاش‌های خلاقیت، وسیله‌ای برای نوآوری است. همچنین خلاقیت یک فعالیت فکری و ذهنی است و بیشتر جنبه عملی دارد. همان‌گونه که ظهور و بروز هر کاری و پیدایش هرچیزی زمینه و پیش‌نیازهایی دارد، خلاقیت هم همین‌گونه است. پیش‌نیازهای خلاقیت عبارتند از: هدف، ‌انگیزه، تخیل، تفکر خلاق، هوش، پشتکار، دانش و مهارت و فضای خلاق.
چرا این مقدمه را در پیشانی نقد شعرهایی دوستی نادیده می‌نویسم را در هنگامه‌ی نقد سه غزل از جناب آقای «علی اسکندری» به مرور عرض می‌کنم،


فعلا برویم سراغ نخستین غزل ایشان؛

حالا که دستِ من به تو دلبر نمی‌رسد
دل‌گیرم عمرِ مانده چرا سَر نمی‌رسد؟!
چشمانِ من همیشه به راهِ نگار بود
با این‌که عاقبت کسی از در نمی‌رسد

گیرایی شعرهای عاشقانه، سبب شده تمام شاعران چه دلبری باشد و چه نه! چه عاشق باشند و چه نه! چه علاقه‌ای در دل به شخصی باشد که نشانه‌هایی از شعر به او بخورد، چه نه! در این عرصه قلم بزنند، این البته از محاسن ادبیات پارسی‌ست که می‌تواند خوراک آماده کند برای معاشقه‌های آدم‌های دیگر، حتا سایر بلاد، با این وصف، این‌که مصداقی برای عاشقانه نوشتن در ذهن و یا در برابر چشم شاعر وجود داشته باشد، مسلما بی‌نهایت لذت‌/آغشته‌تر است. اما من معاشقه‌ی قرن بیست و یک را بدون حضور تلفن، چت، مسنجر، پیامک، واتساپ و اینستاگرام یا حتا فیس‌بوک و توییتر نمی‌توانم درک کنم، اینترنت، پل معاشقه‌ی جهان جدید اگر نباشد، جز مشقت و حساب و کتاب و فرمول و الگوریتم و صفر و یک‌های بی‌شمارگان نخواهد بود. البته یک ذره کلماتم را کندتر می‌کنم تا ملاک شعر عاشقانه امروز را بهتر عرضه کنم، وقتی می‌گویم معاشقه‌ در قرن امروز، به معنای شعر عاشقانه‌ای که در آن از فیلترینگ حرف زده باشیم و یا عینا کلماتی چون واتساپ و چت و اینترنت و…. در ابیاتش آورده شده باشد نیست، بلکه منظورم این است که، جناب شاعر! وقتی می‌فرمایند «دستم به دلبر نمی‌رسد» جمله‌اش برسد به این‌که «زیرا در آن سوی مانیتور نشسته‌» و نه چون حافظ و سعدی از دامن و قد بالا و دست کوتاه و نخیل قامت حرف زده باشد. این جاست که دنبال شاعر خلاق هستیم، این که من نیز همان حرف حافظ را با همان کلمات بزنم که هنری نکرده‌ام، خلاقیت یعنی فاصله‌ای زبانی ایجاد کردن بین قرن ۲۱ جناب اسکندری و قرن هفت و هشتی که عالیجنابان حافظ و مولانا و عطار و سعدی و خواجو و… در آن می‌زیسته‌اند، حتا دو قرن پیش که فروغی بسطامی بوده یا چهار قرن پیش که بیدل و کلیم و صائب و غنی بوده یا همین پنجاه، شصت سال قبل که شاعرانی چون رهی معیری و مهدی سهیلی و مهرداد اوستا و پژمان بختیاری و… بوده و بی‌ نوگرایی زبانی، هنوزا به شعر کهن بیت می‌نوشتند. حیف است این استعداد وافر، که در بیت‌های میانی شعر شاهدش هستیم را به ترکیب‌های کهنه‌ای چون جام وصال، جرعه ساغر، خیال خام، تقدیر شوم، ساحل دل، دامن گوهر، منزل رقیب(!) که در کمال تاسف و تعجب تمام‌شان ترکیب‌هایی هستند که بارها و بارها استفاده شده‌اند، مشغول دارید و از نوسرودن و حرف تازه زدن دور بمانید، برای نونوشتن و از عشق نو نوشتن، توصیه می‌کنم شعرهای عاشقانه این چند شاعر را دنبال کنید، که هم کتاب‌شان موجود است و هم به وفور در اینترنت از آثار هر کدام می‌توانید بیابید و بخوانید؛ دوستان جانم؛ حامد عسکری، کاظم بهمنی، مهدی فرجی، پانته‌آ صفایی، جواد منفرد، آرش فرزام صفت، غلامرضا طریقی، محمدسعید میرزایی، آرش شفایی، صالح دروند، کبری موسوی، زنده‌یاد نجمه زارع، مریم جعفری آذرمانی و… شما را با دنیای تازه شعر آشنا خواهد ساخت.
یک نکته دیگر درباره غزل نخست، ایراد عروضی بیت آخر، مصرع اول است، که نوشته‌اید «سهم تو شد دل من و سهم‌ من هیچ‌کس» متاسفانه، سهم من در وزن نیست و برای رفع این عیب می‌شود چنین نوشت؛
«سهم تو شد دل من و من، سهم هیچ‌کس»


به خنده‌های تو محتاجم ای پری امشب
چرا دوباره دل از من نمی‌بری امشب؟
قرار شد که مرا در عطش رها نکنی
نه آب توبه رساندی نه ساغری امشب!

با این‌که بیت دوم بی‌نهایت زیباست و شاه‌بیت فوق‌العاده‌ای‌ست و دقیقا همین وضع، مرا مجاب می‌کند که شما را یک شاعر عالی بدانم، اما عجیب این است که ندانسته و یا لجوجانه در پی نوشتن شعر آن‌هم با ظرفیت‌های قدیمی‌ غزل هستید، چه به لحاظ مضمون‌سازی و چه به لحاظ زبان و تصویر و چیدمان، این غزل‌ها تداعی‌گر شاعران پیشین این خاک‌اند که در جایگاه خود قطعا والامقام‌ مانده‌اند و خواهند بود. نوبتی هم باشد، نوبت اسکندری است که ردی از خویش بر جای بگذارد، ردی که روی رد قدما و روندگان این مسیر نباشد. بی‌شک هدف از سرایش همین است که نو بنویسیم، یادمان باشد، جناب منزوی که خود سرآمد غزل این روزگار است، جمله‌ی خیلی زیبایی دارد درباره‌ی شاعر، او معتقد بود «شاعر کسی‌ست که حرف‌ تازه بزند» او به شاعرانی که آثارشان فاقد تازگی و نویی مضمون و زبان بود می‌گم این‌ها ناظم هستند، یعنی چون به وزن مسلط‌‌ند بنابراین حرف‌ها را نظم می‌نویسند.

عزیز بودی و خارم کنون به باور تو
چه‌ کرده ام که چنان زخم خنجری امشب؟

اگر کلمه عزیز را از این بیت حذف کنیم و بگذاریم «نجیب» یا…. و آن را برای یکی از بزرگان شعر معاصر بخوانیم، حتما می‌گوید از کدام شاعر قدیمی‌ست؟ در ابیات دیگر نیز چیزی که ما را به امروز و این قرن هدایت کند وجود ندارد، البته شاید بگویید خود آقای منزوی کلمات کهن استفاده کرده است، باز هم تاکید می‌کنم، ملاک کلمات نیستند، بلکه گفتار، معناسازی، چیدمان و تصویرپردازی امروزی مهم است به این دو بیت از منزوی بزرگ و جناب حسین آقای جنتی شاعر جوان هم‌نسل من دقت کنید؛
وا می‌نهم به اشک و به مژگان تدارکش
چون وقت آب و جاروی این راه می‌رسد

این بیت دو غزلی از عالیجناب منزوی‌ست. آیا شبیه آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد نیست این بیت جناب استاد؟ اما شگفتی نوشتار در سطر دو و آب و جارو کردن و تدارک دیدن که فعلی این‌زمانی است را ببینید چه خوب استفاده فرموده‌اند.

جان نکردی چاشنی، تیرت همین‌جا اوفتاد
جز همین حد را نمی‌داند کمانت بیشتر

در این بیت از غزل برادرم حسین جنتی هم می‌بینید رد پای ایام کهن را حتا «اوفتاد» به لحاظ لفظی به آن روزگار می‌خورد، ولی معنایی که از بیت ساخته، آن‌قدر قوی و قدرتمند هست که چنین لفظ کهنی مورد سرزنش قرار نگیرد‌.


لبخند خداحافظی‌ام شرح جنون بود
خوشحال ولی دیده دوتا کاسه خون بود
میرفت قدم‌های من آن‌سو که نبودی
دل‌گیرتر آینده‌ام از حال کنون بود

غزل سوم، دوگانگی زبانی دارد، یک‌جایی مثل سطر نخست، اهل این آبادی‌ و امروز است و سطر چهارو… ده و… اهل مرو و بخارا و بیهق و نشابور و شاید هم بیشاپور و شهر اصطخر، دوزمانی و دوزبانی هم عیب است برادرجان!
نوشته‌اید؛ ‹آینده نه آمد که بسازیم من و تو›
مگر «آینده نیامد» چه ایرادی داشت؟ که نه‌ آمد را پسند کرده‌اید؟ بگذارید همین بیت را در بداهتی فوری برای شما رنگ زمانه بپاشم تا قدری حرف‌هایم از تئوری به عملی درآید؛

آینده‌ ما ساخته می‌شد فقط از عشق
دست من و تو کاش در این خانه ستون بود

و برای بهتر شدن بیت نخست، می‌شود چنین نوشت، البته با حفظ سطر یک؛

لبخند خداحافظی‌ام شرح جنون بود
خوشحال نبودم که دلم کاسه‌ی خون بود
یا؛
چشمان من از بیم دو تا کاسه‌ی خون بود
و فی‌البداهه و در ادامه؛
می‌ترسم از این خاطره‌هایی که غریبند
گویی همه‌ی آن‌چه که دیدیم فسون بود

خلاصه عزیز شاعر، جناب اسکندری، راهی که می‌روید اگر نگویم به ترکستان، قطعا به تکرار مکررات و گمنام ماندن در وفور شاعران کاربلد و فن‌آشنا و مبدعی که بسیار هم پرهیاهو هستند، بیانجامد، با افتخار منتظر شعرهای تازه و به قول زنده‌یاد استاد منزوی، تازه‌نوشت‌های جنابعالی هستیم و حتم دارم، توفیق رفیق بعد از این شما خواهد بود.

با ارادت و احترام
مجتبا صادقی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برگزیده کنگره‌ها و جشنواره‌های متعدد شعر/ داوری رقابت‌های ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.