در یک نظر




عنوان مجموعه اشعار : ...
شاعر : حسین محمدعلیزاده خیرجوی


آزرده‌دل‌َم از همه‌چیز و همه‌کس
جان خسته و پا بسته و تنگ‌َست نفس
گویی که چنان پرنده‌ای آزادَم
آزاد در انتخابِ انواعِ قفس!


مغرور شدن به حرفِ مردم، دام است
چون تکیه به باد، سخت بدفرجام است
از مردمِ کج‌سلیقه‌ی زردپسند
تحسین مشنو که بدتر از دشنام است


بالا رَوَم از کوه مرا می‌یابد
در جنگلِ انبوه مرا می‌یابد
کافی‌ست در آینه نگاهی بکند
در یک‌نظر، اندوه، مرا می‌یابد
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه رباعی. اشعار اول و آخر، غنایی اند و بر حدیث نفس بنا شده اند، و دومی را باید تعلیمی قلمداد کنیم. هر سه شعر، شعرهای موفق و قابلی هستند. اما اگر بخواهیم سخت گیر و بهانه جو باشیم و به این فکر کنیم که اگر چه اتفاقات دیگری می افتاد این شعرها بهتر می شدند، این نکات گفتنی خواهند بود؛ در شعر نخست، مضمون محوری رباعی که طبیعتاً در بیت دومش ته نشین شده، دو فراز محوری دارد: «آزاد بودن» و «تعدد قفس ها». به نظرم با این مؤخره، نمی توان بیت نخست را زمینه ساز کامل و جامعی به شمار آورد. بیت اول نق و ناله ای ست در مورد آزرده بودن از همه و اسیر بودن. اما مضمون بهتر مستقر می شد اگر در این بیت، چیزی حاکی از تعدد قفس ها (برای پشتیبانی از اشاره ی مصراع چهارم) و رده ای از آزادی (برای پشتیبانی از مصراع سوم) می دیدیم. نکته ی دیگری که در مورد این شعر می توان گفت، وجه بیانی ـ دستوری دارد. مخاطب وقتی که مصراع نخست را می خواند، به قالب صرفی «آزرده دل» عادت می کند و هنگام مواجهه با مصراع دوم، ابتدا ذهنش به کژخوانی «جان خسته» و «پا بسته» می رسد. بگذارید طور دیگری بگویم: اگر مصراع دوم به نحوی با وزن سازگار می شد که به جای قالب نحوی «جان، خسته است و پا بسته است و تنگ است قفس»، قالب نحوی «جان خسته ام و پا بسته ام و تنگ نفس هستم» را ارائه می داد، یا برعکس، مصراع اول طوری با وزن جور می شد که به جای «آزرده دل هستم»، می گفت «آزرده است دلم»، قالب صرفی اجزای دو مصراع همگن تر می شدند و شعر خوش خوان تر. فراموش نکنیم که بنای زیبایی شناختی شعر کلاسیک بر مراعات هرچه بیشتر همین همنوایی ها و تناسب هاست. نکته ی آخری که باید در مورد این شعر بگویم، به «گویی» مربوط است. می دانم که دوست شاعرم این کلمه را در مقام کمک به ادات تشبیه (چنان) استخدام کرده است ولی قابل انکار نیست که شأنی از تردید هم در این کلمه هست. به نظرم با توجه به این که حرف در این جا گزارشی درونی و عاطفی ست، تردید جایی ندارد. اغراق در هنگام بیان کردن آنچه که از درون واقعاً احساسش می کنیم، طبیعی تر از حدس و گمان و شاید است. به عبارت دیگر، به گمانم در این جا استعاره با غلظتی که به بیان می دهد، می توانست مفیدتر از تشبیه عمل کند (پرنده‌ای آزادَم به جای گویی که چنان پرنده‌ای آزادَم). هر سه ی این مواردی که در مورد شعر اول عرض کردم، پیشنهادهایی هستند برای تدبر و نه لزوماً برای اصلاح و اِعمال. خلاصه این که فقدان شان (با تأکید عرض می کنم) نقص نیست. ممکن است در نگاه اول چنین به نظر برسد که حرف اصلی این شعر، در بیت اول آن یا در مصراع پایانی آن است. اما اتفاقاً می خواهم از دوستانی که این شعر را می خوانند خواهش کنم زاویه ی دیدشان را به متن عوض کنند. اگر ما با یک دلنوشته ی منظوم طرف بودیم، چنین بود که عرض شد. اما محور شاعرانگی در این جا تصویر و همانندبینی ست؛ پرندگی. به بیان دیگر، رکن تخییلی این شعر، همان پرنده بودن است و باقی حشوها و حاشیه ها فقط شرح حال هایی هستند برای کمک به باورپذیری و تأثیرگذاری بیشتر آن شهود. گفتن این نکته از سر استخفاف مصاریع اول و دوم و تا حدود زیادی چهارم این شعر نبود بلکه برای این بود که بگویم: هرچه بتوان آن محور شهودی و تخییلی متن را فربه کرد و دیگر اجزاء را تا سرحد امکان به هماهنگی با آن رکن محوری درآورد، شعر از حیث شعریت و شاعرانگی غنی تر و قوی تر خواهد شد. می خواهم همین نکته را واسطه کنم برای پرش به شعر دوم. بیایید تعارف را کنار بگذاریم و «حرف» را هم. شاعرانگی فرازبانی، شعریت شهودی و دیداری، در کجا و در کدام فراز و در کدام نقطه با این شعر (دوم) پیوند خورده است؟ من می گویم: در مصراع نخست در دام، در مصراع دوم در تصویر بسیار تأثیرگذار تکیه به باد، در مصراع سوم (شاید باور نکنید ولی...) در کج و زرد. مخاطب زیرک، مخاطبی که از سطح مخاطب عام یک درجه کنجکاوتر باشد و به ژرفاها متوجه تر، فراتر از این که شعر دارد چه می گوید، به این فکر خواهد کرد که شعر چگونه حرفش را زده و با چه عناصری. هرچه پیوند این عناصر را که من عناصر مضمون ساز می نامم شان بیشتر ببینیم، شعر توانسته وحدت فرمی اش را و یک کاسگی و یکپارچگی اش را بهتر بازیابد. شعر در ظاهر یکپارچه است. دارد از لزوم مغرور نشدن، از این که حرف مردم باد است، از این که همان طور که فحش باد هواست تحسین هم باد هواست حرف می زند و عنصر ناسازگاری ندارد. اما حرف و پیام، فقط یک روی سکه ی سخنی ست که مدعی فرار رفتن از نظم و شعار و پیوستن به اتمسفر شاعرانگی ست. اگر فقط همین رو در متنی موجود باشد، هنوز به شعریت نرسیده است. آنچه این پند پدربزرگانه ی معمولی را به شاعرانگی ربط داده، همان نقطه های درخشانی ست که قبلاً از آن ها نام بردم؛ «دام در مصراع نخست، تکیه به باد، و کج و زرد در مصراع سوم». این نقاط، نقاط و دانه های منفرد شاعرانه ای هستند پراکنده در زمین بایر این متن. چرا بایر مانده؟ چون این ها نتوانسته اند دست به دست هم بدهند و یک هویت «اتمسفری» واحد برای این شعر رقم بزنند. منظورم چیست؟ دام فضای شکار را فرایاد می آورد اما آیا با تصویر تکیه بر باد قابلیت جمع شدن در یک کانتکست (زمینه ی واحد؛ context) را دارد؟ نه به نظرم. همین طور زرد بودن و کج بودن. اگر فضا درختی و بهاری و بستانی بود، زردپسند می توانست تأثیرگذارتر جلوه کند. در حالت کنونی، مخاطب نق نقو حق خواهد داشت بپرسد که چرا کج و چرا زرد و چرا دام و چرا باد. پاسخ باید از هماهنگی اجزای خود متن برخیزد. شعر آخر را هم تحسین می کنم. گرچه در این جا هم فضای کوهی و جنگلی بیت اول تناسبی با فضای خانگی (به خاطر آینه) بیت دوم ندارد ولی می دانید شاهکار شاعر که همه ی این نقص ها را به حاشیه می برد و یک دنیا می ارزد در کجاست؟ در استفاده از یک حرف ساده که زاویه ی ماجرا و بازیگر قصه را به کلّی تغییر داده... آن جا که شاعر مثلاً به جای چیزی شبیه به: «کافی ست در آینه نگاهی بکنم / در یک نظر، اندوه، مرا می یابد»، یا: «کافی ست در آیینه نگاهی بکنم / در یک نظر، اندوه را می یابم»، جور دیگری دیده و سروده: «کافی ست در آینه نگاهی بکند / در یک نظر، اندوه، مرا می یابد».

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۲
حسین محمدعلیزاده خیرجوی » یکشنبه 04 اردیبهشت 1401
جناب آقای آسمان، با سلام، از فرمایشات شما بهره بردم و بابت حُسن‌نظر شما و نکته‌سنجی و زحمتی که برای نوشتن این نقد تقبل فرمودید بسیار سپاسگزارم. در مورد رباعی اول عرض کنم که «گویی» مترادف با انگاری، ... آگاهانه و تعمداً به‌کار گرفته شده چرا که ذکر آزادی پرنده در انتخاب جنبه‌ی طعنه دارد؛ که طعنه‌وار بودن آن با بیان موارد مجاز انتخاب در مصرع آخر معنا می‌گیرد. این مضمون را در تک‌بیت زیر شاید مشخص‌تر بیان کرده باشم: به طعنه گفت پرنده ز لطف صیاد است که بین مرگ و قفس انتخاب آزاد است با سپاس و احترام
محمّدجواد آسمان » جمعه 09 اردیبهشت 1401
منتقد شعر
آقای خیرجوی بزرگوار، درود خدا بر شما. ارادت. پیروز و کام‌روا باشید برادر جان. به گیلان زیبا سلام برسانید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.