تکرار رنج‌آور حرف قدما



عنوان مجموعه اشعار : یادگاری
عنوان شعر اول : شیر خدا


آن کیست برق آسا چنین از دیده ی ما می رود؟
بی اعتنا از خاکدان تا عرش اعلا می رود؟

ای اشک ها ای نخل ها ای کوچه ها ای چاه غم!

این گل چرا از جمع ما تنهای تنها می رود؟

حجم هوا غمبار و ابری، کوچه ها بارانِ خون

این سیلِ سرکش هم به دریا هم به صحرا می رود
حال و هوا آبستن یک فصل تار و تیره است

رونق ز گل ها هر دمی با فصلِ سرما می رود

با رفتنِ پاییزِ بی مِهری، جهان، سرسبز شد

بوی بهار و سبزه ها بر دشت و صحرا می رود

ای شیعیان! شاه عرب، از دستِ این نامردمان

در مسجد و محرابِ خون، یکسر به سودا می رود
ای بی وفا نامردمان! ای کوفیان! از بینِ ما

جامه دران، شیرِ خدا، همتای زهرا، می رود

ای حافظان! رزمندگان! مثل علی کوشش کنید

بی پاسداری، مطمئنا دین به یغما می رود

«وصفش نداند کرد کس، دریای شیرین است و بس»
مولا علی، غوّاصِ حق، تا عمقِ دریا می رود

عنوان شعر دوم : روزهای یادگاری


هر پنج شنبه بانو! از شوق و بی قراری
در پوستم نگنجم چون دانه ی اناری
که ناگهان شبیه برگ خزان زده ای
می‌افتد از فراز شانه ی شاخساری
یا مثل دانه های باران که میل پیوند
دارند در رسیدن، تا رودهای جاری
یا مثل دانه های برفی که می نشیند
رقصان و پای کوبان بر چهره ی چناری
تا هفته های بعدی جانم به لب رسیده
مانند دانه برفی در پیش یک بخاری
قصه ی غصه ام را در گوش شامگاهان
نالیده ام به زاری از روز و روزگاری
بانو! فقط تو دانی راز درون من را
ای راز روزهای تبریک و یادگاری



عنوان شعر سوم : صلوات
ص
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
تکرار، کارش چیست جز دوباره و چندباره، حرفی، شعری، گونه‌ای، مفهومی و یا دردی را گفتن یا نمایش دادن؟ تکرار شاید در برخی موارد، آن‌هم با دو سه دفعه اتفاق افتادن، جهت یادآوری و تاکید، لذت‌بخش باشد، اما همین‌که تکراری به توالی بیاید و عرضه شود، هم وقت را هدر می‌دهد و هم حوصله را می‌سوزاند. در واقع وضعیت از لذت به ملال تغییر می‌کند و آدمی دیگر حتا در بهترین موارد، نمی‌تواند خود را با آن‌چه کرارا آمده و عرضه یا نمایش داده شده، وفق دهد، شما فرضا صدایی چون حضرت استاد شجریان و ترانه‌ی روح‌نوازی چون مرغ سحر را، اگر در یک بازه زمانی شب تا صبح، بارها و بارها گوش بدهید، اگر از خوانش حضرت استاد منزجر نشوید اما حتما خسته خواهید شد، چون تکراری که در چند مرتبه‌ی نخست حیرت و سپس لذت می‌آفرید حالا جایش را به خمار کردن و کرخت نمودن و نقمت و عذاب داده است، به همین راحتی، با تکراری بی‌وقفه، شیرینی را به تلخی گرایش داده‌ایم.
همین تکرار رنج‌آور اما، در گذشته‌هایی که سبکی ساخته می‌شد، چنان‌که در تاریخ ادبیات ایران زمین، آن‌‌گونه که قبلی‌ها و قدما گفته‌اند و خوانده‌ایم، تاثیری جدی در پیوست‌های زبانی داشت. البته منظور ما از این تکرار، دقیقا تکرار یک مضمون و یک بیت و یک شعر نیست، بلکه مراد تکرار کردن یک شیوه‌ی زبانی است، با کلماتی خاص و محتواهای محدود، مفاهیمی مثل عشق، حرمان، توحید، بندگی، توصیف بهار و زمانه، می و نی، ارزش‌های انسانی و… بخش‌هایی از این تکرار بودند، مثلا یک نوع از عشق که بیش از آن‌که نمود زمینی داشته باشد، نماد آسمانی داشت و معادلاتی در عرفان برایش وجود داشت، یا این‌که چنین می‌گفتند که مثلا منظور ما از معشوق خداست و از این دست توضیحات و توجیهاتی که هیچ شبهه‌ای پیرامونش نمی‌شد طرح کرد. علی ایحال موضوع این است که عناصری که در یک شعر دیده می‌شد، اعم از عناصر زبان و کلمات، تصاویر و آهنگ‌ها و نیز ردیف، قافیه، اوزان عروضی و آرایه‌های بدیعی ، همه و همه چنان‌چه در شعر ِآقای ایکس در سمرقند دیده می‌شد، همان عناصر و همان مختصات و مشخصات در شعر آقای ایگرگ در شیراز و آقای وای در عراق عجم نیز رویت می‌شد، یعنی تکرار همان مفاهیم با اندکی جابه‌جایی کلمات و تغییراتی در لحن و چیدمان، در اقصای جهان اتفاق می‌افتاد. بنابراین تکرارها و تکرارها و تکرارها از زبان و مفهوم و تصویر و موسیقی آن‌قدرها اجرا می‌شد، تا دویست، سیصد سال، مطابق هم، از بلخ تا خجند، از غزنه تا گنجه، از مغان تا رکن‌آباد، از بسطام تا مراغه و از شیراز تا ترمذ تا سبکی شکل می‌گرفت که به آن عراقی، خراسانی، اصفهانی یا هندی، بازگشت به عراقی و…. می‌گفتند. این‌که پس از ثبت سبک‌ها، همچنان اصرار داشته باشیم، همان روش‌ها که در سده‌های شش و هفت و هشت اجرا می‌شده را، در سده‌ی پانزدهم نیز به عموم عرضه کنیم، می‌شود مثل صدای شجریان و مرغ سحر که با همه‌ لذت‌ها و عشق‌هایش، از سر شب تا صبح تکرار شده و اکنون جز تلخی و عذاب و آزار چیزی دیگری برای مخاطب ندارد. حال آن‌که اگر‌چیزی تازه‌ای عرضه کنی، هم مخاطب به‌به خواهد گفت و هم لذتی به ادبیات افزوده‌ایم و هم چیزی عرضه کرده‌ایم که تازگی‌اش برای خودمان نیز نامی و نگاهی نو به دنبال خواهد داشت.
با روی کار آمدن وسایل و نرم‌افزار‌هایی که به دیدار و شنیدار آدم‌ها در اقصای جهان کمک کرده است، دیگر تکرارهای ملال‌آوری که سیصد، چهارصد سالی ادامه داشت و بعد زبان پوست می‌انداخت و شکل عوض می‌کرد، وجود ندارد، حالا، شعر تنها چند ثانیه که از تولیدش گذشت، منتشر می‌شود، بنابراین زبان‌ها، به دلیل نزدیکی، هم‌زمانی انتشار آثار، روابط قابل مشاهده، پیدایش وجوه هنری تازه‌ای چون سینما، گرافیک، وب‌نگاری، صفحه‌آرایی، عکس و هنرهای مفهومی مدرن و پسامدرن و در کلیت آوانگاردیسم، به سرعت پوست می‌اندازد و شاعران در دو ساحت پیش می‌روند، گروهی معتقدند به سبکی جمعی که به روز دچار تغییر زبان و شکل و چینش می‌شود و گروهی دیگر بر این باور هستند که هر شاعر می‌تواند خود سبکی برای خود ایجاد کند، البته شخصا معتقدم هر دو طیف منطقی می‌اندیشند و زبان هم می‌تواند شخصی باشد چونان شاعرانی مثل باباچاهی، حجت بداغی، احمدرضا احمدی، سیمین بهبهانی، اخوان و شاملو، که عموما زبان‌هایی ثبت شده دارند که خاص خودشان است و هم می‌تواند جمعی باشد چون گروه‌هایی از شاعران که زیر طیوف و تیول غزل پست‌مدرن، مرکب حرکت، غزل فرم، نوغزل، ساده‌نویسی، غزل مطفاوط شعرحجم و… مشغول قلم زدن هستند.
البته شاعران مستقلی هم هستند که بی پرچم و عنوان و اسم و بیانیه در حال شعر نوشتن اما و البته به زبان یا در معنای روزگارِ اینک می‌نویسند و آرام و بی سر و صدا به خلق آثاری اغلب ماندگار می‌پردازند. که نام‌های فراوانی را می‌شود گلچین کرد اما چون اغلب از رفقای نازنین من هستند برای آن‌که نامی از کتابت به در نیفتد، فهرستی از ایشان نمی‌نویسم.
این مطالب را شاید قبل‌تر پراکنده در نقد اثر دیگر عزیزان نوشته باشم اما مجموع حرف‌ها درباره مدلی که امروزه باید با آن اظهار وجود کرد را امروز و در مقدمه‌ی شعرهایی از دوست نازنین پایگاه نقد شعر جناب آقای «دکتر موسی صباغیان» می‌نویسم تا بشود رفرنسی برای دیگرانی که احتمالا مثل آقای دکتر، مصرند به شیوه‌ی قدمایی اثر ارائه دهند.
در حالی که واقعا توقع این‌کاتب به سبب مکررا گفتن، این است که دیگر شاهد این شیوه از نوشتار در قرن پانزدهم نباشیم، که بسیار عجیب می‌نماید، همچنان به گونه‌ای قلم بزنیم که حضرت حافظ در هشت سده پیش‌تر شعر می‌نوشته است. بگذارید من یک تاکید جدی داشته باشم، غرض من ابدا و اصلا این نیست که وی را به زبان امروزی با مختصاتی که مشخص است بکشانم و از ایشان و سایرین بخواهم به زبان نسل نو شعر بنویسند، بلکه ملاک من دو چیز است در نوشتن و دو نوشته را نو می‌دانم، یکی که زبان شعری و کلمات به کار رفته‌، متعلق به همین زمانه باشد و دوم آن‌که با کلمات کهن و کهنه و حافظ‌طور هم اگر نوشتیم، حتما مضامین نو و معنا و مفهومی امروزی و بدیع و تازه در کارمان دیده شود، نمونه‌ی دومی را اگر بخواهم مثالی بیاورم، سه شاعر را می‌توانم مثال بزنم که کلمات شعرشان هرچند امروزی نیست، اما آن‌چه در بطن و ذات شعر می‌آید، به شدت نو و شوک‌آور است، بخوانیم از استاد جانم حسین منزوی؛

زن جوان غزلی با ردیف آمد بود
که بر صحیفه‌ی تقدیر من مسود بود.

کلمات همگی قدیمی‌اند، به ویژه در مصرع دو، اما «روزگار مرا سیاه کرده بود» که معنای مصرع دو می‌باشد را ببینید با چه ظرافتی کار کرده است.
برای آن‌که بیش از این نخواهم از متون دیگر بگویم، تنها استدعایم از جناب صباغیان این است که دو نقد این کاتب بر سه شعر از «حسین چمن‌سرا» و غزلی از «علی شهودی» که پیش‌تر در همین پایگاه نقد و با عناوین «جادوگر پارسی مترادف هندی‌ها» و «ورودیه مهم است» منتشر شده و در گوگل نیز، با همین عناوین، قابل جستجو هستند را، بخوانید، تا متوجه باشید، بحث من راجع به زبان شعری چه قدمتی دارد و ملاحظه کنید زبان کهنه‌ی یک شاعر جوان را، که چه خوب از مفاهیم نو بهره گرفته است و البته بخوانید مقدمه‌ی مهمی که برای شعر جناب شهودی نوشته‌ام را تا کامل‌ترین حرف‌ها را پیرامون زبان خوانده باشید.

# و شما در اولین غزل فرموده‌اید؛

«آن کیست برق‌آسا چنین از دیده‌ی ما می‌رود؟
بی‌اعتنا از خاک‌دان تا عرش اعلا می‌رود؟»


این بیت اول سروده شما، جناب صباغیان محترم، می‌باشد، همان‌طور که می‌بینید علیرغم این‌که در نوشتن شعری نوتر و امروزی‌تر تلاش‌ خود را کرده‌اید اما متاسفانه، اغلب حرف‌هایی که در شعر شاهدیم، از زاویه‌ی دید شاعری امروزین زده نشده و عموما شما را شاعر امروز نمی‌بینیم، به ویژه چند عبارت را از این شعر انتخاب کرده‌ام تا دریابید همچنان نگاه و ذهن و سویه‌ی شعر قدمایی‌ست؛

(از دیده‌ی ما / از خاک‌دان تا عرش اعلا / ای چاه غم! / این گل / سیلِ سرکش / تار و تیره / رونق ز گل / هر دمی / بر دشت / یکسر به سودا می‌رود / غوّاصِ حق و…)

در تمام عبارات استفاده شده از زبانی غیر امروزی بهره گرفته‌اید، اگرچه برخی واژه‌ها مثل خاکدان و عرش اعلا معادل‌های نو‌، امروزی و عزیزی را دارد که می‌توانست جایگزین شایسته‌ای برای این کلمات خاک‌خورده باشد، مثلا به جای خاکدان، آدم‌آباد یا به جای عرش اعلا همان آسمان، بهشت، مینو و بسیاری دیگر، ناگفته نماند من اینک به تقارن وزن کلمه پیشنهاد نمی‌دهم، فقط می‌خواهم عرض کنم، برای به روز نوشتن، لازم نیست جای دوری بروید، ناگفته نماند آن‌چه در این شعر بیش از همه قدیمی و کهنه است، ذهنیت، مفهوم و معنای برآمده از چیدمان و کلمات است، اگر فرضا کار با کلمات کهنه بود ولی معنای استخراجی نو‌ بود، قطعا گلایه‌ای نداشتم.

هر پنج شنبه بانو! از شوق و بی قراری
در پوستم نگنجم چون دانه‌ی اناری

در شعر دوم جناب صباغیان تلاشی بهتر دارند، فضا و معنا و چیدمان و واژگان، نو شده و کاملا می‌شود تازگی را از متن استنتاج کرد، اما گاهی در این شعر، وزن دچار اختیاراتی‌ست که اگرچه ایراد عروضی محسوب نمی‌شود، اما موسیقی شعر و خوانش مخاطب را دچار لرزه می‌کند، مثلا در بیت دوم، مصراع نخست که فرموده‌اند؛
که ناگهان شبیه برگ خزان زده‌ای

ببینید هم «ه‍» در «که» و هم در «زده‌ای» چگونه خوانده می‌شود، بنا بر وزن، در هر دو ملفوظ هستند، یعنی ه‍ را باید بیان کرد، در وضعیت عادی ما که را ke و زده را zade می‌خوانیم اما اینجا باید که را keh و زده را zadeh بخوانیم که تنافر آوایی بدی دارد، البته در زده‌ای، ماجرا به شدت بدتر است، و حتما باید مکثی در میان واژه رخ دهد، در حالی که با کمی دقت می‌شد نوشت «برگی خزان رسیده» تا آن‌چه گفتم رخ ندهد.
‌در چند سطر پایین‌تر، مصراع
«قصه‌ی غصه‌ام را در گوش شامگاهان»
نیز با بدخوانی به سبب چیدمان نادرست مواجه است که بهتر است مرتفع گردد.

در نهایت، بهترین اوقات را برایتان خواهانم و از حوصله و همراهی همیشه‌تان بسیار سپاس دارم، با آرزوی به کارگیری عرایضی که گفتم، ممنونم از خواندن و دل سپردن‌تان به این عریضه!

با ارادت و احترام
مجتبا صادقی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برگزیده کنگره‌ها و جشنواره‌های متعدد شعر/ داوری رقابت‌های ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۲
,موسی صباغیان » دوشنبه 22 فروردین 1401
سلام. سپاس از منقد محترم و نکته سنج .
مجتبا صادقی » چهارشنبه 24 فروردین 1401
منتقد شعر
قربان مهر شما در پذیرش و ترتیب اثر

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.