براهنی با ‹ز› اول زبان




عنوان مجموعه اشعار : در را به روی این حرفها نبند.
شاعر : نبی پلویی امیرآبادی


عنوان شعر اول : پیام بر...
آورده‌اند، در زندگی من زنی هست که؛بله در زندگی من زنی هست که من هم:بله آورده اند: سگها به صاحبشان داد می‌زنند تا تو درختان را از نواحی پایین تنه بارور کنی که چیزی شبیه تو بسازم. شبیه سازی کنم با تو.

عنوان شعر دوم : سرگردانتر از آنم که سر ، گردانم...
و سبز...
مستعمره ی تو بود
که نه میشد به علف منسوب کرد
نه باران زیر چرخهایش..
کسی که هوس می‌کند
زیر باران قدم بزند
عوامل جوی را
به هیچ چیز دیگری
ربط/
نه/
نمیدهد‌.

عنوان شعر سوم : اندوه زمینی
منم،نواده ای از نسل مردمان زمینی
که دلخوشم به همین آب و خاک و نان زمینی
مرا چه حاصلی از جستجوی خانه ی عرشی
بس است جسم مرا سقف آشیان زمینی...
به گوش من سخن از آیه های وحی نگویید
که نیست در خور من ،جز همین زبان زمینی
فرشتگان الهی ،به داد من نرسیدند.
به داد من برسید ای :فرشتگان زمینی...
منی که طعمه ی دام خدا نشد دل دشتم...
ببین...چگونه شدم صیدآن کمان زمینی...
نه حسرتی زهوا مانده بر دلم نه ز پرواز.
که در تو میپرم آری ...که آسمان زمینی.
مرا همیشه حذر داده اند از تو به مردن.
نشد بنوشمت ای جام شوکران زمینی.
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
به سنت و سبقه‌‌ی قدما؛ شاعر آن است که در هر قالبی طبعی آزموده باشد، از دوبیتی و رباعی تا مستزاد و مخمس و قصیده و گاه حتا ترکیب و ترجیع، شاعر آن روزگار حتا در هیئت و نجوم و ریاضیات و مثلثات هم استاد بود، ایضا در خطاطی و نقاشی و سیاهه‌نویسی و چرتکه‌؛ این‌که می‌گویند از هر انگشت هنری می‌ریزد، حکایت شاعران دوران خیام و عطار و سعدی و نظامی بوده است، فارغ از تنوع قالب و وزن، در مفاهیم مطروحه نیز آنان عجیب فراژانریک حرکت می‌کرده‌اند، از پند و نصیحت تا عاشقانه و عارفانه، از متن مسجعی مثل «در ستایش و ثنای جوانمردان» تا «کدویی نثار پیرزنی» به صورت مثنوی، همه و همه از ذهن یک فقره شاعر تراوش کرده بود، تا مبادا مسئله‌ی بی‌ورودی بر زمین مانده باشد برای شاعرها، این کمال‌یافتگی را تا پیش از نیما و حتا تا پیش از دهه چهل در شاعرانی می‌شد یافت کرد و به نوعی منبع علم را در ادیبانی متعالی می‌شد جستجو کرد ولی به ناگاهان شاعری افتاد روی یک ریلِ واحد, یک‌باره شاعری شاخه‌بندی شد، نوگرایان سنت‌ستیز و سنت‌گرایان نوستیز، به مثابه رفتار، هر کدام معایبی داشتند که اولین و آخرین آن در کلمه‌ی پیوند شده در انتهای نام‌شان، قابل دید است «ستیز» آن ناخجسته‌ای بود که شاعران را از هم جدا کرد و در روزگاری آن‌چنان دعوا بالا گرفت که مثلا حمیدی شیرازی آن یگانه‌ی سخن در سخته‌نویسی که گرایشی متنی و ماهوی به ناصرخسرو قبادیانی داشت، اما به ستیزه برآمد با هرگونه نوآوری و با نیما و شاگرد‍ان و پیروانش او با تمام علاقه‌اش به درست‌نویسی، به درشت‌نویسی علیه نوگرایان نیمایی و تاخت و تاز با ‹الف، بامداد› روی آورد؛ چرا که ‹الف شاملو› آنی نبود که چنین بگوید، آن‌هم در ملاءعام:

[یک بار هم حمیدیِ شاعر را
در چند سال پیش،
بر دار شعر خویشتن،
آونگ کرده‌ام!]

البته این ستیزه‌های عجیب و غریب، گاه حتا میان شاعران یک شیوه هم رخ داده است؛ تلخ‌‌کامی عارف‌ قزوینی، تا آخر عمر دوام یافت آن‌هم از بلندای «ستیز» ایرج‌میرزا که با «عارف‌نامه» او را چون کوه آتشفشان، از درون و برون متلاشی کرد. برخی می‌گویند در نهایت آن‌چه عارف را در پنجاه و چند سالگی کشت، سرطان نبود، بلکه عارضه روحی شدیدی بود که بعد از شعر ایرج دچارش شد. آن‌گونه که پرستار پیرش نقل کرده، او دم مردن دقایقی لب پنجره اتاقش می‌نشیند و با آسمان آبی همدان به وداع واگویه می‌کند، به تختش بازمی‌گردد و برای همیشه چشم از جهان فرومی‌گیرد.

بگذریم از سرگذشت ستیزه‌های ادبی در دوران معاصر که اگر قرار به همچنان گفتن باشد، چندین روز به درازا می‌کشد، این چند نمونه را نوشتم تا وارد بحث نقد امروز شوم، تا اولین نقد شعرم را در آغاز سال و قرن تازه به ثبت برسانم، از این راه وارد شعرهای نقد امروز شدم تا بگویم، آن‌چه از جناب آقای «نبی پلویی امیرآبادی» به ویژه در دو اثر نخستین خواندم، واقعا جای دفاع ندارد. دو نوشته‌ای که طبعا باید به یک قالب، ژانر و یا یک شیوه ادبی بخورد اما متاسفانه چنین نیست، شما نیز کمی با درنگ بخوانید، تا ببینم آیا این فقط منم که چنین پنداری دارم یا شما هم به گیجی می‌رسید؟

# یک؛
آورده‌اند، در زندگی من زنی هست که؛بله در زندگی من زنی هست که من هم:بله آورده اند: سگها به صاحبشان داد می‌زنند تا تو درختان را از نواحی پایین تنه بارور کنی که چیزی شبیه تو بسازم. شبیه سازی کنم با تو.

خدا بیامرزاد جناب براهنی را که همین عید از دنیا رفتند، او در آوانگارد کردن شعر ایران با به کارگیری شاگردان خلفی چون رزا جمالی و شاپور حیدری گوران و علی عبدالرضایی و تشکیل کلاس‌های «خطاب به پروانه‌ها» در صدد برآمد‌ داشته‌های پسامدرن خود را به آن‌ها بیاموزد و با تئوریزه کردن شعر، مسیری نو روبروی شعر پارسی باز کند، این کار از آن جهت که فرصت‌ها و امکاناتی به شعر سپید پیشنهاد می‌دهد، قابل ستایش و قابل پذیرش است اما از آن سمت که معنا را ذبح می‌کند و یا در پشت گره‌های فراوان متن، پنهانش می‌سازد، ابدا با ذهن و ذوق مخاطبین و سرایندگان شعر پارسی هم‌خوانی ندارد و از این حیث. در میان عوام، موفقیتی که نداشته، هیچ، حتا در بین خواص و آن‌ها که به معنا و مفهوم پست‌مدرن دسترسی داشته‌اند نیز بی‌خواننده و خواهان مانده است.

# دو؛
سرگردان‌تر از آنم که سر، گردانم...
و سبز...
مستعمره‌ی تو بود
که نه می‌شد به علف منسوب کرد
نه باران زیر چرخ‌هایش..
کسی که هوس می‌کند
زیر باران قدم بزند
عوامل جوی را
به هیچ چیز دیگری
ربط/
نه/
نمی‌دهد.

در اثر دوم، فارغ از آن‌چه معناهای بیرونی به آن اطلاق می‌شود، از درون انسجامی ملاحظه می‌شود میان سطرها و در ارتباطی که علّی و معلولی‌ست، توصیف‌ها برای مخاطب قابل پذیرش است و ذهنیت شاعر به سمت گره‌زدن مطلق پیش نرفته، جاهایی از شعر به شدت مرا مجاب کرد و در کنار واژگانی که به هم تنیده شده‌اند، آن‌چه در پایان عرضه شده، هم لذت را در خود دارد، هم بازی‌های زبانی را و هم توانسته از پراکندگی چند تصویر به مجموعی برسد که در حیطه‌ی «عوامل جوی» می‌گنجد.
در کلیت شعر، پررنگی بازی‌های زبانی را می‌توان از همان ابتدا با سرگردانی که نمی‌خواهد سر، گرداند، شاهد هستیم این پررنگی به قدری خوب کار شده که نمی‌شود از آن رضایت نداشت، حتا در ابهام‌آفرینی «چرخ‌ها‌‍یش…» کشفی نهفته است که زلالی طبع شاعر را علن می‌کند.

# سه؛
منم،نواده‌ای از نسل مردمان زمینی
که دل‌خوشم به همین آب و خاک و نان زمینی

باورداشت این‌که شاعری در حالی که خوب نوشتن‌اش به غزل‌ نوشتن منتج است، سخت است، غزلی با وزنی عالی، مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن که از چالشی‌ترین و زیباترین اوزان عروضی‌ست، کار هر کسی نیست، باید شاعری را دانسته باشی تا بر این وزن تسلطت مشخص شود.
اما فارغ از وزن، در معنا آفرینی هم این غزل بسیار نوگراست، منتها چیزهایی که زبان شاعر را در قرن حاضر نگه‌ دارد، کاملا رعایت نشده، با این‌که ردیف زمینی تقریبا در تمام ابیات نقش‌اش را خوب اجرا کرده است، اما این‌گونه ردیف‌ها در زمانه‌ی حاضر کمتر استفاده می‌شود. ایراد جدی‌تر این جاست؛

نه حسرتی زهوا مانده بر دلم نه ز پرواز
که در تو می‌پرم آری… که آسمان زمینی

در مصراع اول «ز» را کار کرده‌اید، در حالی که تمامی سطرها از زبانی خوب و معاصر برخوردار است، من با این نکته مشکلی ندارم، اما به شرط آن‌که کل یک‌ اثر دارای زبانی این‌چنین باشد، به گمانم این بیت هم به راحتی قابلیت به‌روزرسانی را داشته مثلا؛ «نه حسرتی به دلم مانده از پریدن و پرواز» تا هم‌راستایی زبانی شکل بگیرد و لذت ناتمام مخاطب، تمام شود.

امید که باز هم میزبان شعرهای شما باشیم، تاخیر در نقد اثرت را عذرخواهیم چرا که با موسم نوروز و قبل‌تر تغییرات مدیریتی در پایگاه نقد همراه شد و از این بابت نقدها دیرتر آپلود شد. انشالله که نقدهای بعدی به وقت‌ تقدیم گردد.

با ارادت و احترام
مجتبا صادقی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برگزیده کنگره‌ها و جشنواره‌های متعدد شعر/ داوری رقابت‌های ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.