مقدمه و نتیجۀ بی‌ربط




عنوان مجموعه اشعار : بن بست آرامش
شاعر : مرضیه آرامش


عنوان شعر اول : بوسه
مرا ببوس
اینبار اما
آدم باش
نگو
حوّا وسوسه ام کرد

عنوان شعر دوم : ازتو دلگیرم
تو که رفته ای
خانه را
از خودت
خالی کرده ای
خیالت را
چرا
برهنه
توی بسترم
جا نهاده ای
من
چگونه
جای لبهای تورا
از روی واژه هایم
پاک کنم؟

عنوان شعر سوم : دروغ گفتم
دروغ بود
من هیچ وقت
شعر نمیخوانم
هیچوقت
به شب شعری نرفته ام
هیچگاه
با باران وستاره وبوسه
همراز نبوده ام
هیچوقت
شب در من واژه نیاندوخته
فقط
گاهی
ستاره ای
در آغوشم
پهلوبه پهلو میشود
ومن
به یاد
آتشی که ابراهیم را نسوزاند
خاکسترمیشوم
نقد این شعر از : لیلا کردبچه
توجه به داستان‌های مشهور و روایت‌های تاریخی و اسطوره‌ای را می‌توان یکی از مؤثرترین شیوه‌ها در عمق بخشیدن به محتوا و مضمون اثر دانست، و از آنجایی‌که اغلبِ این داستان‌ها و روایات، ریشه در خاطرۀ جمعی مردم دارند، می‌توان تا حد زیادی نیز به این مسأله امیدوار بود که بخش زیادی از خوانندگان شعر با آن ارتباط برقرار کنند. امّا دقیقاً همین مسأله که می‌دانیم این داستان‌ها و روایات در خاطرۀ جمعیِ مردم هم حضور دارند و اغلب خوانندگان، بی‌کم‌وکاست با ساختار روایی آن‌ها آشنا هستند، کار را دشوار می‌کند؛ چراکه با اندک تخطی از آن ساختار آشنا، مخاطبان واکنش نشان می‌دهند؛ گویی کسی در بخشی از مایملک ذهنی آن‌ها دست برده و بی‌اجازۀ آن‌ها، بخش‌هایی را حذف کرده یا تغییر داده است. یعنی درواقع وقتی شاعر می‌گوید: «مرا ببوس/ اینبار اما آدم باش/ نگو حوّا وسوسه‌ام کرد»، مخاطب به‌درستی به یاد می‌آورد که اولاً ماجرای اخراج آدم و حوّا از بهشت، برسر خوردن سیب یا گندم بوده است، و نه بوسیدن. و ثانیاً می‌داند که اتفاقاً آدم، در آن روایت، وسوسه‌گریِ حوا را بهانه کرد؛ پس «آدم» نمی‌تواند الگوی مناسبی برای «بهانه نیاوردن» باشد. در این میان امّا اگر شاعر، از ««حواس‌پرتی» استفاده می‎کرد تا میان این واژه و واژۀ «حوا» تناسبی لفظی برقرار کند، دست‌کم کاری حداقلی در حوزۀ زبان انجام داده بود.
در شعر سوم نیز، اینکه از آغاز تا پایان، بحث برسر «شعر» و «واژه» و «شب شعر» و... است و در پایان، به‌یکباره روایت «نسوختن حضرت ابراهیم در آتش» وارد می‌شود و خوانندۀ آشنا با روایت حضرت ابراهیم، هرچه فکر می‌کند، ربطی میان ماجرای حضرت ابراهیم و واژه و شعر و... نمی‌یابد، معظل ساختاری و روایی این شعر است. شاعر تنها به‌عنوان مقدمه، «پهلوبه‌پهلو شدن ستاره در آغوشش» را که تصویری شاعرانه است می‌آورد، و از آن، «داغ بودن» و «سوزانندگی» را به‌طور ضمنی اراده می‌کند تا با گذشتن از پلِ «سوزانندگی»، به «آتش» در روایت حضرت ابراهیم برسد، که روش هوشمندانه‌ای است، امّا از آنجایی‌که مقدمۀ شعر اساساً دور از مضمون انتهاییِ شعر است، مشکلی را حل نمی‌کند.
به‌عنوان نمونه، در روایت حضرت داوود می‌توان «موسیقی»، «آواز» و «بافندگی» را وارد کرد، یا در روایت حضرت نوح می‌توان «نجاری» و «کشتیبانی» را وارد کرد و... و این در حالی است که پیوند میان «شعر» و روایت «حضرت ابراهیم» دور از ذهن است.
امّا شعر دوم هم که از تمسک جستن به روایات مشهور مبرّا است، باز در پایان‌بندیِ خود گرفتار ماجرایی است که به‌نحوی در شعر سوم هم دیده بودیم؛ یعنی بی‌ربط بودنِ نتیجه به مقدمه. و توضیح اینکه شاعر در بخش ابتداییِ شعر از «خالی بودن» خانه از کسی حرف می‌زند، و در میانۀ شعر معلوم می‌شود که «خیال» شخص غائب در بستر او حضور دارد، پس بستر راوی «پُر» است. امّا در انتها، سخن از «پاک کردن» چیزی است، و حال آنکه انتظار می‌رفت که مثلاً آن «خیالِ موجود» فضا را برای زیست شاعر تنگ کرده باشد، یا به‌نحوی «حضور خیال او» مؤثر و تأثیرگذار باشد، به همان شکلی که مثلاً گروس عبدالملکیان می‌گوید: «احساس می‌کنم کسی که نیست، کسی که هست را از پا درمی‌آورد».
درمجموع آنچه در این سه شعر به چشم می‌خورد، بیش از هرچیز، مسألۀ ساختار است و معتقدم که شاعر اگر آشنایی کافی با ساختار شعر داشته باشد، در کاربرد عناصر داستان‌ها و روایات نیز، دست به انتخاب‌های بهتر و هوشمندانه‌تری می‌زند.

منتقد : لیلا کردبچه

شاعر، پژوهشگر، ویراستار. فعّال در حوزۀ شعر. دکترای ادبیات معاصر.



دیدگاه ها - ۱
مرضیه آرامش » جمعه 22 بهمن 1400
بسیارممنون از حسن توجه تون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.