به «استحکام بیانیِ» خود کمک کنید




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : محمد عظیمی


عنوان شعر اول : .
قدری بخواب دستِ خدا چاره‌ساز توست
مادر، تمام حسرت شب، خوابِ ناز توست

ای غنچۀ دعای سحرگاه خنده کن
شرط جواب دادن حقّ، روی باز توست

با هر رکوع و سجدۀ تو موج می‌خورد
این بوته‌زار عشق که چادرنماز توست

حبل المتین که جز نخ سجّادۀ تو نیست
در زیر پای پر ورم پیشتاز توست

مهر نمازهای تو سنگ صبور ماست
آرامِ ما نتیجۀ راز و نیاز توست

تنها ستارۀ شبِ من عفو کن که باز
اخمم فقط تعارف دست دراز توست
نقد این شعر از : یزدان سلحشور
آقای محمد عظیمی سلام.
شما در غزل بیانِ نرم و روانی دارید و نزدیکِ به بیانِ روزِ غزل و البته آثارتان، غزل است نه مثلِ برخی آثار که شعرهای موفقی هم هستند و شعر مدرن هم هستند اما غزل نیستند به دلیلِ حضورِ قافیه به شکلِ فیزیکی و نه کاربردی‌اش که اتصالی به «مضمون» ندارد؛ این‌ها خبرهای خوب است با این همه، دو رویکرد در آثار شما محتاج بازنگری‌ست: اول میزانِ توجه شما به «استحکام بیان» که باید در عین آنکه شاعر نرمیِ بیان‌اش را حفظ می‌کند به آن دست یابد و دوم، استفاده از قوافی‌ای که خوب با «مضمون» چفت نمی‌شوند و در بهترین حالت می‌توانند یکی از گزینه‌های موجود برای آن بیت خاص باشند نه «تنها گزینه‌ی موجود» [که لازمه‌ی هر قافیه‌ی موفقی‌ست]. بخشِ اول، شاید نتیجه‌ی تمایلِ شما در حوزه‌ای باشد که این روزها به طور عمومی «شعر طنز» نامیده می‌شود و تفکیکی در آن میان طنز و هزل صورت نگرفته است و چنین رویکردی هم البته از «شعر مشروطه» تاکنون رایج بوده و تازه نیست؛ مسئله بر سرِ ارزش‌گذاری این یا آن نیست به هر حال هزل هم جایگاهِ خودش را داشته و دارد در شعر هزارساله و گاهی هم برخی از آثارِ هزل، به دلیل گره خوردن با برخی حوادث سیاسی-تاریخی در حافظه‌ی جمعی ماندگاری یافته‌اند مسئله اصلی این است که در هزل، لازم نیست که بیان، مستحکم باشد [گرچه وقتی شاعری چون سعدی یا حتی ایرج میرزا هزل می‌گویند به دلیلِ توانایی‌های منحصر به فردِ شاعری‌شان، این استحکام هم در کارهاشان چشمگیر است] و دقیقاً به سمتِ «شعر سهل» متمایل است نه «شعر سهل و ممتنع»؛ چنین خصوصیتی، «بیانِ» شاعر غزل‌سرا را به طورِ خودکار زیر سایه‌ی خود قرار می‌دهد و به مرورِ زمان اگر شاعر برای ماندن و چادر زدن بر این اقلیم، اصرار ورزد، از استحکامِ زبانیِ او می‌کاهد و به وجوه «چندحس‌گرایی» و «چندصدایی» بودنِ آثارش هم لطمه می‌زند چون «ناخودآگاه» شاعر به «این‌چنین‌گویی» عادت می‌کند و به گمانِ من، یکی از دلایلی که شاعرانِ واقعاً مستعدِ «شعر مشروطه» و همچنین شاعرانِ مستعدِ سیاسی‌گوی دهه‌ها‌ی 1310 و 1320، نتوانستند به اندازه‌ی استعدادشان، توشه‌ای برای نام‌آوری‌شان فراهم آورند، همین بوده. مسیری که شما هم در برخی آثارتان، به سمت‌اش متمایل شده‌اید مثل:
ما به جان مردم بیمار سوزن می‌زنیم
روی جاهایی که سوزن رفته روغن می‌زنیم
دست‌ها را زیر چانه می‌بریم و با ادا
بر تشعشع‌های نور علم دامن می‌زنیم
اهل بنگ و شیره و تریاک و الکل نیستیم
فوق فوقش یک پک از سیگار بهمن می‌زنیم [که همان طوری که شاهدیم کلِ ابیات بیشتر «بیانیه»اند تا اینکه «موقعیت» را مجسم کرده باشند و جز «روگفتار» چیزی ندارند یعنی «زیرگفتار»ها غایب‌اند.]
یا:
مشکلات داخلی ده را به آتش می‌کشید
هر ضرر را دست استعمار گردن می‌گرفت
قلب مردم از فشار ظلم و خرجی ‌می‌گرفت
سکته‌ها را پاکت سیگار گردن می‌گرفت
کلّ داروهای دنیا هم برایش بس نبود
هر مرض را اقتصاد زار گردن می‌گرفت [مسلماً ابیاتی از این دست حتی با استقبالِ پرشورِ مخاطبان روبرو خواهد شد اما در حافظه‌ی جمعی، عمری کوتاه خواهد داشت خیلی کوتاه همچنان که آثار نسیم شمال و افراشته چنین عمرِ کوتاهی داشتند.]
و گرچه من از آغاز از حامیانِ رسانه‌ای برنامه تلویزیونی «قندپهلو» بوده‌ام [و هنوز هم هستم اگر تأثیرش بر رویکردِ شاعرانِ جوان، به مقید شدن‌شان به هزل منجر نشود] با این همه فکر می‌کنم منحصر شدن برنامه‌های شعری رسانه‌ی ملی، به این برنامه، دارد کم کم تأثیری منفی بر روند رشد شعر جوان ما می‌گذارد. برویم سراغِ این غزلِ اخیرتان:
قدری بخواب دستِ خدا چاره‌ساز توست
مادر، تمام حسرت شب، خوابِ ناز توست [گرچه بیان، مستحکم نیست و مضمون، هم غایب است اما شاعر توانسته یک موقعیت خلق کند که قابلِ «تصور» باشد با بار حسی قوی؛ که بیت را برای شروعِ کار، به بیتی مناسب بدل می‌کند.]
ای غنچۀ دعای سحرگاه خنده کن
شرط جواب دادن حقّ، روی باز توست [مضمونی ساخته شده و قافیه هم گرچه چیزی به مضمون نیفزوده اما با مضمون همکاری کرده است یعنی قافیه از کلِ کار بیرون نزده است. شاعر در این بیت به موقعیتی که در بیت اول در حالِ شکل گرفتن است، کمکی نرسانده و در واقع، این بیت غیر از اینکه به حال و هوای شاعرانه‌ی کار می‌افزاید کارکردِ تجسمی خاصی ندارد متأسفانه.]
با هر رکوع و سجدۀ تو موج می‌خورد
این بوته‌زار عشق که چادرنماز توست [بیتِ خوبی‌ست به شکلِ منفک از باقیِ کار که رفتن شاعر به سراغِ «بوته‌زار عشق» در مصراع دوم به قصدِ کوک کردن مضمون، به وجه تجسمی مصراع اول که در خدمتِ تحکیم «موقعیت» است، ضربه زده است. به دیگرکلام، بیت به عنوان «تک‌بیت» خوب است اما کمکی به مجموعه‌ی اثر نکرده.]
حبل المتین که جز نخ سجّادۀ تو نیست
در زیر پای پر ورم پیشتاز توست [اگر قافیه‌ی مناسبی برای چنین مضمونی (که هم می‌توانست مضمون خوبی باشد و هم به تحکیم «موقعیت» در شعر کمک کند) در شعر «جاسازی» شده بود محتملاً می‌توانست بیتِ موفقی باشد. برخی شاعران، یا کم‌حوصله‌اند یا اعتقادی به ویرایش شعر ندارند امیدوارم که شما از آن یا این دسته شاعران نباشید و اگر بوده‌اید، از این پس نباشید!]
مهر نمازهای تو سنگ صبور ماست
آرامِ ما نتیجۀ راز و نیاز توست [مصراع اول، مصراعِ خوبی‌ست که خیزِ بلندِ شاعر را برای منعقد شدنِ مضمونی تازه نشان می‌دهد که این مضمون می‌توانست به «تعمیق موقعیت» در شعر بینجامد اما مصراعِ دوم، به رغمِ «جمع و جور کردن بیت» اصلاً در خورِ مصراعِ اول نیست و به گمان من، دست‌آوردِ شاعر از این بیت در مقایسه با چیزی که می‌توانست به دست بیاورد، معمولی و ناچیز است.]
تنها ستارۀ شبِ من عفو کن که باز
اخمم فقط تعارف دست دراز توست [مصراعِ دوم، هم عینی و هم موقعیت‌ساز و هم جالبِ توجه است اما مصراعِ اول، مالِ این مصراع نیست هیچ ارتباطِ ارگانیکی میانِ دو مصراع وجود ندارد که کاش وجود داشت و می‌توانست پایانی به یادماندنی را برای این شعر رقم بزند.]
گفتنِ اینکه شما در 34 سالگی شاعر مستعدی هستید کمکی به تداومِ موفقیت‌های شما نخواهد بود به جایش خدمت‌تان عرض می‌کنم که «زمان» با ما شوخی ندارد با هیچ کسی شوخی ندارد و به قولِ فروغ فرخزاد:
به مادرم گفتم: «دیگر تمام شد»
گفتم: «همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می‌افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم»
منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۱
محمد عظیمی » دوشنبه 18 بهمن 1400
درود بر شما متشکرم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.