ساقی‌ات را عوض نکن شاعر




عنوان مجموعه اشعار : ثبات
شاعر : روح الله ستایش احدی


عنوان شعر اول : ساقی
ساقی‌ات را عوض نکن ای دوست
که همین شادمانی‌ات عالی‌ست
جنس لبخندهای شیرینت
ورژنی از ژکوند خوشحالی‌ست

زندگی یک وجود پیچیده‌ست
که فقط با خودش هماهنگ است
لحظه‌ای با تو بر سر صلح و
لحظه‌ای با تو بر سر جنگ است

ساقی‌ات را عوض نکن ای مرد
نشود از تو زندگی محروم
تار موی سبیل خسته‌ی توست
سندی معتبر برای عموم

دوره‌ی بی‌ثبات در جریان
مردم از هم "فرار" می‌خواهند
زندگی در شتاب و آدم‌ها
خویش را بی‌قرار می‌خواهند

ساقی‌ات را عوض نکن بانو
سهم تو از برابری هیچ است
در مسیر ادامه‌ی دیروز
که خطرخواه و پیچ‌درپیچ است

وقتی از هیستریک تاریخی
ناخودآگاهیِ ضعیفه شدی
باخت دادی به بازی سادیسم
حکمِ مازوخِ در هوایِ کُدی

ساقی‌ات را عوض نکن انسان
بپذیر این که زندگی این است
قلبت آغشته به خداوند و
ذهن تو طعمه‌ی شیاطین است

تو که میدان برزخ‌آلودی
و خلیل بن ناف نمرودی
تو نبودی و گفته شد بودی
سودها بردی و نیاسودی

این چه کاری‌ست این چه دلگرمی‌ست
جنگ مابین شرم و بی‌شرمی‌ست
سفت و سخت است و طنزی از نرمی‌ست
آنچه هی می‌خورد به تو مرمی‌ست

ساقی‌ات را عوض نکن شاعر
سر ببر در حدود عقل و جنون
فرش نو هم به زیر پات انداخت
نرو هرگز به شهر افلاطون

زندگی ادّعای ناچیزی
در کلام مقدّس نابت
نبض تو در حروف می‌زند و
شعرها سوره‌های نایابت

ساقی‌ات را عوض نکن فکرم
مشرب درخور خیالی تو
ایستگاهی‌ست کاملاً سیّال
در سر ذهن لاابالی تو

و تو در این ثبات تبدیلی
باده‌ی ارتجاع می‌نوشی
در تردمیل لحظه‌های عقیم
هی عقب می‌روی و می‌کوشی

ساقی‌ات را عوض نکن دنیا
هفت خط را بنوش پی‌درپی
که تو بیچاره‌ای در افکارِ
خاص خیّام خفته در خم می

(ساقی‌ات را عوض نکن) در کل
شاید اندیشه‌ای پوپولیستی‌ست
یا به نوعی تفکّری دینی
یا مانیفستی از اومانیستی‌ست

هر چه هست این قضیّه خب باشد
کلّ دنیا اگر عوض بکند
تو در این بلبشوی ایسم‌آلود
ساقی‌ات را عوض نکن ساقی

روح‌الله ستایش احدی

عنوان شعر دوم : دلیل
تو در هوای همین بودی
که در شروع دل‌انگیزی
زمین به پای تو برخیزد

و در متون کهن نامت
به صد دلیل تماشایی
مرا به شوق برانگیزد

تو در پی هیجان بودی
که راز مخفی دنیا را
به لوح کهنه‌ی آشفته
بکوبی و نتوانستن
صدای جمع کثیری را
به گوش تیز تو آویزد

تو خواستی و ندانستن
همین که دورترم می‌کرد
نشسته بودی و می‌دیدی
که ذرّه‌ذرّه زمان خود را
که دانه‌دانه‌ی شن‌ها بود
فقط به پای تو می‌ریزد

گلایه می‌کنم امّا تو
مرا دوباره نمی‌بینی
مرا دوباره نمی‌چینی
منی که شاخه رهایم کرد
گمانم ایده‌ی تو این است
نگاهم از تو بپرهیزد

در این مدار توجّه کن
به حسّ‌وحال عجیبی که
احاطه کرده مرا در خود
که ارتعاش خوش‌آهنگم
در اشتیاق خوشایندی
به حسّ ناب تو آمیزد

زمین، وسیعِ تصاحب شد
پیِ تفاخر دیرینه
در این غرور نهادینه
که سنگ خورده به آیینه
بگو که قونیه بنشیند
بگو که بلخ بتبریزد

روح‌الله ستایش احدی

عنوان شعر سوم : ...
...
نقد این شعر از : صالح دروند
در این مجال میهمان دو سروده از دوستی شاعریم، یکی در قالب چارپاره و دیگری در قالب غزل. آنچه در مواجهه‌ی نخست با شعرتان رخ می‌نمایاند، دنیایی جورواجور از اتفاقات است در یک کل نامنسجم، که نخی نامریی تکه‌های از هم گسیخته‌ی آن را در کنار یکدیگر قرار داده است.
شعر اول؛ ساقی
در شعر نخست، عبارت «ساقی‌ات را عوض نکن» با تکراری ترجیع‌وار، مرکز ثقل ارتباط عمودی شعر و پیوند غیرقابل انکار بندهای این چارپاره است؛ جایی که قرار است دنیایی آشفته و ناجور را جوری کنار هم قرار دهد که در یک ویژگی نه‌چندان آشکار، بر سر یک سفره بنشینند. عبارت مذکور با توجه به بار مفهومی آن در فرهنگ عامیانه، با نوعی انتقاد توهین‌آمیز آمیخته با طنز و ریشخند همراه است. از آنجا که راوی در هر بند از چارپاره، با استفاده از این ترجیع‌واره یک گروه از مخاطبان خود را خطاب قرار می‌دهد، در نهایت می‌توان چنین برداشت کرد که همه‌ی انسان‌ها و فراتر از آن تمام هستی مخاطب شاعرند، همان‌گونه که در بندهای پایانی، خود نیز تلویحاً اشاره‌ای به این نکته دارد؛ «ساقی‌ات را عوض نکن دنیا / هفت خط را بنوش پی‌درپی».
این نکته نشان می‌دهد که شاعر توانسته است روایت را در ساختاری قابل دفاع پیش ببرد و به اثر خود تشخصی فرمیک ببخشد، اما آیا اعضا و اجزای آن نیز از کیفیتی قابل قبول برخوردارند و می‌شود از زبان شعر و پرداخت روایت اثر نیز به همین اندازه خرسند بود؟
حقیقت این است که برخی از گزاره‌ها آنچنان سرراست و دور از یک بیان شاعرانه و نگاه هنرمندانه ادا شده‌اند که نهایتاً کلیت شعر را در وضعیتی شعارگونه قرار داده‌اند. شاید این بزرگ‌ترین رنجی باشد که روایت این شعر دچارش است.
گزاره‌هایی چون «سهم تو از برابری هیچ است»، یا توضیحی اینچنینی که «بپذیر این که زندگی این است»، و نیز بیت «(ساقی‌ات را عوض نکن) در کل / شاید اندیشه‌ای پوپولیستی‌ست» پرتگاه‌هایی‌اند که سطح شعر را در این اثر، تا حد کلامی دم دستی و عادی تنزل می‌بخشند و گزاره‌ها را از جایگاه بیانی هنری به ورطه‌ی شعار و شعارزدگی می‌کشانند.
در پایان شعر و درواقع در آخرین بند آن می‌بینیم که قافیه‌ی پایانی غلط افتاده و به‌عبارتی بند پایانی بی‌قافیه است. من شخصاً هیچ دلیل و توجیهی برای آن در متن شعر نیافتم و ندانستم چرا به یک‌باره چنین تغییری رخ داده است!

شعر دوم؛ دلیل
شعر دوم توانسته است با شکستن اقتدار معانی در گزاره‌های خود با بهره‌گیری از شگردهایی چون هنجارگریزی‌های صرفی و نحوی، زبانی تصادفی و فضایی غیرقابل پیش‌بینی به وجود بیاورد و اتفاقاً در حفظ و کنترل آن تا پایان شعر نیز تا حدود زیادی موفق بوده است.
تصاویر زیبایی که در جای‌جای این غزل اتفاق افتاده، همان چیزی است که یک مخاطب شعر از خواندن یک اثر هنری انتظار دارد. برای مثال تصویر زیر را ببینیم:
«نشسته بودی و می‌دیدی
که ذرّه‌ذرّه زمان خود را
که دانه‌دانه‌ی شن‌ها بود
فقط به پای تو می‌ریزد»
تشبیه مرکب ذرات زمان به دانه‌های شن که به پای «تو» می‌ریزد، در حالی که «تو» نشسته است و این‌ها را می‌بیند تصویر شاعرانه‌ی زیبایی است.
تلمیح پایان شعر نیز، با توجه به تصرف صرفی شاعر در موضع قافیه و ساختن مصدر جعلی از تبریز، بسیار خوش افتاده و لحظه‌ی دلپذیری را رقم زده است:
«بگو که قونیه بنشیند
بگو که بلخ بتبریزد»
البته لحظات ناخوشی نیز در این غزل به چشم می‌خورد، که شاید با ویرایش دوباره و تجدیدنظر در برخی ابیات، صورت موفق‌تری بیابد. مثلاً در گزاره‌ی «گمانم ایده‌ی تو این است نگاهم از تو بپرهیزد» نگاه و زبان کهنه در کنار تکلف در بیان، بیت را با صورتی ناموفق به استقبال بقیه‌ی شعر می‌فرستد. مصراع دوم بیت بعد نیز همین وضعیت را دارد: «که ارتعاش خوش‌آهنگم در اشتیاق خوشایندی به حسّ ناب تو آمیزد».
در کل اثر دوم در مقایسه با اثر نخستین، شعر بهتر و قابل دفاع‌تری است، چرا که از زبان استوارتری برخوردار است و شعریت اثر نیز نمود بهتری دارد، مضافاً این‌که از گزاره‌های شعارزده نیز خبر چندانی نیست.

منتقد : صالح دروند




دیدگاه ها - ۲
بینش بهمنش » سه شنبه 10 خرداد 1401
زندگی یک وجود پیچیده‌ست که فقط با خودش هماهنگ است لحظه‌ای با تو بر سر صلح و لحظه‌ای با تو بر سر جنگ است خیلی زیبا بود آقا روح الله، واقعا لذت بردم
روح الله ستایش احدی » سه شنبه 17 اسفند 1400
سلام استاد عزیز. خواندم و آموختم. بی‌نهایت ممنونم از شما بزرگوار. سایه‌تون مستدام.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.