فرصت سوزی ...




عنوان مجموعه اشعار : 123
شاعر : فرهاد جمشیدپور


عنوان شعر اول : 1
لبت
دریاچه ای است سرخ
که آخرین جنگ جهان
تمام می شود در آن



عنوان شعر دوم : 2
دستم را بگیر
من چمدانی هستم
که برای رفتنت به سوی مرگ
بسته شده ام



عنوان شعر سوم : 3
حمامش می کنم
شانه می کنم موهایش را
دلش که گرفت
کبوتر ها را دعوت می کنم
باشد که پنجره
برایم
از قدیم تر ها بگوید
نقد این شعر از : صابر ساده
امروز با نقد و بررسی سه اثر ارسالی از جانب شاعر عزیز و دوست نادیده‌ام جناب آقای فرهاد جمشیدپور درخدمتم و امیدوارم نکاتی که در ادامه بیان می‌کنم برای ارتقای سطح شعری این دوست عزیزمان مفید باشند.
جمشیدپور عزیز، سه اثر کوتاه ارسال کرده که بین این سه فراز و نشیب‌های زیادی وجود دارد و اختلاف سطح زیادی در این میان موج می‌زند که این خود نیازمند آسیب شناسی ست.این‌که یک شاعر نتواند کار خود را از حداقل‌ترین چیزها و مبانی شعری در سلامت نگاه دارد و بعد در اثری دیگر ما این مبانی را می‌بینیم و در بعدی اصلا شعر رخ نمی‌دهد و در کل یک چرخه نامرتب وجود دارد، یعنی شاعر عزیزمان یا مبانی شعری را خوب نمی‌شناسد یا خوب درک نکرده که برایش قابل استخدام باشند.به نظرم در این سه متن، جمشیدپور کاملا دلی و حسی نوشتن را انجام داده است.این دلی بودن از یک جنبه خوب است که بار حسی با خود دارد اما وقتی با مبانی شعری و فرمیک و ساختاری همراه نباشد، در واقع آن بیان احساس هم شهید می‌شود.به زبانی دیگر ما زمانی می‌توانیم همه چیز را کنار هم خوب قرار بدهیم که تمام امکانات و فرصت‌ها را کنار هم خلق کنیم.این خلق کردن است که شعر را از دل خاکستر کلمات بیرون می‌کشد‌.
از این‌ها که بگذریم بهتر است به صورت تک تک در مورد این سه متن صحبت کنیم.در ابتدا بگویم بین این سه متن، متن دوم از دوتای دیگری بهتر و قوی‌تر است هرچند که خود متن دوم تکراری ست و ما بارها در ادبیات نمونه‌های خوب ان را دیده‌ایم.و این نکته نیز گفتنی ست که جمشیدپور عزیز توان بالایی دارد تا آن شاعرانه‌ی شعر خود را نیز نابود کرده و شهید کند.
به طور مثال یک‌بار متن اول او را با هم مرور کنیم:

لبت
دریاچه ای است سرخ
که آخرین جنگ جهان
تمام می شود در آن

به این متن دقت کنید.این متن یک آن خوب شاعرانه دارد که به بدترین شکل ممکن توسط شاعر خراب شده است.این‌که لب عامل جنگ جهانی باشد خوب است اما چرا لبش دریاچه سرخ؟منظور یا رژ لب است یا خون‌ریز بودن لب یا سرخی لب اما نسبت آن از منظر دریاچه بودن با جنگ جهانی معلوم نیست.لبت دو قاتل خونی یا لبت دو دستور آغاز مرگ یا چیزهایی از این دست را می‌شد به عنوان کشفی در راستای جنگ جهانی حساب کرد.بعد چرا باید آخرین جنگ جهان در لب تمام شود؟اوج ماجرا این‌جاست که جنگ تازه با این لب آغاز شود نه تمام.روی ساختار خود این متن اگر پیش برویم باید چیزی این‌گونه نوشته می‌شد:

لبت
جایی که آخرین جنگ جهان
در آن تمام می‌شود.

حالا همین متن، ریتم و موسیقی خاصی در خود ندارد.ما صدای لب، صدای جنگ را نمی‌شنویم.از طرفی این سوال پیش می‌آید که جنگ‌های قبل برای لبان دیگران بوده؟یا برای باقی اندام همین؟این‌ها باعث می‌شود ما اصل متن را رها کنیم و برای این‌که بتوانیم به خود لذتی از متن برسانیم، برایش ضرب معنی و ضرب پتانسیل می‌کنیم درحالی‌که خود متن اصلا چنین چیزی در خود ندارد و این ارزش افزوده‌ای ست که از سمت ما به کمک متن می‌رود بدون این‌که خود متن چیزی به ما بدهد.

و اما متن دوم:

دستم را بگیر
من چمدانی هستم
که برای رفتنت به سوی مرگ
بسته شده ام

این متن را دوست داشتم.موجز و درست و کامل.شاید خیلی تکنیکال نباشد اما کاری شسته و رفته است.فقط یک ایراد دارد و آن این است که بکر نیست.بارها از چمدان، از دست، از رفتن و امثال این‌ها در همین فرمت که شاعر ما ارائه کرده در ادبیات دیده شده است.
یکی از معروف‌ترین‌ها:
چمدان دست تو و مرگ به چشمان من است

حال در این متن، پوزیشن دسته چمدان با دست شخص عوض شده که اگر قرار بود من این بند را بنویسم، خط اول را حذف می‌کردم و این‌گونه می‌نوشتم:


چمدانی هستم
که برای رفتنت به سوی مرگ
بسته شده ام

وقتی حرف از چمدان زده می‌شود، دسته نیز در خود دارد.حال اگر من خودم چمدان باشم، دست‌هایم می‌شود دسته چمدان.

و اما متن سوم:

حمامش می کنم
شانه می کنم موهایش را
دلش که گرفت
کبوتر ها را دعوت می کنم
باشد که پنجره
برایم
از قدیم ترها بگوید

چرا باید حمام شدنش را بدانیم؟حمام شدن کی یا چی؟حمام شدن او یا پنجره؟یعنی کاملا حضور چنین خطی در این‌جا بی‌هویت است.شانه می‌کنم موهایش را؟موهای چه کسی را؟موهای کسی که نمی‌شناسیم؟دلش گرفت؟چه کسی دلش گرفت؟کسی که ما او را نمی‌شناسیم چرا باید این‌ها را از او بشناسیم؟بعد حالا همه این اتفاقات برایش افتاد بعد برایش کبوتر دعوت می‌کنیم؟با دعوت گرفتن از کبوترها مشکلی ندارم بل‌که می‌گویم برای کسی باید کبوتر دعوت شود که شناخته شده باشد اما این شناخت وجود ندارد و این اتفاق گیجی و گنگی در خود دارد که مخاطب را پس می‌زند.

به نظرم جمشیدپور عزیز این توان را دارد که خودش شعرش را خراب کند و در این سه متن این اتفاق افتاد اما معتقدم او می‌تواند آن را پیدا کند و باید کشف خود را گسترش دهد نه از آن بکاهد.
امیدوارم در آینده نزدیک از او آثار بیشتر و بهتری بخوانم و لذت ببرم و بهترین‌ها را برای او آرزو می‌کنم.
و من الله توفیق

منتقد : صابر ساده

صابر ساده متولد 30/7/1366 صادره از تهران شاعر – نویسنده – منتقد ادبی سوابق تحصیلی : - کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی - کارشناسی زبان و ادبیات فارسی - کاردانی مدیریت بازرگانی سوابق تدریس : - مدرس ادبیات در دانشگاه آزاد اسلامی به صورت حق ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.