راه سلامت را حتی می‌توانی از شعر خود بیاموزی




عنوان مجموعه اشعار : شاید
شاعر : سعید زارع


عنوان شعر اول : درد ساز نبود
ساز می زد و میخواند
تکه نانی
لب تشنه توی گوری
همه خندیدند
یک نفر فهمید
درد ساز نبود
آواز نبود
نان و آب نبود

شاعر : سعید زارع (شاید)


عنوان شعر دوم : آونگ
در نور شمع
زن تری ؛
در آفتاب صبح که چشم باز می کنی
فرشته تر
و من بین این دو زیبایی با شکوه
عاشقانه ، آونگ شده ام

شاعر : سعید زارع (شاید)

عنوان شعر سوم : رسم است ....
در این شهر همه می گفتند که این جا
رسم است ...
تا که عاشق شدی خود بگویی رسم است ...
رسم است که بگویی و بدانند همه ....
که تو دیوانه ای و اینجا دیوانگی خود ،
رسم است ...
تو که گفتی و شنیدند و دیدند همه ...
اما نرسیدن به عشق است که اینجا
رسم است....
و تو گویی روزی به جوانی در همین جا
و مکان...
گر که عاشق شدی هیسسسسسس،
هیچ نگویی
که اینجا ‌نرسیدن رسم است ...

شاعر : سعید زارع (شاید)
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
اثر نخست باعنوان «درد ساز نبود»، که ظاهری ساده و کلامی معمولی دارد اما با عنوانی گنگ و دور از ذهن. عنوان نیز نشان از متنی گنگ دارد:
«ساز می‌زد و می‌خواند
تکه‌نانی
لب‌تشنه تُویِ گوری
همه خندیدند
یک نفر فهمید
درد ساز نبود
آواز نبود
نان و آب نبود.»
وقتی کسی می‌گوید: «ساز می‌زد و می‌خواند»، این مفهوم است، اما بعدش آورده می‌شود: «تکه‌نانی»، یعنی چه؟! یعنی «آن‌که ساز می‌زند و می‌خواند؟!»، « تکه‌نانی شده است؟!» «تکه‌نانی دارد؟!» چه؟! بعد «لب‌تشنه توی گوری»؟! یعنی چه؟! «کی و چه کسی در گور تشنه است؟!» این سطر چه ربطی به سطرهای ماقبل دارد و نیز سطرهای ماقبل چه ربطی به سطرهای قبل‌تر از خودش؟!
«همه خندیدند» هم مفهوم نیست. شاید همان چهار سطر آخر اندکی قابل فهم باشد که آن هم ارزش هنری که هیچ، حتی ارزش یک حرف عادی و معمولی را هم ندارد.
بعضی فکر می‌کنند که اگر از کلام عادی و گفتار معمول خارج شوند، یا سطرهای نامفهومی را کنار هم بگذارند، به مرز شعر نزدیک می‌شوند؛ در صورتی که شعر جوهره می‌خواهد، بعد زبان مسلط و در نهایت زبان مستقل. فعلا و در واقع در شعر گفتن به نوعی همیشه باید متر و معیارمان همین زبان نوشتار و گفتار باشد. از خود آقای سعید زارع مثال می‌آورم. شعر دوم او هم پیرو همین زبان نوشتار و گفتار معمول و مرسوم است و هم این‌که با این نوع نوشتار و گفتار نیز اثر و در واقع شعر زیبایی خلق کرده است:
«در نور شمع
زن‌تری؛
در آفتاب صبح که چشم باز می‌کنی
فرشته‌تر
و من بین این دو زیبایی با شکوه
عاشقانه، آونگ شده‌ام.»
شعری بی‌هیچ نقص و اشکال؛ سالم و درست و حتی دارای حرفی شاعرانه، با کلماتی که درست و به‌جا نشسته‌اند. در واقع، صفت تفضیلی بخشیدن به «زن» و «فرشته» نه تنها این کلمات و در کل شعر را زیباتر کرده است، بلکه بین زن و فرشته قرینه‌ای نو و تازه نیز ایجاد کرده است. شاید به‌جای کلمه‌ی «آونگ» بشود کلمه‌ای تاثیرگذارتر و بهتر انتخاب کرد، اگرچه این کلمه نیز تقریبا مناسب و به‌جاست.
درباره‌ی اثر سوم می‌توان گفت که این اثر مثل دو اثر قبلی کوتاه نیست اما بلند هم نیست:
«در این شهر همه می‌گفتند که این‌جا رسم است ...
تا که عاشق شدی خود بگویی رسم است ...
رسم است که بگویی و بدانند همه...
که تو دیوانه‌ای و این‌جا دیوانگی خود،
رسم است.»
اثر سوم هم یک اثر مطول و طولانی(اگرچه به‌ظاهر تقریبا کوتاه) است. شاید دوست جوان ما آقای سعید زارع شعرهایی را دیده است که با تکرار سطرها و بازی‌هایی از این دست خواسته‌اند ادعای مدرن‌بودن و امروزی‌تر شدن کنند و... لیکن باید شاعران جوان ما توجه کنند و بدانند که 99 درصد این‌گونه کارها کلاشی و ‌گول‌زنی است؛ آن یک درصد اصیل را هم تنها شاعران کارکشته بلدند و می‌دانند؛ می‌دانند که چگونه با زبان بازی کنند. یعنی بازی در شعر و بازی با زبان در شعر و کارهایی از این دست را اگر بلد کار و کارکشته و شاعر باتجربه و صاحب زبان مستقل انجام دهد، طبعا می‌داند که چه می‌کند، چه‌بسا آنان هم در این‌گونه بازی‌ها کارشان و نوآوریشان شکست بخورد؛ همان شاعرانی که طبعا 90 درصد اشعارشان پیرو همین زبان نوشتار و گفتاری است که من و شما نیز آن‌گونه می‌نویسم و می‌گوییم و با آن شعر می‌سراییم.
بنابراین، شاعران تازه‌کار و حتی آنانی که بسیار کار کرده‌اند، تا به اسقلال شعری و زبانی نرسیده‌اند، اجازه‌ی بیرون‌رفت از نُرمِ شعر و زبان را ندارند؛ زیرا این‌گونه کارها مرجعیت می‌خواهد؛ باید صاحب فتوی باشی تا چیزی را کم یا زیاد کنی؛ آن هم در حد کم و معقول و معمول و البته براساس دستور و زبان و آموخته‌ها؛ یعنی با ساختن زبان و دستوری دیگر که مضاف بر زبان و دستور پیشین اگر نشود، مخلّ آن نیز نباشد؛ نه این‌گونه خیال‌بافی‌هایی که براساس بازی‌های بی‌اساس و نازیبا و خسته‌کننده نوشته می‌شوند:
«تو که گفتی و شنیدند و دیدند همه ...
اما نرسیدن به عشق است که این‌جا
رسم است....
و تو گویی روزی به جوانی در همین‌جا
و مکان...
گر که عاشق شدی هیسسسسسس،
هیچ نگویی.»
حرف آخر اینکه، شعر دوم سعید زارع نشان از سلامت ذاتی شعری در این شاعر دارد؛ شاعری که باید از خودش با این‌گونه اشعار محافظت و مراقبت کند؛ چه به‌لحاظ درست و سلامت چیدن کلام و انسجام و ارتباط اجزایشان با هم؛ چه به‌لحاظ تخیل و بُرد عاطفی و درهم‌آمیزی این دو در شعر و... وگرنه راه انحرافی در پیش رو بسیار است.
آرزوی توفیق روزافزون دارم برای آقای سعید زارع و پیشنهاد می‌کنم برای آشنایی بهتر و بیشتر با شعر کوتاه امروز، به کانال‌های تلگرام شعر کوتاه، خاصه به جشنواره شعر کوتاه امروز» بپیوندد.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.