در دل دريا




عنوان مجموعه اشعار : -
شاعر : محمد هدايت زاده


عنوان شعر اول : عروس
... و خواب از سر گنجشک‌های کوچه پرید
و درد بود که در جان خانه می‌پیچید

شبی که آینه آبستن شکستن بود
شبی که ماه به جز تیرگی نمی‌زایید

سکوت بود و شب و نور نیمه‌جان چراغ
و مرگ بود که از هیچ‌کس نمی‌ترسید

... و بعد صاعقه زد خواب ماه را سوزاند
و بعد قصه به سمت نگاه زن چرخید

***
نگاه کرد در آیینه‌ها : - چه ماه شدی -
[زنی که داشت لباس عروس می‌پوشید]

- عروس شو! که تو خوشبخت می‌شوی بی‌شک -
و بعد آینه با مکث ... با کمی تردید ...

به سمت خواب زنی ناگهان قدم برداشت
زنی که روی سرش، مرگ، قند می‌سابید

[و بعد صاعقه زد خواب ماه را سوزاند]
و بغض زن که میان سکوت شب ترکید

- عروس شو! که در این تورها حجابی هست
که هرچه گریه کنی هیچ‌کس نخواهد دید -

[برقص و در شب این کوچه‌ها تصادف کن ] ...
به چشم‌های عروسی که داشت می خندید

که خواب های تو تعبیر دیگری دارند :
-و مرگ آمد و آخر، لب تو را بوسید -

که خون صراحت مرگ است بر لباس سفید
و گونه‌های زنی زیر خاک می‌پوسید



عنوان شعر دوم :


عنوان شعر سوم :
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
آقای محمد هدایت‌زاده عزیز، یکی از جدی‌ترین، موفق‌ترین و آینده‌دارترین همراهان پایگاه محترم نقد شعر هستند که با وجود سابقه‌ی نه چندان زیاد در سرودن، تجربه‌های قابل توجهی را رقم زده‌اند؛ راز بزرگ این پیشرفت بسیار دلخواه نیز جز استعداد و هوشمندی، چیزی نبوده غیر از توجهی که خود ایشان به رهنمودهای منتقدان پایگاه داشته‌اند و سعی کرده‌اند آنها را در تجربه‌های تازه‌شان نیز به کار گیرند. و البته که جسارت جویایی و پویایی و بسنده‌ نکردن به پسند عوام هم در این مسیر، همواره راهگشا بوده و هست. سروده‌ی پیش رو اگرچه با سروده‌های قبلی آفریننده‌اش بی‌نسبت نیست، تازه‌هایی نیز در خود دارد که باید ببینیم تا چه حد باعث افزایش عیار شاعرانه‌ی این غزل شده‌اند.
ماجرا با «... و» شروع می‌شود؛ آغازی که خواه‌ناخواه به مخاطب می‌گوید «کوچه» (لوكيشن سكانس آغازين) از قبل، آبستن یک اتفاق مهم بوده است. فعلا مهم نیست که مخاطب بداند چرا چنین اتفاقی افتاده است؛ به قول معروف، راوی سعی کرده چَک اول را محکم بزند و مخاطبش را در همان اول قصه، دچار پرسش و دلهره کند؛ یا حداقل کاری کند که او بیدار شود و اصل ماجرا را پی بگیرد. صراحت «درد» برای مصراع دوم، زیاد است؛ خصوصا که کنار «خانه» نشسته است تا فضا ذهني و كلي شود و خصوصا كه قرار نيست به همين راحتي، فرصتي مثل تعليق مصراع اول را از بين ببريم. اين درد، بايد نشان داده و حس شود. ضمنا در چنین روایت‌هایی بايد سعي كنيم از داشته‌هاي فضا ـ آن‌قدر كه ممكن است ـ بهره ببريم؛ پس صراحت «شب» نيز نبايد به همين زودي، گمانه‌هاي ذهني و مشاركت مخاطب در روايت را تعطيل كند. وقتي صحبت از «خواب» است، قاعدتا برداشت بيشتر مخاطبان، اين خواهد بود كه صحبت از «شب» است؛ شايد هم يك بعدازظهر ساكت تابستاني. بهتر است بگذاريم اين پرسش‌ها بدون استفاده از قيدها و صفت‌ها، در فضا، ديده و به مرور، كشف شوند. در بيت دوم، هم «آينه» و هم «ماه» ظرفيت‌هاي ايهامي قابل توجهي دارند و اين هم دليل ديگري‌ست كه حكم مي‌كند سراغ «شب» نرويم و روايت را روي يك كفّه‌ي خاص، نچربانيم. ناگهانِ نهفته در كلمه‌ي «آبستن» و پارادوكس تيرگي زاييدن ماه، فرصت‌هاي بزرگي‌ست كه بسياري از داده‌ها را به مخاطب مي‌دهد (به قدر بضاعتش) اما راوي همچنان، نگران مخاطب است! پس يك بار ديگر گزارش مي‌دهد: «سكوت بود و شب و...»؛ مگر مخاطب، پيش تر، اينها را نخوانده است!؟ «و مرگ بود...»؛ مگر راوي، پيش‌تر، از «شكستن» نگفته است!؟ يك راوي خوب، درست بايد مثل يك صاحب‌خرج كاربلد رفتار كند؛ نه ولخرجي، نه خساست؛ بايد داده‌ها را به قدر كفايت در اختيار متن بگذارد. قطعا مصراع «و مرگ بود که از هیچ‌کس نمی‌ترسید» به لحاظ محتواي روايت، مصراع خوبي‌ست ولي «مرگ» مي‌توانست تبديل به يك كاراكتر عيني‌تر با وجوه بازيگرانه‌ي بيشتر شود؛ مثلا سايه‌اي رازآلود كه با «نور نيمه‌جان چراغ» هم نسبت داشته باشد؛ خصوصا كه صفت «نيمه‌جان» بسيار خوب به كار گرفته شده است. بيت چهارم، ترديدي براي من باقي نمي‌گذارد كه سراينده‌ي هوشمند، متوجه وجوه ايهامي «ماه» بوده است اما باز هم نمي‌توانم عجله‌ي او و به نوعي كم‌كاري او را ببخشم! اين درست است كه ما در روايت، مدام در حال حركت و جابه‌جايي هستيم اما پل‌هاي حركت در اين جريان مداوم، نبايد دست‌نيافتني باشند؛ شايد كمرنگ باشند اما ناپيدا نيستند. «صاعقه» خيلي بي‌مقدمه و تنها و نچسب، وارد اين فضا شده؛ فضايي ساكت كه از ماه هم در آن خبري هست. اگر قرار است عناصر فضا كاركردهاي تاويل‌پذير داشته باشند، حتما بايد زمينه‌هاي تاويل، در لايه‌هاي گوناگون، گسترده باشد. البته كه مصراع دوم بيت چهارم، مصراع بسيار خوبي‌ست اما متاسفانه از گدار روايي محكمي به آن نمي‌رسيم.
در بخش دوم، تشخّص كاراكتر زن كه با استفاده‌ي هوشمندانه از ديالوگ و گزارش صحنه، پررنگ‌تر شده، به روايت، جان تازه‌اي داده است؛ خصوصا كه اين بار از چشم خود او با «ماه در آيينه» مواجه مي‌شويم؛ حتي اگر در خواب باشد؛ ارجاعي كه فقط در ذهن يك راوي باهوش و خلاق شكل مي‌گيرد.
«تو» در مصراع «عروس شو! ...» يك حشو قبيح لفظي ـ روايي است. ياد بگيريم كه از امكانات روايت به نفع خودش استفاده كنيم و به ارزش افزوده برسيم. من اگر بودم بدون هيچ ترسي از كاستي وزني، مي‌نوشتم «عروس شو! كه ... خوشبخت مي‌شوي بي‌شك»؛ اولا به اين دليل كه هجاي «...و» در «شو» بلندتر از كوتاه است (يك‌ونيم هجا)؛ دوم اين كه خود اين توقف كوچك، ترديدي كه در متن هست را اجرا مي‌كند؛ سوم اين كه ديگر حشوي در تاليف نخواهيم داشت.
ادامه‌ي روايت مي‌توانست با قدري دقت بيشتر در استخدام حروف و فعل، بهتر پيش برود. وقتي مي‌گوييم «آينه با... قدم برداشت» حتما بايد بتوانيم همه چيز را عيني كنيم. احتمالا خيلي‌ها مي‌گويند اينجا منظور از آينه، آن كسي‌ست كه در آينه است؛ من مي‌گويم چرا به اجراي هر دو وجه فكر نكنيم؟ چرا براي خود آينه هم چنين امكاني پديد نياوريم؛ آن هم حالا كه همه چيز آماده است؟ نكته‌ي ديگر اين كه در اين مصراع، اگر «ناگهان» فقط قيد باشد، مولف دچار جابه‌جايي اركان شده؛ حالت بهتر اين است كه «ناگهان» بتواند به عنوان صفت زن هم خوانش شود. در مصراع بعدي هم جاي «مرگ» درست نيست و اين جابه‌جايي‌ها بوي تسليم در برابر تحميلات وزني مي‌دهد. در نظر بگيريم كه در نوبت اول ـ چنان كه اشاره كردم ـ از يك كاراكتر عيني اما سايه‌وار به جاي مرگ استفاده شده بود كه اينجا هم دوباره به متن احضار مي‌شد؛ قطعا نتيجه، خيلي ديدني‌تر مي‌بود.
راوي باهوش، دوباره در گزارش صحنه، روايت را به يكي از پاگردهاي قبلي برمي‌گرداند؛ پاگردي كه گفته بودم چندان محكم نيست. اما ادامه‌ي روايت با تركيدن بغض زن، خوب و درست پيش مي‌رود. در ديالوگ بعدي، سراينده به جاي راوي وارد متن مي‌شود و كار به حرف و تفسير مي‌كشد؛ لحن «در اين تورها حجابي هست» لحن راوي‌اي كه تا اينجا شناخته‌ايم نيست؛ صداي بلندبلند فكر كردن سراينده است.
تا اينجا از قلاب براي گزارش صحنه‌ها استفاده شده بود اما اين بار يك ديالوگ در قلاب قرار گرفته كه باعث گيج شدن مخاطب مي‌شود؛ خصوصا كه پيوند «تصادف كن...» و «به» در آغاز مصراع بعدي نيز فرصت فراهمي به نظر مي‌رسد.
ادامه‌ي روايت باز هم نبوغ‌آميز است؛ تصادف «عروس گريه» با «عروس خنده» در كشاكش خواب و بيداري. اما باز هم راوي، نگران مخاطب است و مي‌خواهد برايش تصميم بگيرد؛ در حالي كه شرايط براي يك پايان‌بندي درخشان در تعليقي هميشگي فراهم است. چرا نتيجه‌ي تصادف را به عهده ي خود روايت نگذاريم؟ باز هم من اگر بودم، قطعا سطرهاي «و مرگ آمد و آخر، لب تو را بوسید» و «و گونه‌های زنی زیر خاک می‌پوسید» را نمي‌نوشتم و در مصراع «که خون صراحت مرگ است بر لباس سفید» قطعا به جاي مرگ، از يك صفت استفاده مي‌كردم. مگر نه اين كه «لباس سفيد» با مرگ، نسبت دارد؟ و مگر نه اين كه روايت و مخاطب حق دارند در تخاطبي ابدي، به هزار و يك نتيجه برسند و نرسند!؟
اينهايي كه نوشتم، اندكي از بسيار بود و اگر قرارم بر اختصار نبود، مي‌توانست تا چندين برابر، افزايش يابد. فقط اين نكته را اضافه كنم كه گاهي سراينده در يك روايت ـ بنا به هر دليلي ـ بر يك پايان خاص، اصرار دارد؛ در آن صورت ديگر من مخاطب حق ندارم بگويم چرا اين‌طوري تمامش كرده‌اي؛ اما باز هم حق دارم كه بگويم طي اجرايت در مسير رسيدن به آن نتيجه‌ي مشخص، چه كاستي‌ها يا لغزش‌هايي داشته‌اي.
يكي از نويدهايي كه در اين تجربه‌، از محمد هدايت‌زاده يافتم و بسيار اميدوارترم كرد، اين است كه او حالا براي دل‌زدن به درياي روايت، بسيار جسورتر شده و ديگر به آب‌بازي در كناره‌ها، راضي نيست؛ مي‌خواهد به دل دريا بزند و غوص كند. و نشان داده كه توان اين رفتن و رسيدن را هم دارد. پس با دل قرص مي‌نشينم تا همين آينده‌ي نه چندان دور كه دردانه‌هايش را صيد كند.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی دوم دي‌ماه 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، توجه داشته باشد؛ البته ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.