آن‌های ماجرا




عنوان مجموعه اشعار : رباعیات محمّدامین فردوسی
شاعر : محمّدامین فردوسی


عنوان شعر اول : رباعی اوّل به یاد حضرت استاد رضا ارحام صدر
استاد بزرگ مهر ایّام کجاست؟

آن مرد شکرپاره ی خوش نام کجاست؟

دیدی چه به حال و روزمان آوردند؟

یک نصف جهان غمیم، «ارحام» کجاست؟

محمّدامین فردوسی

عنوان شعر دوم : رباعی دوّم
روح و دل و جان خلق را آزردید

شیطان رجیم را هم از رو بردید

ماندند تمام کوفیان در حیرت

از بس که به نرخ ثانیه نان خوردید

محمّدامین فردوسی

عنوان شعر سوم : رباعی سوّم
دنیای شما برای من مضحکه بود

عاشق نشدم که عاشقی مهلکه بود

یک لحظه اگر که غفلتی می کردم

یک عمر کلاه من پس معرکه بود

محمّدامین فردوسی
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
آدمی از شعر چه می‌خواهد جز حسب حال خویش و اجتماعی که در آن رشد کرده و قد کشیده!؟ و مگر نه این‌که به همان اندازه که در جامعه‌ای بالنده می‌شود، به او بدهکار می‌شود، اگر نگوییم بیشتر، کمتر از آن در برابر هوا و فضا و اطرافیان خویش مسئولیت ندارد. او باید بداند اگر گاهی می‌تواند با جمله‌ای دلی به دست بیاورد، از آن دریغ نکند.
حالایِ نقد به سه رباعی با فاصله‌ی جدی از سه رباعی دفعه قبل جناب دوست، آقای «محمدامین فردوسی» جان که حالا دیگر رسمیِ این پایگاه است و به نوعی پیشکسوت کاربران نقدشونده به شمار می‌رود، خواهیم پرداخت تا فرق سرودن و سرودن را به خودش گوشزد کنم؛

۱/
استاد بزرگ مهر ایّام کجاست؟
آن مرد شکرپاره‌ی خوش‌نام کجاست؟
دیدی چه به حال و روزمان آوردند؟
یک نصفِ‌جهان غمیم «ارحام» کجاست؟

خدای بیامرزاد زنده‌یاد ارحام‌صدر هنرور و آرتیست سینما و تئاتر و تلویزیون ایران و از نوابغ بداهه‌گویی در نمایش‌های صحنه‌ای، که چند سالی می‌شود رخ در نقاب خاک کشیده است. من شخصا در نوشتن شعر و البته رباعی‌هایی که به اشخاص تقدیم کرده‌ام، نه نامی از او برده‌ام و نه به تعاریف رسمی پرداخته‌ام، مثلا برای جناب استاد شجریان گفته بودم؛

آرام به حرف باد می‌دادم گوش
پاییز به مهر: «زرد نه! تیره بپوش!»
از باغ صدای برگ می‌آمد و مرگ
یک‌باره صدای بلبلی شد خاموش!

و البته ایرج خان زبردست هم در همین حوالی سروده بود. این به آن معنا نیست که چرا نام ممدوح را ذکر کرده‌اید، سلیقه‌ای‌ست نظرم، اما در سایر مصاریع به گمانم بهتر بود به جای توصیفاتی که گاه به غلو می‌انجامد، شعر می‌گفتید و تصویر می‌ساختید و حتما هم موفق‌تر بود و بیشتر به دل می‌نشست، در مصرع سوم نوع گفتمان جوری‌ست که انگار استاد ارحام را کشته‌اند و ترور شده، چه به روزمان آمده است، بیشتر به واقعیت نزدیک است.

۲/
روح و دل و جان خلق را آزردید
شیطان رجیم را هم از رو بردید
ماندند تمام کوفیان در حیرت
از بس که به نرخ ثانیه نان خوردید

هم این رباعی و هم رباعی سوم، بسیار با کار قبلی‌تان فرق دارد و این دو به جد عالی‌اند و اگرچه اندکی شعارگونگی دارد و رک و راست رفته است سر اصل ماجرا، اما گاهی اوقات، بعضی حرف‌ها بزک دوزک لازم ندارد و بهتر است صریح و حتا شعاری بیان شود، البته وجه شعاری‌اش را اگر آخته کنیم، متن را زیبایی بخشیده‌ایم، از نکات مثبت این رباعی، روندی‌ست که سطرها دارند، توالی دقیق، اول از آزردگی خلق و سپس حتا شیطان و سپس ربط دادن‌شان به مردمی مشابه و در نهایت ضربه‌ای که حاصل از رذیل‌سازی آن‌های ماجراست. اضافه و جرح و تعدیلی لازم ندارد خوشبختانه.

۳/
دنیای شما برای من مضحکه بود
عاشق نشدم که عاشقی مهلکه بود
یک لحظه اگر که غفلتی می‌کردم
یک عمر کلاه من پس معرکه بود

در عروض سنتی به شما اجازه قافیه گرفتن این سه را نمی‌دهند، همان‌طور که مثلا ثانیه و قافیه را هم‌تراز نمی‌دانند، علتش هم کاملا فنی و درست است. وقتی می‌خوانیم حروف قافیه، حرف ساکن آخر به علاوه‌ی حرف حرکت‌ دار قبلش است و اگر حرف قبلی حرکت نداشت، چون حرف آخر نیز ساکن است، آن دو حرف می‌شوند حرف آخر، یعنی تا آن‌جا که حرف قبل ساکن نباشد باید عقب رفت و سپس با حرکت ماقبلش، همتاسازی کرد، مثلا گریخت/ تا، خا و یا ساکن هستند، پس هر سه حرف آخر حساب می‌شوند و حرکت حرف قبل آن‌ها که راٰی مکسر است، به عنوان حرف آخر و حرکت آخر را قافیه می‌گیریم. پس کلماتی که می آوریم باید سه حرف آخرشان ی خ ت باشد، مثل آویخت/ گسیخت/ بیخت و…
به نظرم بد توضیح دادم، کارگاهی و پای تخته‌ای نوشتم، به هر حال قافیه را می‌شناسیم همه‌مان، در کلمه‌ی مضحکه، ه آخرین حرف است و ساکن است، پس باید به حرف قبلی رجوع کنیم، کاف هم ساکن است، پس باید به حرف قبلش رجوع کرد، حا حرکت دارد و این می‌شود نخستین حرف بعلاوه حروف ساکن بعدش تا آخر می‌شود قافیه، اگر ه آخر، ملفوظ بود، یعنی شنیده می‌شد، این بساط را نداشتیم، متاسفانه چون ملفوظ نیست، انگار اصلا در قافیه حضوری ندارد، بنابراین حرف آخر کاف است که باید با حرکت قبلش خوانش شود، تا قافیه‌مان مورد قبول واقع شود، حال حرف کاف با حرکت قبلی که حا باشد، حروف قافیه‌اند. مضحکه/ مهلکه قافیه است چون در هر دو، حرکت قبلی کاف، فتحه است. اما حرکت قبل کاف در معرکه کسره است، پس قافیه غلط است، اما در عرو‌ض مدرن چندان این تنگنا را در نظر نمی‌گیرند.
اما از نظر متنی، این رباعی کمی تالیفش ضعیف است، به دو دلیل یکی این‌که ارتباط بین سطرها به قدرتی که باید نرسیده و دوم این‌که "اگر که" را بجای "اگر" آورده‌اید، یعنی "که" فقط آمده تا وزن مختل نباشد. در حالی که بی آن معنا برقرار است. می‌شد به جای غفلتی، کلمه‌ی دیگری آورد تا وزن را مخدوش نکند، مثل؛ مقاومت یا مخالفت که اولی را بیشتر توصیه می‌کنم.
باز هم منتظر شعرهای شما در پایگاه نقد شعر خواهیم بود.

با ارادت و احترام
مجتبا صادقی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برگزیده کنگره‌ها و جشنواره‌های متعدد شعر/ داوری رقابت‌های ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.