نظم و شعر با هم.




عنوان مجموعه اشعار : ن
شاعر : فاطمه دستجردی


عنوان شعر اول : ریا
دیدم آنجا عامِلی آدم فروش
چون لباس زاهدان دارد به دوش

مالک سنگ وترازواست ولیک
درعمل نالایق است وکم فروش


آن که خود مصداق منع باده بود
می دهد فتوی که گاهی می، بنوش


دربغل بگرفته اسناد قضا
می خورد حق ضعیفان رابه هوش

زیر سوگندو وفای عهد خویش
پشتِ پازد همچو اَسبان چموش

دیده ام دید،آنچه گوشم
می شنید
خشم من افزودوخون آمدبه جوش

ازدلم برچیده شدمقراض صبر
برسرعالی جنابش زد خروش

عاقلی آهسته گفتاهان ببند
برچنین زاهد نمایان چشم وگوش

زانکه تولب واکنی دراین مکان
می شود واجب تورامرگ خموش

گفتمش مرگ خموش به از ریاست
زندگی ومرگ ما دست خداست

(سروده فاطمه دستجردی )

عنوان شعر دوم : آینه
گاهی شده با آینه رو راست نبودم
غرق غم از آیینه غم و غصه زدودم

ای آینه! تو بی‌خبری از دل تنگم
عمری نشان داده ام آنی که نبودم

توظاهرمن دیدی و من باطن خود را
شرمنده اگر سفره ی دل رانگشودم

توخنده به لب دیدی و من بغض گلو را
توسرخی رو دیدی و من رنگ کبودم


هرچند که نزدیکترین کس به منی تو
ایمان به تو دارم،به تو از عمق وجودم

می بخشی اگر با تو نگفتم غم دل را
ای آینه!شرمنده از این گفت وشنودم!

می بخشی اگر بغض فرو خوردم و یک عمر
دلتنگ ترین بوده ام و شاد سرودم!

عنوان شعر سوم : هوای کوی عاشقی
هوای کوی عاشقی

قرعه زدم دفتردل خورد وَرق به نام تو
می دهم از شوق ، شَها روبه حرم سلام تو

کبوترجَلد دلم روان به صحن کوثرت
عنایتی به او بکُن به احترام مادرت

گام وفا زدم به ره تابرسم به پای تو
سِرشک دیده می دهم تابخرم لقای تو

کاش به میزبانیت یکشبه مهمان بشوم
عقده ی دل واکنم ودمی غزل خوان بشوم

به طبع شعر من اگر نظر کنی گُل بدهد
قافیه و ردیف آن بوی تَغزُّل بدهد

رواق دارُ حجه ات جلوه ی رمزو راز من

قبله ی عشق وعاشقی سجده گه نماز من

صدای نقاره خونت پیچیده توی گوش من
نسیم عطر تُربتت بُرده حواس وهوش من

صحن و سرای حرَمت بوی بهشت می دهد
نوید عَفو ُمغفرت به سرنوشت می دهد

چه حال خوبی آوَرَد صفای بارگاه تو
فرق نمی کند کجا فِتَد به ما نگاه تو

دلی که یاد کوی تو درآن گرفت
خانه ای
زیارتش همیشگی زفیضِ حق
نشانه ای

همیشه زائر ودَرَش هوای کوی تو بُوَد
بسته دو چشم به غیر تو دیده به سوی تو بُوَد

(سروده فاطمه دستجردی)
التماس دعا
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
شعر نخست که بهتر است نظمش بنامیم؛ نظمی تقریبا استوار و محکم است. نظمی به‌قاعد که در بیت پایانی با قافیه‌ای متفاوت، توجه مخاطب را به حرف آخر و نتیجه‌گیری بیشتر کرده و موثرتر واقع شده است. نظم هم طبیعی است که تقریبا خالی از عناصر شعری باشد؛ خاصه عنصر تخیل و عاطفه.
اما یک سوال در مورد این‌گونه آثار: آیا می‌توان به نصایح و حرف‌هایی تعلیمی و گزارشیِ از این دست نظم‌ها امروزه دل بست و آن‌ها را مفید و موثر دانست؟! آن هم با توجه به ادبیات غنی و شاهکارهایی که در حوزه‌ی نظم در ادبیات فارسی وجود دارد؟! از آثار منظوم(منهای شعرها) رودکی تا فردوسی، عطار، مولانا، نظامی و سعدی گرفته تا قآنی، و تا دوران مشروطه و معاصر و آثار منظوم نسیم شمال، بهار، پروین و تا... ابواقاسم حالت و....
کار خانم دستجردی بی‌ارزش نیست، اما در مقابل آثار منظوم غول‌های ادبیات ما، چیزی به حساب نمی‌آیند؛ نه به قدرت کلامشان می‌رسند و نه به حرف‌ها نغز و پرمغزشان. بنابراین، اگر اصراری وجود دارد بر سرودنِ این‌گونه آثار، باید در راه و طرحی نو خرج شود، نه در پیروی از نظمی که بهترین‌ها و حتی شاهکارهایش موجود است.
به‌لحاظ زبانی، دستوری، تالیف و چه و چه‌ی این اثر نیز باید بگوییم که در بیت اول «آن‌جا» اضافی و حشو و زاید است. «آن‌جا» کجاست؟ نامعلوم است. اگر نباشد، کسی سوال نمی‌کند از «آن‌جا»؟! حال اگر می‌گفت «جایی»، تقریبا قابل هضم کرد.
وضعیت مصراع ذیل نیز با آوردن «در این مکان» چنین است:
«زان‌که تو لب وا کنی در این مکان.» کدام مکان؟!
این نظم روایی و داستان‌گونه با ابیاتی تقریبا مناسب ادامه پیدا می‌کند تا بیت چهارم، می‌رسد به کلمه‌ی «هوش» که کلمه‌ی مناسب و جاافتاده‌ای نیست؛ در مقام قافیه هم که قرار گرفته، در نتیجه، تاثیر منفی‌اش نیز نمایان‌تر می‌شود و استواری کلام را در بیت می‌شکند:
«در بغل بگرفته اسناد قضا
می‌خورد حق ضعیفان را به‌هوش.»
چه «به‌هوش» یا «باهوش» این کار را کند، معنی نمی‌دهد؛ یعنی طبیعی است که هرکسی هر کاری را با عقل و هوش خود انجام می‌دهد؛ این دیگر گفتن ندارد. معلوم است که گوینده در تنگنای قافیه گرفتار شده بود.
در بیت بعدی هم تقریبا همین وضع حاکم است. درست است که ترکیب «اسبان چموش» معنای بیت را مخدوش نمی‌کند، اما چندان هم جالب و جاافتاده نیست؛ چون که سبب افت کلام شده است:
«زیر سوگند و وفای عهد خویش
پشتِ‌پا زد همچو اَسبان چموش.»
در حالی که در کلام خانم دستجردی نشانه‌هایی از تجربه و تبحر دیده می‌شود؛ مثل:
«مالک سنگ و ترازو است و لیک
در عمل نالایق است و کم‌فروش.»
در آغاز اگرچه از خوش‌نشستنِ بیت آخر و تاثیر مضاعف آن به واسطه‌ی متفاوت‌بودنش در قافیه گفتم و هنوز هم می‌گویم، اما با این‌همه، با کلامی نغز روبه‌رو نیستیم:
«گفتمش مرگ خموش به از ریاست
زندگی و مرگ ما دست خداست.»
و شعر دو که غزل است و «آینه» نام دارد؛ غزلی است هفت بیتی که حرفش ظریف‌تر و ارتقا یافته‌تر از اثر نخست است که نظم است و جا برای حرف‌های نغز و کلام قصارگونه نیز بیشتر دارد، تا شعر و غزلی که بر پایه‌ی تخیل است. البته حرف‌های نغز این نوع از شعرها طبعا از جنس دیگر است:
«گاهی شده با آینه رو راست نبودم
غرق غم از آیینه غم و غصه زدودم
ای آینه! تو بی‌خبری از دل تنگم
عمری نشان داده‌ام آنی که نبودم.»
بیتها یکی از یکی بهتر و در تکمیل هم و انسجام غزل پیش می‌روند:
«تو ظاهر من دیدی و من باطن خود را
شرمنده اگر سفره‌ی دل را نگشود.»
تو خنده به لب دیدی و من بغض گلو را
تو سرخی رو دیدی و من رنگ کبودم
هرچند که نزدیک‌ترین کس به منی تو
ایمان به تو دارم، به تو از عمق وجودم
می‌بخشی اگر با تو نگفتم غم دل را
ای آینه! شرمنده از این گفت‌وشنودم!
در مصراع: «تو خنده به لب دیدی و من بغض گلو را»، بهتر و جاافتاده‌تر آن است که به‌جای «گلو را»، بگوییم «گلوگیر» که به قدرت و استواری کلام تا حدی می‌افزاید.
بیت آخر هم در تکمیل بیت‌های دیگر آمده است و از این منظر به قوام و دوام و استواری شعر کمک می‌کند.
غزل مد نظر به‌لحاظ عاطفی قابل قبول اما تخیل قدرتمندی ندارد.
«می‌بخشی اگر بغض فرو خوردم و یک عمر
دلتنگ‌ترین بوده‌ام و شاد سرودم!»
اثر سوم مثنوی است، یک شعر متوسط متمایل به پایین، با چند شکستگی وزنی ملیح، که با جابه‌جایی مفتعلن و مفاعلن صورت گرفته است و اضافه‌بودن «میم» در «چشم»:
«بسته دو چشم به‌ غیر تو دیده به‌سوی تو بُوَد.»
بعد این‌که وقتی گفتار و زبان رسمی است، دیگر حق نداریم حتی یک جا هم از گفتار محاره‌ای استفاده کنیم یا برعکس؛ مثل نقاره‌خون:
«صدای نقاره‌خونت پیچیده توی گوش من.»
دیگر این‌که کسی به سرنوشت نوید عفو و مغفرت نمی‌دهد؛ به شخص نوید عفو و مغفرت می‌دهند:
«نوید عَفو و مغفرت به سرنوشت می‌دهد.»
دیگر این‌که مگر می‌شود «زائر و درِ او، هوای کوی کسی بشوند»؟!:
«همیشه زائر و دَرَش هوای کوی تو بُوَد.»
حرف آخر این‌که، شاعر را باید با کارهای خوبش سنجید؛ پس ما سخن و شعر خانم فاطمه دستجردی را با غزلش می‌سنجیم که شعر خوبی است. با آرزوی موفقیت برای او.
امید آن‌که به مطالعه، دقت در کار و بالابردن شعر بیشتر اهمیت دهیم.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۳
ضیاءالدین خالقی » پنجشنبه 16 دی 1400
منتقد شعر
سلام و درود. شما آبروی شعرید، غزل آینه شما که دروغ نمیگوید. اما همه شعر خوب و بد دارند، حتی شاعران بزرگ.
فاطمه دستجردی » شنبه 18 دی 1400
ممنون استاد گرامی انشاالله با توکل به خدای مهربون و کمک شما اساتید دلسوز سعی می کنم سروده های بهتری تقدیمتون کنم
فاطمه دستجردی » پنجشنبه 16 دی 1400
سلام استاد عزیز از این که وقت گذاشتید و شعرم را نقد کردید بسیار سپاسگزارم ممنون فقط باید یه چیزی رو با زبان شعر اعتراف کنم شما استاد و من شاگردو درویش سوادم ابتدایی وکم و بیش عجب راهی گرفتم بنده در پیش بَرَم هم آبروی شعرو هم خویش فاطمه دستجردی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.