تنها تو بر می‌آیی از این امر ممتنع




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : حسین چمن سرا


عنوان شعر اول : .
چه چشم‌های نجیب و لبالب از برقی، چه گیسوانِ درخشان و‌ موجی و مستی
عجب لبانِ شرابیِّ مبهمی داری، چه ابروانِ دقیقی! چه خانمی هستی

سلام خانم زیبای در غزل‌هایم همیشه حاضر و همواره غایب از دیده!
هَلا قیامتِ ذهنیِّ مزمن و کاری، مراست حسرتِ عینیِّ باتویکدستی..‌.

مرا تو لازمه‌ی بی‌بدیلِ زیستنی، مرا تجلّیِ هر آرمان و خواستنی
نیاز ذاتی و محبوب و لایزالِ منی، تو که ضرورتر از بایدیّ و بایستی

تو که تحدُّبِ نای تو کُشته است مرا، چنانکه نازِ صدای تو کُشته است مرا
بیا و با منِ بی‌خویش هم‌سُرایی کن! تویی که این‌همه در دلبری زبردستی

بیا و خون به دل زاهدِ ریایی کن، بیا و با منِ دلداده همسرایی کن
بیا، بیا و بگو تا تحوّلِ حالا، به من که مستِ تو هستم چرا نپیوستی؟

بیا مرا که تو را از الَست خواهانم، بگیر در بَر و بگذار در تو ذوب شوم
نشاید از من، اگر از وجود دل کَندی، نباید از من، اگر از سپنج، وارَستی

در اختیارِ توام با رضایتِ مطلق، مُرید محضِ توام با ارادتِ مطلق
میان این‌همه حیرت، تویی اصالتِ محض! تو عینِ معجزه‌یی، بین خیلِ تردستی

عنوان شعر دوم : .

به تفسیرِ کتبی، به وصفِ شفاهی
به فَنِّ شیاطین، به عِلمِ الاهی-

چِسان شرحِ بُهْتی چنین می‌توان داد
چنانکه بَری باشد از «سعی واهی»

چِسان با زبانی که این‌سان زبون است
به تبیین عجزم، بیارم گواهی

چگونه بگویم؟ چگونه نگویم؟
برون‌رفتی‌ام نیست از این دوراهی

خوشا این دوراهی، خوشا این اسارت
خوشا این تکاپو و این روبِراهی

خوشا این «فدای تو گردم به بندت»
خوشا این گرفتاری و خودنخواهی

خوشا این «به تیغ تو سر را سپردن»
خوشا این عبودیّتِ دلبِخواهی

چگونه نگویم ز تو بس که مَستم
چگونه بگویم ز تو ای کَماهی

به منطق، نمی‌گنجی از بس که عشقی
به ابری نمی‌بازی، از بس که ماه‌ی

چو یک دم، نتابی چه می‌مانَد از «هست»
فرومی‌رود هر نفَس در سیاهی

فرومی‌رود هر «سپس» در تعفّن
فرومی‌رود هر غَرَض در تباهی

جهان چیست جز بندِ برقِ نگاهت
مبادا که از ما نگاهی بکاهی

مبادا که ما را نخواهی به هستن
مبادا که ما را غلامت نخواهی

نشستم به امّید دیدارت ای ماه
یکی کفترم آن هم از نوع چاهی

نگارا فقیرانه‌مدحی سرودم
نگاهی بلغزان به قرطاسِ کاهی

اگرچند دانم، که می‌درنیایی
به تفسیرِ کتبی، به وصفِ شفاهی

نگاهی بفرما! همینم صِلَت بس
زهی چون تو شاه و خوشا فضلِ شاهی

عنوان شعر سوم : .
گفتم: تو بینِ این‌همه بِرنو، مسلسلی
خیلی دلاوریّ و سبک‌دست، می‌خَلی-
در صخره‌های سرکشِ گردن‌فراز، هم!
تاثیر می‌گذاری و چون وحیِ مُنْزَلی
بُرّان و بی‌قراری و غرّان و مقتدر
باری، فصیح و بالغ و آرام و «مخملی»
ای انقلابِ مُسری و سرد و صبور و ناب!
ای سیلِ داغ و سُربی و مغرور و صیقلی!
تنها تو برمی‌آیی از این امرِ ممتنع
باشد اگر امیدی... تنها تویی، بلی!
می‌دانَمَت به دوش، چه باری نهاده‌ام
ای رشته‌ی کلام، مبادا که بُگْسلی-
از هم! که با تو می‌پُکد از هم، امید من!
آخر، تو بین این‌همه برنو، مسلسلی!
ای شعرِ نابِ بنده! ببینم چه میکنی
با آن‌همه رزومه و الواحِ مُنْجَلی!
جانِ من است اینکه به دستت سپرده‌ام
تا سوی آنِ من ببری! او که بی ‌وَلی-
چیزی نمی‌پذیرد و وقعی نمی‌نهد
سخت است آنچنانکه میفتی به «مُهمَلی»!
یک‌دم نگاه کن به من و حال و روز من
این چشمِ گُرگرفته و این روی خردلی

گفتا: من آن یَلَم که کنم موم، سنگ را
در صنعتم، امام بخوانند و اوّلی

رفت و به‌رنگِ کاهِ شرَردیده بازگشت
بعد از سه‌چشمه گریه و کلّی معطّلی-
گفتا بمیر در بَرِ هجران! نمی‌شود!
معشوقِ توست یک‌تنه جنگِ مفصّلی...
نقد این شعر از : رحمت‌اله رسولی‌مقدم
اینک نوبت نقد و بررسی دو غزل و یک قصیده از دوست پرکار پایگاه نقد، آقای حسین چمن‌سراست. چون شعرها طولانی هستند، بدون مقدمه به بررسی سطر به سطر اشعار می‌پردازیم.

چه چشم‌های نجیب و لبالب از برقی، چه گیسوانِ درخشان و‌ موجی و مستی
عجب لبانِ شرابیِّ مبهمی داری، چه ابروانِ دقیقی! چه خانمی هستی

در بیت اول، کمی با توصیفات تکراری و معمولی‌ای مواجهیم. چشم‌های لبالب از برق، گیسوان درخشان و موجی و مست. مستی اما چگونه به گیسوان نسبت داده شده است؟
لبان شرابی ترکیب بدی نیست، ولی ابهامش را نمی‌دانیم در چیست. دیگر اینکه ابروان دقیق، به 《 چه خانمی بودن》ختم نمی‌شود، یا اینکه سراینده معشوق خود را فقط به‌خاطر ظاهر، یک خانم بی‌ چون و چرا می‌داند.

سلام خانم زیبای در غزل‌هایم همیشه حاضر و همواره غایب از دیده!
هَلا قیامتِ ذهنیِّ مزمن و کاری، مراست حسرتِ عینیِّ باتویکدستی..‌.

در مصرع اول، حاضر و غایب، کارکرد تازه‌ای ندارد.
در مصرع دوم، شاعر به تتابع اضافات دچار شده است، چون قیامت ذهنی قابل قبول است، اما قیامت مزمن و قیامت کاری، ترکیبات منجر به خلق تصویری نیستند. قسپت 《 حسرت عینی با تو یکدستی》 نیم‌مصرع خوبی‌ست و ذهنیت خوبی را ایجاد می‌کند.

مرا تو لازمه‌ی بی‌بدیلِ زیستنی، مرا تجلّیِ هر آرمان و خواستنی
نیاز ذاتی و محبوب و لایزالِ منی، تو که ضرورتر از بایدیّ و بایستی

نیم‌مصرع اول مصرع اول، و کل مصرع دوم، با هم چفت و بست هستند و شرایط با هم آمدن را دارند. نیم‌مصرع 《  مرا تجلی هر آرمان و خواستنی》 کار خاصی در شعر انجام نمی‌دهد و بیشتر شعاری‌ست.
ضرورتی بالاتر از بایدی و بایستی، هم تصویر خوبی‌ست که در واقع مثل رکوردشکنی می‌ماند که یک سقف را بالاتر از خودش ببریم.

تو که تحدُّبِ نای تو کُشته است مرا، چنانکه نازِ صدای تو کُشته است مرا
بیا و با منِ بی‌خویش هم‌سُرایی کن! تویی که این‌همه در دلبری زبردستی

تحدب نای تو کشته است مرا، خیلی خوب است و تصویر انتزاعی زیبایی‌‌ست. بیا و با منِ بی‌خویش هم‌سرایی کن، هم تکه‌ای از پازل است که خوش نشسته است. ولی ناز صدای تو کشته است مرا، یک تصویر سطحی‌ست که آورده‌ی تازه‌ای ندارد. و در آخر این بیت، زبردستی و دلبری هم یک حرف تکراری‌ست و هم تکه‌ی مناسبی برای پازل این بیت نیست. یعنی ارتباطی با اجزاء آن برقرار نمی‌کند.

بیا و خون به دل زاهدِ ریایی کن، بیا و با منِ دلداده همسرایی کن
بیا، بیا و بگو تا تحوّلِ حالا، به من که مستِ تو هستم چرا نپیوستی؟

در ترکیب زیبای زاهد ریایی، سراینده به‌جای استفاده از ریا یا ریاکاری، ریایی را در مقام صفت به‌کار برده است و به همین خاطر، این ریا برایمان تازگی دارد و تکراری نیست.
تحول هم واژه‌ی مناسبی‌ست که احتمالا《 حالا》 نگذاشته که به نیم‌مصرع آخر، پیوند بخورد و یک‌جور جمله‌ی این مصرع، نامفهوم است.

بیا مرا که تو را از الَست خواهانم، بگیر در بَر و بگذار در تو ذوب شوم
نشاید از من، اگر از وجود دل کَندی، نباید از من، اگر از سپنج، وارَستی

سراینده نگفته که چرا در بر گرفتن من، منجر به ذوب شدن من می‌شود؟ آیا او از آتش و حرارت حرف زده است؟ خیر! پس این قابلیت ذوب، بدون پشتوانه وارد متن شده است.
در مصرع دوم، یک حذف بدون قرینه‌ی لفظی و معنوی، مصرع را مخدوش کرده و نگذاشته که به بار بنشیند. در واقع می‌خواسته بگوید: نشاید از من( دل بکنی)، اگر از وجود دل کندی، نباید از من( وارهی)، اگر از مهمانان دیگرت وارستی. کلمات در پرانتز بدون دلیل و به‌خاطر جا نبودن در مصرع، از آن حذف شده‌اند.

در اختیارِ توام با رضایتِ مطلق، مُرید محضِ توام با ارادتِ مطلق
میان این‌همه حیرت، تویی اصالتِ محض! تو عینِ معجزه‌یی، بین خیلِ تردستی

بیت آخر یک جمله‌ی خیلی خوب دارد: در اختیار توام با رضایت مطلق. ارادت مطلق و اصالت محض، قربانیان موسیقی درونی شده‌اند و خوش ننشسته‌اند. معجزه‌وار بودن بین تردستی و جادوگری، هم تصویر خوبی‌ست، که انگار آن 《 بین خیل》واسطه‌ی خوبی برای ابتدا و انتهای جمله نبوده است.

برویم سراغ قصیده.

به تفسیرِ کتبی، به وصفِ شفاهی
به فَنِّ شیاطین، به عِلمِ الاهی-

چِسان شرحِ بُهْتی چنین می‌توان داد
چنانکه بَری باشد از «سعی واهی»

سراینده در دو بیت نخست، بهتش را به تفسیر کتبی و وصف شفاهی و فن شیطان و علم الهی، شرح می‌دهد. این شرح در صورتی ممکن است که از سعی واهی بری باشد. ولی 《 چه‌سان》معنی دیگری به آن داده است و انکار کرده است که بدون سعی واهی، چنین چیزی امکان‌پذیر باشد.

چِسان با زبانی که این‌سان زبون است
به تبیین عجزم، بیارم گواهی

همینجا یک توقف می‌کنیم که بگویم چرا انتخاب زبان، چنین کهن است؟ زبان شعر برای انسان امروز، باید به روز باشد و با زبان انسان امروز حرف بزنیم.
خب در این بیت، گواهی آوردن برای این عجز بیان، برای چیست؟ یعنی بالاخره که چه؟ آیا کسی دارد ما را محاکمه می‌کند که گواه باید بیاوریم؟

چگونه بگویم؟ چگونه نگویم؟
برون‌رفتی‌ام نیست از این دوراهی

این بیت، بیت خوبی‌ست و یک دوراهی را نشان می‌دهد که مطرح کردن پرسشی آن، دقیقا این دوراهی را نشان داده‌ است.

خوشا این دوراهی، خوشا این اسارت
خوشا این تکاپو و این روبِراهی

هرچقدر بیت قبل خوب بود، این بیت خوب نیست و هم ضعیف است و هم شعار. ولی فکر کنم سراینده هنوز ذوق بیت قبلی را داشته و نتوانسته از آن دل بکند، و خوشش آمده است و خوشاگویان چیزهایی را می‌گوید که به شعریت نرسیده‌اند.

خوشا این «فدای تو گردم به بندت»
خوشا این گرفتاری و خودنخواهی

نقطه‌ی اوج این بیت《 خودنخواهی》 است، اما بقیه‌ی کلمات این بیت، درخور این خودنخواهی نیستند. فکر کنم برای این خودنخواهی، مقدمه‌ای دیگر باید.

خوشا این «به تیغ تو سر را سپردن»
خوشا این عبودیّتِ دلبِخواهی

و باز سراینده نشان می‌دهد که از ذوق 《 خودنخواهی》 نتوانسته دل بکند و از 《 دلبخواهی》 در همان راستا استفاده کرده است.

چگونه نگویم ز تو بس که مَستم
چگونه بگویم ز تو ای کَماهی

زبان بسیار کهن این بیت، توی ذوقم زد. پس باز تاکید می‌کنم که به زبان امروز شعر بنویسید.

به منطق، نمی‌گنجی از بس که عشقی
به ابری نمی‌بازی، از بس که ماه‌ی

این بیت یک فکر رندانه دارد که خیلی خوب است. اول غیرمنطقی بودن عشق را در برابر منطق قرار می‌دهد، سپس این غیر منطقی بودن را به پنهان نشدن ماه پشت ابر بسط می‌دهد، که در واقع چنین نیست و به همین خاطر یک ادعای غیر منطقی‌ست.

چو یک دم، نتابی چه می‌مانَد از «هست»
فرومی‌رود هر نفَس در سیاهی

فرومی‌رود هر «سپس» در تعفّن
فرومی‌رود هر غَرَض در تباهی

جهان چیست جز بندِ برقِ نگاهت
مبادا که از ما نگاهی بکاهی

مبادا که ما را نخواهی به هستن
مبادا که ما را غلامت نخواهی

نشستم به امّید دیدارت ای ماه
یکی کفترم آن هم از نوع چاهی

نگارا فقیرانه‌مدحی سرودم
نگاهی بلغزان به قرطاسِ کاهی

اگرچند دانم، که می‌درنیایی
به تفسیرِ کتبی، به وصفِ شفاهی

نگاهی بفرما! همینم صِلَت بس
زهی چون تو شاه و خوشا فضلِ شاهی

ابیات بالا وجهه‌ی شعری قابل توحهی نداشتند که به آن اشاره کنم. تقریبا شعار هستند و معمولی و بدون کشف، و با ایده‌ی قافیه‌پزداری.
می‌درنیایی دیگر یک شکل استفاده‌ی بسیار بسیار قدیمی است که حتی در فیلم‌های تاریخی هم از ان استفاده نمی‌کنند.

برویم سراغ غزل بعدی، که به نظر می‌آید نسبت به دو شعر قبلی، بهتر کار شده است.

گفتم: تو بینِ این‌همه بِرنو، مسلسلی
خیلی دلاوریّ و سبک‌دست، می‌خَلی-
در صخره‌های سرکشِ گردن‌فراز، هم!
تاثیر می‌گذاری و چون وحیِ مُنْزَلی

دو بیت نخست، موقوف‌المعانی هستند. به زیبایی عناصر سر جای خودشان قرار گرفته‌اند و سلسله‌وار پیش رفته‌اند. فقط وحی منزل، بوی قافیه‌بازی می‌دهد، چون تاثیرگذاشتن بر صخره‌ها، کار وحی نیست. ما در قران داریم که از بس‌که دلشان سنگ شده است، زوشنی و سخن روشن هیچ تاثیری در آن‌ها ندارد: صمُ بکمُ عمیُ فهُم لایعقلون. پس وحی منزل هم بر سنگ اثر ندارد.

بُرّان و بی‌قراری و غرّان و مقتدر
باری، فصیح و بالغ و آرام و «مخملی»

در مصرع نخست، جناس بران و غران به چشم می‌آید. بعضی توصیفات حالات تتابع اضافات گرفته‌اند، و به پراکندگی هم دچار شده‌اند. مثلا آرام و مخملی، با فصاحت و بلاغت و اقتدار و بی‌قراری و... ارتباطی ندارد. فقط یک ارتباط کوچک با بیت بعدی برقرار می‌کند که از اصطلاح سیاسی دهه‌های اخیر یعنی انقلاب مخملی، بهره برده است.

ای انقلابِ مُسری و سرد و صبور و ناب!
ای سیلِ داغ و سُربی و مغرور و صیقلی!

شاخصه‌ی مسری بودن به انقلاب، در بقیه‌ی بیت بسط داده نمی‌شود، پس به‌نظر می‌رسد که حضور خنثایی دارد. همین‌طور سردی و صبوری و ناب بودن، انگار هرکس ساز خودش را می‌زند و باری به دوش نمی‌کشد. مثلا انقلاب سرد یعنی چه؟ ما جنگ سرد داریم، ولی انقلاب سرد خیر! یا انقلاب صبور! به همین خاطر داغی در مصرع دوم، که متناظر با سردی انتخاب شده است، نیز زیر سوال می‌رود. و سربی بودن و مغرور بودن و صیقلی بودن که یا برای پر کردن فضا آمده‌اند، یا برای قافیه. چون ارتباط اجزاء، صفر است و به هم کلاف نشده‌اند.

تنها تو برمی‌آیی از این امرِ ممتنع
باشد اگر امیدی... تنها تویی، بلی!

مصرع اول خیلی زیباست و چون سراینده دیگر از آن توصیفات طولانی و خنثی فاصله گرفته است و وارد وادی کشف شده است، مصرع خوبی شده است. در واقع شکل استفاده‌ی از عناصر در این مصرع، آن را تازه و با طراوت کرده است. حالت معمولی این است که بگوییم این کارِ نشد، تنها از دست تو برمی‌آید. اما همه‌چیز دگرگون شده و تو آنقدر غیر ممکنی که سک امر ممتنع می‌تواند تو را برآورده کند.

می‌دانَمَت به دوش، چه باری نهاده‌ام
ای رشته‌ی کلام، مبادا که بُگْسلی-

این بیت نیز با زیرکی انتخابی شده است که سراینده ارتباط عمودی کلامش را حفظ کند و خودش را به بیت‌های بعد منتقل کند. تازه با بیت‌ بعد موقوف‌المعانی شده است که از بگسلیدن، بار بیشتری بکشد و نقش بیشتری به آن بدهد. اینجاست که دیگر نمی‌توان گفت سراینده، قافیه‌اندیشی کرده است.

از هم! که با تو می‌پُکد از هم، امید من!
آخر، تو بین این‌همه برنو، مسلسلی!

ای شعرِ نابِ بنده! ببینم چه میکنی
با آن‌همه رزومه و الواحِ مُنْجَلی!

خودستایی مصرع اول، خودستایی درخوری نیست و بیرون زده است.

جانِ من است اینکه به دستت سپرده‌ام
تا سوی آنِ من ببری! او که بی ‌وَلی-
چیزی نمی‌پذیرد و وقعی نمی‌نهد
سخت است آنچنانکه میفتی به «مُهمَلی»!

این دو بیت نیز موقوف‌المعانی هستند و خیلی زیبا بیت اول، خودش را به بیت دوم می‌رساند با یک حرف ربط که جملات قبل و بعد از آن به خوبی تعبیه شده‌اند.

یک‌دم نگاه کن به من و حال و روز من
این چشمِ گُرگرفته و این روی خردلی

خردلی دیگر بوی قافیه‌بازی می‌دهد، چون نقش قوافی قبلی در متن را ایفا نمی‌کند.

گفتا: من آن یَلَم که کنم موم، سنگ را
در صنعتم، امام بخوانند و اوّلی

مصرع اول تکراری‌ست و حرف تازه‌ای ندارد.
مصرع دوم قابل قبول است.

رفت و به‌رنگِ کاهِ شرَردیده بازگشت
بعد از سه‌چشمه گریه و کلّی معطّلی-
گفتا بمیر در بَرِ هجران! نمی‌شود!
معشوقِ توست یک‌تنه جنگِ مفصّلی...

باز دو بیت آخر موقوف‌المعانی هستند، اما بیت دوم نتوانسته سرانجام خوشی برای بیت خوب نخست باشد.

موفق باشید و پویا!

منتقد : رحمت‌اله رسولی‌مقدم

متولد ۵ خرداد ۶۹ یاسوج؛ شاعر و ویراستار؛ تحصیلات کارشناسی ارشد ارزیابی و آمایش سرزمین



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.