پخش وسیع ملال‌ها




عنوان مجموعه اشعار : پیله‌ی تنگ پروانگی
شاعر : سید علیرضا نعمت‌پور


عنوان شعر اول : غزل ۲۷


ما گذشتیم دگر ، این گله‌ها یعنی چه ؟
اینهمه فاصله در فاصله‌ها یعنی چه ؟

اگر از باد بهاری خبری نیست هنوز ،
چهچه یکسره‌ی چلچله ها یعنی چه ؟

زندگی تلخ مگر نیست ؟ _ و کوتاه و عجول _
زحمت بی ثمر قابله‌ها ، یعنی چه ؟

ما که دیوانه نبودیم از آغاز جهان ،
دست و پا بند در این سلسله‌ها یعنی چه ؟

باز در آینه اندوه گلویی خشک است
اینهمه سنگ دلی ، حرمله ‌ها یعنی چه ؟

شانه‌ات _گاه گه_ از گریه چرا می‌لرزد ؟
ای زمین ، راست بگو! زلزله‌ها یعنی چه ؟

باید آنسوتر از عالم ، خبری هم باشد ،
راه اگر نیست ، پس این قافله‌ها یعنی چه ؟

خانه‌ی دوست کجا ؟ مرحمت عشق کجاست ؟
بی‌جوابی همین مسئله‌ها ، یعنی چه ؟

ما حریف غم دعوای دو عالم نشدیم ...
حکمت باقی این قائله‌ها ... یعنی چه ؟
‌‌





عنوان شعر دوم : غزل ۲۴




از خودم یک چهره ی بیرنگ یادم مانده است
یا فقط تصویری از یک جنگ یادم مانده است

از خودم _ مردی که در دستش تفنگی کهنه داشت _
آدمی دیوانه حال و منگ یادم مانده است !

یاد من رفته کجا بودم ؟چه میکردم ؟چرا ؟
از تمام داستان پیرنگ یادم مانده است

توی مغزم یکنفر هی داد میزد ... می دوید‌
از میان فحش هاش ، " الدنگ " یادم مانده است !

تک تک ساعت به دیوار جنونم می کشید
روحی آویزان از آن آونگ یادم مانده است

مادرم می گفت : تو زن داشتی و بچه ای ...
کودکی با کفش آبی رنگ یادم مانده است

یک زن مظلوم بیچاره ، کنارم بود ... آه !
یک نگاه خسته و دلتنگ یادم مانده است

موج می آمد ، گیج میخوردم ، تو گریان می شدی
دسته ای از تار مو در چنگ ...یادم مانده است

تو برایم نوحه میخواندی و بر سر میزدم
شعر یادم رفته و آهنگ یادم مانده است

روح من چیزی شبیه سنگری تاریک بود
از فضای سرد سنگر ، سنگ یادم مانده است

پیکرم را برده در آبی مقدس سوختند ...
صبر کن ! رودی شبیه گنگ ، یادم مانده است

توی آئینه ، نگاهم میکند یک مرد پیر ...
من فقط تصویری از یک جنگ ، یادم مانده است



عنوان شعر سوم : غزل ۸
‌‌


قلم زد بید مجنونی و گیسویی رها در باد ‌
کشید آشفته و لرزان سر مویی رها در باد

کنارش سایه‌ای انداخت مثال مرد غمگینی‌
که گم می‌گشت در گیسوی بانویی رها در باد

نشانید آرزویی دور و ناپیدا که حیران بود‌
به دنبال خیال چشم و اَبرویی رها در باد

قلم را رنگ و بوی چشمه‌‌های پاک صحرا داد‌
پراکند عطر و بوی باغ شب‌بویی رها در باد‌

به روی بوم خود پاشید غباری از غم مهتاب‌
نقاب از چهره‌اش انداخت بانویی رها در باد

که ناگه گردبادی مست و وحشی گِرد او پیچید‌
چنان دامان رقص آلود هندویی رها در باد

تمام کلبه‌اش می سوخت از داغی که بر دل داشت‌
و دود چوب‌ها ، شکل النگویی رها در باد

و می چرخید و می خندید و می رقصید و می بخشید‌
تمام نقش‌ها را دست جادویی رها در باد

خزان با رنگ زرد و سرخ وزید و بر زمین انداخت‌
درخت و لاشه‌ی بال پرستویی رها در باد

زمین در باد و مه در باد و فوج ابرها در باد ‌
و چشم خیس و اندُه‌بار آهویی رها در باد...

طنینی مست و وحشت‌زا میان سایه های شب ‌
و زخم و خون و فریادی و چاقویی رها در باد

اسیر خویشتن می‌شد قلم‌مویش و می‌پرداخت‌
شب و ویرانه‌های برج و بارویی رها در باد

که دیگر خسته شد ، دست از کشیدن _از خودش_ برداشت‌
جدا از شانه اش می‌گشت بازویی رها در باد

و نقاش پریشان‌روز به تصویر دلش هِی کرد :
«_برو دست از سرم بردار ، چه میجویی رها در باد؟

من از این قصّه بیزارم که طوفان در گلو دارد‌
چه می‌خوانی به گوش من؟ چه میگویی رها در باد؟»

چه باید می کشید از آن دیار پوچ بازاری ؟
مگر سنگینی رنج و ترازویی رها در باد


شب آمد ، خسته خوابش برد ، و تا صبح سحر میدید :
قلم ها ، بوم نقاشی ، به هر سویی رها در باد ...
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
عَرضه‌ی بلند شعر، در زمانه‌ی کوتاه شدن مسیرها، کمی وقت‌ها، فراوانی ملال‌ها و دلمشغولی‌ها و آن سوی این همه صدا مردمانی دل‌گرفته و دل‌شکسته با گوش‌هایی که جایی برای شعر ندارد؛ نه! نه! اشتباه برداشت نکنید، نه این‌که نخواهند و دوست نداشته باشند، بلکه غم نان و غم فرزند و غم خانه و غم میهن و زمانه، مگر مجالی می‌دهد که دلی از شعر پر کنیم و سری از هوا خالی، با این حال، اگر بخواهم خیلی خودمانی و بدون هتک کلامِ شاعرانِ منظومه‌ساز و عریض‌نویس عرض کنم، زمان روده‌درازی و وراجی و حرافی در گفتن و اطناب و اضافه در نوشتن گذشته است، به پیامک‌های مردم‌ نگاه کنید، به کامنت‌هایی که در نهایت سادگی و کوتاهی به «خوب بود» یا «آفرین» یا «لایک» بسنده می‌کنند، نظری بیندازید، آن‌وقت می‌بینید چه اندازه تنگی مجال و مقال مردم را حبس و حصر کرده است، نیز وقتی به صفحات شاعران کوتاه‌نویس سر بزنید و فراوانی مخاطب آن‌ها از فالور و لایکیست!! تا کامنت‌گذار و ببیننده را رصد کنید و مقایسه با شاعران عریض‌گو، می‌بینید چه اندازه بازار آن‌ها پررونق است و چه مقدار چارسوق این‌ها کساد. پس نیازی نیست به دلیل‌های دیگر و حرف اضافه، این را از آن جهت می‌گویم که شخصا میل به نوشتنم بیش از حد است، گاهی به گواهی کتاب نخستم «از دوست داشتن در تمام جهان» غزلی سی و پنج بیتی هم نوشته‌ام اما آن روزگار که دهه‌ی هفتاد و اوایل هشتاد بود گذشت و اکنون در آغاز دهه‌ای تازه از سده پانزدهم، ریختار زیستی‌مان به شدت تکنیکال شده و چنان که از شواهد و قرائن پیداست، با فراگیری دو پدیده‌ی عجیب و غریب مجازی که یکی «متاورز/س» است و دیگری «فایو.جی» جهان دارد به سمت کوچک‌تر کردن احجام بیشتری پیش می‌رود که طی پنج سال آتی با پایان عصر نت و اینترنت و شروع عصر متا و های‌اسپید، دیگر باید فقط و فقط به کوتاه کردن شعر فکر کنیم. متن دارد از نقد شعر به نقد تکنولوژی می‌رسد و تا قلم را بیشتر نچرخانده‌ام بهتر است سه شعر ارسالی جناب آقای «سید علیرضا نعمت‌پور» را مرور کنیم و ببینیم در این خیلی نوشتن‌ها و رُس کشیدن از قافیه و فضا و احساس و‌ تصویر، چه عاید من که مخاطب حرفه‌ای ادبیات محسوب می‌شوم، خواهد شد، آیا این همه کلمه، آن‌قدرها کشش دارد که مرا تا پایان پیش ببرد یا….
بدون پیش‌داوری برویم و بخوانیم!

# یک؛

ما گذشتیم دگر ، این گله‌ها یعنی چه؟
این همه فاصله در فاصله‌ها یعنی چه؟
اگر از باد بهاری خبری نیست هنوز
چهچه یکسره‌ی چلچله‌ها یعنی چه؟

از همین ابتدا، فاصله در فاصله/ ساخت غیر معتبر عبارت، برای نشان دادن افزونی مسافت، ابدا جایی در شعر امروز ندارد، احتمالا عبارت آینه در آینه را شنیده‌اید، نام کتابی از جناب شفیعی کدکنی نیز هست، این عبارت یک معنای قابل لمس دارد، تودرتو می‌سازد و حتا می‌شود آن‌ را نشان مخاطب داد، اینجا اما چنین نیست.
نکته‌ی بعدی کلیشه‌ ساختن و بهره گرفتن از فرمتی هندی/ عراقی در ساختار معنوی بیت‌هاست که اگر نگوییم در همه ابیات، در اغلب آن این مدل رعایت شده است. با مفاهیم مختلفی که به قافیه ختم می‌شود. مثلاً در هر بیت، در مصراع نخست، یک یا دو کلمه داریم که با قافیه هم‌داستان هستند، یا بهتر است بگوییم در یک چارچوب معنایی قرار دارند، ببینید، در بیت دوم کلمه «بهار» آورده شده است،ه صرفاً به این دلیل که جایی برای قافیه چلچله‌ها باز کرده باشیم، بدون آن‌که تتابع معنایی و ارتباط عمودی ابیات را مد نظر قرار داده باشیم.
در چنین روشی، چیزی که خیلی توی ذوق می‌زند قابل حدس شدن قافیه‌هاست، که به طنز و جد، برخی به آن چپ‌نویسی می‌گویند. زیرا ابتدا قافیهای را در نظر می‌گیریم و سپس برایش بیت می‌سازیم؛ آن‌هم بیتی که کاملا مطابق فرمولی از پیش طراحی شده، عرضه می‌شود.
در بیت سوم این روش کمی با اسلوب معادله هندی‌نویس‌ها هم‌تایی کرده‌ است. در سطر بالا، زیرکانه، تلخ بودن زندگی و فرزندزایی را نقل کرده‌ایم، در نهایت و در سطر پایین، قافیه قابله را با آن جمله هم‌راستا کرده‌ایم در واقع مثل دستگاهی که طرح گرفته و ماشینی عمل می‌کند، عمل کرده‌ایم.
با این وضع، بعید نیست این‌گونه قراردادی نوشتن، تا چند وقت دیگر به دستگاهی داده شود و هوش مصنوعی با توجه به معنا‌سازیِ قراردادی، کلمات را تحویل بگیرد و بیت را به شما ارائه دهد، آن هم نه تمام کلمات یک بیت را، بلکه چهار کلمه‌ی مرتبط به یکدیگر که می‌توان آن‌ها را تحت عنوان کلید‌واژه‌های یک مفهوم، تعریف کرد. این که دستگاه شعری موزون بنویسد با این متد، ابدا و اصلا اعجاب‌آور نخواهد بود، تولید ماشین غزل‌ساز با بهره‌گیری از هوش سیاه.
اما در کلیت این غزل، فارغ از این مسائل، که درباره هر سه شعر صادق است، بیهوده طولانی شده است، و نهایتا در هفت تا هشت بیت حرفش تمام است.

# دو؛

از خودم یک چهره‌ی بیرنگ یادم مانده است
یا فقط تصویری از یک جنگ یادم مانده است

از خودم _ مردی که در دستش تفنگی کهنه داشت _
آدمی دیوانه‌حال و منگ یادم مانده است !

در این غزل ردیفی به کار گرفته‌اید که تمایلات نوستالژیک دارد و در تمام سطرها در حال ورق زدن خاطرات است، خاطراتی که گاهی لزومی به بازنمایی ندارد، دو بیت اول را عالی نوشته‌اید، به ویژه بیت دوم، اگر چه آدمی که تفنگ‌ داشته چرا به دیوانگی می‌رسد، سوالی جدی‌ست. اما خوب و دلنشین است، از بیت سه، لنگیدن‌ها آغاز می‌شود، یک بیت خوب و یک بیت بی‌هوده و یک بیت پوچ و باز یک بیت خوب و کامل است، مثل بیت چهار، چه اهمیتی دارد؟ که الدنگ را حتما در قافیه بیاورید لذا برایش داستان بنویسید؟ به این می‌گویند، کم کردن از برد مفید قافیه، وقتی ما می‌توانیم پنج شش بیت تکان‌دهنده بنویسیم، چه لزومی دارد پنجاه بیت، یا دوازده بیت بنویسیم که نصفش را کسی دوست نخواهد داشت، رود گنگ و غسل تعمید یا چیزی شبیه به آن، مال هندوها را آورده‌اید که چه؟
بهترین کاری که می‌شد کرد و ماندگار شد. این بوده که وقتی کارتان به دلیل جنگ به جنون و مثلا «موجی شدن» می‌کشد، تا انتهای شعر باید در همان حال متن را نگه می‌داشتید، کنستانتین استانیسلاوسکی، شاعر و نمایشنامه نویس و کارگردان مشهور روسیه که خالق متد اکتینگ بازیگری در دنیاست، در بحث فن‌های داستان و روایت می‌گوید؛ وقتی شما در داستانی شمعی یا چراغی روشن می‌کنید، یک؛ باید تمام ماجراها از آن پس زیر نور باشد. دو؛ مخاطب تا جایی که خود آن را خاموش نکنید، همه چیز را به وضوح می‌بیند.
شما در داستان دیوانه شدید، اما ادامه نیافت، این خلاف قانون ارتباط بیناسطری‌ می‌باشد.


# سه؛

قلم زد بید مجنونی و گیسویی رها در باد ‌
کشید آشفته و لرزان سر مویی رها در باد

این غزل یا قصیده‌ای که با عرض معذرت دهن قافیه‌هایش را سرویس فرموده‌اید، ردیفی دارد که نمایشگر یک وضعیت است، وضعیت «رها در باد» درخت، لباس، روسری، چادر، دامن، مو، عطر، چتر، پرچم، دست و… این‌ها را می‌توان در چنین وضعیتی تصور کرد، حال شما گیسو و مو/ ابرو؟ / دامان خال هندو/ باغ شب‌بو/ النگو/ جادو/ آهو/ چاقو و…. که هیچ‌کدام در باد یا بوران یا خانه یا هر جای دیگر باشند، هیچ اهمیتی ندارند. بیت‌های فراوان، احساس را نابود می‌کند، مخاطب را خسته و حتا آزرده می‌کند، پس تمام آن‌چه در این نقد می‌توان به شما که تسلطی بر وزن و قافیه و تصویرگرایی و معناسازی و تالیف و سایر ابزار شاعری دارید، فقط و فقط پرهیز از زیاد نوشتن به این علت که شعر مقصدش زورآزمایی ادبی و محل به رخ کشیدن توان ادبی نیست. امید که باز کوتاه و رسا و سزاوار بخوانیم‌تان.

با ارادت و احترام
مجتبا صادقی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برگزیده کنگره‌ها و جشنواره‌های متعدد شعر/ داوری رقابت‌های ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.