منادی دل‌آزرده




عنوان مجموعه اشعار : خیل خطوط ناخوانا
شاعر : مارال دلدار


عنوان شعر اول : خیل خطوط ناخوانا
های خیلِ خطوطِ ناخوانا!
که هیاهوی دم به دم دارید!
که به هر واژه‌ نه، به هر سیلاب
به دو صد دست، جامِ سم دارید!

شعرهای سیاهِ غمناکم!
زِ چه سودای "جَم" شدن دارید؟

شعرها! شعرهای نآسوده
زاده از این شعورِ فرسوده
هان بپایید! عرصه ناامن است
دامِتان، دامَنانِ آلوده

پس بکوشید مختصر بشوید!
نه اگر میلِ کم شدن دارید

دست ها! دست های مهجورم
دسته های نحیفِ ساطورم!
در بیاید باز از گورم
دربیایید و سبزتر بشوید!

سایه‌هاتان بلندتر بادا!
اگر آهنگِ خم شدن دارید

دست ها! شاخه های شمشادی!
نی لبک های عصرِ آزادی
ساقه های خمانِ بی برگم
یادگارانِ موسمِ مرگم

بر خطوطِ خطیر بنویسید
تا که نای قلم شدن دارید!

عنوان شعر دوم : منادیان جوان
نمی‌نمایی‌ام آن لذّتِ نهانت را
نمی‌گشایی‌ام آغوشِ مهربانت را
کجاست ساحل امنی که از تو جان ببرم؟
نشانِ من بده، غرقابِ خون، کرانت را!
هزار پاره جنون در همین دو بیت من است
شکنجه می‌کنی ای عشق شاعرانت را
از این مجادله بگذر، دمی به خود بگذار-
منادیانِ دل‌آزرده ی جوانت را
خوشا هوای تو! هرچند رمز‌ِ سرمستی‌ت
سرشک ماست که پر کرده استکانت را

عنوان شعر سوم : ...
...
نقد این شعر از : رحمت‌اله رسولی‌مقدم
به فاصله‌ی چند روز قرار است که باز در مورد دو اثر دیگر از خانم مارال دلدار، گفتگو کنیم.
ایشان در این نوبت یک غزل و یک شعر موزون در قالبی دیگر برایمان ارسال کرده است. البته اگر مصرع سوم را به مصرع‌ ششم و مصرع‌های ضریب شش هم‌قافیه می‌کردند، شکل کار، غزل بود. ولی چون مصرع یا نیم‌مصرع سوم با قافیه‌های بیرونی مقفا نشده است، بیشتر می‌شود گفت که شکل گسترش یافته‌ی قالب قطعه است.
ایشان در این شعر نشان داده است که به شدت مستعد به‌روز نوشتن و کار در اشکال آوانگارد است و فکر می‌کنم این تغییرات فرمی، به نسبت غزل سرودن به شکل رایج کلاسیک، آزادی عمل بیشتری به او می‌دهد و بیشتر با ذائقه‌اش سازگار است. دلیلش هم این است که در این شکل سروده‌ها، فضای وسیع‌تری پیش رو دارد و نیاز نیست که با قافیه کشتی بگیرد.

های خیلِ خطوطِ ناخوانا!
که هیاهوی دم به دم دارید!
که به هر واژه‌ نه، به هر سیلاب
به دو صد دست، جامِ سم دارید!

شعرهای سیاهِ غمناکم!
زِ چه سودای "جَم" شدن دارید؟

زبان اجرایی خانم دلدار، همان‌طور که در نقد اثر قبلی ایشان گفتم، زبان سنگین و عمیق و موقری‌ست. در بند اول اما نکاتی در اجرا وجود دارد که با رعایت‌کردنشان، کار صیقل داده می‌شود. نخست اینکه هیاهوی دم‌به‌دم، کاربرد مهمی در متن ندارد و تازگی و تکان‌دهندگی هم ندارد. دوم اینکه در مصرع چهارم 《 دوصد》نوعی استفاده‌ی بسیار سنتی از شمردن است که با نوع زبان انروزی این شعر، چفت و بست نمی‌شود. و مشخص است که اگر آن را برداریم و یک شماره‌ی دیگر جایش بگذاریم، شعر افت نمی‌کند، چون نقش ضعیفی در متن دارد. دیگر اینکه از اجتماع خیل خطوط ناخوانا و هیاهوی دم به دم و دوصد جام سم، باید به یک نتیجه‌ی درخشان ختم می‌شدند، که نشده‌اند.
می‌خواهم بگویم که در این نوع قالب، فضای زیادی پیش روی ماست. در این شعرهای طولانی، باید در هر سطر مخاطب را میخکوب کنیم تا با ما تا آخر شعر را بخواند و اگر به‌خصوص در مطلع چیزی برای کشاندن مخاطب دنبال شعرمان ارائه نکنیم، مخاطب تا آخر کار ما را همراهی نخواهد کرد. یعنی درست است که گستردگی فضا یک امتیاز برای تاخت و تاز بیشتر محسوب می‌شود، اما اگر از تمام فضا به‌خوبی استفاده نکنیم، نوعی خطر هم برای ما محسوب می‌شود. هر سطر و هر کلمه‌ی شعر، فرصتی‌ست برای ما که استعدادمان را به همگان نشان دهیم، پس صزفا برای موسیقی درونی، محتویات نامربوط و گسسته از هم را درون شعر نباید بریزیم و از سطر اول تا آخر هر بند، طوری عمل کنیم که یک کلاف و یک کشف و یک نگرش تازه در یک واحد متحد ارائه کنیم.
مطلب دیگر استفاده از 《 جم》 به عنوان شکل شکسته و محاوره‌ی جمع است که به زور قافیه و وزن این ایجاب به‌وجود آمده است. خود من اگر جایی ببینم که یک کلمه یا عبارت یا اصلاح محاوره در یک شعر به زبان معیار، خوش‌ نشسته است و چفت شده است و ضرورت متنی دارد، استقبال می‌کنم. اما اینجا جم شدن نه به لحاظ زبانی کاربرد دارد و نه به لحاظ معنایی و محتوایی و اندیشگی، هدفمند است.
یک نکته هم به لحاظ موسیقیایی بگویم که چون در مصرع‌های دوم و چهارم از ردیف 《 دارید》 استفاده شده است، استفاده‌ی دوباره از این فعل در مصرع ششم که قافیه‌ی دیگری دارد و محور قافیه‌ی بیرونی محسوب می‌شود، موسیقی شعر را ناامن و دچار اختلال کرده است.

شعرها! شعرهای نآسوده
زاده از این شعورِ فرسوده
هان بپایید! عرصه ناامن است
دامِتان، دامَنانِ آلوده

پس بکوشید مختصر بشوید!
نه اگر میلِ کم شدن دارید

در این بند، شعر و شعور نآسوده و فرسوده، دو مصرع زیبا هستند که باید از طریق پلی که دو مصرع بعد اسجاد می‌کند، به دو مصرع پایانی این بند وصل بشوند. اما عرصه‌ی ناامن و دام و دامن آلوده، قادر نیستند که به‌عنوان پل ارتباطی بخش اول و بخش سوم عمل کنند، یعنی ارتباط ماهوی و محتوایی و معنایی و زبانی ندارند. صرفا 《 آلوده》 به‌خاطر موسیقی درونی‌ای که با فرسوده و آسوده درست می‌کند، آمده است. می‌خواهم بگویم که یکی از امکانات این فرم شعر، امکان استفاده از موسیقی درونی برای ابعاد زیبایی‌شناسانه‌ی شعر است، ولی باید یادمان باشد که موسیقی درونی در خدمت شعر باشد، نه شعر در خدمت او قرار بگیرد و قربانی شود.

دست ها! دست های مهجورم
دسته های نحیفِ ساطورم!
در بیاید باز از گورم
دربیایید و سبزتر بشوید!

سایه‌هاتان بلندتر بادا!
اگر آهنگِ خم شدن دارید

در این بند نکته‌ها و ظرایف بیشتری به چشم‌ می‌آید. سه مصرع اول خیلی خوب و چفت و بست هستند و می‌توانستند به یک نتیجه‌ی درخشان‌تر در پایان بند ختم بشوند، ولی ظاهرا سراینده در سطرهای بعدی نفس کم‌آورده است. یا اینکه سراینده با همین سه مصرع خوب، اشباع شده است و با مصرع‌های بعد، رفع تکلیفی برخورد کرده است.
دست‌های مهجور خیلی ترکیب عاطفی و دل‌انگیزی‌ست. و وقتی این دست‌ها، دسته‌ی ساطور می‌شوند، علاوه بر هم‌قافیگی ساطور و مهجور، استعاره‌ای از برندگی و قلع و قمع دست‌های من و خوی من است. اینجاهاست که قافیه در خدمت شعر است و اصلا گمان نمی‌کنیم که سراینده قافیه‌اندیشی کرده است، چون همه‌چیز چفت است به هم. حتی به همین اکتفا نمی‌کند و می‌گوید: دربیایید باز از گورم! این درآمدن از گور هم بیش از آنکه بوی قافیه‌اندیشی بدهد، بوی تفکر می‌دهد. زیرا ما وقت به‌پا شدن شر، می‌گوییم این آتش از کدام گوری بلند شده است؟ سراینده از این درآمدن از گور، به درآمدن رستنی از خاک می‌رسد و سبز می‌شود. تا اینجا هم مشکلی نیست. اما اینکه بلند شوند و درخت شوند و مثل شاخه‌ی درخت خم بشوند، و سایه‌شان مستدام باد! دیگر کشف و تکان‌دهندگی و تازگی در شعر ندارد. یعنی درخت شدن این دست‌ها، در مصرع چهارم اتفاق می‌افتد و مصرع‌ پنجم و ششم، ویژگی خاصی از این درخت را نشان نمی‌دهند. پس اینجا هم فضا هدر رفته است.

دست ها! شاخه های شمشادی!
نی لبک های عصرِ آزادی
ساقه های خمانِ بی برگم
یادگارانِ موسمِ مرگم

بر خطوطِ خطیر بنویسید
تا که نای قلم شدن دارید!

در این بند 《 شمشادی》 نوعی استفاده‌ی صفتی از اسم است که بعدا می‌تواند بهتر و کاربردی‌تر استفاده شود. وقتی داریم کسی را صدا می‌‌کنیم و می‌گوییم شمشاد به عنوان یک اسم_صفت، آوردن نی‌لبک بلافاصله بعد از آن به عنوان یک کسی که باز ندایش می‌کنیم، آن‌هم وقتی که صرفا به یک موسیقی درونی می‌رسد( آزادی)، متن را از هم گسسته می‌کند. مرگ و برگ هم دو مقفای مکرر هستند در تاریخ ادبیات ما، که اگر در محتوای جدیدی نگنجند، وجودشان لطفی ندارد. و خطوط خطیر و نای قلم شدن، ادامه‌ی همین سلسله‌ی شکست است در این بند. خلاصه‌ی تصویر این است: از درخت بودن، رسیده‌ایم به قلم شدن. این تازگی نداشت و مسیری که بندمان و ساقه‌مان از آن عبور کرد تا به این قلمگی برسد، نیز شاعرانه و خلاقانه نبود.
نمونه‌ی بالغ و کامل این نوع شعر در غزل‌های حسین صفا موجود است و می‌شود با مطالعه‌ی آن‌ها، راه و چاه سرودن در این قالب تازه را بهتر درک کرد و پیمود.

برویم سراغ شعر دوم:

نمی‌نمایی‌ام آن لذّتِ نهانت را
نمی‌گشایی‌ام آغوشِ مهربانت را

همان‌طور که می‌بینیم، در قالب رایج غزل، سراینده مسلط‌تر کار می‌کند، چون آن را تمرین کرده است. اگر در شعر قبلی، شکست‌ها فراوان بود، اما با تمرین بیشتر، مهارت اجرای ایشان در قوالب آوانگارد هم بیشتر و بیشتر خواهد شد.
بیت نخست اگرچه مضمونی تکراری دارد، اما زبانی دلچسب و حکایتی جذاب دارد‌. پس منِ مخاطب را می‌کشاند به دنبالش که ببینیم ادامه‌ی ماجرا چه می‌شود؟!

کجاست ساحل امنی که از تو جان ببرم؟
نشانِ من بده، غرقابِ خون، کرانت را!

یکی از موارد اجرای ناقص عبارات، همین است که 《 از تو جان به‌در ببرم》 را چون در وزن نمی‌گنجد، بنویسیم: از تو جان ببرم! اگر این اشکال در این بیت وجود نداشت، این بیت با کران غرقاب خون و ساحل امن، بیت جذابی می‌شد.

هزار پاره جنون در همین دو بیت من است
شکنجه می‌کنی ای عشق شاعرانت را

بیت سوم هم یک تناظر عددی خوب بین اعداد دارد. دو در مقابل هزار! دو بیت در سیطره‌ی هزار جنون! و این رنجی‌ست که شاعر برای نوشتن تک‌تک بیت‌هایش می‌کشد، چون باید ماجرای شعرش را کامل لمس کند و با آن عجین باشد و در حقیقت، شعر را زندگی کند.

از این مجادله بگذر، دمی به خود بگذار-
منادیانِ دل‌آزرده ی جوانت را

اینکه سراینده به دل متن چنگ می‌زند و از آنجا دریچه‌های تازه برای پیش بردن شعر پیدا می‌کند، نشان از هوش و فکر است. در بیت قبل فقط گفته است: ای عشق! از همین عبارت استفاده می‌کند و در این بیت 《 منادیان》 را می‌آورد و ترکیب زیبای 《 منادیان دل‌آزرده》 را می‌سازد. اما جوان در این بیت، صرفا قافیه است و نقش متنی ندارد،چون ناجوانی و تضاد و تناظر و تناسب و تفاهمی با دیگر اجزای بیت ندارد. ولی خود همان ترکیب منادیان دل‌آزرده در ادامه‌ی بیت قبلش، نشان از سرست و ذات شاعر سراینده دارد.

خوشا هوای تو! هرچند رمز‌ِ سرمستی‌ت
سرشک ماست که پر کرده استکانت را

در این بیت نیز از تجربه‌ی موفق ندا و منادی بیت قبل، به شکلی دیگر بهره برده است. فقط شروع کرده و گفته: خوشا تو! دقت نکنید که نگفته است تو خوشی یا خوش باشی! گفته خوشا ما در هوای تو! پس یعنی هوای تو مطبوع و خوش است. آنگاه راز خوشی هوای تو و خوشی تو را، گریه‌ی ما می‌داند، یعنی ناخوشی ما منتج به خوشی هوای تو می‌شود و ما با این خوش بودن تو، خوشیم و هوای تو را می‌کنیم. پس سراینده از یک نقطه شروع کرده و باز با یک چرخش ۳۶۰ درجه، برگشته به همان نقطه.

برای این سراینده‌ی خوش‌ذوق، آرزوی موفقیت می‌کنم، به شرط تمرین و ممارست و مطالعه‌ی فراوان و جدیت فراگیر.

منتقد : رحمت‌اله رسولی‌مقدم

متولد ۵ خرداد ۶۹ یاسوج؛ شاعر و ویراستار؛ تحصیلات کارشناسی ارشد ارزیابی و آمایش سرزمین



دیدگاه ها - ۳
مارال دلدار » یکشنبه 05 دی 1400
در مورد "جان بردن" هم که مصداق آوردید برای اجرای ناقص عبارات و چون در وزن نگنجیده و الخ متوجه مقصودتان نشدم. جان بردن، در اینجا شکل کوتاه و ناقص شده‌ی عبارتی نبود. "جان بردن . [ ب ُ دَ ] (مص مرکب ) زندگانی کردن . (غیاث اللغات ). زنده ماندن . از مرگ رهایی یافتن . از مهلکه سالم بیرون آمدن . از مرگ خلاص شدن . خلاص شدن . مستخلص شدن . نجات یافتن . سالم ماندن" -دهخدا
رحمت‌اله رسولی‌مقدم » سه شنبه 30 آذر 1400
منتقد شعر
سلام اشتباهتان این بوده که داخل گیومه نوشتیدش. اگر عادی می‌نوشتید، معنای درستشو می‌داد از اول. نگارش اینقدر اهمیت داره. موفق باشید.
مارال دلدار » دوشنبه 29 آذر 1400
سپاس از دو نقد مفید شما و وقت شما جناب رسولی مقدم. تنها نکته ای عرض‌کنم؛ که "جم" در شعر اول ابدا در معنای "جمع" نبود حتی معنای سوم و چهارم در ذهن بنده هم این نبود.. هرچند همین که این را به ذهن متبادر کرده و معنای مد نظر شاعر حتی به ذهن نرسیده خود ضعف بزرگی ست. سپاس از شما و نقد خوبتان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.