انسان درختی‌ست از کوه بزرگ‌تر



عنوان مجموعه اشعار : .
عنوان شعر اول : .
به رغم مدعیانی که دوستدار من‌اند،
درخت‌های عزیزی که چوبِ دار من‌اند،
هنوز زنده‌ام و گریه گریه می‌بخشم
که آب های روان از رگ و تبار من‌اند
درخت‌های نمک‌خور شکسته‌اند مرا
درخت ها که ثمرهای ابر و بارِ من‌اند
بلند می‌شوم از خاک و خون زخم خودم
که کوه‌های جهان زیر سایه‌سار من‌اند
به هوش! کوهکَنِ من، نَکَن منم شیرین
هزار خسرو شوریده رهسپار من‌اند
حلالشان که دو ماهی پریده از چشمم
اگر شکارچیانی پی شکار من‌اند
من آن بلندی کوهم که سیل نقاشان
برای کوچکی بوم، داغدار من‌اند.

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : مجتبا صادقی
«خوب است» جمله‌ی کوتاهی‌ست که ازسوی شاعران بهتر گاه اسم و رسم‌دار ، زیرنوشت اغلب شعرهایی می‌شود که شاعران جوان‌تر و کمتر شناخته شده در فضای مجازی و حقیقی منتشر می‌کنند، البته و با کلی افسوس، حضرات دیرینه‌تر، با کلی کلاس و تبختر و نگاهی زیرچشمی این جمله‌ی به شدت آسیب‌زننده را نثار طرف مقابل می‌کنند، دریغایی از این رفتارها بر جگر دارم که وقت شرحش نیست، فقط بحث از این کنم که این نظرهای دو سه کلمه‌ای آفت پیشرفت است، بلای بدی سر شاعرانی می‌آورد که دارای استعدادی متوسط هستند، نگاهی که از بالا به پایین باشد، همیشه و همه جا زخم‌زننده بوده و خواهد بود. به گمانم اگر از سر دلسوزی و برای رشد و اوج‌گیری صاحب اثر، ضمن آن «خوب است» دو سه تا جمله‌ی تاثیرگذار و البته مرتبط با شعری که به اشتراک گذاشته شده، هم، نثار آن بخت‌برگشته که شما را صاحب نظر می‌داند بکنید، قطعا او را به راهی که باید رهسپار کرده‌اید.
از این که بگذریم، نمونه‌های فراوانی از تولید شعر در این سال‌ها دیده‌ام که تنها با یکی دو تغییر کوچک، از این رو به آن رو می‌شده و تفاوتی کلی در آن ایجاد می‌شده است. فراوان نمونه سراغ دارم که شاعرش را از یک تشویق همراه با راهنمایی محروم کرده‌اند و آن شعر ناپخته را در سایزها و شکل‌ها و قاب‌ها و قطع‌های گونه به گونه ارایه کرده‌اند و همیشه گفته‌ام ای کاش یکی گفته بود این الف را با این ب عوض کن! اما متوسط بودن انگار وصله‌ای شایع است که برخی به آن عجیب علاقه دارند، کسانی که نمی‌دانند منتوسط هستند، دقیقا سویه‌ جدی این جریان‌اند، آن‌ها خود را ناجی می‌پندارند، دهه‌ی هفتادی‌هایی هستند که حرف را هضم نمی‌کنند و پرتاب می‌کنند و دهه هشتادی‌هایی که به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شوند و از اخلاق و شرع و عرف و شرف و شجاعت، ذره‌ای بهره نبرده و خود هم نمی‌دانند کجای جهان ایستاده‌اند، نه؛ اشتباه نکنید، فرقی نمی‌کند، چه شاعر باشند و چه ناظر و حی و حاضر، از هفتاد به بعد گویی جهان با شیبی تند در حال نابود کردن فضائل بشری پیش می‌رود، متوسطه‌های دهه هفتاد، اینک در دهه‌های بعد، حتا ضعیف هم نیستند. چون خودم دو جوان دهه هفتادی خوشبختانه صحیح و سالم دارم و رفیقانه گفت و گو می‌کنیم، درست می‌دانم از چه حرف می‌زنم، آن‌ها حالا با هجومی ملخ‌وار به شعر نیز رسیده‌اند و موریانه‌وار از جویدن ته‌مانده‌های مسوولیت‌پذیری و اعتماد و اعتبار و تقوا و تمدن لذت می‌برند. این که شاعرانی در این میانه پیدا می‌شوند که اهل کتاب و خرد و عشق‌ورزی هستند جای شکرش باقی‌ست یکی مثل همین خاتون که این نقد شعرش است «مهدیه بانو رشیدی» از آن پی‌گیرها و راضی نشوهای ادبیات است، که در سرودن بسی مصر است و همیشه شعری در چنته دارد، آخرین‌اش احتمالا بع از این غزل باشد که چندی در نوبت نقد ماند به خاطر این‌که مرا سفری در پیش بود و داوری و….
اما بخوانیم از ایشان یک غزل که با کمی جسارت آغازش را از جناب حافظ وام گرفته و…

به رغم مدعیانی که دوستدار من‌اند،
درخت‌های عزیزی که چوبِ دار من‌اند،
هنوز زنده‌ام و گریه گریه می‌بخشم
که آب‌های روان از رگ و تبار من‌اند

دو بیت را آوردم چون با آن کاما که در انتهای بیت اول آمده، یعنی معنای بیت بعد، موقوف به این بیت است، اما همان‌طور که می‌بینید و خواندید، نیم سطری از جناب حافظ به ودیعه گرفته شد که متعلق است به بیتی فوق‌العاده معناگرا که اتفاقا به دلیل مصرع دوم‌اش زیاد از رسانه پخش می‌شود و آن بیت، این است؛
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهره‌ی تو حجت موجه ماست

که بیت دوم از غزل بیست و سه دیوان خواجه آمده، با سرآغازی چنین؛

خیال روی تو در هر طریق همره ماست
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

دوست داشتم، محتوای غزل جناب حافظ یا حداقل محتوای همین بیت مورد طرح و بحث شعر باشد، که کلی تماشایی می‌شد، البته به شرط آن‌که کار را معاصر می‌گفتند و زبان را در همان زمان نگه نمی‌داشتند، اما خب چنین نشده و مهم هم نیست که من یا مخاطب چه دوست داشته، مهم این است که شاعر ظرفی برای برون‌ریز دل خود یافته است, بیت اول را دوست داشتم، اگرچه با سطر دوم و ادامه‌ دادن آن در بیت دو، به شدت مخالفم، فارغ از این که زمانه، زمانه‌ی روایت است در شعر، نیز برخی معتقدند دیگر نباید یک بیت یک شعر را شاه‌بیت دانست بلکه به دلیل روایت، کلیت یک اثر را باید مورد توجه قرار داد، اما اعتقادم این است که استقلال بیت بسیار مهم است و این ربط دادن دوبیت به یکدیگر سبب خدشه وارد آمدن به بیت اول شده است.
نوع گفتمان درخت‌های/عزیز/ برای من حل شده نیست، وقتی قرار است چوبه دار شوند، آیا این که چوبه‌ی دار تو خواهند شد آن‌ها را عزیز کرده است؟ پس از همین‌جا باید تمایل شاعر به مرگِ خودخواسته را رصد کنیم و ببینیم ته ماجرا آیا به مرگی این‌گونه بها داده می‌شود یا نه؟
در ادامه به نظر می‌رسد ماجرا به سمت حیات درختان شیفت می‌شود و نمی‌توانیم ردی از آن تمایل به مرگ را در بیت‌های بعد ببینیم. نکته‌ی خوب این است که روایت با به کار گرفتند چندباره‌ی درخت‌ها در اول سطرها تداوم یافته، اما نکته‌ی منفی این است که روایت آن‌قدرها که باید پرورش داده نشده است. در بیت دو، مصرع دو عبارتی داریم که چندان زیبا نیست، این‌که اشک‌ها/ آب‌های روانی هستند، خیلی خوب است، اما این‌که آن دو کلمه‌ی نهایی را مترادف فرض کنیم اصلا خوب نیست، رگ و تبار/ رگ و ریشه، ایل و تبار از هر یک، یک کلمه با دیگری ممزوج شده، آن هم به تصور این‌که هم‌مسیر هستند. خلاصه قافیه کار را از هدف دور کرده است متاسفانه.

درخت‌های نمک‌خور شکسته‌اند مرا
درخت‌ها که ثمرهای ابر و بارِ من‌اند

بعد و در بیت‌های بعد خواص نارسا و ناخوشی به درخت وصله می‌شود، مثلا (نمک‌خورهای نمکدان شکسته) که هیچ محملی در متن ندارند، شاعر درخت را به مثابه انسانی فرض کرده که به او نارو زده است. آیا این همان درخت عزیز نبود؟ یا این در ادامه بیت، همان ثمره‌ی شما نیست؟ پس تعارض را چه کنیم در سخن؟ و بعدتر ابر و بار که می‌شد به راحتی برگ و بار باشد و بیهوده شده است ابر و بار.

بلند می‌شوم از خاک و خون زخم خودم
که کوه‌های جهان زیر سایه‌سار من‌اند

و در بیت بعد درخت می‌شود کوه، آن هم کوه‌هایی که زیر سایه‌ی شاعر یا راوی قرار دارند، تصورش را بکنید، مضحک نیست، صحنه از فکاهه هم عبور می‌کند، کوهی که زیر سایه فلانی‌ست، تپه هم نیست، چون کوه ابهتش به سایه‌ بخشیدن و بزرگ‌تر بودن است و آن خاک و خون کی اتفاق افتاد که فوری در شعر جا گرفت، در اثر کدام دعوا؟
منظورم را می‌فهمی مهدیه بانو، باید و بدون قید و شرط هم باید، باید و باید، از اول تا آخر شعر هر اتفاقی می‌افتد زمینه‌سازی شود، به سطرهای خود به عنوان ادامه‌ی قبل نگاه کنید، یک‌جا اگر خندیدید، تا آخر باید متن دارای ویژگی‌های شادی و نشاط باشد، در واقع نرود به سمتی که طرب از شعر برود. و اگر اندوه در متن بود باید تا انتها باشد. بنابراین هر بیت به سمتی برود، یعنی نداشتن ارتباط افقی و عمودی که بسیار ناشیانه است.

به هوش! کوهکَنِ من، نَکَن منم شیرین
هزار خسرو شوریده رهسپار من‌اند

در این‌جا قافیه‌ (یادمان باشد، بعد از الف، الف و را یعنی آر، قوافی که به آر ختم می‌شود بیشترین قافیه را در پارسی دارد) کم آورده‌اید، رهسپار منند معنایی ندارد آخر، اگر منظورتان «دنبال من راه افتاده‌اند» باشد که اصلا این معنا را نمی‌دهد.

من آن بلندی کوهم که سیل نقاشان
برای کوچکی بوم، داغدار من‌اند.

بیت شکار را می‌شود بهترین بیت این غزل دانست، بیت پایانی هم بد نیست، اما تعارضش این است آن کوهی که در سایه‌سار راوی بود، الان بزرگ شده و در بوم نقاش‌ها جای‌اش نمی‌شود. این است که می‌گویم سعی کنید حرفی را بزنید که با بیت‌ها و حرف‌های قبلی‌ در تضاد و یا در موازات معکوس آن بیت‌های قبل نباشد.
کلیت این غزل به دلیل عدم اتصال درست بیت‌ها به هم، حذف معناهای مختلف توسط راوی، تضاد و تعارض متنی و عدم توفیق در سرانجام دادن به روایت و احساسات مورد قبول نیست، مگر این‌که با توجه به این نقد بازنوشت شود.

با ارادت و احترام
مجتبا صادقی

منتقد : مجتبا صادقی

شاعر، نویسنده و روزنامه نگار/ برگزیده کنگره‌ها و جشنواره‌های متعدد شعر/ داوری رقابت‌های ادبی، از دانش‌آموزی و دانشجوبی تا آزاد/ تالیف‌ مقالات و نقدهای متعدد در مطبوعات/ و....



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.