نداشتن تفاهم ذهنی با مخاطب




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : عبدالحسین میرشکاری


عنوان شعر اول : ۰
باریک می‌کنند پوستم را
چشم‌هایی که یاد گرفته‌اند
هر اندازه هم که به خمره‌های عسل خیره شوند
عسلی نمی‌شوند


این روزها
آنقدر پوستم را باریک کرده‌ای
که از رگ‌هایم بیرون زده‌ای
و تمام چشم‌های دنیا را درآورده‌ای

اما من دوباره به چشم‌هایت خیره می‌شوم
و به زنبورهایی فکر می‌کنم
که عاقبت فهمیده‌اند حتی ملکه‌‌شان هم
از رمزگشایی گل‌ها عاجزند

به این فکر می‌کنم
که بعد از هر بار دیدنت
چطور ممکن است یک لحظه از چشمم بیفتی
چطور ممکن‌ است که اختلال دو نیمکره‌ی مغزم
تمام سلول‌هایم را خاکستری
و غلضت چشمت
مویرگ‌هایم را مسدود نکند

#عبدالحسین میرشکاری

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : لیلا کردبچه
نمی‌دانم باریک شدنِ پوست دقیقاً به چه معنی است و پوستی که باریک می‌شود، دقیقاً چطوری می‌شود؟ ازطرف دیگر نمی‌دانم که آن باریک شدنِ پوست یک نفر، چطور ممکن است به‌وسیلۀ چشم‌های یک نفرِ دیگر ایجاد شود؟ آن هم چشم‌هایی که شاعر می‌گوید هر اندازه هم به خمره‌های عسل خیر شوند، عسلی نمی‌شوند. یعنی آیا «عسل» و «عسلی شدن» ارتباطی با «باریک شدن» پوست دارند؟ که شاعر می‌گوید چشم‌هایی که عسلی نیستند و عسلی نمی‌شوند، باریک می‌کنند پوستم را، و این دو را در مقابلِ هم نشانده است!؟
و پس از آن، نمی‌دانم باریک شدن پوست (که خود هنوز تصویری غریب و غیرقابل تصوّر است) چطور می‌تواند منجر به بیرون زدنِ کسی از رگ‌های یک نفر دیگر بشود، و «آن» که از رگِ «این» بیرون آمده است، حالا اصلاً چرا باید چشم‌های تمام دنیا را دربیاورد؟
و در سطرهای بعدتر، نمی‌دانم چطور ممکن است «او» بعد از هربار دیده شدن توسط راوی، از چشم راوی بیفتد؟ مگر نه اینکه این یک شعر عاشقانه است؟ و مگر نه اینکه در روابط محبت‌آمیز، هربار دیدن، اشتیاق و محبت را بیشتر می‌کند؟ و اصلاً این تولید نفرت در ترکیبِ کناییِ «از چشم افتادن»، با چه بهانه‌ای در این شعرِ عاشقانه رخ داده است؟
واقعیّت این است که کلیّت شعر، در یک مسیر و یک راستا است و یک ساختِ واحد را دنبال می‌کند، امّا تصاویرِ شعر، آن مابه‌ازای معنایی و آن زیرساخت علی‌ومعلولی‌ای که در ذهن شاعر دارد را لزوماً در ذهن مخاطب شعر هم ندارد، و همین مسأله باعث می‌شود که خوانندۀ اثر، نتواند با تمامِ آنچه شاعر نوشته است، ارتباط کامل و معناداری پیدا کند، چنان‌که مثلاً یکی از ابهامات معناییِ این شعر، تصویرِ ناتوانی از رمزگشایی از گل‌ها توسط زنبور ملکه و دیگر زنبورها است، که پیداست که ربطی به عسل و چشم‌هایی که عسلی نیستند دارد، امّا اینکه چه ربطی دارد و این ارتباط معنایی چگونه برقرار شده است، مشخص نیست.
همین‌طور پیداست که در بندِ: «به این فکر می‌کنم/ که بعد از هر بار دیدنت/ چطور ممکن است یک لحظه از چشمم بیفتی/ چطور ممکن‌ است که اختلال دو نیمکره‌ی مغزم/ تمام سلول‌هایم را خاکستری/ و غلضت چشمت/ مویرگ‌هایم را مسدود نکند»، خاکستری دیدنِ زنبورها، و غلظت عسل، مورد توجه قرار گرفته است، امّا در اینکه این دو عنصر، توانسته‌ باشند در یک ترکیب و پیوند منطقی، تصاویری را سامان داده باشند، تردید دارم.
درمجموع با اینکه این شعر، یک ساختار مضمونی واحد دارد و عناصرِ تصویریِ آن، همه در ذات مرتبط با هم هستند، امّا شاعر نتوانسته آن منطقِ ذاتی یا ادعایی و شاعرانۀ موجود در تصاویر را به مخاطب نشان بدهد، و مخاطب را میان دایره‌ای از تداعی‌های بی‌فرجام و بی‌سرانجام رها کرده است.
پیداست که شاعر ذهن تصویرسازی دارد، امّا نباید فراموش کند که علاوه بر داشتنِ ذهن تصویرساز و توانمند، باید به داشتنِ تفاهم ذهنی با مخاطب نیز بیندیشد. شما ممکن است با دوستی، به‌دلیل سابقۀ آشنایی و داشتنِ برخی تجارب مشترک با هم، شوخی‌هایی داشته باشید که خودتان بدانید دربارۀ چیست و به آن‌ها بخندید، امّا اگر با کسی که سابقۀ ذهنی دربارۀ پیشینۀ آن شوخی نداشته باشد، همان شوخی را بکنید، متعجب نگاهتان خواهد کرد.

منتقد : لیلا کردبچه

شاعر، پژوهشگر، ویراستار. فعّال در حوزۀ شعر. دکترای ادبیات معاصر.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.