یک اشتباه لپی




عنوان مجموعه اشعار : اندیشه های نامتعادل
شاعر : دانیال فریادی


عنوان شعر اول : اندیشه ی نامتعادل...
ارام در گوشه ی اندیشه ام
نشسته ام

بر زبری دیوار سیمانی
ایمانم را می کشم
صدای
العفو می دهد!

هیچ را
به شگل پروانه ای
بر گیجگاهم
منقوش کرده ام
بر شانه هایم نشست!

دندان عقلم
اشتهایم را
کور کرده است

من هر شب
از قله ی افکارم
به قله ی قاف می رسم

وصبح ها
گریه هایم را
قی می کنم!


با تشکر
دانیال فریادی


عنوان شعر دوم : به اجرام دل بسته ام!
با زهره سلفی
می گیرم!
به دب اکبر تکیه می کنم
و حواشی زمین
بر نگرانی های من
بی اثر است!
به اجرام دل بسته ام

در کاسه سرم
پراست از اجرام اسمانی

در گردی چشمانم
صدها کهکشان نهفته است!
روح بالدارمن
امروز صبحانه را
با مریخی ها صرف کرد
کهکشان را شیری
زمین را به پرورشگاه
سپرده است!


با تشکر
دانیال فریادی


عنوان شعر سوم : ...
....
نقد این شعر از : محمد مستقیمی (راهی)
پیکاسو می‌گوید: یکی دو سال طول کشید تا مثل رافائیل نقاشی کنم اما یک عمر طول کشید تا مثل کودکان نقاشی کنم.
این کلام مرا به یاد خاطره‌ای انداخت: سال‌ها پیش روزی در خانه با همسر و فرزندان باقلا پوست می‌کندیم که کودک سه ساله‌ی من یک سیله‌ی باقلا باز کرده بود پیش من آمد و گفت: ببین بابا! توی رخت‌خوابشان خوابیده‌اند.
این کودک سه ساله شعر را می‌دید و من می‌کوشیدم شعر را بسازم و چه در اشتباه بودم باید مثل پیکاسو نقاشی کنیم باید ابتدا شعر را ببینیم بعد روایت کنیم.
من بر این باورم که نوشته‌های شما از یک تعریف اشتباه نشأت می‌گیرد: «شعر اتفاقی است که در زبان می‌افتد.»
این تعریف درست است اما اشتباهی در ترجمه رخ داده است که لطمات زیادی به شعر ما زده است توجه کنید:
واژه‌ی زبان در گفتار فارسی سه مصداق دارد:
1- عضو گوشتی داخل دهان که کاربرد آن بیشتر در مغازه کله‌پزی است و لذیذترین قسمت خوراک کله‌پاچه است.
2- قوه ناطقه یا قوه‌ی خیال توجه داشته باشید این زبان را همه‌ی انسان‌ها حتی کر و لال‌ها هم دارند. تارزان هم دارد و آن قوه‌ایست که با آن تخیل می‌کنیم همان که کودک سه ساله دانه‌های باقلا را انسان‌هایی می‌دید که در رخت‌خواب خوابیده‌اند.
3- گفتار که قراردادی است اجتماعی و قانونمند از به وجود آمدن اصوات در دهان به کمک نفس و همان عضو گوشتی و فضای دهان و ترکیب این اصوات که انواع بسیاری دارد و هر قومی و هر ملتی برای خود قراردادی جدا دارند و به وسیله‌ی آن خیالات خود را به اشتراک می‌گذارند مثل زبان(گفتار) فارسی یا انگلیسی یا ترکی و....
متأسفانه در قاموس فارسی دو معنای دوم و سوم به جای هم به کار رفته است و اغلب مقوله‌های زبان و گفتار خلط شده است و آن جمله‌ی معروف: شعر اتفاقی است که در زبان می‌افتد که منظور گوینده این است که شعر اتفاقی است که در خیال می‌افتد که متأسفانه برداشت شده است که شعر اتفاقی است که در گفتار می‌افتد.
آثار شما همه و همه اتفاقاتی است که در گفتار می‌افتد شما قبل از به گفتار درآمدن برای روایت چیزی نمی‌بینید و آشنایی زدایی‌های شما همه و همه در گفتار است نه در زبان و در خیال چون خود چیزی نمی‌بینید در نتیجه خواننده‌ی روایات شما هم چیزی نمی‌بیند اما در تمام جملات شما آشنایی زدایی یعنی به هم‌ریختگی محورهای هم‌نشینی و جانشینی دیده می‌شود. باید توجه داشته باشید که شعر آشنایی زدایی در زبان است نه در گفتار و شعر قبل از گفتار اتفاق می‌افتد و باز هم باید بدانید که ماهیت تمام هنرها هم یکی است: آفرینش فضایی استعاری و مجازی در خیال که این کار از عهده‌ی یک کر و لال هم بر می‌آید که گفتار ندارد چون قواعد آن را نتوانسته بشنود تا یاد بگیرد.
تمام هنرها همین گونه اتفاق می‌افتند. در خیال هنرمند شکل می‌گیرند و هنرمند آن فضای خیالی را می‌بیند آن گاه برای روایت آن به سراغ لوازم خاص هنر خود می‌روند. نقاش بوم را برمی‌دارد و رنگ ها را و قلم‌موها و کاردک‌ها را و آنچه را در خیال دیده است بر روی بوم می‌آورد و شاعر هم به سراغ گفتار که لوازم روایت او هستند می‌رود و با گفتار فضای دیده شده در خیال خود را روایت می‌کند. پس شعر قبل از واژه و گفتار اتفاق می‌افتدو شما هر کاری و هر اتفاقی را در گفتار به وجود آورید نمی‌تواند شعر باشد تنها یک بازی گفتاری است که در ادبیات ما با نام کاریکلماتور نامیده می‌شود و باید بدانید که کاریکلماتورها زندانی همان گفتاری هستند که در آن به وجود آمده‌اند البته این نوع ادبی ارزش خود را دارد ولی ویژگی اصلیش این است که ترجمه‌پذیر نیست.
حال ببینیم آنچه در متن‌های شما اتفاق افتاده در کجاست؟
عنوان شعر اول : اندیشه‌ی نامتعادل...
آرام در گوشه‌ی اندیشه‌ام
نشسته‌ام
«گوشه‌ی اندیشه» قابل تصور نیست چون اندیشه یک مفهوم است و مصداق عینی ندارد شما با دستکاری این جمله آن را ساخته‌اید: در گوشه‌ای نشسته ام و می‌اندیشم.
بر زبری دیوار سیمانی
ایمانم را می‌کشم
صدای
العفو می‌دهد!
«ایمان» هم مانند اندیشه مفهوم است و مصداق عینی ندارد معلوم نیست راوی کجایش را بر زبری دیوار سیمانی می‌کشد؟ دستش را، صورتش را، پایش را و همچنین معلوم نیست صدایی که شنیده می‌شود حاصل کدام مالش یا کشش است به طور کلی این فضا عیر قابل تصور است حتی معلوم نیست راوی چه می‌کند و منظورش چیست. آیا دارد ایمانش را می‌سنجد؟ چگونه می‌سنجد به هر حال معمایی است حل نشدنی.
هیچ را
به شکل پروانه‌ای
بر گیجگاهم
منقوش کرده‌ام
بر شانه‌هایم نشست!
باز هم معلوم نیست چگونه «هیچ» را به شکل پروانه برگیج‌گاه خود می‌کشد و چگونه این پروانه‌ی از هیچ آمده بر شانه‌هایش می‌نشیند؟ شاید یک مفهوم فلسفی مد نظر باشد! هرچه باشد برای خواننده هیچ مفهومی ندارد و معمولاً خواننده همین جا متن را رها می‌کند چون ارتباطی با آن برقرار نمی‌کند. اگر شاعر این تصویر و این فضای نقاشی کردن بر گیجگاه خود را دیده بود منِ خواننده هم می‌توانستم آن را ببینم ولی او ندیده است چون اتفاقی در زبان(خیال) راوی نیفتاده است بلکه هر اتفاقی افتاده تنها در گفتار است. تازه اتفاق گفتار هم هیچ منطقی ندارد و بر اساس قواعد شناخته شده ی گفتار نیست در نتیجه رشته ی ارتباط بین گوینده و شنونده گسسته است.
دندان عقلم
اشتهایم را
کور کرده است
کاملاً پیداست که کاریکلماتور است چون از واژه‌ی «عقل» به فکر و خیال رفته و بی‌اشتهایی را حاصل آورده که مبنای این عبارات تنها بازی با واژه‌ی «عقل» است: همان کاریکلماتور.
من هر شب
از قله‌ی افکارم
به قله‌ی قاف می‌رسم

وصبح‌ها
گریه‌هایم را
قی می‌کنم!
بازی با واژه‌ی «قله» که ابتدا قله‌ی افکار است بعد به قله‌ی قاف می‌رود و بعد هم واج‌آرایی «واج قاف» راوی را به قی کردن کشانده است. ببینید همه‌ی اتفاق‌ها در گفتار فارسی است که قراردادی است بین زبانمندان زبان(گفتار) فارسی.

عنوان شعر دوم : به اجرام دل بسته‌ام!
با زهره سلفی
می‌گیرم!
به دب اکبر تکیه می‌کنم
و حواشی زمین
بر نگرانی‌های من
بی اثر است!
به اجرام دل بسته‌ام

در کاسه‌ی سرم
پراست از اجرام آسمانی

در گردی چشمانم
صدها کهکشان نهفته است!
روح بالدار من
امروز صبحانه را
با مریخی‌ها صرف کرد
کهکشان راه شیری
زمین را به پرورشگاه
سپرده است!
در این روایت هم از آرایه‌ی تناسب(مراعات‌النظیر) استفاده شده و زهره، دب اکبر، زمین، اجرام آسمانی، کهکشان راه شیری را در مجموعه‌ای از عبارات جمع کرده و در انتها هم واژه‌ی «شیری» راوی را با یک تداعی واژگانی به پرورشگاه برده است.
دوست بسیار عزیز! این‌ها و آثار پیشین شما همه و همه اتفاقاتی هستند که در گفتار افتاده‌اند توجه داشته باشید اصلی که از آن پیروی می‌کنید بر اساس یک اشتباه ترجمه‌ای شکل گرفته و تلاش‌های شما و تمام کسانی که پیرو آن هستید بیهوده است و تنها حاصلش کاریکلماتور است که البته بی‌ارزش نیست اما شعر نیست.

منتقد : محمد مستقیمی (راهی)

محمد مستقیمی با نام هنری (راهی), شاعر , نویسنده, پژوهشگر, مترجم, منتقد در یلدای سال 1330 در روستای چوپانان بخش انارک شهرستان نایین در خانواده‌ای که از پدر انارکی و از مادر بیابانکی بود متولد شد، نسب او از طرف مادر با فاصله‌ی چهار نسل به هنر جندقی و با ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.