شعرهای سپید، تناسب‌های بیشتری می‌طلبد




عنوان مجموعه اشعار : -
شاعر : اسحق فتحی


عنوان شعر اول : شیر فروش
یکی دوخانه آن‌طرف تر
همان روسری سفیده را می‌گویم
که آب دهانم را قورت می دادم
چه گاوهای بزرگی داشتند
و من چقدر
بوی شیر تازه را خوب می فهمیدم


عنوان شعر دوم : -
بیهوده بود دست و پا زدن هایم
از پدر چیزی که گفتنی باشد
نمانده بود
جز رنج هایی که از لابلای شیار های پیشانیش قد می کشید تا نگاه من
رفیق بی کلک را گونه بر خاک سرد نهادم ودیگر هیچ!
پدر اما هنوز می پایدم از لابلای کتک هایی
که ظهر تابستانم زده بود
چرا که خواب نیمروزش را آشفته بودم



عنوان شعر سوم : واژگان سرد
گریخت ... از شرمی دخترانه شاید
بی آنکه در انحنای بلند چشمانش
پژواک هزار باره ی نگاهم را چشیده باشد
و من دیگر از آفتاب نیم بند زمستانی
چیزی به خاطر نیاوردم
جز آنکه صدایش از سرما یخ زده بود
و... واژگان برهنه
دندان غروچه می کردند
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
با شعرهای آقای اسحق فتحی آشنا هستم، و می‌دانم یکی از ویژگی‌های شعر او، داشتن موسیقی ملایمی است که همواره اشعارش را در برگرفته است، و این امتیاز خوبی است برای هر شعر سپید:
«و من دیگر از آفتاب نیم‌بند زمستانی
چیزی به خاطر نیاوردم
جز آن‌که صدایش از سرما یخ زده بود
و... واژگان برهنه
دندان‌غروچه می‌کردند.»
وقتی شعری سپید در این وضعیت قرار می‌گیرد، یعنی دچار تشتت و پراکندگیِ موسیقی در سطرها نشده است. بسیاری از شعرهای سپید از این لحاظ یکدست نیستند؛ یعنی یک آهنگ را پیش نمی‌گیرند؛ دست‌انداز دارند.
هر سه شعر سپید آقای اسحق فتحی دارای این موسیقی و آهنگ ملایم است که البته چندان پررنگ نیستند؛ نه این‌که چون ملایم است پررنگ نیست، بلکه غلظت و رنگ چندانی ندارند؛ زیرا یک آهنگ ملایم هم می‌تواند در نوع خود و در جنس خود غلظت داشته و برجسته و سرآمد باشد.
شعر نخست برایم آشناست؛ به احتمال قوی قبلا هم ارسال شده است. البته معلوم است که سهوی بوده:
«یکی دو خانه آن‌طرف‌تر
همان روسری سفیده را می‌گویم
که آب دهانم را قورت می‌دادم
چه گاوهای بزرگی داشتند
و من چقدر
بوی شیر تازه را خوب می‌فهمیدم»
این شعر بر پایه‌ی «کنایه» استوار است. یعنی وقتی شاعر می‌گوید: «و من چقدر بوی شیر تازه را خوب می‌فهمیدم»، دقیقا کنایه از «همان روسری سفیده است که آب دهان را یارش برای او قورت داده است»؛ کنایه از این‌که «هرچه از آنِ معشوق است دوست‌داشتنی است»، و این یکی از نشانه‌های مهم عشق یا عاشقی است؛ اما ابراز این‌گونه نشانه‌ها همیشه گویا نیست؛ یعنی یا نوع نشانه خوب است اما زبان شاعر از ابراز اصل مطلب قاصر است؛ گاهی هم همه‌چیز دست‌به‌دست هم می‌دهد و هم نشان و نشانه خوب از آب درمی‌آید و هم نوع بیان آن، تا با جنس و اصل و اصالت عشق جور درآید و با آن یگانه شود. اما به‌نظر من، انتخاب نشانه‌ی این شعر از جانب آقای اسحق فتحی، چندان جالب و دلچسب نبود، و نیز نوع بیان شاعر، حتی اگر انتقال واقعیت محض بوده باشد. انکار نمی‌کنم که شاعران می‌تواند از همین نشانه هم آنچه می‌خواهند بسازند، اما در این شعر، آن اتفاق نیفتاده است.
شعر دوم هم پایانی معمولی دارد؛ حرفی که در سطح می‌گذرد:
«پدر اما هنوز می‌پایدم از لابه‌لای کتک‌هایی
که ظهر تابستانم زده بود
چرا که خواب نیم‌روزش را آشفته بودم.»
گاهی شاعر برای رسیدن به همین حرف معمولی، از راه فلسفه و عرفان می‌گذرد یا با کشف شاعرانه‌ی خود، جهان‌بینی خاصی را بیان می‌کند، یا شاید تنها کشفی را به کرسی می‌نشاند، اما من هرچه به سطرهای مقدماتی اثر می‌نگرم، نشانی از آن نمی‌بینم:
«بیهوده بود دست‌وپا زدن‌هایم
از پدر چیزی که گفتنی باشد
نمانده بود
جز رنج‌هایی که از لابه‌لای شیارهای پیشانیش
قد می‌کشید تا نگاه من
رفیق بی‌کلک را گونه بر خاک سرد نهادم و دیگر هیچ!»
در صورتی که اگر به پیش‌درآمد شعر سوم بنگرید، خواهید دید که وسیله‌ای شده است تا شاعر به زیبایی کنایه‌ی خود را به کرسی بنشاند:
«گریخت... از شرمی دخترانه شاید
بی‌آن‌که در انحنای بلند چشمانش
پژواک هزار باره‌ی نگاهم را چشیده باشد.»
یعنی گریختن دختر از شرم و ندیدن و نچشیدن و نشنیدن، آنچه را که باید یار می‌شنید، سبب شد تا عاشق چیزی را به‌خاطر نیاورد و «سردی آفتاب نیم‌بند زمستانی» را بهانه کند و آن را کنایه از....:
«و من دیگر از آفتاب نیم‌بند زمستانی
چیزی به‌خاطر نیاوردم
جز آن‌که صدایش از سرما یخ زده بود
و... واژگان برهنه
دندان‌غروچه می‌کردند.»
زیبای دیگر، چینش کلمات مناسب و ترکیب‌ها و تشبیهات شاعر است که همین حرف و کنایه معمولی را ارتقا داده است؛ ارتقای معنایی و ارتقای معنوی:
«گریخت... از شرمی دخترانه شاید
بی آنکه در انحنای بلند چشمانش
پژواک هزار باره‌ی نگاهم را چشیده باشد
و من دیگر از آفتاب نیم‌بند زمستانی
چیزی به‌خاطر نیاوردم
جز آن‌که صدایش از سرما یخ زده بود
و... واژگان برهنه
دندان‌غروچه می‌کردند.»
البته چندان با کلمه‌ی «گریخت» که بار بزرگی از محتوا و شکل شعر را بر دوش خود دارد موافق نیستم؛ خاصه این‌که در آغاز شعر هم نشسته است. به‌نظرم غلظت بالایی دارد و این غلظت تا حدی سبب شعاری‌شدن شعر می‌شود. باید کلمه‌ای بین «گریختن»، «رفتن» یا «گذشتن» پیدا کرد.
آرزوی توفیق روزافزون دارم برای آقای اسحق فتحی.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۱
اسحق فتحی » 3 روز پیش
با عرض سلام خدمت استاد بزرگوار ضیاءالدین خالقی از نقد دقیق و راهنمائی های هوشمندانه تان بسیار سپاسگذارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.