زبان مرئی، زبان نامرئی




عنوان مجموعه اشعار : .....
شاعر : محمدجواد عطاالهی


عنوان شعر اول : افسون
درگیر افسونم درون جنگل گیسو
حتی میان این هَیا..(من دوستت دا...)هو...

راندی مرا از قصر عشقت پادشاه ماه
تا غایب از چشمت شوم ، من را بگویی او...

می خواستی تا جوهر یادم شود مسموم
دیگر نباشد در خیالم از تو تاری مو

چشم تو را شبتاب کردم در رخ شبنم
عطر تو را تزریق کردم بر گل شب بو

آن روز ای شهزاد بعد از تیر قهارت
عجز مرا دیدی درون چشم آن آهو؟

در بستر این عشق آزادی و پابندم
نیلوفر دریاچه ام با من بمان ای قو

اکسیر عشق جاودان را دادی حالا
دنبال بطلانی میان حیله و جادو!

در شعله ات با خاک و آب و باد می رقصم
دیگر چه باکی دارد این سرمست آتش جو



عنوان شعر دوم : زاغ
آفتِ هم نشین باغ شدم مگسِ بر سر چراغ شدم
در سرشتم نبود سوزاندن داغ دیدم اگر که داغ شدم

حرف بی استفاده ایی بودم روی لب های مردم افتادم
شیءِ براق ساده ایی بودم یک کلاغ و چهل کلاغ شدم

ساکت و سر به زیر بودم من جنگ می شد اسیر بودم من
تو سرم را در عشق پیچاندی تا که با یاغیان ایاغ شدم

شرط تقدیر من شکستن بود و حواس تو با به جز من بود
غاز معشوق مرغ دشمن بود ، رفتم از یادت و جناغ شدم

چاله و چاه بودی از اول راهِ بیراه بودی از اول
تو که روباه بودی از اول من چرا روبروت زاغ شدم



عنوان شعر سوم : مدهوش
گاه گاهی هنوز چشمانت
بی هوا می کنند بی هوشش
او که دیگر نه در تنش ماند و
نه درون بولیز و تنپوشش
رفت بیرونِ از جهان بعد از
دوستت دارمی که در گوشش...
نه ، نگفتی و کار مشکل شد

من به جز عشق،آشنا با تو
اشتقاقی بزرگتر دارم
جا ندارم برای تنهایی
چون اتاقی بزرگتر دارم
من همانم که آخر پاییز
توله زاغی بزرگتر دارم
بشنو که غار غار اشعارم
آخرش کار می دهد دستم
من که از هرکه نور می خواهم
نخِ سیگار می دهد دستم
مگر این دست گیره در نیست؟!
بوی دیوار می دهد دستم
آستینم برای پاچه خوری
مهره مار می دهد دستم
گاه گاهی برای دیدن او
وِرد احضار می دهد دستم
او که تردست ماهری بود و
غیب شد با کلاه و خرگوشش

باز هم با قطار می رفت و
باز هم با پیاده بر می گشت
مردکی گیج و زار می رفت و
مردکی صاف و ساده بر می گشت
او که اُفتاده بود از همه جا
داشت بی استفاده بر می گشت
او که از خانه یکه و تنها
سمت آغاز جاده بر می گشت 
تا که این شهر جنبشی بکند
شهر را هم کشید بر دوشش

در خیابان برای فتنه گری
بیت های مرا عَلَم کردند
شعر هایی که از تو می گفتم
دست های مرا قلم کردند
تو نبودی و نه نمی دانی
که چه ها با من و دلم کردند
اشک هایی که مثل لشکر غم
رژه رفتند روی صورتَکَم
میخ های نبودنت هر روز
روی دیوار می کنند حَکم
با خودم فکر می کنم هرشب
این جسد کیست داخل تشکم؟!
که ندارد تو را در آغوشش

حرف هایی هنوز می ماند
حرف هایی که جنس گفتن نیست
این هیاهوگر شُعار پرست
این قلمدار جنگجو، من نیست
که نفهمیده است آخرِ عشق
طعم شیرینی از رسیدن نیست
و جهان تا به پاست می سوزد
کار این گور آرمیدن نیست
دورِ دور است این عبث بافی
که غمت کرده است مدهوشش
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه شعر. دوست شاعر ما جوان سال است و راهی موسع پیشرو دارد که می تواند با همت و پیگیری سرانجام خوشی داشته باشد؛ به شهادت همین سه شعر. اگر منصف باشیم، باید اعتراف کنیم که با شاعری قوی پنجه رو به روییم. کلمات، قدرت ذاتی گوینده را فریاد می زنند. قافیه در شعر اول نسبتاً دشواریاب بوده و طبعاً در مواردی هدایت گر مضامین؛ چنان که آهو کار را به چشم و شکار کشانده و قو تصویر دریاچه و نیلوفر را بر بیت خودش گسترانده. اما در مجموع باید گفت که دوست شاعر ما خوب توانسته زمام مضمونی بیت ها را در دست نگه دارد. در بیت یکی مانده به آخر (در همین غزل اول) لغزشی نگارشی رخ داده در «دادی و حالا» یا «داده ای حالا». و جز این نکته ی فاحشی در ظواهر کار شعر نخست نیست. اما در باطن شعر، بحث های سلیقی (اما مهمی) قابل پیش کشیدن است. اولین و مهم ترین نکته این که در این شعر غنایی و حدیث نفسی عاشقانه، ذهن شاعر بیش از حد درگیر «مطالعات و زبان» است. یعنی چه؟ عرض خواهم کرد... .ما شاعران هنگامی در دنیای شعر و شاعری چشم باز می کنیم که کوهی باشکوه از شعرهای خوب شاعران قبلی پشت سر ما و پیش چشم ماست. کم و کیف این شعرها چنان عظیم است و مستقر که شاعران تازه را افسون می کند. ما شاعران به طریق اولی ناچاریم که آن شعرها را به مثابه ی الگوهای ذاتی شعر، و البته الگوهای عینی شعر فارسی، بخوانیم و می خوانیم. کیفیت بعضی از تصاویر و مضامین پربسامد، مخصوصاً به مدد و به سبب فراوانی شان، ما را به اصطلاح «می گیرد» و جادو می کند چنان که نگاه های غالب شاعران پیشین و شعرهای قبلی را نیز ذهن شاعر ما جذب می کند و با آن کلیات هویتی شعر و شعر فارسی اشتباه می گیردشان. فراتر از قوالب و کلیات و ترفندها که طبعاً باید از شاعران پیشین آموخت و بر همان نمط یا با شیوه های خلاقانه بر آن ها افزود، حجمی از شهودها و چشمدیدهای شاعران قبلی را هم باد مطالعه به ذهن ما شاعران تازه می کوچاند. به همین دلیل، یکی از سخت ترین مقاطع شاعری به گمان من، مرحله ی غربال کردن مطالعات و جدا کردن اصول و فروع شعر است. سخت است معمولاً این که از ساغر ساقی و لعل لب و نرگس چشم رها شویم. منظورم از مبتلا بودن این شعر به مطالعات، این بود؛ ماندن رسوبات مضامینی که قبلاً در شعرهای شاعران دیگر هم دیده این شان در این شعر، از جنگل گیسو تا شکار آهو و حتی تصویر معاصرتر اما به هر روی امتحان شده ی دریاچه و قو. آن جاهایی که شاعر به خیال خودش متکی شده مثل تزریق عطر به گل شب بو، یا پابندی نیلوفر، شعر تازه و جان دار خلق شده است. دومین گرفتاری این شعر به زبان مربوط است. قبلاً در جاهای دیگر هم نوشته ام که زبان همه چیز یک شعر است چون محل تجلی همه ی دیگر حسن های یک شعر است. در این شعر، زبان خوشبختانه سالم و روان است و این برگ برنده ی بُرنده و کارآمدی ست که نباید در تحسینش خساست بورزیم. اما این را هم باید متوجه باشیم که برجستگی افراطی هر عنصری در شعر، ممکن است مخل تعادل و تناسب باشد، و به ضرر شعر تمام شود. از جمله زبان. بی تردید، بخشی از شیرین کاری های کلامی با لفظ محقق می شود. اما تکیه بر آرایه های لفظی بدون پشتوانه ی کافی هنرورزی معنوی، شعر را به لایه ای رویین از تناسب لفظ یا آوا تقلیل خواهد داد. این را عرض کردم تا به ذکر این نکته برسم که آنچه در دوستت دارم بیت اول یا من و اوی بیت دوم رخ داده، با وجود آن که بسیار زیباست و من هم شخصاً می پسندم و به خاطر اجرای معنای «در هیاهو دوستت دارم» و «دور شدن من تا حد او شدن» می ستایمش، ممکن است در نظر برخی از خریداران کلام شاعرانه، صرفاً بازی با کلمات به نظر برسد. در بیت دوم، او شدن من با غایب شدن از چشم که رفتار ماه است تناسب دارد اما مشکل این جاست که در مصراع نخست، ماه معشوق است و در مصراع دوم آن که از نظر غایب می شود عاشق. به همین دلیل، ماه در این جا در واقع و در دل مضمون نمی تواند بر معنای غیبت از نظر تطبیق یابد. تناسب مسمومیت و جوهر و تار مو هم در بیت سوم اگر قوی بود می توانست مضمون دقیقی رقم بزند. «گرفتاری در زبان» را در شعر دوم هم می بینیم. این شعر، نه ضعیف است، نه مضامین ناموفقی دارد، نه زبانش بد است، اما احساس می کنیم که شاعر در تمام بیت ها مخصوصاً دو بیت آخر، بیشتر سرگرم مضمون سازی تفننی با وساطت معنایی و آوایی قافیه (های پایانی و میانی) شده، تا شاعرانه دیدن و شعر گفتن. طنز بیجایی که در برخی از بیت ها وجود دارد، در فضای عسرت آمیز و حسرت خیز این شعر که حکایتش همه از جدایی و بی وفایی ست، غریب است. در این شعر، شاعر را مثل بندبازی می بینم در حال هنرنمایی تصنعی روی طناب، نه مثل کسی که در خلوت برای دل خودش می رقصد. برای همین به نظرم احساس و القای صمیمیت و صداقت در این شعر، عنصری لازم و غایب است. شعر آخر هم در نوع و جنس و جنم خودش شعر قابل توجهی ست اما از روی سلیقه عرض کنم که: در این شعر هم به نظرم زبان با وجود روانی و موم واری اش در دست شاعر، بیشتر وسیله ی تفنن و لفاظی و زبان بازی شده تا کالبدی طبیعی و نامرئی و ایثارگر و غیرخودنما برای متجلی کردن شاعرانگی روح شعر. می دانم که کلامم درازدامن و حوصله سربر شد ولی موجزتر از این نمی توانستم در مورد این سه شعر با دوست شاعرم و اهالی پایگاه نقد شعر سخن بگویم. برای شاعر ارجمند آرزوی توفیقات روزافزون دارم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

* زندگی: محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در شهر چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شده و در دبیرستان نمونه‌ی «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی)، دانشگاه اصفهان (کارشناسی فلسفه)، دانشگاه تهران (کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی) و پژوهشگاه علوم ...



دیدگاه ها - ۲
محمدجواد عطاالهی » 7 روز پیش
سلام استاد ارجمند نقد شما بسیا عالی بود ممنونم از لطفتان پیروز باشید
محمّدجواد آسمان » 7 روز پیش
منتقد شعر
سلام و ارادت آقای عطاءاللهی بزرگوار. شما استاد مایید. پیروز و کام‌یاب باشید برادر جان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.