پل‌های پیش رو




عنوان مجموعه اشعار : شعر
شاعر : محمود شاهرودی


عنوان شعر اول : غزل ۱
باران گرفته گرد از باغ خزانی
اکنون بیا ای آفتاب مهربانی
بر من بتاب و رنگ و رو را زیر و رو کن
شرمنده ام از رنگ زرد زعفرانی
من بی فروغم تیره ام تارم خموشم
آتش بزن در من فروغ جاودانی
زنجیر را از چهره ی خورشید بردار
تا التهاب ماه رویان را بخوانی
با من مدارا کن شهاب پای داری
تا چند دل را در پی خود می کشانی
آغوش تو میخانه ی شرب مدام است
حیف است با میخانه ها تنها بمانی
من تشنه ی لبخند زیبای خدایم
بگشا به رویم چشمه های زندگانی
صد جان بیابم از لبان نیمه بازت
تو جان جانان جان جانان جان جانی

عنوان شعر دوم : غزل ۲
خون غزل دوباره به قلب خزان بزن
شوری دوباره بر دل آتش فشان بزن
تو مرهم تمام نمک زار عالمی
برخیز و داغ معجزه بر آسمان بزن
این سرزمین به حکم تو سامان گرفته است
بردار مهر خویش بر این آستان بزن
هامون بپاش معجزه بر شوره زار درد
آب حیات بر جگر سیستان بزن
تو مادر بشارت زرتشت بوده ای
بیدار شو شعله به هفت آسمان بزن
ای هیرمند مادر منجی آتشین!
دست شفا به مریم آخر زمان بزن
این جا اجاق گرم زمان کور گشته است
بخروش و باز سکه به نام یالن بزن
فریاد کن که باز زمین زندگی کند
مهر نشاط بر سر ملک جهان بزن

عنوان شعر سوم : برگردم
می خواهم برگردم
آن قدر دور خودم بچرخم که زمین هم بیفتد به رقص درویشی
درخت، پنجره، آدم
ابلیس بیچاره چراغ به دست و
ناامید در سایه یی یا
فکرش را بکن
آفتاب پیدا نمی شود
باید راه بیفتی این جا و آن جا و
سراغش را از هر مادر مرده یی که می بینی سیاه پوشیده خودش و هوای دور و برش
می خواهم برگردم
خودم که محال است شاید تو را در کوچه پس کوچه های طلوع اولین
در آن حوالی خورشید را که می بینم
یاد خودم می افتم
یاد خودت
یاد هیچستانی که همه ی ما زندگی یا هر چه می خواهی اسمش را بگذار
می خواهم برگردم
همه ی پل های جلوی خودم را خراب کنم و بپرم
پرنده کجا دارد برود
آدم می تواند مثل پرنده بال در بیاورد
پرواز بکند
شکار بشود
و با سر سقوط کند به زمین
سرم از درد دارد می شکند
مثل همین شیشه های دور و برم.
نقد این شعر از : فریبا یوسفی
باید سخت بگیریم بر خود، برای پرورش استعدادی که می‌تواند به خلاقیت‌هایی مرزشکن برسد؛ مرزهای زمان و مکان را درنوردد و شعری باشد که تا نسل‌های بعد به حیات خود ادامه دهد و جاودانه شود. اگر با این سخن تحکمی این یادداشت را آغاز کردم، دلیلش روشن است؛ شعر نمی‌تواند و نباید محدود به موسیقی (وزن، ردیف و قافیه و ...) باشد. موسیقی صرفا ابزاری همچون سایر ابزارهای هنری است که به تقویت جنبه‌های هنری شعر می‌انجامد و نمی‌تواند اصل و بنیان شعر باشد. همچنان که زبان با توجه به اهمیت برتری که در شعر دارد، ممکن است تنها پایه و اساس شعر تلقی نشود، سایر عناصر شعر همچون ساختار که رابطۀ جدایی‌ناپذیری با زبان دارد و نیز تخیل و صنایع بدیعی و ...، همه در ساختمان یک شعر حضور دارند تا بیشترین وجوه هنری را به یک اثر خلاقه بدهند. این نکتۀ واضح را گفتم تا برسم به این که این شاعر ارجمند در توانمندی ذاتی‌اش هیچ خللی وجود ندارد و بنیان‌ها و اساس شعر را به خوبی می‌شناسد و بلد است و سال‌هاست که تجربه اندوخته است. با این حال، رویکرد خلاقانه به شعر، می‌تواند هر شعری را از دایرۀ محدود به گستره‌هایی بی‌کرانه سوق دهد. هرگاه شاعر به محدودۀ وزن و قافیه رضایت دهد یا در بیان و تصویرسازی و تخیل و ... نگاهی متکی به تجربیات نو نداشته باشد، شعری در محدوده‌های کم‌گستره خواهد ساخت که عمر یا دوامی کوتاه خواهد داشت. بنابراین میزان ارجمندی و اثرگذاری و فراگیری یک شعر، با میزان رضایتمندی شاعر از محصول هنری او معین می‌شود و کم‌بسندگی‌ها، هرگز به قوت‌یافتن شعر نخواهد انجامید.
در راستای این نکات کلی، در این دو غزل و یک شعر آزاد، نکاتی در جزییات نیز قابل تأمل‌اند که به آن‌ها اشاره خواهد شد:
در اولین غزل، پس از سه بیتِ سالم و نسبتا درخشان، شاعر در چهارمین بیت با کم‌اعتنایی به رابطۀ هنری اجزای کلام، بیتی تقریبا سست ساخته است که در آن «زنجیر» و «چهرۀ خورشید» رابطۀ روشنی با «خواندن التهاب ماه‌رویان» در مصرع دوم بیت نیافته‌اند. همچنان که در بیت بعد نیز، میان عبارت «شهاب پای دار» با مصرع دوم، ربطی به نظر نمی‌رسد. همین کم‌ارتباطی میان دو مصرع بیتِ «آغوش تو میخانۀ ...» دیده می‌شود و البته در این بیت تناقض یا نارسایی نیز میان مفهوم دو مصرع حس می‌شود چرا که «حیف است با میخانه‌ها تنها بمانی» وجه معنایی قابل قبولی در راستای مفهوم مصرع قبل نیافته است. در غزل اول علاوه بر ضعف ارتباط میان اجزا بیت‌ها، زبان نیز میل به ساخت و بافت کهن دارد که نتیجۀ آن دورشدن شعر از خلاقیت‌هاست. ضمن این که سخن‌محوربودن در این شعر باعث شده است این شعر کم‌تصویر و کم‌تخیل جلوه کند.
در شعر دوم و در مطلع آن حذف رای مفعولی اولین دست‌انداز زبانی را ایجاد کرده است ضمن این‌که در این مصرع تصویر گنگ است: «خون غزل» یک ترکیب انتزاعی و ذهنی است و این خون را به قلب خزان زدن، خود نوعی تشدید و تقویت این تصویر است. درواقع در اولین مصرع، دو تصویر کاملا ذهنی، پیاپی آمده‌اند آن هم در جمله‌ای که با حذف رای مفعولی از فصاحت آن کاسته شده است. این حال در مصرع دوم همین بیت همچنان ادامه می‌یابد: شور بر دل آتشفشان زدن. آغازکردن یک غزل با تصاویر انتزاعی پیاپی، در همان گام نخست، مخاطب را برای همراهی با غزل کم‌رغبت می‌کند. غزل هر اندازه که تصاویری عینی‌تر و ملموس‌تر داشته باشد، در جذب مخاطب و همراه‌کردن او موثرتر خواهد بود چرا که شعر امروز خواه‌وناخواه به سوی طبیعی‌شدن حرکت کرده است و این حرکت در تمام عناصر شعر خود را نمایان ساخته است به‌ویژه در تصاویر، زبان و موسیقی. واج‌آرایی حرف «ز» در مصرع اول قابل تامل است و پیداست شاعر به موسیقی کلمات توجهی ویژه دارد و این موسیقی را متناسب با محتوا انتخاب می‌کند و احتمالا ناخودآگاهِ شاعر، التفات قابل اعتنایی به مصرع «خیزید و خز آرید که هنگام خزان است» داشته و این واج‌آرایی را متأثر از آن ساخته است. این نوع الگوپذیری‌ها ضمن این که قابل تحسین‌اند، یک تلنگر ذهنی هم برای شاعر خواهند داشت که در پذیرش این نوع الگوها سهمی نیز برای خلاقیت‌های شخصی قائل باشد و با توجه به این نوع سازه‌های هنری، دست به انواع دیگری از خلاقیت‌ها در زمینه‌های مختلف شعر نیز بزند. برخی مسامحه‌های زبانی و بیانی در بعضی ابیات غزل دوم نیز قابل تأمل و بازنگری هستند از جمله در این مصرع‌ها: تو مرهم تمام نمک‌زار[های] عالمی/ برخیز و داغ معجزه بر آسمان بزن (؟)/ دست شفا به مریم آخر زمان بزن(؟)/ این‌جا اجاق گرم زمان کور گشته است، بخروش و باز سکه به نام یلان بزن. ختم این غزل با بیت درخشانی که خطاب به «هیرمند» است، به‌ویژه با نظر به مصرع اول آن، این غزل را به پایانی خوش رسانده است:
فریاد کن که باز زمین زندگی کند
مهر نشاط بر سر ملک جهان بزن
در شعر سوم که قالب آزاد دارد صرفا به این نکته اشاره می‌شود که برخی جملات ناتمام رها شده‌اند و تصویر کلی شعر، وضوحی ندارد. از جملۀ ناتمام‌ها، این سطرها را می‌توان برشمرد:
درخت، پنجره، آدم [؟]
...
آفتاب پیدا نمی‌شود
باید راه بیفتی این‌جا و آن‌جا و
سراغش را از هر مادر‌مرده‌یی که می‌بینی سیاه پوشیده خودش و هوای دور و برش [بگیری]
خودم که محال است شاید تو را در کوچه پس‌کوچه‌های طلوع اولین [؟]
یاد هیچستانی که همه‌ی ما زندگی یا هر چه می‌خواهی اسمش را بگذار [؟]
سطر درخشان و حاوی کشف شاعرانه در این شعر را که نشان از ذوق و میل شاعر به نوجویی‌ها دارد با هم مرور کنیم:
می‌خواهم برگردم
همه‌ی پل‌های جلوی خودم را خراب کنم و بپرم
پرنده کجا دارد برود ...
با آرزوی موفقیت‌های بیشتر برای این شاعر ارجمند.

منتقد : فریبا یوسفی

شاعر، نویسنده، منتقد ادبی تولد: 22مهرماه 1349، تهران تحصیلات: فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران آثار و فعالیت‌ها: ـ مجموعه شعر "حالا تو"، نشر تکا، 1387(برگزیده جایزه ادبی پروین اعتصامی) ـ "تا روح تنهای تن‌ها"، مجموعه شعر، ...



دیدگاه ها - ۱
محمود شاهرودی » 6 روز پیش
سلام. عنایت داشته باشید که یکی از ویژگی های شعر مدرن، سفید خوانی مخاطب است و قرار نیست همه چیز را شاعر به وضوح بیان کند.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.