فانتزی‌نویسی




عنوان مجموعه اشعار : درد قلم ۳۲
شاعر : سید احمدرضا فضیلت منش


عنوان شعر اول : معذور
طعم لبت شیرین و طعم گونه ات شور است
این گوجه سبز است و نمک آن یک هم انگور است

در چشم هایت یک سگ وحشی است سرگردان
حالا که عینک هم زدی قلاده اش جور است

ترتیب به دندانها منظم عین کندو و
دندان نیشت مثل نیش تیز زنبور است

دستت زمانی که به دستم می خورد سیگار
وقتی به مویم می خورد هم مثل بافور است

با حرف هایت در دلم شوری به پا کردی
لحن تو شهناز و صدایت نیز ماهور است

با اینکه قصدت دلبری از من نبود اما
دست خودم هم نیست... دل مامور و معذور است

این یک غزل تقدیم تو باعشق ، با اینکه
رویات نزدیکم ولی لبهات ازم دور است

عنوان شعر دوم : دختر دهدشتی
.درخت بیده زلفت و دار چناره هیکلت
زَهلَم ایرَه تی یَم... اگر بگوم ملوسی بووَرِت
[1]

تی یَل بلیِ کوه_ دنا لویَل انار رشتی ین
همه قشنگی یَل جهان دَم ای دووَر دهدشتی ین
[2]

سی تو ایخونه یار و یار ... هر دو ایخونه بازیار
خَرس منن و عشق تو روی کلات و رو بشار
[3]

و آسمون که ایرَوی کوگ غزل سرایی_یِی
سر زمین اگر بیی... آهوی تیز پایی_یِی
[4]

دل ایبری و دَهس نیِی مثله شکالَل سرِ نیر
نونی ولی جوونی ام که کِرده داغِت مِنَ پیر
[5]

یِه ایل و دَهست مِ جَرِن و بَرد و برنو و قطار
ایزنه هر که تا بخوت اَ کهگلو تا چاسخار
[6]

یه لیوِه ای مثل مو هم وی کِت شهر و دینِتِه
نه مِی بقیه شو ولی تی خشی هم کمینته
[7]
احمدرضا فضیلت منش

1
(زلفت درخت بید و قدت درخت چنار...میترسم اگر بگویم زیبایی چشم بخوری)

2
(چشم ها بلوط دنا و لب ها انار رشتی... همه زیبایی های جهان مال این دختر دهدشتی هستند)

3
(بازیار[خواننده محلی معروف] هر وقت یار یار[سبک محلی] میخواند برای تو است... و رود های کلات و بشار اشک های منند از عشقت)

4
( به آسمان که بروی کبک غزل سرایی می شوی و روی زمین که بیایی آهویی تیزپا)

5
(دل میبری و به دست نمی آیی مانند شکال[آهو، بز کوهی] های کوه نیر ... نمی دانی ولی من جوانی ام که غمت پیرش کرده)

6
(یک ایل از دست تو{به خاطر تو} دعوا می کنند با سنگ و برنو و قطار[از وسایل نظامی محلی که به کمر می بندند] و از کهگیلویه تا چاسخار[دو منطقه لر نشین]هرکس تلاش می کند تو را به دست بیاورد)

7
(یک جوان ساده[دیوانه] هم مثل من این گوشه شهر دنبال تو است...نه مثل بقیه عاشقانت ولی به خیال خودش در کمینت نشسته)

عنوان شعر سوم : ...
...
نقد این شعر از : امیرعلی سلیمانی
در این یادداشت نگاهی نقادانه خواهیم داشت به غزلی از دوست شاعر جناب احمدرضا فضیلت منش که پیش‌تر هم راجع به شعری از ایشان در این پایگاه صحبت کرده بودم، ابتدا به شما تبریک می‌گویم که در این سن و سال به اصول اولیه نوشتن اشراف پیدا کرده‌اید و تبریک ویژه‌تر بابت اینکه اشعارتان را مرتب برای پایگاه ارسال می‌کنید، بدون تردید نقد شدن آن هم در این دوره برای شما بسیار مفید خواهد بود، در نقد قبلی که برای شما نوشته بودم در خصوص اهمیت استخدام واژگان صحبت کردم، شاید الان نیاز باشد در خصوص استخدام فضا و سفارش ذهنی بیشتر صحبت کنیم، شعر دوم شما که با زبان بومی سروده شده است را خواندم و البته به کمک ترجمه‌اش لذت هم بردم اما بحث اصلی من در خصوص غزل اول شماست، چون در مورد شعر دوم نه نیاز است دوستانی که به مختصات زبانی و محتوایی بومی آن شعر مشرف هستند نظر بدهند، در غزل اول ما با نوعی فانتزی‌‌نویسی صرف مواجهیم، حالا برای این فانتزی نویسی ممکن است نام‌های مختلفی توسط مخاطب و منتقد انتخاب شود، مثل سانتی‌مانتال یا حد مبتذل و زرد، نام‌ها چندان مهم نیستند، اما شاید برای شما جالب باشد که همین سانتی‌مانتالیسم جریانی بود که می‌خواست با تکیه جنسی در آثار هنری مخالفت کند، اما امروزه به درست یا غلط اثری را سانتی‌مانتال می‌دانند که بیش از اندازه بر احساسات تکیه کند و به نوعی به دغدغه‌های سطحی عاشقانه بپردازد، درست مشابه اتفاقی که در غزل شما افتاده است، در شعر شما تکیه با یک فضای رمانتیک و ستایش‌گر عاشقانه است، شعری با فضای تشبیهی که در آن همه عناصر هستی در اختیار و شبیه به معشوق است، گویی شاعر هر چه می‌بیند به یاد معشوق می‌افتد، اما نکته‌ی مهمی که در این میانه وجود دارد، نسبت این شعر با شعر امروز است، و سوال مهم‌تر اینکه آیا هنوز می‌توان با ابیاتی متکی به تشبیه صرف شعری عاشقانه‌ی خوبی نوشت؟ باور من این است که امروز باید شعر عاشقانه از عشق امروز و نگاه عاشقانه امروز هم بهره داشته باشد.
طعم لبت شیرین و طعم گونه ات شور است
این گوجه سبز است و نمک آن یک هم انگور است
در چشم هایت یک سگ وحشی است سرگردان
حالا که عینک هم زدی قلاده اش جور است
تشبیه گونه به گوجه سبز و نمک زیباست؟ باور کنید نه! چه وجه شبه درخشانی بین گوجه سبز و نمک و گونه یافته‌اید؟ شور بودن؟ بین لب و انگور چطور؟ این تشبیه‌ها اصلا زیبا نیستند، ولی می‌خواهم بگویم حتی اگر زیبا هم بودند به حدی اینگونه نوشتن کلیشه‌ای شده است که باز هم وجهی از خلاقیت شما در نوشتن را نشان نمی‌داد، اگر به غزل عاشقانه دهه هشتاد برگردید با نمونه‌های بسیار موفق‌تر از این مواجه خواهید بود که امروز دیگر ماندگاری ندارند، بیت دوم را که به کل درنیافتم، عینکی که زده است قلاده‌ی سگی شده که در چشم‌هایش است، یعنی پنهان شدن آن سگ پشت عینک به نوعی قلاده دار شدن آن سگ است. شاید کمی وضعیت قافیه هم به این سستی این ابیات دامن زده باشد اما هر چه هست نوع تشبیه و تصویر اصلا برای یک شعر خوب کافی به نظر نمی‌رسند.
ترتیب به دندانها منظم عین کندو و
دندان نیشت مثل نیش تیز زنبور است
دستت زمانی که به دستم می خورد سیگار
وقتی به مویم می خورد هم مثل بافور است
وقتی به این ابیات نگاه می‌کنم حتی درست متوجه نمی‌شوم که این ها تعریف هستند یا تخریب، مثلا اینکه دندان تو شبیه نیش زنبور باشد چیز خوبی‌ست یا نه؟ آیا واقعا ما در توصیف زیبایی یک معشوق می‌گوییم ترتیب دندان‌هایت شبیه کندوست؟ یا بدتر در بیت بعد شاعر دست معشوقه را به سیگار و بافور تشبیه می‌کند، حالا سوال این است وقتی دست معشوق به موی عاشق می‌خورد چرا شبیه بافور است؟ تشبیه‌های سست نتوانسته به این شعر کمکی کند.
با حرف هایت در دلم شوری به پا کردی
لحن تو شهناز و صدایت نیز ماهور است
با اینکه قصدت دلبری از من نبود اما
دست خودم هم نیست... دل مامور و معذور است
این یک غزل تقدیم تو باعشق ، با اینکه
رویات نزدیکم ولی لبهات ازم دور است
شعر با همان وضعیت قبلی به مسیر خود ادامه می‌دهد، جنس دغدغه‌پردازی در این غزل بسیار سطحی‌ست، به شاعر عزیز توصیه می‌کنم کمی به تشبیه و تصویر بیشتر فکر کند، و جدی‌تر از این‌ها بنویسد، باور کنید این گونه نوشتن نه تنها بسیار کلیشه‌ای شده و خریداری ندارد بلکه در بهترین شکلش هم باعث دلزدگی مخاطب خواهد شد.

با آرزوی توفیق.

منتقد : امیرعلی سلیمانی

شاعر، منتقد و ترانه‌سرا/ متولد 14 آذر 1370/ دانشجوی دکتری زبان شناسی/ متولد صحنه/ مدیر مسئول نشر نزدیک‌تر



دیدگاه ها - ۳
امیرعلی سلیمانی » 5 روز پیش
منتقد شعر
سلام شاعر عزیز، متوجه منظورتان شدم نکته‌ی من بیشتر ناظر بر نوع بیان مضمون و سطح انتخاب‌ها بوده، موفق باشید
سید احمدرضا فضیلت منش » 6 روز پیش
در مورد بیت دوم منظور عینک دودی نبود که پنهان کند... منظور این بود که فرم عینک چشم را زیبا تر می کند . و در مورد بیت پنجم... احساس مد نظر است که نشئگی بافور طبعا از سیگار بیشتر است
سید احمدرضا فضیلت منش » 6 روز پیش
به نام خدا سلام ... ممنون از لطف و دقت نظرتان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.