نو به کهن




عنوان مجموعه اشعار : خیلِ خیالِ خام
شاعر : حمیدرضا رنجبرزاده


عنوان شعر اول : خیلِ خیالِ خام
نزد منی و دل تو، جز به یمن نمی‌رود!
نو تویی و کهنه منم، نو به کهن نمی‌رود!

ذره به ذره شوقْ من، ذره به ذره دور تو
دوری و دوستی ولی در دل و تن نمی‌رود!

با تو هزار گفتگو، با تو هزار دردِ دل
گوشِ تو و زبانِ من؟! میلِ سخن نمی‌رود!

بخت کجاست؟ در عدم، باخت که راست؟ آنِ من
مرده‌ام و بر جسدم، غسل و کفن نمی‌رود

در سحر از دو چشم خود، خواب ربوده‌ام ولی
نقش رُخت چرا از این دیده‌ی من نمی‌رود؟

سرو چمان من برو، دور شو از بَرَم ولی
خیلِ خیالِ خام از ذهنِ چمن نمی‌رود!

عنوان شعر دوم : -
-

عنوان شعر سوم : -
-
نقد این شعر از : رحمت اله رسولی مقدم
اینک نوبت نقد غزلی از آقای حمیدرضا رنجبرزاده است که کمتر از یک‌سال سابقه‌ی سرایش دارد و دومین نوبتی‌ست که برای پایگاه، اثر ارسال می‌کند.
این غزل به ما می‌گوید که دوست ما با کمتر از یک‌سال سابقه‌ی شعری، تسلط خوبی به سرایش دارد و نسبت به کسانی که سابقه‌ی یک‌ساله دارند، گام‌های سریع‌تری برداشته است. ایشان در بعضی بیت‌ها مضمون‌پردازی خوبی داشته است ، یا توانسته بیت را اگر نه به شکل مطلوبی، بلکه به شکل قابل قبولی از مسیر انتخابی عبور دهد. این مقدار تسلط برای کسی که مدت کمی به شعر پرداخته است، قابل قبول است و نشان از استعداد ایشان دارد، اما برای اینکه ایشان گمان نکنند که همه‌چیز مطلوب است و در همین سطح باقی نمانند، باید بدانند که این کار به دلایلی که با هم مرور خواهیم کرد، یک کار ایده‌آل ادبی نیست. البته خود ایشان هم در پیامی که برای منتقد گذاشته‌اند، از 《 تازه پا در مسیر نهادن》خود به همسن علت استفاده کرده‌اند.
اولین نکته‌ای که باید به آقای رنجبرزاده بگویم که طد توی ذوقم، این بود که شعر در وزن و شکل و شمایل غزلی از اقبال لاهوری سروده شده است. یعنی اولین چیزی که پس از خواندن شعر به ذهن من خطور کرد این بود که: خب این غزل به لحاظ ظاهری و ساخت، همان غزل 《 گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو/ شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو》است. مقصود من این است که همان‌طور که به دیگر دوستان اعضای پایگاه نقد که با هم گفتگو کرده‌ایم و گفته‌ام، به آقای رنجبرزاده بگویم که مهم‌ترین شاخصه‌ی هنر و شعر که همیشه مخاطب را در جا میخکوب می‌کند و تحت تاثیر قرار می‌دهد، منحصر به فرد بودن آن است. یعنی هنری که تقلید و شکل دیگری از کار دیگران نباشد‌. کلا ذات هنر یعنی ابداع و خلاقیت فردی. خب کسانی که تازه در آغاز راه است، شاید چندان قادر به این کار نباشد، اما این را برای دوردست‌ها و آینده‌ی سراینده‌‌های عزیزمان عرض می‌کنم. تا می‌توانیم مثل دیگران نباشیم و حرف‌ها و نوع گفتن آن‌ها، مال خود خودمان باشد. به‌عبارتی باید به خودمان اعتماد کنیم. ما باید به خودمان اعتماد کنیم و به درون خودمان رجوع کنیم و از آنجا شروع کنیم به حرف زدن. شاید تعداد کمی از ما از این کار نتیجه بگیریم و موفق شویم، اما اگر از هر هزار نفر ما، یک نفر بدین‌شکل موفق شود، خروجی خوبی برای شعر فارسی خواهد بود، چون آن‌کس، یک فکر و زبان و سبک خاص خواهد بود برای خودش و برای شعر ما.
نکته‌ی دوم این است که خب کاری که متاثر از شعر گذشتگان ما مثل اقبال لاهوری باشد، یعنی زبان و حرف و ذهنیتش، زبان و حرف و ذهنیت انسان امروز ما نیست. این را هم چون دوست سراینده‌ی ما در ابتدای مسیر هستند عرض می‌کنم که یکی از بدیهی‌ترین مشخصه‌های موفقیت و ماندگاری هر شاعری، این است که فرزند زمانه‌ی خود باشد. ضمن بررسی تک‌تک بیت‌ها، خواهم گفت که چرا و کجا فلان‌حرف، حرف امروز ما و دغدغه و زیست انسان امروز ما نیست.

نزد منی و دل تو، جز به یمن نمی‌رود!
نو تویی و کهنه منم، نو به کهن نمی‌رود!

دو نکته در مورد بیت مطلع: نخست اینکه ارجاع ادبی خوب است، به‌شرطی که کارمان بگیرد و درست آن را از آب درآوریم. مصرع نخست، ارجاعی‌ست به رباعی معروف 《 گر در یمنی چو با منی پیش منی/ ور پیش منی چو بی‌منی در یمنی/ من با تو چنانم ای نگار یمنی/ خود در غلطم که من توام یا تو منی》. خب کمی طنزآمیز است که این دل در شعر مرجع، هم یک‌جا هست و هم همه‌جا. یعنی این یمن، جهت خاصی نیست جز همه‌جا. سراینده‌ی ما به همین‌خاطر زیرکی کرده و باز گفته که دل تو از پیش من جز یمن جایی نمی‌رود. و این به یمن رفتن، همان با منی و بی‌منی مشروط تو است‌. اینجا ایده‌ی شاعر آگاهانه یا ناآگاهانه گرفته است.
نکته‌ی دوم راجع به مصرع دوم است که اگر نیک بنگریم، نو همواره به کهنه و کهنگی می‌رود و کهنه است که به نو نمی‌رود. وانگهی برای اینکه بگوییم نو به کهن نمی‌رود، نیاز نیست که الزاما در پیش‌پرداخت بگوییم که نو تویی و کهنه منم، بلکه می‌توانیم از دو چیز به عنوان مصداق برای نویی و کهنگی استفاده کنیم و این‌طوری تنوع تصویرپردازی و مضمون‌پردازی را هم بالا ببریم.

ذره به ذره شوقْ من، ذره به ذره دور تو
دوری و دوستی ولی در دل و تن نمی‌رود!

در این بیت، همان مصداق تصویرپردازی و استخدام واژه‌ی شعر اقبال لاهوری را می‌بینیم که مثلا آنجا می‌گوید نکته به نکته، اینجا می‌گویند ذره به ذره. دیگر اینکه اگر سعی کتیم بین عناصر، تناظر مناسب‌تری ایجاد کنیم، به نتیجه‌ی دلپسندتری در شعر می‌رسیم. مثلا شوق و دور، نمی‌توانند دو عنصر متناظر بین من و تو باشند. لااقل اگر به‌جای دور، می‌گفتیم دوری، تناسب بهتری داشت.
در مصرع دوم نیز نوعی نسبی از ضعف تالیف وجود دارد، چون جمله‌ی ما جمله‌‌ای سازگار با فعل نیست. هرچه فکر کردم دیدم که شاعر مضمون 《 دوری و دوستی در کت من نرفتن》 را گفته در دل و تن نمی‌رود. یعنی این اصطلاح در دل و تن نرفتن، نه اصطلاح رایجی‌ست و نه گفته‌ی دلپسندی‌. حالا اگر در عوضش می‌گقتند که دوری و دوستی مثلا در کت من نمی‌رود، خیلی مفهوم‌تر، باب‌تر و گیراتر بود. همین‌ ریزنکته‌ها، می‌تواند با نوع اثرگذاری اثر هنری بر مخاطب، رابطه‌ی مستقیم داشته باشد. یعنی یا مخاطب را هیجان‌زده کنیم و همراه نگهش داریم، یا او را در وسط راه از تماشای کار خود دل‌زده کنیم.

با تو هزار گفتگو، با تو هزار دردِ دل
گوشِ تو و زبانِ من؟! میلِ سخن نمی‌رود!

خب در پازل چهارتکه‌ای این بیت، نیم‌مصرع اول، دوم و چهارم با هم خوب جفت‌وجورند. اما دو نیم‌مصرع مصرع اول، به یک پل قوی‌تری از نیم‌مصرع سوم یعنی《 گوش تو زبان من؟》برای پیوستن به نیم‌مصرع نهایی نیاز دارند. به‌ عبارت ساده‌تر، گفتگو و درد دل با تو، به یک دلیل محکم و مبرهن نیاز دارد که میل سخن نباشد. خب گوش تو و زبان من، که مصداق 《 گل در بر و می در کف و معشوق به کام است》، و دلیلی برای میل سخن نگفتن محسوب نمی‌شود.

بخت کجاست؟ در عدم، باخت که راست؟ آنِ من
مرده‌ام و بر جسدم، غسل و کفن نمی‌رود

در این بیت کارهایی مثل ایجاد جناس بین بخت و باخت، و کجاست و که‌راست را داریم. ولی چیزی که ارزش این کار را پایین آورده، زبان کهن و قدمایی آن است. که‌راست؟ آنِ من_ دقیقا دو جمله‌ی کهن هستند که استعمالی امروزین ندارند. و خب چون کل بافت زبانی و سخنرانی این شعر، همان آفت کهنگی را دارد، این هم مزید بر علت شده است. 
یک اشکال دیگر که اشکالی تالیفی‌ست و در بیت دوم هم وجود داشت، همان نوع فعلیت یافتن جمله است. غسل و کفن بر جسد نرفتن اصلا جمله‌ای نیست که با این فعل به پایان برسد. این سخن را فعلی دیگر باید!

در سحر از دو چشم خود، خواب ربوده‌ام ولی
نقش رُخت چرا از این دیده‌ی من نمی‌رود؟

خب یک نکته‌ی پردازشی دیگر که باید دوست سراینده‌ی ما در این بیت مد نظر قرار دهد، این است که دو مصرع باید دلیل موجهی برای حضور هم ارائه دهند. خب اگر می‌خواهیم بگوییم که تو عامل بی‌خوابی منی، بهتر است بگوییم که: تا سحر از دو چشم خواب ربوده‌ای... . سه ریزنکته‌ی ظریف اینجا وجود دارد: یکی اینکه به جای در سحر، بگوییم تا سحر، چون خواب از شب تا سحر است و سحر پایان زمان خواب است. دوم اینکه ضمیر را تغییر می‌دهیم تا نقش فاعل و مفعول مشخص‌تر و مبرهن‌تر باشد. سوم اینکه، آن 《 ولی》 در انتهای مصرع، باید به چیزی خلاف اینی که می‌گوییم ختم شود. مثلا من فکر کردم شب است ولی روز است. یعنی اصلا واژه‌ی 《 ولی》 جایش اینجا نیست و نمی‌تواند پل ارتباطی بین این دو مصرع برای هم‌آیی باشد.
با همین دست‌فرمان ریزنگری که پیش بروم، واژه‌ی 《 این》 در مصرع دوم، فقط برای پر کردن وزن آمده است و اصلا نیازی به وجودش نیست. صحیح و کامل است اگر بگوییم: نقش رخت چرا از دیده‌ی من نمی‌رود؟

سرو چمان من برو، دور شو از بَرَم ولی
خیلِ خیالِ خام از ذهنِ چمن نمی‌رود!

و بالاخره اینکه همانطور که تصویر بیت قبل یعنی نقشت از دیده رفتن، یک تصویر تکراری است، سرو چمان و چمن هم یک ترکیب پرتکرار در شعر قدمای ماست. باز هم می‌خواهم بگویم که در حد امکان، از تکرار بپرهیزیم.
در انتها به دوست سراینده‌مان با این مقدار سابقه امیدوارم که با آن تغییر اساسی یعنی به‌روز کردن زبان، به شخصیت زبانی خودش برسد و آثار خوب و دلپسندی بسراید. و می‌گویم که این میزان از سخت‌گیری و ریزنگری را تعمدا اعمال کردم تا همه‌ی دوستانی که ممکن است این نقد را بخوانند، هنگام سرایش همینقدر به خودشان سخت بگیرند و کار را از جوانب مختلف بنگرند و بسنجند و پیش ببرند.
برای ایشان آرزوی موفقیت دارم.

منتقد : رحمت اله رسولی مقدم

متولد ۵ خرداد ۶۹ یاسوج؛ شاعر و ویراستار؛ تحصیلات کارشناسی ارشد ارزیابی و آمایش سرزمین



دیدگاه ها - ۲
رحمت اله رسولی مقدم » 9 روز پیش
منتقد شعر
سلام و مهر؛ زنده باشید و موفق
حمیدرضا رنجبرزاده » 9 روز پیش
سلام و عرض ادب جناب رسولی مقدم. خیلی ممنونم از وقت و حوصله‌ای که صرف کرده بودید. بسیار این «سخت‌گیری و ریزنگری» رو دوست داشتم و امیدوارم کمکی باشه برای ادامه‌ی راه. استفاده بردم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.