در کُشتی «زبان»، سعی کنیم از استعدادمان زمین نخوریم!




عنوان مجموعه اشعار : بانو
شاعر : احمد ایوبی


عنوان شعر اول : اول
عشق تو
یک بیان اشتباهست
که گلبول های سرخ را داسی شکل
می کند.

عنوان شعر دوم : دوم
عشق تو
بر من سو سو می زند
از پشت کهکشان
مثل ستاره ای
که شاید سالهاست
مرده

عنوان شعر سوم : سوم
سوم
نقد این شعر از : یزدان سلحشور
آقای احمد ایوبی سلام.
شعر گفتن برای بعضی‌ها بسیار آسان است و برای برخی بسیار سخت. اگر استعدادی در حدِ مولانا داشته باشیم، طبیعتاً بسیار آسان خواهد بود تا حدی آسان که شاعری درجه یک -که با «ذاتِ زبان» قادر بود به «شعر» برسد- حسودی کند! از «سعدی» صحبت می‌کنیم که مدرکِ حسادت‌اش در دیوانش موجود است که «استقبال» هجوآلودی‌ست بر غزل بسیار زیبا و موفق مولانا: «از جان برون نیامده جانانت آرزوست/ زنار نابریده و ایمانت آرزوست/ بر درگهی که نوبت ارنی همی زنند/ موری نه‌ای و ملک سلیمانت آرزوست.../ فرعون‌وار لاف اناالحق همی زنی/ وآنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست/ چون کودکان که دامن خود اسب کرده‌اند/ دامن سوار کرده و میدانت آرزوست.../ هر روز از برای سگ نفس بوسعید/ یک کاسه شوربا و دو تا نانت آرزوست/ سعدی در این جهان که تویی ذره‌وار باش/ گر دل به نزد حضرت سلطانت آرزوست» طبیعتاً سعدی «خداوندگار زبان و غزل» است اما در این کار، پیشِ غزلِ ماندگارِ مولانا پیاده است! [البته شکست سعدی شگردمند در این چند بیت، از مولانای متکی به استعداد، نباید ما را دچار این رویکرد اشتباه کند که شگردمندی برابر استعداد زمین خورده است! سعدی در این کار، با یک لحظه اسیر احساسات شدن خود، شگردمندی خود را بر زمین زده است! سعدی، فقط همین چند بیت نیست که البته می‌دانیم و مشهود است.] به هر حال، «استعداد» همیشه روی یکتای خود را نشانِ شاعران نمی‌دهد و گاه حتی استعدادهای قابل توجه قربانیِ عدمِ آشنایی با «شگردها» بوده‌اند و حداقلِ قضیه این است که با آن میزان از استعداد، می‌توانستند به شاعری در قله بدل شوند نه یکی از شاعرانِ نام‌آشنا. این بخش از نامه فروغ فرخزاد را خطاب به احمدرضا احمدی جوان بخوانیم: «سعی نکن زیاد شعر بگویی. فریفته‌ی هیجان و شدت نشو. بگذار همه چیز در ذهنت ته‌نشین شود. آنقدر ته‌نشین شود که فکر کنی اصلاً اتفاق نیفتاده. زندگی کن تا از یکنواختی بیرون بیایی. آدم وقتی خودش را در جریان زندگی بگذارد، هر روز استحاله‌ای در او صورت می‌گیرد و این استحاله است که انسان را لحظه به لحظه و روز به‌روز می‌سازد و وسعت می‌دهد. وقتی دیدی که داری یک ایده‌ی مشخص را تکرار می‌کنی، اصلاً قلم و کاغذ را کنار بگذار... «وزن» را فراموش نکن، به توان هزار فراموش نکن، حرف مرا گوش بده. به خدا آرزویم این است که استعداد و حساسیت و ذوق تو در مسیری جریان پیدا کند که یک مسیر قابل اطمینان و قرص و محکم باشد. حرف‌های تو این ارزش را دارد که به یاد بماند. من معتقدم که تو هنوز فرم خودت را پیدا نکرده‌ای و این راهی که می‌روی راه درستی نیست.» شما –منطبق با اطلاعاتِ مندرج در پروفایل‌تان- مدتِ کوتاهی‌ست که وارد حوزه شعر شده‌اید و با خواندنِ اندک‌آثاری که برای پایگاه نقد شعر ارسال کرده‌اید به این نتیجه رسیدم که شاعری بیشتر غریزی هستید تا در پی شگردمندی و ویرایش خلاقه و «شخصی‌سازی شگردها» در «ناخودآگاه». مشکلِ شاعرِ غریزی بودن این است که مثل کشتِ منوط به باران است، اگر باران ببارد، محصولی خواهد بود اگر باران نبارد محصولی نخواهد بود! علاوه بر این، شاعرِ غریزی بودن شدیداً وابسته به «استعداد» شاعر است که همیشگی نیست یعنی وقتی از مرز جوانی به میانسالی پای می‌نهی، ناگهان خود را تنها می‌یابی نه به آن معنا که در شعرهای اجتماعی یا عاشقانه منظور است، بلکه شاعری تنها که استعدادش، همچون آن سایه‌ای که در داستان اُسکار وایلد، مرد را ترک گفته بود، او را ترک گفته است! در متونِ شما، هر جا که «استعداد» شبکه‌ی تداعی‌ها را راه‌اندازی کرده است، شعری خواندنی را شاهدیم:
در دموکراسی عشق
در جمهوری آزادی
من
مدام به حکومت زندان ـ سیاهچال و اندوه
به دیکتاتوری تو
رأی می‌دهم. [کلمات، نه از نظر معنایی که در «هم‌پوشانی تداعی‌ها» صحنه‌ای را ساخته‌اند که در نهایت، به «امر»ی نه تنها «ورای خود» که در «تضاد با خود» بدل شده است.]
یا:
عشق تو
یک بیان اشتباه است
که گلبول‌های سرخ را داسی‌شکل
می‌کند. [تنها امری که باعث شده این شعر از تنگنای «ایده» به «اجرا» نزدیک شود کلمه «داس» است که با «عشق» ارتباط ارگانیک و زبانی و «پیش‌بیانی» دارد و تقریباً مطمئنم که شاعر چندان به این قضیه فکر نکرده و فقط دنبال این بوده که ارتباطی میان «کم‌خونی داسی‌شکل» با «عشق» پیدا کند یعنی چنین «ایده»ای داشته اما چندان به «اجرا»یش فکر نکرده و معنای دوگانه «داس» البته شعر را نجات داده.]
یا:
-عمر اندوه چند سال است؟
-به عمق دوست داشتن
به من بگو:
بند انگشت می‌خواهی یا فراموشی؟ [هم عمق را با بند انگشت محاسبه می‌کنند هم «مرا یاد تو را فراموش» را و اگر این «ایهام» برحسبِ روندِ حرکتِ «استعدادِ» شاعر، خلق نشده بود متن فقط در حدِ یک «حرف» باقی می‌ماند.]
و هر جا که چنین اتفاقی نیفتاده، فقط یک «ایده» بدون «اجرا» باقی مانده که تکلیف منتقد و مخاطب خاص و حتی مخاطب عام با آن روشن نیست:
سال‌هاست
که از خودم شکایت می‌کنم
علیه خودم شهادت می‌دهم
خودم را محکوم می‌کنم
خودم را مجازات می‌کنم
اما نمی‌دانم
چرا در این سال‌ها یکبار هم در جایگاه
هیئت منصفه حاضر نشدی؟ [نه شاهدِ بیانِ شعری هستیم نه ایده‌ی تازه‌ای و نه «اجرا» و به یک‌باره همه چیز از دست رفته است حتی اگر سطرنویسی شعر نو را از آن بگیریم، چیزی جز نثری که می‌تواند دیالوگی در داستانی یا نمایشنامه‌ای یا فیلمنامه‌ای باشد، به جا نمی‌ماند.]
یا:
عشق تو
بر من سو سو می‌زند
از پشت کهکشان
مثل ستاره‌ای
که شاید سال‌هاست
مرده [ایده، ایده‌ی بدی نیست اما در عمل، چون «اجرا»یی نداریم کار در حد یک «دل‌نوشته» می‌ماند و از تغزلی هم که پشتِ کار است حتی سرِ سوزنی به متن سرایت نمی‌کند.]
و در برخی موارد هم، کار می‌توانسته به کاری قابل توجه بدل شود اما عدم تسلط شاعر بر «ویرایش خلاقه» و همچنین «دانش شعری متکی بر 100 سال شعر مدرن»، کار را به «اطناب» و انتخاب مسیر نادرست کشانده [حذف‌ها را لازم می‌دانم اما سطرهای اضافه‌شده، پیشنهادی‌ست صرفاً]:
تو سی و سومین حرف الفبایی
قدکشیده‌ـ دندانه‌دارـ بدون نقطه
که در دوات شنا خواهی کرد
از لغتنامه‌ها بالا خواهی رفت
با رسم‌الخط‌ها خواهی رقصید
با تابلوهاـ خیابان‌هاـ ماشین‌هاـ خانه‌ها
و اگر زندگی دری داشته باشد
وارد خواهی شد
جهان را ورق خواهی زد
پیش از آنکه در فرهنگ‌نامه‌هایِ قدیمیِ بوسه‌ای،
بوسه‌ای را ورق بزنم
پیشنهاد می‌کنم خواندن یا بازخوانی را با سه کتاب شروع کنید: «شعر و شاعران» [مخصوصاً دو مقاله‌ی «از سرچشمه تا مصب» و «کی مرده کی به جاست»] و «شعر نو از آغاز تا امروز» محمد حقوقی و «تاریخ تحلیلی شعر نو» شمس لنگرودی. [هر سه کتاب در کتابخانه‌های نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در دسترس‌اند.] منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]،مدرس، ویراستار،روزنامه‌نگار داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۱
احمد ایوبی » 8 روز پیش
سلام واقعا از نقد شما لذت بردم سپاس از راهنمایی های شما.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.