سایه‌روشن




عنوان مجموعه اشعار : منظومه احساس
شاعر : الهام جوادی


عنوان شعر اول : در آینه

دنـیـای پشـتِ آینـه، مثـلِ اتـاقِ مـن !
یک‌دختری آنجا همیشه خیره بر من بود
حتی لباسش مثل‌من، هم‌قدّ و هم سنم
در زندگی جز «غم» به دنیایش نمی‌افزود

سرریز میشد اشـکِ او با گریـه‌هـای من
همدردِ من همواره این هـمـزادِ تنهایم
لبـخندِ تلخش پاسخِ لبـخندِ تلخم بود
سنگِ صبورِ درد و رنج و اشک و غم‌هایم

.
.
.
حالا مصمم‌تر شده همـزادِ غمـگیـنم
اصلا به چیزی توی دنیا دل نمی‌بندد
احساسش ازآهن شده زیرا که می‌بینم
این دخـتـرِ در آیـنـه دیگر نمی‌خندد!!!!


عنوان شعر دوم : تک بیت
صدها ستاره ظاهرا اطراف من پیداست
چون ماهِ غمگینم که در یک آسمان تنهاست

عنوان شعر سوم : پادشاه قلب

از نسلِ فتّاحان و خونریزانِ تاتاری
اقبال میخواهد به دست چون تو کشتاری

عمق نگاهت یک بلای خانمان سوز است
انگیزه‌ی ایمان میانِ قومِ کفّاری

تغییر سرحداتِ قلبم کار چشمت بود
ای شاه بی‌احساس، چشمی دلربا داری

کشورگشایی نه، که قطعا "دل" گشایی بود
پیروز و غالب همچو نادرشاهِ افشاری

وصل تو رویایی ترین تسخیر تاریخ است
بس بی سعادت بوده‌اند افراد بسیاری
نقد این شعر از : رحمت‌اله رسولی‌مقدم
اینک سه شعر از دوست تازه‌ی پایگاه خانم الهام جوادی برای نقد و بررسی پیش روی ماست که این دومین نوبت ارسال اثر ایشان برای نقد است. به ایشان سلام و خوشامد می‌گویم و با هم شعرهایشان را مروری نقادانه می‌کنیم.
خانم جوادی با وجود سابقه‌ی کمی که در سرایش دارند، در یکی دو نوبتی که اثر ارسال کرده‌اند، نشان داده‌اند که علاوه بر تسلط به مقدمات شعر، یک قدم دیگر نیز نسبت به خیلی از دوستانی که تازه وارد دنیای شگفت‌انگیز شعر می‌شوند، جلو هستند‌. آن قدمِ پیش‌تر، سرایش به زبان امروز است و توجه به المان‌های شعر امروز. خیلی از هنرجویان شعر، مدت مدیدی از عمر سرایش خود را صرف تغییر ذهنیت و زبان خود از شعر کهن و خیلی کلاسیک ما به زبان امروزی می‌کنند، چرا که اکثرا متاثر از شعر قدمای ادبیات ما هستند. همین تفاوت خانم جوادی، نشان‌دهنده‌ی این است که ایشان تا حدودی شعر امروز را مطالعه کرده‌اند و با ذهن و جانشان عجین شده است.
خب تا اینجای کار خیلی خوب است. اما زین‌‌پس چه باید بکنند؟ ایشان باید با ادامه دادن به همین نوع مطالعه، و در کنار آن با تمرین و ممارست زیاد در سرودن، خودشان را با چالش‌های مختلف سرودن مواجه کنند و در این آزمون و خطاها، هر بار بیشتر یاد بگیرند که چطور باید از تنگناها عبور کنند و در هر مواجهه‌ای با کشف تازه و نگاه تازه‌ای، چه عکس‌العملی نشان دهند؟ بهترین عکس‌العمل‌های شاعران موفق به چنین مواجهاتی، همواره موجب خلق آثار شگفت‌انگیز و دیوانه‌کننده‌ی ادبی شده است. در واقع من این توان و استعداد را در ایشان می‌بینم که با تسلط به اجرای ایده‌های ذهنی‌شان و با افزایش مهارت‌های چینش عناصر در شعر، به جایی برسند که انتظارش را از خود دارند. من همیشه به دوستان هنرجو تاکید می‌کنم که هدفتان را خیلی بزرگ درنظر بگیرید و از اینکه خودتان را با هدف‌های دور و رویایی درنظر بیاورید و به آن چشم‌اندازهای دور و باشکوه ببرید، اصلا نترسید. برعکس اگر ما بخواهیم که معمولی باشیم و یکی مثل دیگران باشیم، به خودمان هنگام سرودن سخت نخواهیم گرفت و تن به زندگی حرفه‌ای نخواهیم داد‌. این درصورتی‌ست که خانم جوادی و دوستان هنرجوی ما، برای تفنن سمت شعر نیامده باشند و بخواهند جدی به آن بپردازند.
با این مقدمه‌ی طولانی، شعرهای ایشان را بررسی می‌کنیم تا ببینیم نقاط قوت و ضعف آن‌ها چیست و سراینده کجای کار قرار دارد؟!... .

شعر اول:

دنـیـای پشـتِ آینـه، مثـلِ اتـاقِ مـن !
یک‌دختری آنجا همیشه خیره بر من بود
حتی لباسش مثل‌من، هم‌قدّ و هم سنم
در زندگی جز «غم» به دنیایش نمی‌افزود

این چهارپاره چند مشخصه دارد: اول اینکه نشان می دهد که سراینده، تخیل خوبی دارد. یعنی او می‌تواند یک دنیای واقعی را در آینه‌ی اتاقش تصور کند و به‌خاطر بیاورد و اصلا ببیند، بعد آن را با جزئیاتش شرح دهد. این ابتدای کار ایشان است و وقتی که آن‌ثدر به خودش مطمئن شود و ببیند که تقلید از همین هستی حقیقی، حالا چه اتاق کوچکش باشد یا چه جهان بزرگ‌تر و وسیعتری، برایش کافی نیست، دست به خلقت و یا حداقل بازآرایی جهان واقعی می‌زند‌. او اتاقش را در آینه می‌بیند و به جای اینکه خودش را در آینه ببیند، دختری را در آن اتاقِ در آینه می‌بیند و به جزئیاتی مثل لباس و قد و حتی سن که نمی‌تواند دقیقا در آینه مشخص باشد، توجه می‌کند. اطمینان او از مثل و مانند بودن این جزییات به خودش، او را به وجود یکی مثل خودش و نه حتما خودش، که همزاد اوست مطمئن می‌کند‌.
دوم اینکه این تصور و ایده‌ی خوب که البته یک ایده‌ی تازه نیست و خب دستمایه‌ی شاعرانی بوده است، در ذهن خوب شکل گرفته است، اما روی کاغذ به درستی پیاده نشده است. یعنی نواقصی در تبیین این تصویر وجود دارد که نواقصی زبانی‌ست. مثلا وقتی می‌گوید که 《 دنیای پشت آینه مثل اتاق من/ یک‌دختری آن‌جا همیشه خیره بر من بود》جمله‌ی اول، به لحاظ ساختمانی ناکامل است. مثلا صحیحش این بود که بگوید: دنیای پشت آینه که مثل اتاق من بود و ادامه‌ی ماجرا. همین‌طور در ترکیب 《 یک‌دختری》 خود آن ی در دختری، به معنای یک است‌. ما یا باید بگوییم دختری، و یا باید بگوییم یک دختر. وجود یک و ی به طور همزمان در این ترکیب، آفت است. یا در ادامه‌ی این بند می‌گوید که: حتی لباسش مثل من هم‌قد و هم‌سنم، فعلش دیگر وجود ندارد.

سرریز میشد اشـکِ او با گریـه‌هـای من
همدردِ من همواره این هـمـزادِ تنهایم
لبـخندِ تلخش پاسخِ لبـخندِ تلخم بود
سنگِ صبورِ درد و رنج و اشک و غم‌هایم

سراینده ویژگی روایت را به‌درستی حفظ می‌کند و با تعهد به تصویر اولیه، علاوه بر جزئیاتی مثل لباس و سن و قد، به همزمانی گریه‌ی خودش و موجود آینه‌‌اش اشاره می‌کند. چون با او گریه می‌کند، او را همدرد خود می‌داند و بعد به مقیاسی وسیع‌تر می‌برد و به او می‌گوید همزاد. ولی واژه‌ی 《 همواره》 اگرچه خواسته به این هموارگی همانندی و همدردی اشاره کند، اما چون نتوانسته بگوید که 《 همدرد همواره‌ی من》 یا 《 همزاد همواره‌ی من》، همواره به تحمیل وزنی بین این دو قرار گرفته و از زبان را و نوع حرف زدن را ناقص کرده است و نگذاشته که ذهنیت شاعر، عینا روی کاغذ پیاده شود.
همین‌طور جزئیات بعد مثل لبخند وارد قاب می‌شوند. حتی می‌توانم بگویم که چون سراینده تصویرش را در آینه شکل داده، در مصرع اخر این بند به سنگ صبور اشاره می‌کند. پس ذهنیت قوی‌ای دارد که دق کردنش در آینه را مقابل یک سنگ صبور قرار داده است. دیگر اینکه درد و رنج و اشک و غم، این‌ها همه پشت سر هم تتابع اضافات هستند و بر عکس حزئیاتی که تا اینجا موفق وارد متن شده‌اند، اینجا کلی‌گویی کرده و رد شده است. سراینده نباید تا کلمه‌ی آخر اقناع شود و دست از تلاش و ساختن و کشف کردن بردارد.

حالا مصمم‌تر شده همـزادِ غمـگیـنم
اصلا به چیزی توی دنیا دل نمی‌بندد
احساسش ازآهن شده زیرا که می‌بینم
این دخـتـرِ در آیـنـه دیگر نمی‌خندد!!!!

خب سراینده در بند آخر یک اشتباه کرده است؛ اینکه در متن شعر نگفته که چه به سرش آمده و دلیل آن غم‌ها و اشک‌ها و لبخندها چه بوده است، پس نمی‌تواند یک‌هو دربیاورد و بگوید: اصلا به چیزی توی دنیا دل نمی‌بندد. یعنی اصلا از دلبستگی و نتیجه‌ی منفی آن حرفی نزده بود که حالا بخواهد دیگر به چیزی دل نبندد. می‌دانید، این جزییات باید در شعر بی‌پاسخ نمانند و ربطشان معلوم باشد.
دیگر اینکه نوع ترتیب جملات در دو مصرع اول، نادرست است. وقتی می‌گوید حالا مصمم‌تر شده، باید در ادامه‌ش بگوید که دل نبندد. جمله‌ی منطقی‌اش این است: مصمم‌تر شده که دل نبندد. ولی چون در گیر و دار شعر و وزن گیر می‌کند، می‌گوید که دل نمی‌بندد! پس یا باید زمان فعل اول را تغییر دهد یا زمان ففل دوم را.
اینکه می‌گویم زیاد بنویسیم، برای این است که کم‌کم به تجربه یاد بگیریم که چطور یک شعر را به سلامت به مقصد برسانیم و این‌طوری در اواسط و اواخر راه، ایده‌ی خوبمان خراب نشود.

برویم سراغ شعر دوم:

صدها ستاره ظاهرا اطراف من پیداست
چون ماهِ غمگینم که در یک آسمان تنهاست

باز ایده‌، ایده‌ی خوب و اندیشه‌مندی‌ست، اما کامل و بی‌نقص پیاده نشده است. ایده این است: ماهی که در آسمان، ستاره‌های فراوانی اطراف اوست که این ظاهر قضیه است و در واقع ماه ما در آسمان، به‌رغم این شلوغی اطرافش، تنهاست. کجا کار خراب می‌شود؟ آن‌جا که می‌گوید چون ماهم، و آن‌جا که می‌گوید یک آسمان. ما زیاد نباید دست به تشبیه بزنیم و باید از استعاره و مجاز بیشتر استفاده کنیم. تشبیه، شکلی ابتدایی‌تر و کم‌لایه‌تر دارد. یعنی وقتی می‌گوییم صدها ستاره اطراف من است، بهتر است که بگوییم ماهم، نه مثل ماهم! یعنی من خود ماهم! این‌طوری حرف ما بیشتر به کرسی می‌نشیند. آسمان ما به قدر کافی گسترده است و ما یک آسمان داریم، پس گفتن 《 یک آسمان》 یعنی یکی از آسمان‌ها، در حالی که ماه و ستارگان ما در همین آسمان هستند. پس دو واژه‌ی 《 مثل و یک》 در این مصرع، شعریت و ادبیت شعر را پایین آورده است و بلوغ زبانی را کاهش داده است.

و حالا شعر سوم:

از نسلِ فتّاحان و خونریزانِ تاتاری
اقبال میخواهد به دست چون تو کشتاری

عمق نگاهت یک بلای خانمان سوز است
انگیزه‌ی ایمان میانِ قومِ کفّاری

تغییر سرحداتِ قلبم کار چشمت بود
ای شاه بی‌احساس، چشمی دلربا داری

کشورگشایی نه، که قطعا "دل" گشایی بود
پیروز و غالب همچو نادرشاهِ افشاری

وصل تو رویایی ترین تسخیر تاریخ است
بس بی سعادت بوده‌اند افراد بسیاری

نکات مثبت این است که سراینده جرات استفاده از واژه‌هایی را دارد که صورت شناخته‌شده‌تری دارند‌. مثلا ما در کشورگشایی، کلمه‌ی فتح را داریم که اینجا سراینده به زیبایی و با بلوغ کلامی، از فتاحان استفاده می‌کند. یا اینکه از کشورگشایی، به ترکیب دل‌‌گشایی می‌رسد. یا واژه‌ی سرحدات که خب کمتر کسی از بچه‌های امروز، تصورش به استفاده از این واژه می‌رسد و یا به آن تن می‌دهد. ولی خب دقیقا در همین بیت، مصرع دومش تن به یک کلیشه می‌دهد: شاه بی‌احساس، چشم دلربا. کلا در این غزل کوتاه، یک ایده‌ای استفاده شده که در این سال‌ها خیلی تکرار شده است: ایده‌ی استفاده از اسم و رسم شاهان و کشورگشایی‌ها و تعابیری از این دست. تازه اگر ما با این عناصر، ساخت‌ها و ایده‌های جدیدی داشته باشیم، باز خوب است و به خودی خود عیب ندارد. اما اگر تاتاری و شاه و نادرشاه افشار و این‌ها، همان کارکرد معمولی و همیشگی خود را در شعر دیگران داشته باشند، برای ما کشف محسوب نمی‌شوند و خب ما هزچه در شعر، از کشف‌های تازه بی‌بهره‌تر باشیم، اثرمان کمتر اثر هنری خواهد بود.
در بیت دوم نیز دو تصویر متناقض در دو مصرع می‌بینیم. در مصرع اول از بلای خانمان‌سوز حرف می‌زنیم و در مصرع دوم از ایمان حرف می‌زنیم؛ در حالی‌که ایمان نوعی امنیت‌بخشی در خود دارد، پس آنکه انگیزه‌ی ایمان است، نمی‌تواند ویران‌کننده و خانمان‌سوز باشد.
در بیت ماقبل آخر، آیا پیروز و غالبی جز نادرشاه وجود نداشت؟ پس این نوع مثال زدن مخاطب را به این سمت می‌برد که شاعر، قافیه‌اندیش است. چون اگر اجبار قافیه نبود، مثلا می‌توانست بگوید پیروز و غالب همچون کوروش هستی، و باز تغییری در شعر احساس نشود‌.
در بیت آخر سراینده می‌گوید: بس بی‌سعادت بوده‌اند افراد بسیاری، در حالی که آن 《 بس》 همان 《 بسیار》 است. پس در یک مصرع دوبار آن را استفاده کرده است. حالا اگر بگوید: پس بی‌سعادت بوده‌اند افراد بسیاری، آیا تغییر چشم‌گیری در تصویرسازی و بلوغ زبان حس نمی‌شود؟
پس شاعر خوش‌ذوق ما باید به این جزئیات توجه کند و در سروده‌های بعدی‌اش با این آگاهی، به پیشواز نوشتن برود‌ امیدوارم که باز از ایشان در پایگاه نقد، شعر بخوانم و پیش‌رفتن‌شان را شاهد باشم.

منتقد : رحمت‌اله رسولی‌مقدم

متولد ۵ خرداد ۶۹ یاسوج؛ شاعر و ویراستار؛ تحصیلات کارشناسی ارشد ارزیابی و آمایش سرزمین



دیدگاه ها - ۳
الهام جوادی » یکشنبه 24 بهمن 1400
خیلی زیبا بود
الهام جوادی » سه شنبه 02 آذر 1400
بسیار عالی، مفصل و با جزئیات نقد کردید
رحمت‌اله رسولی‌مقدم » سه شنبه 02 آذر 1400
منتقد شعر
موفق باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.