استعدادی که باید مراقبت شود




عنوان مجموعه اشعار : نور
شاعر : محمد حسین رخشانی


عنوان شعر اول : مسیر نور
مبتلا به تو
در مسیر باغهای سیب سبز
گم شدم
در صدای سرو
و در صدای کاج سینه سرد
بی قرار، در نگاه
نگاه بر مسیر نور، در میان برگ‌های سوزنی
شاخسار مست و خسته‌زادگاه برگ‌های دیدنی
و تو
که سرٓمنشأیی، برای آنچه پیشه روست
داغ میکنی تو نفْس و سرد، آنچه در گلوست
به رنگ هر طلوع، در غروب، منتظر که باز برگ خشک
اسیر شاخه‌ای شود که گشته سخت، سخت پوست
دگربار
تاز و تاخت می‌کنند بچه های باد در میان لاله‌های گوش تو
سرخ می‌شوند لاله‌ها
می‌وزانی عشق در برِ وزانِ باد پرخروش
می‌فزایی عشق بر شمیم سرخ‌لاله های پر ز جنب و جوش
مست میکنی مرا و سست میشود نگاه و جست میزند سرم ز هرچه داشت هوش

همین شدست ماجرا
منم
تویی
صدای قلب و عشق داستان سُرا
مسیر نور مبتدا
مسیر نور منتها
مسیرمان قرین نور در ورای ماورا

عنوان شعر دوم : قلبی در نور
زندگی گسترهٔ عشق تو شد
و تو آنی که دل و جانم گشت..
عشقت آن طوفان شد
که به جالیز جهانم سرزد
و دگرباره بهارانش کرد
و من آنم که سرم،
به سرش زد که صدایت بزند
و تو برگردی و او بوسهٔ گرمی به لبانت بزند..
کاش بودی که هم اکنون هوس جان به صدای نفست درگیرد
و صدایم بکنی،
نفسم را نفست برگیرد..
ماه پیشانی‌ات از بام بلندم بکند
و همین حس عجیب،
به جنون و هیجان، باز مبدل شود و پرگیرد
ساده‌پندار؟ نگو نیستم و بی انکار،
منم و شوق طلوعی که غروب شب قبلش نرسد بر پایان!
شوق دیدار تو را بر نفسم وانرهم،
که تو بر قلب نحیفم شده‌ای چون ضربان
ضربانی که ه‍رآیینه مرا میکَنَد از آیه غم
که مرا میکَنَد از سختی تنهایی شبگیر جهان
آری
به بلندای امیدی که به جانم گشتی،
زندگی در بر تو دولت فردای من است
تو مرا جانی و جان پهنه رویای من است
تو مرا خورشیدی
تو مرا نوری و این منبع عشق
همه دین و دل و دنیای من است
من نه آنم که به خورشید، به چشم سر سوداگر امروز که فردا نظرش در نظر دیگری افتد نگرم
من نه آنم که اگر نور خودش را خورشید
از من مست دریغم دانست
به بر ماه گریزان بشوم
من ز خورشید مرادی دارم
اتصالی خواهم
من ز این عشق دلی پر شده از نور همی می‌سازم
و سرانجام که مغروق شدم در تب نور
دل خود را به تو، خورشید همی‌میبازم
و تو در قلب خودت قلب مرا میبینی
ضربان من ازین بود که در قلب توام، می‌بینی؟
تو بتابیدی و با عشق مرا جان دادی
من از آن جان دارم
که تو در قلب خودت قلب مرا جا دادی
نقد این شعر از : ضیاءالدین خالقی
نیما می‌خواست نگاه شاعران معاصر را نسبت به شعر عوض کند؛ نه این‌که شاعر امروز در کل از شعر دیروز فارسی ببرد(که این امری غیرممکن است، چون50 درصد شعر و شعریت در جهان یکی است و یک چشمه دارد، از طرفی عروض شعر نیمایی بر پایه‌ی عروض شعر کلاسیک است که تنها کوتاه و بلند شده است و...)، بلکه می‌خواست نگاهش معاصر شود؛ یعنی به‌جای صرفِ غور کردن در دیوان شعرای دیروز، به پیرامون و دنیایی که در آن زندگی می‌کند نیز بنگرد؛ و درست مثل شاعران دیروز که از نوع زیست و زندگی خود الهام می‌گرفتند و بر اساس تجربه‌های شخصی خود شعر می‌گفتند؛ شاعر امروز هم بر همین اساس شعر بگوید؛ بر اساس نوع زیست و زندگی و تجربه‌ی خود. اگرچه برای شاعر امروز، گنجینه‌ای از شعر کلاسیک باقی مانده که به گونه‌های دیگر می‌تواند از آن بهترین بهره‌ها را ببرد و...
دوست جوان ما آقای رخشانی با سن کم و تجربه‌ی یکساله‌اش تقریبا ترقی و رشد خوبی داشته است؛ مثلا شروع شعر نخست‌اش نشان از آن دارد که به سفارش نیما گوش داده است؛ اگرچه ممکن است تا امروز نامه‌ها و نوشته‌های نیما را نخوانده باشد. با این‌همه، شعر او جزیی‌نگر است، از حرف‌های کلی دور است و نشان می‌دهد؛ زیرا «در مسیر باغ‌های سیب گم می‌شود و در صدای سرو و... بیقرار...»:
«مبتلا به تو
در مسیر باغ‌های سیب سبز
گم شدم
در صدای سرو
و در صدای کاج سینه سرد
بی‌قرار، در نگاه
نگاه بر مسیر نور، در میان برگ‌های سوزنی
شاخسار مست و خسته‌ زادگاه برگ‌های دیدنی...»
اما در سطرهای بعدتر، از این‌نوع‌گفتن، دور می‌شود و به حرف‌های کلی می‌رسد و حتی به‌لحاظ معنایی و معنوی نیز رشته‌ی کلام را گم کرده و انسجام شعر را دچار انفصال می‌کند:
«و تو
که سرمنشأیی، برای آنچه پیشه روست
داغ می‌کنی تو نفْس و سرد، آنچه در گلوست...»
و بعد این کلی‌گویی در ظاهری جزیی‌نگر به حرف‌های دور از ذهن و گنگ می‌رسد:
«به رنگ هر طلوع، در غروب، منتظر که باز برگ خشک
اسیر شاخه‌ای شود که گشته سخت، سخت پوست
دگربار
تاز و تاخت می‌کنند بچه‌های باد در میان لاله‌های گوش تو
سرخ می‌شوند لاله‌ها
می‌وزانی عشق در برِ وزانِ باد پرخروش
می‌فزایی عشق بر شمیم سرخ‌لاله‌های پر ز جنب و جوش
مست می‌کنی مرا و سست می‌شود نگاه و جست می‌زند سرم ز هرچه داشت هوش...»
در واقع تجربه‌ی نداشته و یا کم، او را در این مسیر قرار می‌دهد که در یک اثر، سه نوع برخورد متفاوت از هم داشته باشد که یکی شاعرانه و اصیل و دو دیگر انحرافی و غیرشاعرانه است.
بی‌شک اگر او با شاعران باتجربه‌ نشست و برخاست می‌کرد، کمتر دچار مشکل می‌شد. یعنی درست است که شعر نسبت به دیگر هنرها کمتر به آموزش نیاز دارد اما این آموزش می‌تواند از طریق شرکت در جلسات خوب و در ارتباط مستقیم با تجربه‌ی صاحبان شعر و نظر رونق گرفته و با خواندن مجلات ادبی روز و کتاب‌هایی عالی، متعالی شود و موثر.
اما مسیر اثر نخست آقای رخشانی وقتی که به سطر ذیل می‌رسد تا مثلا نتیجه بگیرد:
«همین شدست ماجرا...»
و بعد به سطرهای پایانی:
«همین شدست ماجرا
منم
تویی
صدای قلب و عشق داستان‌سُرا
مسیر نور مبتدا
مسیر نور منتها
مسیرمان قرین نور در ورای ماورا...»
ما «از این ماجرا» چیزی درنیافتیم تا «همین شدست»اش را درک کنیم و...
اثر دوم برعکس اثر اول کاملا ساده و قابل فهم است، اما پر از حرف‌های معمولی و تکراری است که هیچ جذابیتی برای مخاطب ندارد؛ سطرهایی نظیر سطرهای ذیل که در اثر دوم بسیار است:
«زندگی در بر تو دولت فردای من است
تو مرا جانی و جان پهنه‌ی رویای من است
تو مرا خورشیدی
تو مرا نوری و این منبع عشق
همه دین و دل و دنیای من است...»
و سطرهای مثل سطرهای بالا که نقص دیگری نیز دارند، و آن بیرون رفتن از همین تعادل معمولی، ظاهرا به منظورِ بهتر و شاعرانه شدن، اما نتیجه معکوس است با این سطرهای گاه حتی غلط و غیر مصطلح؛ با توجه به این‌که همچنان کلام عادی و دچار حرف‌های معمولی است:
«زندگی گستره‌ی عشق تو شد
و تو آنی که دل و جانم گشت...
عشقت آن طوفان شد
که به جالیز جهانم سر زد
و دگرباره بهارانش کرد
و من آنم که سرم،
به سرش زد که صدایت بزند
و تو برگردی و او بوسهٔ‌ی گرمی به لبانت بزند...
کاش بودی که هم‌اکنون هوس جان به صدای نفست درگیرد...»
شاید می‌شد از سطرهای آخر به کلامی تازه و کشفی شاعرانه رسید، اما این کار هم تجربه می‌خواهد و هم تسلط بر زبان و کلام و نیز پیروی از منطق شاعرانه که طبعا با منطق عقلی متفاوت است:
«و تو در قلب خودت قلب مرا می‌بینی
ضربان من از این بود که در قلب توام، می‌بینی؟
تو بتابیدی و با عشق مرا جان دادی
من از آن جان دارم
که تو در قلب خودت قلب مرا جا دادی.»
حرف آخر این‌که، دوست جوان ما آقای رخشانی شاعر است و استعداد خوبی هم دارد؛ از دو اشاره‌ی مثبت من در آغاز و در پایان نقد می‌توان آن را شناخت و به شکوفایی این استعداد دامن زد و همچنین از راه‌های دیگر. فعلا خواندن شعرهای خوب و گفتن شعرهای کوتاه‌تر و ارسال مرتب آن شعرها به پایگاه نقد شعر بهترین سفارش است که امیدوارم آقای رخشانی به آن عمل کند.

منتقد : ضیاءالدین خالقی

ضیاءالدین خالقی، شاعر، نویسنده، منتقد ادبی، متولد مهرماه 1342 لنگرود. تا 3سالگی باخانواده در قم ساکن بودیم، از سال 46 تا 56 ساکن تهران شدیم، سپس ساکن لنگرود. بعد از اتمام دبیرستان و سربازی، دوبار در دانشگاه قبول شدم و هر دوبار تحصیل را نیمه‌کاره رها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.